همت مضاعف در علم و تحقیق
 
  ما میتوانیم...
 

تلاش + موفقیت


آیا می دانید به چه کسانی موفق می گویند؟آیا تا به حال از خود پرسیده اید چرا برخی افراد
 از بعضی دیگر موفق ترند؟یا حتی چرا بعضی کشورها از کشورهای دیگر پیشرفته ترند؟موفقیت شما چه تاثیری در موفقیت جامعه یا کشور دارد؟

        موفقیت عبارت است از بالفعل کردن استعدادهای نهانی که در وجود هر کس نهفته است.آدمی با این استعدادها به دنیا می آید بزرگ می شود و باید آنها را تمام و کمال در راه هدف و منظوری که او را شاد و خرسند می کند به کار ببرد.

    موفقیت عبارت است از دستیابی به هدفی که در نظر انسان است و با رسیدن به آن هدف برای خود موقعیت و اعتباری کسب می کند.

        موفقیت عبارت است از شیوه درست فکر کردن و زندگی کردن.

   موفقیت در زندگی لازمه داشتن دانش بالا، ثروت زیاد، قدرت و مقام اجتماعی نیست. بلکه موفقیت یعنی خود باشیم ونه دیگری. موفقیت یعنی شناخت ارجحیت های زندگی و عملکرد بر اساس ان. موفقیت یعنی ساختن امروز برای فردای بهتر. موفقیت تجهیز امروز خود برای فردای پر بار .

به طور کلی می توان گفت که فرد موفق کسی است که به آرزوهای خود برسد و در درون رضایت خاطر احساس کند که این امر خود حاصل تلاش و کوشش مداوم در زندگی است.

«آرامش و اطمینان، بهترین موفقیت است» 

                                                 آلفرد اوستن

 

 

 
 
تلاش + موفقیت

[چهارشنبه 26 خرداد 1389 ]  [11:49 AM]  [مرجان ب]

سخن بزرگان( قرآن)


مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا ۞
سوره احزاب ؛ آبه ۲۳
از مومنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند.
بعضی بر سر پیمان خویش جان باختند و بعضی چشم به راهند و هیچ پیمان خود دگرگون نکرده‏ اند

http://i3.tinypic.com/33a9qoi.jpg

وفای به عهد
اشاره:
در مضامین مختلفی از معارف امامت، امامان معصوم(ع) به كشتی روان در میان امواج بی‌امان دریا، تشبیه شده‌اند كه هركس سوار بر آن شد، نجات یافت و هركس آن را ترك گفت، غرق گردید؛ آن‌كه از آن‌ها پیشی گرفت، از مرز دین خارج گردید و آن‌كه از آن‌ها عقب ماند نابود شد؛ و آن‌كه دوش به دوش ایشان حركت كرد، به آنان پیوست و همراهشان خواهد بود.
در سخنان مختلفی از امامان(ع)، پیدایش مأمومان منتظر، مقدمة ظهور امام زمان(ع) معرفی شده است. و بی‌تردید، اقتدای كامل به صاحبان این مكتب، قبل از شناخت شیوة زندگی فردی و اجتماعی و سیاسی آنان ممكن نیست.
در قسمت گذشتة این نوشتار، به بیان موضوع «عزت نفس» در زندگانی ائمه اطهار(ع) پرداختیم، در این قسمت به بررسی آموزة «وفای به عهد» در رفتار آن اسوه‌های حیات می‌پردازیم.

معنا و اقسام عهد
واژة «عهد» كه در فارسی به آن پیمان، قول و وعده می‌گویند، نوعی قرارداد است كه بین دو نفر، یا دو گروه، یا چند نفر و چند گروه، یا بین امّت و امام (به عنوان بیعت) بسته می‌شود كه اگر به طور مشروع و صحیح باشد، حتماً باید به آن پای بند بود.
عهد و پیمان معنای وسیعی دارد و در وهلة اول بر دو قسم است:
الف) عهد و پیمان با خدا؛
ب) عهد و پیمان با مردم.
عهد و پیمانی كه شامل عهدهای سیاسی، تجاری، اخلاقی، حقوق و اجتماعی می‌شود؛ گاهی در سطح وسیع بین‌المللی است و گاهی به صورت بیعت است كه هم سیاسی است و هم مذهبی، اجتماعی و حقوقی. گاهی عهد و پیمان در سطح كوچك‌تر بین دولت و پیمان‌كاران است و گاهی بسیار كوچك و به صورت عهد و پیمان بین دو نفر است؛ مانند این‌كه با دوستمان عهد می‌كنیم كه در ساعت معیّنی به مكان خاصی برویم. همة این موارد، در صورت مشروعیت آن، زیر پوشش اصل وفای به عهد قرار می‌گیرند.
وفای به وعده و عهد و پیمان هم‌چون شیرازه‌ای است كه روابط اجتماعی، سیاسی و ... را محكم نگه می‌دارد.
متأسفانه این اصل بزرگ، در جامعة ما كم رنگ و ضعیف شده، و بسیاری خیلی ساده و راحت به پیمان‌شكنی پرداخته، چنین خلاف بزرگی را یك امر عادی تلقّی می‌كنند؛ غافل از این‌كه گناه بزرگی مرتكب شده‌اند.

اهمیّت وفاداری به عهد و پیمان با خدا
عهد و پیمان با خدا نیز از شاخه‌های مهم عهد و پیمان است و مانند نذر، مخالفت با آن از گناهان بزرگی است و كفّارة آن هم چون كفّارة روزه‌خوردن در ماه رمضان می‌باشد.
در قرآن، آنان كه به عهد خود با خدا عمل نكردند؛ به عنوان منافق معرّفی شده‌اند:
فأعقبهم نفاقاً قلوبهم إلی یوم یلقونه بما أخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا یكذبون؛1
این پیمان شكنی، نفاق را در دل‌هایشان، تا روزی كه خدا را ملاقات كنند، برقرار ساخت. این به سبب آن است كه از پیمان الهی تخلّف جستند و دروغ گفتند.
دامداری گوسفندهای خود را كنار درختی برد و خود به بالای آن رفت. باد شدیدی وزید، او خود را در خطر بسیار سخت دید. با خدا عهد كرد و گفت: خدایا اگر من به سلامتی از درخت پایین آیم، همة گوسفندانم را در راه تو صدقه می‌دهم.
سپس آرام آرام از شاخه‌های بالا به شاخه‌های پایین آمد و كمی احساس آرامش كرد، و گفت: خدایا! قیمت گوسفندها گران است و دلم نمی‌آید صدقه بدهم. اگر سالم به پایین آیم، پشم‌های آن‌ها را صدقه می‌دهم. از آنجا به قسمت پایین‌تر آمد، بیش‌تر احساس آرامش كرد و گفت: خدایا! اگر سالم به زمین برسم كشك‌های به دست آمده از آنها را صدقه می‌دهم. وقتی كه پایین آمد و كاملاً احساس آرامش كرد، گفت: پشم چی؟ كشك چی؟ ولش كن هیچی! و این جمله به عنوان مثل در تاریخ باقی ماند.
خداوند می‌فرماید:
و أوفوا بعهدی أوف بعهدكم و إیای فارهبون؛2
به پیمانی كه با من بسته‌اید وفا كنید، تا من نیز به پیمان شما وفا كنم، و تنها از من بترسید.

اهمیت وفای به عهد از دیدگاه قرآن
در قرآن، در آیات متعددی به وفای به عهد تأكید شده است كه در این‌جا به عنوان نمونه، به ذكر چند آیه اكتفا می‌شود:
1. قرآن در بیان شمارش نیكی و نیكان می‌فرماید:
والموفون بعهدهم  إذا عاهدوا؛3
آنان كسانی هستند كه به عهد خود، هنگامی كه عهد می‌بندند وفا می‌كنند.
2. نیز در قرآن می‌خوانیم:
یا أیهّا الّذین آمنوا أوفوا بالعقود؛4
ای ایمان آورندگان! به قرار دادها و عهدهای خود وفا كنید.
3. قرآن در وصف مؤمنان رستگار می‌فرماید:
والذّین هم لأماناتهم و عهدهم راعون؛5
آنان امانت‌ها و عهد خود را رعایت می‌كنند.
4. نیز در قرآن می‌خوانیم:
و أوفوا بالعهد إن العهد كان عنه مسئولا؛6
و به عهد (خود) وفا كنید، كه (در روز قیامت) از عهد، سؤال می‌شود.
5. خداوند در قرآن حضرت اسماعیل(ع) را به سبب آن كه در وفای به عهد، راستگو و جدی بود ستود و فرمود:
إنّه كان صادق الوعد؛7
همانا اسماعیل در وعده‌هایش راستگو بود.
6. نیز در قرآن می‌خوانیم:
و لا تكونوا كالّتی نقضت غزلها من بعد قوّة...؛8
و همانند آن زن (سبك مغز) نباشید كه پشم‌های تابیدة خود را پس از استحكام، باز می‌كند!
امام باقر(ع) در تفسیر این آیه فرمود: «زنی به نام ریطه از قبیلة بنی تیم كه احمق و سبك مغز بود، نخ‌هایی از مو را می‌تابید و وقتی كه به پایان می‌رسید، تابیده‌هایش را باز می‌كرد. سپس دوباره به تابیدن آنها می‌پرداخت! خداوند متعال آنان را كه عهد شكن هستند، به چنین زن سبك مغزی تشبیه نموده است.
از مجموع این آیات فهمیده می‌شود كه وفای به عهد در اسلام، اصلی استوار و دستوری محكم و ارزشمند است و سفارش شده است مسلمانان به آن وفا كنند، چون اگر عهد بشكنند، از صف نیكان و مؤمنان رستگار خارج می‌شوند.


اهمیت وفای به عهد در گفتار امامان(ع)
امامان(ع) با صدها گفتار، پیروان خود را با تأكیدهای فراوان به وفای به عهد دعوت كرده‌اند، و شاید بتوان گفت به كمتر چیزی مانند رعایت عهد و پیمان، تأكید نموده‌اند. در اینجا چند حدیث را در این باره می‌آوریم:
1. حضرت علی(ع) فرمودند:
إن العهود قلائد فی الأعناق إلی یوم القیامة، فمن وصلها وصله الله، و من نقضها خذله الله؛9
همانا عهدها و پیمان‌ها، گردن‌بندهایی در گردن‌ها هستند تا روز قیامت. كسی كه پیوند آنها را نگه‌دارد (و وفای به عهد كند) خداوند او را به مقصود می‌رساند، و كسی كه آن عهدها را بشكند، خداوند او را به خودش وامی‌گذارد.
2. نیز فرموده‌اند:
إذا نقضوا العهد سلّط الله علیهم عدوّهم؛10
هرگاه مردم، پیمان‌شكنی كنند، خداوند دشمنان را بر آنان مسلط كند.
3. رسول اكرم(ص) می‌فرمایند:
لا دین لمن لا عهد له؛11
آن‌كه وفا ندارد، دین ندارد.
4. امام صادق(ع) فرمودند:
عدة المؤمن أخاه نذر لاكفارة له، فمن أخلف فبخلف الله بدأ، و لمقته تعرّض؛12
وعدة مؤمن به برادر دینیش همچون نذر است كه كفّاره ندارد و كسی كه به آن وفا نكند، به مخالفت با وعدة خدا برخاسته و خود را در معرض غضب خدا قرار داده است.
5. حضرت رضا(ع) فرمودند:
إنّا أهل بیت نری مَا وَعَدْنَا علینا دَیْناً كما صنعَ رَسولُ‌الله؛13
ما خاندانی هستیم كه وعده‌های خود را، قرضی برگردن خود می‌بینیم، چنان‌كه رسول خدا(ص) چنین بود.
6. حضرت زینب(س) در سرزنش مردم بی‌وفا و بیعت‌شكن كوفه، در قسمتی از خطبه‌اش چنین فرمودند:
إنّما مَثَلُكُم كمثل الّتی نقضت غَزْلَها من بعد قوّةٍ أنكاثا تتّخذون أیْمانكم دخلاً بینكم؛14
شما همانند آن زنی هستید كه رشته‌های خود را پس از تابیدن باز می‌كرد، و سوگند و پیمان خود را وسیلة خیانت و فساد قرار می‌دهید.
7. امام صادق(ع) فرمودند:
ثلاثةٌ لاعذَر لأحدٍ فیها: أداءُ الأمانة إلی البرّ و الفاجر، و الوفاء بالعهد للبرّ و الفاجر، و برُّ الولدین برّین كانا أو فاجرین؛15
سه كار است كه برای هیچ كس در مورد آن، عذر و بهانه پذیرفته نخواهد بود: دادن امانت به صاحبش، خواه نیكوكار باشد یا بدكار؛ وفای به عهد، خواه آن عهد با شخص نیكوكاری باشد یا شخص بدكاری و نیكی به پدر و مادر، خواه آنان نیكوكار باشند یا بدكار.
نمونه‌ها
برای تكمیل این بحث، به چند نمونه از سیرة عملی پیامبر(ص) و امامان(ع) در خصوصِ عهد و پیمان و وفای به آن اشاره می‌كنیم:
نمونة اوّل: عمّار یاسر می‌گوید: قبل از آن‌كه حضرت محمد(ص) به پیامبری برسد، مدّتی گوسفندان مردم مكّه را برای چراندن به دامنة كوه و دشت می‌برد، من نیز در همان عصر، چوپان بودم. روزی با آن حضرت عهد كردیم كه فردای آن روز، با هم، گوسفندهایمان را به علف‌زار بین دو كوه ببریم. فردای آن روز من دیر كردم و وقتی كه رسیدم دیدم محمد(ص) گوسفندانش را به علف‌زار رسانده، ولی آنها را از چریدن در آن علف‌زار باز می‌دارد. عرض كردم: چرا گوسفندان را از آن سرزمین باز می‌داری؟ فرمودند:
إنّی كنت واعدْتك فكرهتُ أن أرعی قبلك؛16
من با تو عهد و پیمان بسته بودم كه با هم به آن علف‌زار برویم. دوست نداشتم گوسفندانم را از قبل از رسیدن تو به چراگاه ببرم.
نمونة دوم: رسول خدا(ص) همراه مردی بودند، و آن مرد خواست به جایی برود. رسول خدا(ص) كنار سنگی توقّف نمود و به او فرمودند: «من همین‌جا هستم تا بیایی.» آن مرد رفت و نیامد. نور خورشید بالا آمده بود و به‌طور مستقیم بر چهرة مباركش می‌تابید. اصحاب عرض كردند: ای رسول خدا(ص) از این‌جا به سایه بروید. آن حضرت در پاسخ فرمودند:
قد وَعَدْتُه إلی هَهنُا؛17
من با او عهد كرده‌ام كه همین‌جا بیاید.
نمونة سوم: رسول خدا(ص) وعده‌هایی به مردم داده، ولی بر اثر بروز حوادث نتوانسته بودند به آنها وفا كنند آن حضرت هنگام رحلت، حضرت علی(ع) را به حضور طلبیدند، و چنین وصیّت كردند:
یا أخی! تقبل وصیّتی و تنجز عدّتی و تقضی عنّی دینی؛18
ای برادرم! وصیّتم را بپذیر، و به وعده‌هایم وفا كن، و قرض‌هایم را بپرداز.
علی(ع) عرض كرد: «وصیّت را انجام می‌دهم».
نمونة چهارم: هنگامی كه آتش بس تحمیلی بین امام حسن(ع) و معاویه برقرار شد، امام حسن(ع) به این پیمان و قرارداد وفا كردند. امام حسین(ع) نیز تا معاویه زنده بود، به این قرار داد و پیمان‌نامه، احترام گذاشتند و برخلاف آن رفتار نكردند، با این‌كه آن حضرت حدود ده سال بعد از امام حسن(ع) در عصر معاویه می‌زیستند.
عالم بزرگ شیخ مفید (م 413 ق) می‌نویسد:
امام حسین(ع) پس از شهادت امام حسن(ع)، مردم را، به علّت تقیّه و پیمانی كه با معاویه انجام شده بود به سوی امامت خود دعوت نمی‌كرد:
وألتزم الوفاء بها؛19
امام حسین برخود لازم می‌دانست كه به آن پیمان وفا كند.
نمونة پنجم: امام سجّاد(ع) از شخصی مطالبة ده‌هزار درهم قرض كردند، او گفت: در مقابل این پول و قرضی كه می‌دهم، وثیقه (گرو) می‌خواهم.
امام سجاد(ع) نخی را از عبایشان جدا كردند و به او دادند و فرمودند: «این نخ پیش تو وثیقه باشد».
آن شخص از چنین وثیقة ناچیزی اظهار ناراحتی كرد.
امام سجاد(ع) فرمودند:
أنا أولی بالوفاء أم حاجب؟20
آیا من به عهدی كه می‌‌كنم با وفاتر هستم یا حاجب بن زراره؟
او گفت: شما با وفاتر هستی.
امام سجاد(ع) فرمودند: با این‌كه حاجب بن زراره كافر بود، عهد او با وثیقه نهادن یك كمان چوبی كم ارزش در برابر صد درهم، پذیرفته شد، آیا عهد من با وثیقه قرار دادن یك نخ از عبایم، وفا نمی‌شود؟»
آن شخص قانع شد و ده‌هزار درهم به امام سجاد(ع) قرض داد و یك نخ از عبای آن حضرت را به عنوان وثیقه گرفت و در جعبه كوچكی نگه داشت.
مدّتی بعد وضع مالی امام رونق گرفت، آن حضرت پول طلبكار را نزدش برده، فرمودند:
«وثیقه را بده تا پولت را بدهم».
او عرض كرد:
وثیقه (نخ) را گم كرده‌ام.
امام سجاد(ع) فرمودند: «در این صورت مال خود را از من نگیر، آیا مثل من عهد خود را سبك می‌شمرد؟»
سرانجام وثیقه پیدا شد، امام سجاد(ع) آن را گرفتند و پول طلبكار را پرداختند.
در این ماجرا امام سجاد(ع) در اهمیت وفای به عهد سخن گفتند، و با این تعابیر، اصل وفای به عهد را از اصول قطعی در زندگی امامان(ع) معرّفی كردند:
أنا أولی بالوفاء؛
من به وفای بر عهد و پیمان از دیگران، برتر هستم.
أمثلی یستخفُّ بذمّته؛
آیا مثل من، عهد و پیمانش را سبك می‌شمرد.
 

ماهنامه موعود شماره 55
 



پی‌نوشت:
٭ برگرفته از آموزه‌های اخلاقی ـ رفتاری امامان، محمدتقی عبدوس و محمد محمدی اشتهاردی.
1. توبه(9) آیة 77. این آیه به دنبال عهدشكنی ثعلبة انصاری نازل شد. او با خدا عهد كرد اگر ثروتمند شود حقوق واجب آن را بپردازد ولی پس از آن‌كه دارای گوسفندهای بسیار شد بخل ورزید و زكات آن‌ها را نداد.
2. بقره (2) آیة 40.
3. همان، آیة 177.
4. مائده (5) آیة 10.
5. مؤمنون (23) آیة 8.
6. اسراء  (17) آیة 34.
7. مریم (19) آیة 54.
8. نحل (16) آیة 92؛ تفسیر علی بن ابراهیم، ج 1، ص 389 و تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 82.
9. محمدی ری شهری، میزان الحكمه، ج 7، ص 49.
10. مجلسی، بحارالأنوار، ج 100، ص 45.
11. همو، همان، ج 75، ص 96.
12. كلینی،  اصول كافی، ج 2، ص 363
13. مجلسی، همان، ج 75، ص 97.
14. محدث قمی، نفس المهموم، ص 215.
15. صدوق، خصال، ج1، ص 66.
16. محدث قمی، كحل البصر، ص 103؛ بحارالأنوار، ج 75، ص 96.
17. همو، همان، ج 75، ص 95.
18. همو، همان، ص 176.
19. مفید،  الإرشاد، ص 206.
20. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج4، ص 131


منبع:
http://hamdely.ir.mihanblog.com
 
 
سخن بزرگان( قرآن)

[چهارشنبه 26 خرداد 1389 ]  [11:12 AM]  [مرجان ب]
 لغت + زحمت کشیدن
زحمت کشیدن . [ زَ م َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) رنج کشیدن . (از فرهنگ نظام ) (آنندراج ) (از خلاصه ٔ بهار عجم ). محنت کشیدن ، و متحمل آزار و رنج شدن . رنج بردن . (ناظم الاطباء). ناراحتی کشیدن . ملالت داشتن . ملول شدن :
عقل ناچار کشد زحمت زآلایش نفس
دایه پرهیز کندف طفل چو بیمار شود.
میرزا محمدطاهر آشنا (از آنندراج ).

|| مشقت کشیدن . تحمل مشقت کردن . زیاده از قدرت و قوت خود، کاری کردن . (از ناظم الاطباء). کاری با رنج و کوشش بسیار انجام دادن . انجام دادن کاری دشوار :
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
براحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید.
حافظ.

|| (در تداول امروز پارسی زبانان ) کار کردن : زحمتکش ؛ کارگر. رجوع به کار کردن ،کارگر، زحمت ، زحمت کش و زحمتکشی شود. || ستم کشیدن . (ناظم الاطباء).
- زحمت (کسی را) کشیدن ؛ خدمت آنکس و یا آن چیز کردن . وظائف او را بجای او انجام دادن . گویند: زحمت این طفل را من میکشم ، زحمت این خانه را او میکشد، ایشان ارزش زحمت کشیدن تو را ندارند :
خجلت عیب تن خویش و غم جهل کشد
کودکی کو نکشد زحمت استاد و ادیب .
ناصرخسرو.

همه عمر از اینان چه دیدی خوشی
که در آخرت نیز زحمت کشی .
(بوستان ).

تنک دلی که نیارد کشید زحمت گل
ملامتش نکنم گر ز خار بر گردد.
سعدی .

- زحمت چیزی (کاری ) را کشیدن ۞ ؛ آنرا انجام دادن . انجام یافتن آنرا بر عهده گرفتن :
گفتی سر تو بسته ٔ فتراک ما سزد
سهل است اگر تو زحمت این بار میکشی .
حافظ.

اکنون نیز در تداول پارسی زبانان این ترکیب بهمین معنی بکار میرود. گویند: از فلان خواهش میکنیم که زحمت این کار را بکشد، یا زحمت این کار را او میکشد.
- || علم ، هنر و یا فنی را بر پایه ٔ مقدمات صحیح و کامل و نزد استادان مبرز فرا گرفتن ، و در راه تحصیل آن تلاش و کوشش کردن . گویند: او آدمی زحمت کشیده است ؛ یعنی سوابق تحصیلی ممتد دارد و یا تحصیلات او محکم و کامل است . رجوع به زحمت کشیده شود.
 
 
 لغت + زحمت کشیدن

[چهارشنبه 26 خرداد 1389 ]  [10:57 AM]  [مرجان ب]

از ويژگى هاى استاد، پشتكار در عمل و با قوّت و قدرت به كار ادامه دادن و از مسامحه گرى و سهل انگارى پرهيختن است .

دو نصيحت و پند استاد، هميشه به ياد مى آيد و در خاطره زنده مى شود :

الف : مى بايست كار را با قوّت شروع كرد و تسامح و سستى اى در آغاز كار نداشت و اين نكته اى است كه استاد بارها در ابتداى سال تحصيلى با آهنگ محرّك و عزم آفرين خود بيان مى داشت و اين آيه را تلاوت مى كرد كه (يَا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّة) .

و گاه اين بيت شعر را نيز با حرارتى خاص بر زبان جارى مى ساخت :

من نمى گويم سمندر باش يا پروانه باش *** چون به عشقِ سوختن افتاده اى، مردانه باش !

ب : و مى بايست پس از شروع نيز، با پشتكار تمام آن را ادامه داد و در اين رابطه نيز اوّلاً به اين آيه تمسّك مى كردند كه : (وَ الَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا) و مى فرمودند: رمز موفّقيّت و پيشرفت يك طلبه، دو چيز است: يكى جهاد و به كارگيرى نهايت تلاش و پشتكار ( جاهدوا )، و ديگر خلوص نيّت ( فينا )، و ثانياً به گذشته تاريخ اشاره مى كردند و مى فرمودند: اگر تاريخ مردان بزرگ را ورق بزنيم و زندگى عالمانى كه خدمت به اسلام نمودند و كار زمين افتاده اى را بلند كردند بررسى نماييم به اين نتيجه مى رسيم كه غالب اين بزرگان اين گونه نبودند كه از استعداد و نبوغ فوق العاده اى برخوردار باشند بلكه اى بسا استعداد متوسّطى را دارا بودند ولى به خاطر پشتكار فوق العاده اى كه داشتند خدمت فوق العاده اى را متحمّل شدند .

 

مهم شكوفا ساختن است

به بيان ديگر: حتّى انسان هاى متوسّط هم اگر با تلاش و پشتكار، استعدادهاى نهفته و بالقوّه آنان به فعليّت رسد و در مسير واقعى خودش به جريان افتد، قدم هاى بزرگى را مى توانند بردارند و خدمات شايانى را مى توانند به انجام رسانند. بسيارند كسانى كه بالقوّه از قدرت بيان و يا توان نويسندگى خوبى برخوردارند امّا چون سعيشان را در راه شكوفايى آن به كار نگرفته اند و تمرين و ممارست لازم را به عمل نياورده اند نه خوب مى توانند سخن بگويند و خطابه ايراد كنند و نه خوب مى توانند بنويسند و مقاله يا كتاب تأليف نمايند .

«شكّى نيست كه فنّ نويسندگى و سخنورى، به همه انسان ها از سوى خدا يكسان داده نشده، ولى به هر حال هر كسى از اين دو موهبت، مقدارى برخوردار است، گرچه نويسندگى و سخنورى را بايد جزء هنرها و يا مهم ترين هنرها به حساب بياوريم ولى به عقيده من مثل فنّ شعر نيست كه بعضى ذوق آن را داشته باشند و بعضى فاقد آن باشند، بلكه هر كس مى تواند از اين دو بهره مند باشد حرف دلش را بزند، عقيده اش را بنويسد و از آن دفاع كند، بنابراين بايد همه فضلا و طلاّب بكوشند به اندازه توان خودشان از طريق تمرين و ممارست و ديدن مكتب استاد، به اين دو شمشير مجهّز شوند و سخنورى و نويسندگى را فرا بگيرند. من در دوران دبستان و دبيرستان، شكوفايى قلم نداشتم و به اصطلاح انشاهايى كه مى نوشتم از انشاى ديگران چندان بهتر نبود زيرا زمينه شكوفايى اين استعداد فراهم نشده بود، تجربه من اين است كه براى آشنا شدن به فنون نويسندگى و كسب مهارت، لازم است آثار نويسندگان خوب مطالعه شود، من مدّتى اين كار را كردم، كتابهايى كه در نوع خودش موفّق بود و به همين دليل زياد چاپ شده بود و مورد استقبال و بر سر زبان ها بود را مطالعه مى كردم و روى بندبند جمله ها مى ايستادم و فكر مى كردم و تجربه هاى آنها را جمع مى نمودم. البتّه تجربه ديگر اين است كه كارِ زير نظر استاد، با سرعت بسيار بيشترى پيش مى رود، من خودم متأسفانه استادى در نويسندگى نداشتم، بلكه همان طور كه عرض كردم از نوشته هاى خوب ديگران (كه آن هم نوعى استفاده از استاد محسوب مى شد) استفاده مى كردم، ولى كسانى كه در جلسات ما بودند و فنّ نويسندگى را به صورت منظّم فراگرفتند، خيلى سريع تر پرورش يافتند، و آثار خوبى منتشر ساختند «.

 

جايگاه مهمّ نويسندگى و سخنورى

سپس اهمّيت دو فن سخنورى و نويسندگى را گوشزد كرده، مى فرمايد :

» در آيات قرآن و احاديث اسلامى از اين دو موضوع به عنوان دو موهبت بزرگ الهى ياد شده است، مثلاً در سوره «الرّحمن » بعد از آن كه صحبت از آفرينش انسان مى كند، بلافاصله مسأله بيان ذكر مى شود (اَلرَّحْمَن * عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ * الاْنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ ( و در جاى ديگر به قلم سوگند ياد مى كند و به محتواى قلم ) ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ) . اين نكته معلوم است كه هميشه به چيزهاى مهم سوگند مى خورند .

حديث معروف « مدادُ العلماءِ افضلُ مِن دِماءِ الشُّهَداءِ » را همه شنيده ايم كه مى گويد: مركّب هاى قلم هاى دانشمندان از خون شهيدان هم گرانقدرتر است! چراكه، قلم هاى علما، انگيزه قيام شهيدان است، به علاوه، پاسداران خون شهيدان هم، همين قلم هاى دانشمندان است. در حديث معروفى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله )مى خوانيم : هنگامى كه انسان از دنيا مى رود رابطه اش با عالم، قطع و اميدش از همه چيز بريده مى شود مگر از سه چيز، يكى از آن سه، همان علومى است كه از او به يادگار مى ماند يعنى يا از طريق بيان به شاگردانش منتقل مى شود و يا از طريق قلم و كتابهايش «.

روايت يكى از دوستان و همراهانش نيز در اين رابطه شنيدنى است كه مى گويد :

» يكى از جهاتى كه در ترقّى ايشان دخيل بود پشتكار و جدّيّت تمام است، ياد دارم در شيراز وقتى كه كه در مدرسه آقاباباخان بوديم در شبانه روز فقط چهار ساعت استراحت داشتيم با اين كه از تعطيلات نيز (براى استراحت) استفاده نمى كرديم «.

