وحید قاسمی

حضرت عباس (ع)-مدح و مصیبت

 

عاشق اگر شدم، اثر چشم های توست

 اصلاً تمام زیرِ سرِ چشم های توست

 دلهایِ سنگ را به نگاهی طلا كنی

 این كیمیاگری هنر چشم های توست

 باید غزل، قلم به دواتِ عسل زند

 حالا كه صحبت شكر چشم های توست

 بعد از ابوتراب، تمام حجاز و شام

 مبهوت جرأتِ جگر چشم های توست

 كال و رسیده! گندم ری را خریده ای

 این خصلتِ بخر- ببر چشم های توست

 آیا بهشت می بری ام  یا نمی بری!؟

 محشر خدا پیِ نظر چشم های توست

 با كاروان گریه سرانجام می رسم

 راه بهشت از گذر چشم های توست

 تا «إن یكاد» صبح و شبِ زینب تو هست

 بال فرشته ها سپر چشم های توست

 خرده گرفته اند كه اغراق می كنم!!!

 تیر سه شعبه در به در چشم های توست

 این جا مدینه نیست، به فكر نقاب باش

 مُشتی حسود دور و بر چشم های توست

 بالای نیزه گریه ی شرمندگی  فقط

 از روضه هایِ معتبر چشم های توست

 لعنت به حرمله؛ كه به دنبال نیزه ها

سایه به سایه همسفر چشم های توست


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سعید حدّادیان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

شعله آتشی ست در دل آب

ساقی مهوشی ست مست و خراب

بی قراری ست، عشق تا به جنون

تک سواری ست آب تا به رکاب

آب از پرتوَش به خود پیچید

دیگر این آینه ندارد تاب

آن چنان بود کآسمان می گفت:

روز، مهمان آب شد مهتاب

مگر آن جا چه دیده کاین سان عشق

عکس او را گرفته در دل قاب

می رود دست آب و دامانش

که میافکن مرا به کام عذاب

حسرت بوسه اش به قلب فرات

دل آب از برای اوست کباب

یک دلاور به موج یک لشکر

یک کبوتر، هزار دسته غُراب

سینه ی  نخل ها سپر، اما

تیر ها بیش تر ز حدّ حساب  

گر بپرسند: از چه رو تشنه؟

شد برون از فرات بهر جواب

دست های قلم شده با خون

پای آن نخل ها نوشته کتاب

اشک، چون سیل بر رخش جاری

کربلا محو گشته در سیلاب

مشک، آرام هم چنان طفلی

که در آغوش مام رفته به خواب

چشم هایش سحاب، امّا نه

کی چکد خون ز چشم های سحاب؟

تیرها را به جان خرید اما

چون یکی سوی مشک شد پرتاب

مشک چون طفل دست پایی زد

قصّه ی آب ختم شد به سراب

روی آغوش ساقی طفلان

گوییا تیر خورده طفل رباب

تیر ها پر شدند، پرها بال

رفت تا اوج عشق هم چو عقاب

کم کم از صدر زین زمین افتاد

«ای برادر ، برادرت دریاب »

اوّلین بار شد چنین می گفت

آخرین سجده بود در محراب

در شگفتند قدسیان گویا

بوتراب اوفتاده روی تراب

علقمه یا که مسجد کوفه؟

حیدر است این به خون نموده خضاب

مادرش نیست، چه کسی او را

پسرم می کند دوباره خطاب؟

کم کم احساس می کند عباس

عطر خوشبوترین شکوفه ی یاس


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محسن عرب خالقی

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

عطش از خشکی لب های تو سیراب شده

آب از هرم ترک های لبت آب شده

بعد از آن که تو لب تشنه عطش را کشتی

تشنه لب ماندن ساقی همه جا باب شده

بعد افتادن عکس تو در آیینه ی آب

برکه از شوق رخت خانه ی مهتاب شده

این فرات است که از درد غمت  ای دریا!

بس که پیچیده به خود یک سره ، گرداب شده

تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست

دل اهل حرم از داغ تو بی تاب شده

تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز

همه گفتند که ابروی تو محراب شده

صحنه ای که کمر کوه شکست از غم آن

عکس تیری ست که در دیده ی تو قاب شده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ابوالقاسم حسینجانی

حضرت عباس (ع)-شهادت

 

کنار دل و دست و دریا، اباالفضل!

تو را دیده ام بارها؛ یا اباالفضل!

تو، از آب، می آمدی، مشک بر دوش

و من، در تو، غرق تماشا؛ اباالفضل!

اگر دست می داد، دل می بریدم

به دست تو، از هر دو دنیا، اباالفضل!

دل از کودکی از فرات، آب می خورد

و تکلیف شب: "آب، بابا، اباالفضل"

تو لب تشنه پرپر شدی، شبنم اشک..

