زبانحال امام حسین ع با زینب کبری س
می دوی سوی من ای ماه شب تار حسین
وه که دیر است دگر گشت تمام کار حسین
از همین گودی گودال مرا می نگری
پیش رو ی تو زند تیر به مردار حسین
تو ز تل آمدی اما سر من در گودال
گشته از پشت جدا یاور غمخوار حسین
و تو گفتی همه ی کرببلا زیبا بود
ای به شام غم جان قافله سالار حسین
ادامه مطلب
سر تو ...
سر تو غرق به خون و تن تو بی جان بود
این همه ظلم همی از پسر مرجان بود
اول و آخر غمهای شما زیبا بود
کربلا خانه ی غمهای دل انسان بود
این سخن با که بگویم که مرا درک کند
بین نامردم دون خواهر تو حیران بود
دست پر آمده بودند همه اهل عرب
نیزه و سنگ و سنان در همه ی دستان بود
کوفه پر غم ولی والله امان از این شام
دست هر زن ز برای صدقه یک نان بود
ادامه مطلب
شعر ظهر عاشورا – مناجاتی
ای که غارت شده پیراهنی و رأس و عبات
ای شه تشنه لبم ای همه عالم به فدات
تو دعا کن که منم کشته ی بی سر بشوم
شده دل پر ز الم از اثر سوز دعات
گودی قتلگهت بحر پر از خون سر است
بوی خون میدهد این خشک، لب غرق نوات
بوی نیلوفری گنبد تو مستم کرد
دم عشق است هوای حرم کرببلات
مرده ها زنده شوند از کرم چشمانت
گر خورد بر بدن خاک ز خاک پس پات
ذکر یا زینب ات ای یار مرا مجنون کرد
می رسد بر دل ما نوحه ی غمهای صدات
لب، تو تر کن که شود کون و مکان کُن فیکُن
زیر فرمان تو باشند شها کل کرات
بهترین واژه اشعار دل غمزده ام!
بهترین واژه حسین است نوشتم به دوات
کن دوا از کرمت ، درد من بی سر و پا
غم عالم ببرد گوشه ی آن چشم و نگات
ادامه مطلب
زبانحال حضرت زینب با برادر
مادرم گفت مرا مست رخ یار شوم
گرد شمع رخ تو از همه بی کار شوم
تا که دیدم بدنت زیر سم اسبان رفت
گفتم آیم به کنار بدنت زار شوم
گه به پشت سر تو گه به لبت می زند او
کاش آیم که دمی از تو نگهدار شوم
من همان نخل غمم ما حصلم اشک تو بود
پیش جسم تو اخا بین که چه پربار شوم
صورتم سرخ شده، چشم ز سیلی کم سو
گاه گاهی مه من، همچو شب تار شوم
ادامه مطلب
صل الله عليك يا سيدنا العريان
غیر از این خاک بلاکَش ، وطنی نیست تو را
جز سنان و نی و خنجر ، چمنی نیست تو را
گفتم از خاتم انگشت تو را بشناسم
تو که انگشت نداری ، یمنی نیست تو را
تو پس از قتل حسن ، گفتی غارت زده ام
حال غارت شده ای ، پیرهنی نیست تو را
استخوان های تنت مثل دلت نرم شده
جز من و مادرمان ، سینه زنی نیست تو را
بسکه اسب از بدنت رد شده چون خاک شدی
تا رسیدم به تو دیدم ، بدنی نیست تو را
بوریا بود بهانه ، که بدن جمع شود
ورنه جز خاک بیابان ، کفنی نیست تو را
(سعيد خرازي)
ادامه مطلب
يا مظلوم
ببین گرفته صدای من از صدا زدنت
مگر به نیزه چه گفتی که بی هوا زدنت
تمام خاطره ام از سفر فقط این است
تمام راه به پیش نگاه ما زدنت
صدای ناله ی طفلت نرفته از یادم
که گفت با نفس آخرش چرا زدنت
هنوز پیش نگاه من است چون کابوس
به زیر دشنه و سر نیزه دست و پا زدنت
(مهدی محمدی)
ادامه مطلب
ابد والله يا زهرا ما ننسا حسينا
رسید وقت رسیدن به ضربه هــــای کسی
شکست حنجـــــره اما به زیر پای کسی
آهـــای خنجـــــر کهنه!نمی شود نبـــــری؟
نمی شود که بمیرد کسی به جای کسی؟
کمـــی گذشت و هجــــوم دوباره ای آمــــد
ردا بــرای کسی شد، زره بـــــرای کسی
به روی نیزه نشستی و عرش مال تو شد
به پای نیـــزه نشسته غــم صدای کسی
فرشته هـــا همه با هــــم به گریه افتادنـد
به مادرانه تــرین سوزه های های کسی
(عليرضا لك)
ادامه مطلب
يا حسين شهيد
در غريبي تا به خاك و خون سر خود را گذاشت
رو به سمت آسمان پا بر سر دنيا گذاشت
دست مردي آب بر حلقوم خشك او نريخت
نيزه ي نامرد روي حنجر او پا گذاشت
يكنفر انگشتر و انگشت را با هم ربود
ديگري شمشير خود را در تن او جا گذاشت
هر نفس خون ميدميد از سينه ي مجروح او
قطره قطره،لاله لاله در دل صحرا گذاشت
گفت ميخواهم بگيرم دست تو،او در عوض
چكمه بر پا،پا به روي سينه ي آقا گذاشت
پيش زينب دختري فرياد ميزد عمه واي
تيغ را بر حلق خشك و زخمي بابا گذاشت
در شب سرد غريبي در تنور داغ درد
خسته بود و سر به روي دامن زهرا گذاشت
(سيد محمد جوادي)
ادامه مطلب
يا زينب كبري(س)
کربلا بود که از کف همه ي هستم رفت
آنكه یک عمر دلم را به دلش بستم رفت
تا گرفتم بدنش را زدم تیغ و سنان
هرچقدر زخم شمردم عدد از دستم رفت
ادامه مطلب
صل الله عليك يا سيدنا الغريب
بين يك مشت شغال و بوف است
دشمن از صيد خودش مشعوف است
فقط انگشتر او گم نشده
چند عضو بدنش محذوف است
حجم گودال پر از خون شده است
ظرف كوچكتر از اين مظروف است
سرّ هستي است چرا پس اينقدر
روضه هاي بدنش مكشوف است
بارش سنگ به پيشاني او
داستان صفت و موصوف است
ترسم اين گرگ تورا زجر دهد
شمر خنجر زدنش معروف است
بر شهيدان كفن اينجا جرم است
روسري داشتنش موقوف است
روي يك نيزه نشسته است و هنوز
چشمهايش به حرم معطوف است
قد زينب شده اينجا خم ليك
نگرانيش ز شام و كوفه است
(عباس احمدي)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


