اي كاش....

اي كاش كه روت را نمي بوسيدم

اي كاش كه موت را نمي بوسيدم

تقصيره من است پشت و رويت كردند

اي كاش گلوت را نمي بوسيدم


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 مرداد 1396  | 1:30 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسين شهيد          

جــلـوه ي ذات کــبــریــا شــده ای

کعبه ي تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای

 

زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن

مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای

 

چقدر نیزه خورده ای!چه شده؟

دم عـصــری پر اشتها شده ای

 

نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت

مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای

 

همـه ي مـوی عمه گشـته سپید

خـوب شد خمره حنا شده ای

 

کــاوش تیــغ هـا برای زر است

تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟

 

نـقـشه ي ری خطـوط زخـم تنـت

پس برای همین تو تا شده ای؟

 

بـا تقــلا و دسـت و پــا زدنــت

بــاعــث گـریــه ي خــدا شـده ای

(وحيد قاسمي)

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا زينب كبري(س)

از حرم رفت و روز من شب شد

گريه كردن نصيب زينب شد

آنقدر نيزه رفت و آمد كرد

بدن شاه نامرتب شد

(علي اكبر لطيفيان)

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   امان از دل زينب(س)  

زينب چو ديد پيكري اندر ميان خون

چون آسمان و زخم تن از انجمش فزون

 

بي حد جراحتي نتوان گفتنش كه چند

پامال پيكري نتوان ديدنش كه چون

 

خنجر در او نشسته چو شهپر كه در هما

پيكان در او دميده چو مژگان كه از جفون**(پلك چشم)

 

گفت اين به خون طپيده نباشد حسين من

اين نيست آن كه در بر من بود تا كنون

 

يك دم فزون نرفت كه رفت از كنار من

اين زخمها به پيكر او چون رسيد چون؟

 

گر اين حسين قامت او از چه بر زمين

ور اين حسين رايت او از چه سرنگون؟

 

گر اين حسين من ، سر او از چه بر سنان

ور اين حسين من ، تن او از چه غرق خون

 

يا خواب بوده ام من و گمگشته است راه

يا خواب بوده آنكه مرا بوده رهنمون

 

ميگفت و ميگريست كه جانسوز ناله اي

آمد ز حلق پادشه تشنگان برون

 

كاي عندليبِ گلشن جان آمدي بيا**(عندليب:بلبل)

ره گم نگشته خوش به نشان آمدي بيا

 

آمد به گوش دختر زهرا چو اين خطاب

از ناقه خويش را به زمين زد به اضطراب

 

چون خاك جسم برادر به بر كشيد

بر سينه اش نهاد رخ خود چو آفتاب

 

گفت اي گلو بريده سر انورت كجاست

وز چيست گشته پيكر پاكت به خون خضاب؟

 

اي مير كاروان ، گهِ آرام نيست ،خيز

ما را ببر به منزل مقصود و خوش بخواب

 

من يك تن ضعيفم و يك كاروان اسير

وين خلق بي حميّت و دهر پر انقلاب

 

از آفتاب پوشمشان يا ز چشم خلق

اندوه دل نشانمشان ، يا كه التهاب؟

 

دستم ز چاره كوته و راه دراز پيش

نه عمر من تمام شود نه جهان خراب

 

لختي كه با برادر خود شرح راز كرد

رو در نجف نمود و درِ شكوه باز كرد

 

كاي گوهري كه چون تو نپرورده نه صدف

پروردگانت زار و تو آسوده در نجف

 

داري خبر كه نور دو چشم تو شد شهيد

افتاده شاهباز تو از شرفه ي شرف

 

تو ساقي بهشتي و كوثر بدست توست

وين كودكان زار ِ تو از تشنگي تلف

 

اين اهل بيت توست بدين گونه دستگير

اي دستگير خلق نگاهي به اينطرف

 

اين نور چشم توست كه ناوك زنان شام

دورش كمان گشاده ، چو مژگان كشيده صف

 

چندين هزار تن قدر انداز و از قضا

با آن همه خطا همه را تير بر هدف

 

هر جا روان ز سرو قدي جويي از گلو

هرسو جدا ز تاجوري دستي از كِتَف

 

تا كي جوار نوح ، لب نوحه برگشاي

يعقوب سان بنال كه رفت يوسفت ز كف

 

چون نوح بر گروه و چو يعقوب بر پسر

نفرين لا تذركن و افغان وا اسف

 

چندي چو شكوه هاي دلش بر زبان گذشت

زان تن ز بيم طعنه ي شمر و سنان گذشت

 

آن جسم پاره پاره چو در خون طپان فتاد

لشگر به خيمه گاه وي از هر كران فتاد

 

از سوز آه و ناله ي اطفال خشك لب

آتش به خيمه گاه امام زمان فتاد

 

هر پردگي كه حور بهشتش به بردگي

در دست ديو سيرتي از كوفيان فتاد

 

هر گوهري كه ملك دو كونش بها نبود

در آستين بد گهري رايگان فتاد

 

شد خاكِ راه ،معجر و بر روي اين نشست

شد تاب زلف چون غل و در پاي آن فتاد

 

ياري نه تا كه بدرقه ي بيكسان كند

بر خواست گرد و از پي آن كاروان فتاد

 

شد سوي قتلگاه و عنان گيرشان قضا

سوزي بود كه در دل هر يك به جان فتاد

 

گلهاي نو شكفته چو ديدند پايمال

هر يك چو عندليب در آه و فغان فتاد*

 

دختر به جستجوي پدر ، زن به فكر شوي

مادر به جسم كشته ي پور جوان فتاد

 

زينب چو ديد جسم برادر به ناله گفت

يا رب كسي به روز چنين ميتوان فتاد؟

 

خويش از شتر فكند ، بر آن جسم چاك چاك

مانند عندليب كه در بوستان فتاد*

 

رو كرد سوي يثرب و ميگفت با رسول

كاي جدّ پاك اينهمه قربانيت قبول

 

كاي آفتاب برج حيا حال ما ببين

ما را در آفتاب اسير جفا ببين

 

آن موي كه شستي و جبريل آب ريخت

از خاك راه و خون گلويش حنا ببين

 

آن را كه پاي مهد نخفتي شب دراز

مهدش ز خاك پر شرر كربلا ببين

 

هر روز در دياري و هر شب به منزلي

بر دختران خويش چه گويم چها ببين

 

آنرا موكّلي ز غضب در عقب نگر

وين را ستمگري ز جفا بر قفا ببين

 

نعلينشان نمانده به پا ، مقنعه به سر

پوشيدگان برهنه ز سر تا به پا ببين

 

وآن ناتوان كز آل عبا يادگار ماند

ني بر سرش عمامه نه بر تن ردا ببين

 

گوش دريده ، دست بريده درون خاك

هر سو جدا نظر كن و هر سو جدا ببين

 

اي مادر از ستيزه ي ايام داد داد

زان جام غم كه با من ناكام داد داد

(وصال شيرازي)

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زبانحال حضرت زینب (س) با برادر جانش امام حسین (ع)

هر که با هرچه بدست داشت تو را زد داداش

ظالمی از سر تفریح مرا زد داداش

او که با خنجر خود کرد دلت را پاره

نیزه را در رگ خونیت چرا زد داداش

 

شیشه ی چشم تو شد صحن و سرای قلبم

سنگ بر کنج همین صحن و سرا زد داداش

خواهرت در ته گودال تو را می دید و

ننمودی تو نگه هر چه صدا زد داداش

وقت دیدار من و رأس تو شد بسم الله

خواهرت از همه ی کرب و بلا زد داداش

بهر دیدار تن پاره ندارم طاقت

شانس آورده ام از روی عبا زد داداش

 

ولی انگار عبای تو ربودند اخا

تن پر چاک تو را لخت نمودند اخا

سروده جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 يا مقطع الاعضا

همه ي خونِ دلش از جگرش بيرون زد

غم او لحظه ي قتل پسرش بيرون زد

 

قاتلش را وسط هلهله ها زينب ديد

كه ز گودال به همراه سرش بيرون زد

 

لعنتي نيزه اش از بس كه با شدت بود

در بدن رفت ولي بيشترش بيرون زد

 

زخم شمشير عميق است نه اندازه ي تير

رفت بر سينه نشست از كمرش بيرون زد

 

وقت دفن ِتن صدپاره اش از بين حصير

قسمتي از بدن مختصرش بيرون زد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 صل الله عليك يا مظلوم

قبول كن كه شبيه حصير افتادي

قبول كن ته گودال گير افتادي

 

مخواه تا كه سر من به گريه بند شود

بگو چكار كنم از تنت بلند شود

 

بگو چه كار كنم آب را صدا نزني

بگو چه كار كنم تا كه دست و پا نزني

 

ميان گريه ي من اين سنان چه ميخندد

دهان باز تو را نيزه دار ميبندد

 

آهاي شمر عبا را كسي ربود برو

بيا النگوي من را بگير و زود برو

 

براي غارت پيراهنت بميرم من

چرا لباس ندارد تنت بميرم من

 

قرار نبود بيفتي و من نگاه كنم

و يا كه گريه به كوپال ذوالجناح كنم

 

مگر نبود مسلمان كه اينچنين زده اند

بلند مرتبه شاهِ مرا زمين زده اند

(علي اكبر لطيفيان)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  يا سيدنا الغريب

شمر دستش پُر است و با پايش

بدنت را به پشت ميچرخاند

نيزه اي را حرامزاده زد و

نيزه را بين مشت ميچرخاند


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تک و تنها توی گودال بی سر افتادی بمیرم

الهی بیام ز رگهات یه دونه بوسه بگیرم

تک و تنها توی گودال زخم پیکر تو واشد

 یه دفعه نیزه ی دشمن اومد و تو سینه جا شد

تک و تنها توی گودال جسم تو لگد شد آقا

روزگار برای زینب، خدایی چه بد شد آقا

تک و تنها توی گودال یکی به عبا طمع داشت

یکی اومد عمامه ات رو از روی سر تو برداشت

تک و تنها توی گودال یکی انگشترو دزدید

یکی به دوازده ضربه از رو تن این سرو دزدید

تک و تنها توی گودال کیه انگشتو بریده

یه شاه بی سر تو گودال هیچ کی تو عالم ندیده

تک و تنها توی گودال تو مث حصیری آقا

توی دست یه حرومی می بینم که گیری آقا

تک و تنها توی گودال رقیه طاقت نداره

بزار این دو چشم خیسم برای غمت بباره

تک و تنها توی گوادال خواهرت واست بمیره

خدا هیچ وقت یه داداش رو از یه خواهری نگیره

...................................................

بی انصاف سری نداره – پرندس پری نداره

خواهرش داره میبینه – نگو خواهری نداره

 

سروده جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید