چشم های حرمله چشم از خیانت بر نداشت
چشم چون گفتم به مولایم به چشمم تیر کاشت
چشم طاها چشم حیدر چشم زهرا چشمه شد
چشم دادم چشم بستم از جهان بی چشم داشت
ادامه مطلب
چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی است
دل من میبرد آبی که از این مشک چکد
کشتی ام غرقه به آبی که زگرداب تهی است
به روی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است زآداب تهی است
دست و مشک و علمم لازمه هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من میریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است .
ادامه مطلب
کاش در تقدیرمان احساس بود ** بندگی حضرت عباس بود
کاش مشمول عطایش می شدم**گرد سرگردان پایش می شدم
کاش از احساس او پُر می شدیم**سنگ بودیم و از او دُر می شدیم
کاش دستی در مدارج داشتیم**رنگی از باب الحوائج داشتیم
گر چه پیش حضرتش ناقابلم **قاب کردم عکس او را در دلم
محو رخسارش ز جان و دل شدم**من گرفتار ابو فاضل شدم
هر دلی بسته به گیسوی اوست**قبلگه قبله خال روی اوست
شهره آفاق در جود و سخاست**او امام عباس اهل کربلاست
کاش با یک آن نگاه مست خود**دل گرو بستاند او با دست خود
دست خواهش های من بیمار اوست**حاجت نا گفته دادن کار اوست
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
یک شب جمعه جایتان خالی
خواب دیدم که پر درآوردم
دست در دست آسمان رفتم
کف العباس سر درآوردم
آن طرف سمت نخل ها دیدم
دسته دسته هر آن چه گنجشک است...
خسته از بال وپر زدن، تشنه
دور میدان کوچک مشک است
تشنه بودم ولی در آن لحظه
خواستم تا کمی ثواب کنم
خواستم جیک جیک آن ها را
هم نوا با صدای آب کنم
دست بردم به زیر مشک ولی
ناگهان باد و خاک و طوفان شد
ابرهای سیاه...باران...بعد...
مشک بی چاره تیر باران شد
هم زمان رعد و برق های مهیب
سوی گل های بی زبان رفتند
بعد گنجشک های آواره
پر زدند و به آسمان رفتند
سحر از جا پریدم و دیدم
سخت از روی تخت افتادم
چشم ها یم چقدر تار شدند
بال ها را به آسمان دادم
دست هایم عجیب می لرزند
ننویسم چه بر سرم آمد
فقط این را بگویم آن لحظه
خوب شد زود مادرم آمد
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-حضرت زینب(س)
یا ابالفضل تویی تاج سر ام بنین
پسر فاطمه هستی پسر ام بنین
تو علمدارترین صاحب پرچم هستی
تو به اسرار دل فاطمه محرم هستی
تا تو بودی نگرانی به دل خیمه نبود
تا تو رفتی همه ی خیمه شده رنگ کبود
گر چه گفتی تو غلامی به من اما عباس
تو شدی آبروی حضرت زهرا عباس
منِ زینب چه کنم بی تو در این دشت بلا
من و یک خیمه ی پر کودک و زن در صحرا
دست تو قطع شد و دست مرا می بندند
چشم تو پاره و بر گریه ی من می خندند
جگر من شده چون چشم تو پاره پاره
دختر شیر خدا بعد تو شد آواره
از شکافی که به فرق سر تو افتاده
معجر از روی سر خواهر تو افتاده
به همان محکمی ضربت نامرد عمود
خورده ام سیلی و رخساره ی من گشته کبود
تو سر نیزه و من محمل بی پرده اخا
سهم تو علقمه و قسمت من شام بلا
ادامه مطلب
ضرت عباس (ع)-شهادت
وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر که تو سقا شدهاى
آب از هیبت عباسى تو مىلرزد
بى عصا آمدهاى حضرت موسى شدهاى
به سجود آمدهاى یا که عمودت زدهاند
یا خجالت زدهاى وه که چه زیبا شدهاى
یا اخا گفتى و ناگه کمرم درد گرفت
کمر خم شده را غرق تماشا شدهاى
منم و داغ تو و این کمر بشکسته
تویى و ضربهاى و فرق ز هم وا شدهاى
سعى بسیار مکن تا که ز جا برخیزى
اندکی فکر خودت باش ببین تا شدهاى
ماندهام با تن پاشیدهات آخر چه کنم؟
اى علمدار حرم مثل معما شدهاى
مادرت آمده یا مادر من آمده است؟
با چنین حال به پاى چه کسى پا شدهاى؟
تو و آن قد رشیدى که پر از طوبى بود
در شگفتم که در این قبر چرا جا شدهاى
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
من آب روانم ای علمدار
من مایه ی جانم ای علمدار
شرمنده ز روی ماه اصغر
در هر دو جهانم ای علمدار
تو عزت و آبروم دادی
ای نام و نشانم ای علمدار
چون تشنه تو رفتی از کنارم
در آه و فغانم ای علمدار
بعد تو به سنگ می زنم سر
چون سیر ز جانم ای علمدار
ای آبِ بقا سرشک چشمت
من تشنه آنم ای علمدار
افسوس نشد که بر لبانت
یک بوسه نشانم ای علمدار
هم دل ز کفم ربوده ای تو
هم تاب و توانم ای علمدار
تنها تو نه ای به فکر اطفال
من هم نگرانم ای علمدار
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-شهادت
مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد
هر دم از سینه ی او ناله ی غم می خیزد
کو دو دستی که دگر مشک به آن آویزد؟
غصه کِی از دل ماتم زده ام بگریزد؟
دست آماج سن و نیزه ی اعدایم بود
مشک خو کرده ی دستان توانایم بود
دست هم سنگر دیرینه ی مشکم افتاد
مشک سر داده از این واقعه آه و فریاد
دست آویزه ی تن، مشک هم آویزه ی دست
در غم ماتم او، بغض دل مشک شکست
دست گردیده جدا، مشک چنان می نالد
دیده و دل به وفاداری او می بالد
دست افتاده ز تن چون گل سرخی به کویر
مشک در چنبره ی غم شده در بند و اسیر
مشک در سوزش آه و غم دلواپسی اَست
اشک برچهره ی او جلوه گه بی کسی است
درد بی دست شدن سخت گرانست بر او
زین عزا داده گره بر رخ و طاق ابرو
مشک می نالد و می سوزد ازین در به دری
ساقی تشنه ی بی دست ندارد ثمری
دست بر صفحه ی خاکست به خون آلوده
مشک کِی گردد از این ماتم و غم آسوده
مشک را با نوک دندان بگرفتم شاید
اشک از دیده ی غم دیده به بیرون نآید
دستم افتاد ولی در بدنم تابی بود
چشم امّید به مشک و قدح آبی بود
مشک هم عاقبت افتاد چو دستم بر خاک
ناله ی آهم از این رو برسد تا افلاک
آه و افغان من از ماتم بی دستی نیست
اشکم آمد چو بدیدم که دگر مشک تهیست
مشکم افتاد توانم ز وجودم پر زد
قاصد مرگ به غم خانه ی جانم در زد
ساقی و مشک دو دلداده ی هم پیمانند
نقطه ی عشق و امید همه ی یارانند
«سروری» ساقی بی دست دمی غصه نخورد
تیر بر مشک نشست ساقی از آن جان بسپرد
ادامه مطلب
حضرت عباس (ع)-مدح و شهادت
کیست این آبشار عاشورا
کیست این تکسوار بی همتا
سبزی خیمه های آل حسین
سرخی آسمان عاشورا
روی بازوی او مدد حیدر
ناله های شبانه اش زهرا
تا که او هست کودکان در خواب
مادران گرم گفتن لالا
علمی سربلند در دستی