..به پای تو می ریزم، اما، اباالفضل!

فدک، مادری می کند کربلا را؛

غریبی، تو هم مثل زهرا، اباالفضل!

تو را هر که دارد، ز غم، بی نیاز است؛

وفا بعد از این نیست تنها، اباالفضل!

تو با غیرت و، آب و، دست بریده

قیامت، به پا می کنی؛ یا اباالفضل!


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هاشم طوسی

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

 

غزل غزل بنویسم حدیث رویایی

برای اوج ادب منتهای شیدایی

برای وصف شما پای شعر می لنگد

 تو انتخاب خدایی برای سقایی

تویی که منصب باب الحوائجی داری

ندیده کس به خدا از شما جز آقایی

و کوه پیش تو انگشت بر دهان مانده

امیر علقمه از بس رشید و رعنائی

به یک اشاره ی چشمان آسمانیتان

حریف حرمله ها می شوی به تنهایی

همیشه بر روی دوشت رقیه جان می گفت:

تو بهترین و یگانه عموی دنیایی

تو امتداد طراوت به نو بهارانی

تو تکیه گاه و امید دل غزالانی

به پای مقدم خود سجده ی ملک داری

تو با قبیله ی تان حسن مشترک داری

اگر چه هاشمیان بی مثال و مه رویند

 ولی تو بین همه بیش تر نمک داری

تو بین معنی این واژها نمی گنجی

به روی خاک ولی ریشه در فلک داری

سوال های زیادی میان ذهن خودت

ز ماجرای کبود غم فدک داری

همیشه شرم شریعه ز مشک خالی توست

 که پای چشمه لبانی پر از ترک داری

هنوز آب روان حسرت لبت دارد

نگاه بر ادب چشم پر تبت دارد  

به وجد آمده از وصل روی دلداری

که پا به پای دلش تا به صبح بیداری

کنار تربیتت رد پای مادر توست

 که این چنین ز وقار و حیا تو سرشاری

به پای گوش تو همواره این نوا می خواند

مباد لفظ برادر به لب کنی جاری

همیشه و همه جا پیش مرگ او باشی

مباد یک نفس از او تو دست برداری

علم به دوش سحرگاه! ای ستون حرم

برای حضرت عشقم نما علم داری

بدان که دست توسل به دامن زهرا

به بازوان ستبر تو می دهد یاری

مسیر سجده ی افلاک سوی محضر توست

دل زنان بهشتی اسیر مادر توست

ز ازدیاد حسودی ماه بر رویت

تو چشم خوردی و آمد بلا ز هر سویت

به پای بیرق و مشک تو آسمان افتاد

  عمود فاصله انداخت بین ابرویت

برای این همه جان بازی و، وفاداری

خدای بوسه گرفته ز روی بازویت

نگاه خیمه ز تعظیم کردنت فهمید

نشسته مادر پهلو شکسته پهلویت

همین که پای غریبه به خیمه ها واشد

(نسیم روضه وزیدن گرفت در مویت)

و کاش بودی و تا روز آخرش می ماند

رکاب زینب کبری به روی زانویت

منم که (مسلم) این قبله گاه احساسم

همیشه و همه جا زیر دین عباسم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم صرّافان

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

گفتند ماهی‌ها که آب آورده‌ای سقا

نوشیدم و دیدم شراب آورده‌ای سقا

پیچیده ابرو! در افق عطر تو پیچیده

گل کرده‌ای در خون، گلاب آورده‌ای سقا

رفتی بپرسی: آخرین پیمان عاشق چیست؟

پیداست از چشمت جواب آورده‌ای سقا

روشن‌تری از هر شبِ دیگر، مگر این بار

از برکه‌ی مهتاب آب آورده‌ای سقا؟

یک آه از تار دلت، از ناله‌ی نی‌ها

تا پرده‌ی اشکِ رباب آورده‌ای سقا

چون ماه در منظومه‌ی آغوش خورشیدی

ماهی که داغ آفتاب آورده‌ای سقا

خون می‌رود... امّا بیا یک گام این ‌سوتر

حالا که تا این بیت تاب آورده‌ای سقا

 یک شوره ‌زار شعر می‌بینی و دیگر هیچ

آبی برای این سراب آورده‌ای سقا؟


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پروانه بهزادی آزاد

حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت

 

مشک را هم شأن دریا می کنی

آب را با عشق معنا می کنی

عکس ماهت توی آب افتاده است

نهر را محو تماشا می کنی

آب در مشت و نمی نوشی چرا؟

قطره را غرق تمنا می کنی

عقل را، اندیشه را، احساس را

باز در گیر معما می کنی

در میان نیزه ها بی دست و چشم

محشری در عشق بر پا می کنی

آن امان نامه خیالی باطل است

شمر را این گونه رسوا می کنی

مشق صبر و صدق و اخلاص و صفا

این همه در نقش سقا می کنی

×××

با نگاهی٬ ای مسیح پاک دم

مرده زنده، کور بینا می کنی

دردهایم را نمی گویم ولی

دیده ام، درمان مهیا می کنی

دست هایت عشق را پل می شود

در غزل هایم چه خوش جا می کنی

گونه های شعر من تر می شود

عقده های بسته را وا می کنی!


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جواد حیدری

حضرت عباس(ع)-حضرت زینب(س)

 

یا ابالفضل تویی تاج سر ام بنین

پسر فاطمه هستی پسر ام بنین

تو علم دارترین صاحب پرچم هستی

تو به اسرار دل فاطمه محرم هستی

تا تو بودی نگرانی به دل خیمه نبود

تا تو رفتی همه ی خیمه شده رنگ کبود

گر چه گفتی تو غلامی به من اما عباس

تو شدی آبروی حضرت زهرا عباس

منِ زینب چه کنم بی تو در این دشت بلا

من و یک خیمه ی پر کودک و زن در صحرا

دست تو قطع شد و دست مرا می بندند

چشم تو پاره و بر گریه ی من می خندند

جگر من شده چون چشم تو پاره پاره

دختر شیر خدا بعد تو شد آواره

از شکافی که به فرق سر تو افتاده

معجر از روی سر خواهر تو افتاده

به همان محکمی ضربت نامرد عمود

خورده ام سیلی و رخساره ی من گشته کبود

تو سر نیزه و من محمل بی پرده اخا

سهم تو علقمه و قسمت من شام بلا


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمدرضا سروری

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد

هر دم از سینه ی او ناله ی غم می خیزد

کو دو دستی که دگر مشک به آن آویزد؟

غصه کِی از دل ماتم زده ام بگریزد؟

دست آماج سن و نیزه ی اعدایم بود

مشک خو کرده ی دستان توانایم بود

دست هم سنگر دیرینه ی مشکم افتاد

مشک سر داده از این واقعه آه و فریاد

دست آویزه ی تن، مشک هم آویزه ی دست

در غم ماتم او، بغض دل مشک شکست

دست گردیده جدا، مشک چنان می نالد

دیده و دل به وفاداری او می بالد

دست افتاده ز تن چون گل سرخی به کویر

مشک در چنبره ی غم شده در بند و اسیر

مشک در سوزش آه و غم دل واپسی اَست

اشک برچهره ی او جلوه گه بی کسی است  

درد بی دست شدن سخت گرانست بر او

زین عزا داده گره بر رخ و طاق ابرو

مشک می نالد و می سوزد ازین در به دری

ساقی تشنه ی بی دست ندارد ثمری

دست بر صفحه ی خاکست به خون آلوده

مشک کِی گردد از این ماتم و غم آسوده

مشک را با نوک دندان بگرفتم شاید

اشک از دیده ی غم دیده  به بیرون نآید

دستم افتاد ولی در بدنم تابی بود

چشم امّید به مشک و قدح آبی بود

مشک هم عاقبت افتاد چو دستم بر خاک

ناله ی  آهم از این رو  برسد تا افلاک

آه و افغان من از ماتم بی دستی نیست

اشکم آمد چو بدیدم که دگر مشک تهیست

مشکم افتاد توانم ز وجودم پر زد

قاصد مرگ به غم خانه ی جانم در زد

ساقی و مشک دو دلداده ی هم پیمانند

نقطه ی عشق و امید همه ی یارانند

«سروری» ساقی بی دست دمی غصه نخورد

تیر بر مشک نشست ساقی از آن جان بسپرد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید تال

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

یک شب جمعه جایتان خالی

خواب دیدم که پر درآوردم

دست در دست آسمان رفتم

کف العباس سر درآوردم

 

آن طرف سمت نخل ها دیدم

دسته دسته هر آن چه گنجشک است...

خسته از بال و پر زدن، تشنه

دور میدان کوچک مشک است

 

تشنه بودم ولی در آن لحظه

خواستم تا کمی ثواب کنم

خواستم جیک جیک آن ها را

هم نوا با صدای آب کنم

 

دست بردم به زیر مشک ولی

ناگهان باد و خاک و طوفان شد

ابرهای سیاه...باران...بعد...

مشک بی چاره تیر باران شد

 

هم زمان رعد و برق های مهیب

سوی گل های بی زبان رفتند

بعد گنجشک های آواره

پر زدند و به آسمان رفتند

 

سحر از جا پریدم و دیدم

سخت از روی تخت افتادم

چشم ها یم چقدر تار شدند

بال ها را به آسمان دادم

 

دست هایم عجیب می لرزند

ننویسم چه بر سرم آمد

فقط این را بگویم آن لحظه

خوب شد زود مادرم آمد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 تیر 1396  | 11:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 88 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید