تاب ای مه که زینب دل غمین است
پریشان دل ز مرگ شاه دین است
بتاب ای مه رقیه دل کباب است
ز مرگ باب خود در پیچ و تاب است
بتاب ای مه تو بر گلهای زهرا
که پرپر گشته در این دشت و صحرا
بتاب ای مه که اندر پای گلها
فتاده باغبان از جور اعدا
بتاب ای مه که اندر شور و شینم
پریشان دل من از مرگ حسینم
بتاب ای مه که بینم کودکانم
سرشک غم رود از دیدگانم
خداحافظ حسین با وفایم
که من عازم سوی شام بلایم
تویی در کربلا بی یار و تنها
من اندر شام غم بی آشنایم
بروی نی سرت از کوفه و شام
بود هم مونس و هم رهنمایم
ترا امشب نگهبان ساربان است
من اندر کوفه در بند بلایم
یوسفعلی یوسفی
ادامه مطلب
در میان قتلگه افتاده بود سر به خاک پر ز خون بنهاده بود زیر دست وپای دشمن آن غریب دست و پا می زد به هر امن یجیب خصم روی سینه اش بنشسته بود استخوانهایش همه بشکسته بود زینت دوش نبی بی سر شده پاره زیر تیغ کین ، خنجر شده ای کلیم الله زینب یا حسین ذکرت اینک چیست بر لب یا حسین چیست این ذکرت که آبم می کند با اناالعطشان کبابم می کند ای عزیز مادر ای نور دو عین میوه قلبم فدایت، یاحسین ای بریده سر که قلبت پاره شد از کف مادر به جنت چاره شد باز شد آغوش مادر بهر تو اشک شد جاری ز حلق نحر تو
آه از آه و فغان مصطفی
وای از آوای جان مرتضی
ادامه مطلب
شيعتــــي يا كـــرام يا عظـــام المقــــام
فانـــدبوا ياحسيـــن بفــؤاد حــــــزيــــن
شيعتي إني غريب بين أقوام بغاة
وأنا الضامي وأسقى من كؤوس النائبات
قطعوا رأسي ظلماً بسيوف مرهفـــات
رفعوه بعد قتلي فوق أطراف القــناة
ذاك رأســـي مشال في رماح طوال
وقطيــــع الوتيــــن بفؤاد حزيـــــــن
شيعتي إن غاب عنكم في سماء الموت فرقد
فاذكروا الأكبر لما غاله السيف المجـــرد
واقتيلاً فوق الأرماح والأسياف سجــد
وبه قد صرعوا فوق الثرى جسم محمد
وشبيه الرســـــول وطأتــــه الخيـــول
وفقدت البــــــــنين بفؤاد حزيـــــــن
شيعتي ما إن سمعتم من مناد وأخاه
فاذكروا العباس لما قطعت منه يداه
جئته نحو الفرات قاصداً كيمـــا أراه
فوجدت الجسد الطاهر تكسوه دمـــاه
فاهتــفوا بانكســـار أين ذاك اليســـــار
ايــــن ذاك اليميـــن بفــؤاد حزيـــــــن
شيعتي ما إن فقدتم من غلام ذي مكارم
فاندبوه بدموع واذكروا لوعة قاســــم
هو كا البدر تجلى وجلى في الغمائـــم
بدل الأشمع قد زف بأطراف الصوارم
غاب ذاك الهلال في بروج القتال
غاب نور اليقين بفؤاد حزيـــــــن
شيعتي ما إن فقدتم من رضيع وهو ظام
فاذكروا طفلـــــي لما قتلوه باهتضام
بدل الماء سقوه من انابيب الحمام
بأبي من ذاق طعم الموت من قبل الفطام
ذاك نحر الرضيع فاض منه النجيع
ودفـــنت الجنين بفـــؤاد حزيــــــن
شيعتي ما أن سمعتم في نسوة تشكو الرزايا
فاذكروا نسوتنا اللآتــي تحملن البلايـــا
وعلى الأكوار ظلماً حملوهن سبايــــا
شاكيات باكيات فوق أقتاب المطايـــا
فاسألـــوا كربلاء من لتلك النساء
من لحــزن كمين بفـــؤاد حزيـــــن
شيعتي ما إن شربتم عذب ماء فاذكروني
او سمعتم بقتيل أو شهيد فاندبوني
فأن السبط الذي من غير جرم قتلوني
وبجرد الخيل بعد القتل عمداً سحقوني
ليتكم حاضــــرون للندا تسمعــــــون
هاتفــــا بالأنيـــــن بفـــؤاد حزيـــــــن
این شعر منسوب به حضرت سید الشهداء از قول سکینه خاتون ع می باشد
ادامه مطلب
مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد
در وداعي تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد
طاقتم را خواهش اکبر ، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد
انتخابي سخت ، حالم را پريشان کرده بود
شور ميدانداري اکبر به فريادم رسيد
تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام اصغر به فريادم رسيد
تا بماند جاودان در خاک اين فرياد سرخ
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد
نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاري نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد
جبرييل آمد: بخوان ! قرآن بخوان، بي سر بخوان!
منبري از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد
مهدی جهاندار
ادامه مطلب
چون خودی را در رهم کردی رها
تو مرا خون، من ترایم خونبها
هرچه بودت، داده ایی اندر رهم
در رهت من هر چه دارم می دهم
شاه گفت ای محرم اسرار ما
محرم اسرار ما از یار ما
گرچه تو محرم به صاحبخانه ایی
لیک تا اندازه ای بیگانه ایی
آنکه از پیشش سلام آورده ایی
وآنکه از نزدش پیام آورده ایی
بی حجاب اینک هم آغوش منست
بی تو رازش جمله درگوش منست
از میان رفت آن منی و آن تویی
شد یکی مقصود و بیرون شد دویی
گر تو هم بیرون روی نیکوترست
زآنکه غیرت آتش این شهپرست
جبرئیلا رفتنت زینجا نکوست
پرده کم شو در میان ما و دوست
رنجش طبع مرا مایل مشو
در میان ما و او حایل مشو
از سر زین بر زمین آمد فراز
وز دل و جان برد بر جانان نماز
با وضویی از دل و جان شسته دست
چار تکبیری بزد بر هر چه هست
گشته پر گل ساجدی عمامه اش
غرقه اندر خون نمازی جامه اش
و آن سپاه ظلم و آن احزاب جور
چون شیاطین مر نمازی را به دور
تیر بر بالای تیر بیدریغ
نیزه بعد نیزه تیغ از بعد تیغ
قصه کوته شمرذی الجوشن رسید
گفتگو را آتش خرمن رسید
زآستین، غیرت برون آورد دست
صفحه را شست و قلم را سر شکست
عمان سامانی
ادامه مطلب
لاجرم آن شاهد صبح ازل
پادشاه دلبران عزوجل
چون جمال بی مثال خود نمود
ناظران را عقل و دل از کف ربود
پس شراب عشقشان در جام (پيمانه)ريخت
هر يکی را در خور اندر کام ريخت
باده شان اندر رگ و پی جا گرفت
عشقشان در جان و دل مأوا گرفت
جلوه ی معشوق شور انگيز شد
خنجر عاشق کشی خونريز شد
پس به راه امتحان شد رهسپار
خواست تا پيدا کند آلات کار
بانگ برزد فرقه ی ناکام را
بی نصيبان نخستين جام را
کای زجام اولين تان اجتناب
جام ديگر هست ما را پر شراب
ظلم می ريزد از اين لبريز جام
ساقيش جام شقاوت کرده نام
مستی آن عشرت و عيش و سرور
نشئه ی آن نخوت و تاز و غرور
هر دو می ليکن مخالف در خواص
هر يکی را نشأه يی ممتاز و خاص
آن يکی مشحون ز تسليم و رضا
آن يکی مملو ز آسيب و قضا
کيست کو زين جام گردد جرعه نوش ؟
پند ساقی را کشد چون دُر به گوش ؟
پرده پيش چشم حق بينان شود
آلت قتاله ی اينان شود
ظلمتی گردد بپوشد نور را
فوق روز آرد شب ديجور را
بر کشد بر قتلشان شمشير تيز
جسمشان راسازد از کين ريز ريز
تلخ سازد آب شيرينشان به کام
روز روشنشان کند تاريک شام
گردد از تأثير اين فرخ شراب
از جلال و جاه و منصب کامياب
ليکن آخر نار سوزان جای اوست
دوزخ آتشفشان مأوای اوست
عمان ساماني
ادامه مطلب
كـشـتـه ديـن گـفـت خـواهـم بـا خـدا سـودا كنم
مـيـروم در كــربــلا تــا نـهـضـتـي بـرپـا كنم
مـن حـسـيـنـم نـوگـل بـسـتـان زهــراي بـتــول
حكـم يـزدان را مـيـان مـسـلمين اجرا كنم
مـيـروم تـا داد مـظـلـومــان سـتــانــم از يـزيـد
ديــن خـيــرالــمـرسـلـيـن را تا ابد احيا كنم
مـيـروم بـا دشـمـن قـرآن بـجـنـگـم چون علي
روزگــار ظـالـمـيــن را چـون شب يلدا كنم
مـيـروم بــا خــون يـــاران و جــوانـان عـزيز
آبـيـاري گـلــسـتــان عـتـرت طــاهــا كـنــم
مـيـروم تـــا از دم تــيـــغ عـــدالـــت تـــا ابـــد
نـقـش ظـالـم نـاپـديـد از صـفحه ي دنيا كنم
مـيـروم تـا ريـشــه كــن ســازم بـنـاي ظلم را
مـيـــروم تــا كــاخ عــدل و داد را برپا كنم
مـيـروم تــا خــون پــاك اكــبــر و عــبـاس را
از دل و جان در ره معشوق خود اهدا كنم
مــيـروم دسـت سـتـم كـوتــه كـنم از جان خلق
گـمـرهـان را رهـبـري بـا خـطـبه غرا كنم
مـيــروم تــا بــا بـيــان نــغـــز و گـفـتار فصيح
ظـالـم غـافـل ز حـق را تـا ابـد رسـوا كـنم
مــيــروم تـا كـشــتــي ديـن را بـه ساحل آورم
مـسـلـميـن را ايمن از طوفان محنتها كنم
مـيـروم تـا بـا فـداكـــاري هـفـتــــاد و دو تـــن
دفـتـر تـاريـخ دين حق به خون امضا كنم
مـيـروم بـهـر نـجـات عـاصـيــان در روز حشر
خـط آزادي طـلـب از خــالــق يـكــتــا كنم
ميروم امروز تا صد چون «حياتي» را به دهر
فــارغ و آســوده از انــديــشــه فـردا كنم
ادامه مطلب
سید محمد جواد شرافت
امام حسین(ع)-شهادت
تمام کربلا در خون نشسته
نگاه خیمه ها در خون نشسته
زمین و آسمان از ناله پر شد
تن خون خدا در خون نشسته
**
امان از ماجرای پیکر او
امان از سرگذشت حنجر او
تنی ماند و سری بر نیزه ها رفت
بماند قصه ی انگشتر او
**
امان از ماجرای پیکری که...
امان از سرگذشت حنجری که ...
امان ای دل، امان ای دل، امان ای ...
امان از قصه ی انگشتری که ...
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
امام حسین(ع)-اشعار عصر عاشورا
تو زیر پا رفتی ولی بیچاره زینب
از این به بعد و بعد از این آواره زینب
باید خودت یاری کنی ورنه محال است
بوسه بگیرد از گلوی پاره زینب
**
خون گلویت را کسی تا آسمان برد
پیراهن و عمامه ات را این و آن برد
آیا نگفتم در بیاور خاتمت را
راضی شدی انگشترت را ساربان برد
**
گفتند که پیراهنت را می کشیدند
تصویر غارت کردنت را می کشیدند
نه اینکه نیزه بر تنت می ریخت دشمن
بلکه به نیزه ها تنت را می کشیدند
**
رفتی و دستم بر ضریح دامنی بود
رفتی ز دستم رفتنت چه رفتنی بود؟
تا آن زمانی که به یادم هست داداش
وقتی که می رفتی تنت پیراهنی بود
**
رفتی که اشک خواهرت را در بیاری
بغض گلوی دخترت را در بیاری
آیا نمی شد ای سلیمان زمانه
قبل از سفر انگشترت را در بیاری؟
ادامه مطلب
مریم سقلاطونی
امام حسین(ع)-عصر عاشورا
داد زد ها... سر از این خاک کجا بردارد
کیست آیا قدمی سمت خدا بردارد؟
خیمه زد روی پدر رو به جماعت پرسید
یک نفر نیست که بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست از این جمع قدم بگذارد
و بیاید سر بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد
حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟
یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد
تا دلش بشکند از حنجره پا بردارد؟
کسی از بین شما داغ برادر دیده ست؟
یا کسی با دل من داغ برابر دارد؟
آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند
خیمه زد روی پدر خیمه که تا بردارد...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