مشک در دست دیگر دریا
هر که تشویش در دلش دارد
می رود سمت خیمه ی سقا
تا که او هست می توان بشنید
خنده های رباب و اصغر را
هیچ چشمی ندیده تا او هست
سایه ی دختران نو پا را
هیچ چشمی ندیده تا او هست
قد و بالای زینب کبری
نذر اسفند می کند ملک
چشم زخمی نگیردش حتی
کودکان روی دامنش هر روز
گرم بازی و ناز در اینجا
لحظه ای بی عمو خدا نکند
بی عمو یک کلام واویلا
کیست او مرد تند باد حسین
اوست تفسیر ان یکاد حسین
***
این صدای خروش تکبیر است
لحظه های حضور یک شیر است
در خیال شکار آمده است
مثل یک رعد مثل یک تیر است
لرزه افتاده بر ستون زمین
دیدنش هم عجب نفس گیر است
علمش را به دشت می کوبد
نوبت تند باد شمشیر است
نفس صد سپاه بند آمد
هر گلو اسیر زنجیر است
لحظه ای روی پا نمی ماند
هر که حتی ز عمر خود سیر است
آی لشکر فقط فرار کنید
ناله ی دشمن زمینگیر است
آمده شیر بی مثال علی
گرهی زد به دستمال علی
***
آسمان را دوباره حیران کرد
دشت را یک نفس پریشان کرد
یک نگاهش برای یک لشکر
خاک بر چشم گوی و میدان کرد
چشم بد دور از قیامت او
مثل حیدر به رزم جولان کرد
گرهی زد میان ابرویش
زهره ها را درید و طوفان کرد
تیغ را در میان انگشتش
اندکی چرخ داد و رقصان کرد
نعره ای زد که مرد آمده است
جنگ را مکتب دبستان کرد
خانمان همه به ویرانی است
تازه هنگامه ی رجز خوانی است
***
تیغ را لحظه ای که می چرخاند
آسمان را به خاک می چسباند
چشم تا که کار می کند اینجا
دست و پا را به سینه می پیچاند
تپش قلب آب می آمد
گیسوی مشک را که می افشاند
ذولفقاری که بین پنجه اوست
کوه را با اشاره می سوزاند
هیبت چشم او همان اول
جنگ را بین دشت می خواباند
هر که سر داشت بی سر آمده است
همه گفتند حیدر آمده است
***
افق این نگاه را بنگر
چشم های سیاه را بنگر
شمس را شمع کرد و پنهان کرد
نیم روز است و ماه را بنگر
همه ی کودکان را بنگر
یک حرم یک سپاه را بنگر
مادری آمد و اشاره نمود
کودک بی گناه را بنگر
کودکی دید روی دامانش
اشک زد حلقه گرد چشمانش
مشک را تا گرفت بر دوشش
نهر شد چون همیشه مدهوشش
می زد آب موج او تشنه
خنده ای بر لبان خاموشش
اسب را سمت خیمه ها هی کرد
دل غمگین خیمه در جوشش
وای تیغی رسید بر دستش
مشک را برد بین آغوشش
تیر ها می رسید از هر سو
پیکرش را نمود گلپوشش
گفت دیدی که آبرویم رفت
تا صدایی رسید بر گوشش
چشم وا کرد دید از مشکش
آبرویش چکید از مشکش
×××
به دلش تیر غصه ها می خورد
شعله بر جان کربلا می خورد
چشم خود بست و دید لب تشنه
کودکی را که دست و پا می زد
مادری در کنار گهواره
ساقی خیمه را صدا می زد
دید دنبال گوشواره کسی
ضرب سیلی به بچه ها می زد
از دل حلقه ای نگین افتاد
گل ام البنین زمین افتاد
ادامه مطلب
حضرت عباس (ع)-شهادت
این آبها که ریخت، فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک، قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از این که مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند، بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
اما هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