همراه و دوست ديگرى نيز چنين حكايت مى كند :

» يكى از خصايصى كه از ايشان اطّلاع دارم پشتكار ايشان است، پدر ايشان مرحوم شد، ما و استاد ايشان رفتيم تشييع جنازه و برگشتيم، ايشان منزل رفتند و فردا آمدند سر درس. در تمام سال در آن مدرسه، درس و بحث بود، تعطيلى نبود، جز روز جمعه و سه روز در سال: عاشورا و 28 صفر و 21 ماه رمضان، جدّاً شب و روز مشغول بود، بعد هم كه قم آمدند درس مرحوم آية اللّه العظمى محقّق داماد مى رفتند و از شاگردان برجسته ايشان بودند «.


پُركارى

  از مسائل جالب اين كه: تعطيلات در قاموس كارى استاد  مفهومى ندارد ساعتى كه وارد مدرسه مى شود و در اتاق مخصوص خويش مشغول فعّاليّت مى گردد تا ساعتى كه از مدرسه خارج مى شود در تمام ايّام سال، تغييرى نمى كند، شايد بشود گفت: بهره اى را كه ايشان از تعطيلاتشان مى برند بيش از بهره اى است كه از ايّام تحصيل نصيبشان مى شود !

اگر چنين نبود به هيچ وجهى ممكن نبود كه تفسير تمامى قرآن را آن هم با آن گستردگى و جامعيّت در عرض پانزده سال به اتمام برسانند; كارى كه به تعبير بعضى از اساتيد بزرگ و معروف حوزه از مواهب الهى است. جالب است كه اين سخت كوش مصمّم، در ايّام تبعيد نيز، دست از تلاش برنمى داشتند و در روزهاى سياه و سهمگينِ مبارزه با طاغوت، در محلّ تبعيد نيز كار جلسات تفسيرى را ادامه مى دادند .

استاد، خود در اين زمينه چنين حكايت مى كند :

» يادم نمى رود همين تفسير نمونه را كه مى نوشتيم شب و روز، وقت اضافى را كه داشتيم صرف آن مى كرديم... در تبعيدگاه مشغول تفسير نمونه بوديم، چون مجال بسيار وسيعى براى اين كار داشتيم، ده نفر از دوستان كه با من همكارى مى كردند دو نفر دونفر به نوبت به تبعيدگاه مى آمدند، البتّه آمدن آن جا مشكلات سياسى و غيرسياسى هم داشت منتهى به هر حال مى آمدند و كار را ادامه مى داديم. گاه در مسافرت با قطار مشغول نوشتن كتاب بودم و در هواپيما نيز همين گونه، در اتومبيل نوشتن، مشكل است ولى مشغول فكر كردن و يادداشت برداشتن مى شدم. بسيارى از مطالب و اشعار را در سفرها نوشتم و يادداشت كردم. اعتقاد ما بر اين است كه تمام مؤلّفان بزرگ، افراد پركارى بودند «.

 

چهارده ساعت كار در شبانه روز

 اين سخت كوش خستگى ناپذير مى گويد :

» من از كار كردن بحمداللّه خسته نمى شدم، الآن هم كه بیش از هشتاد سال از عمرم مى گذرد شايد بعضى از روزها چهارده ساعت كار مى كنم و چون كار مورد علاقه من است، سبب نشاط من مى شود نه سبب خستگى . شايد تعجّب كنيد اگر اين حرف را بزنم، كه گاه آنقدر غرق كار مى شوم كه مثلاً مى خواهم ناخن هاى دستم را بگيرم، ناخن يك دست را امروز مى گيرم، وقت براى دست دوّم پيدا نمى كنم به فردا موكول مى كنم، گاه حتّى مجال نوشيدن آب هم پيدا نمى شود، وقتى آن را احساس مى كنم كه بسيار تشنه شده ام چون وقت نوشيدن آب هم در لابلاى برنامه ها پيدا نشده است. اين ها ممكن است براى بعضى عجيب باشد ولى براى كسانى كه از نزديك اين مسائل را ديده اند چيز عجيبى نيست و خانواده و نزديكان ما هم اين مطلب را احساس كرده اند «.

همين نكته است كه مسأله كثرت تأليفات (بيش از صد جلد) استاد را توجيه مى كند و شبهه عجولانه كار كردن و كتاب نوشتن و « كيفيّت را فداى كميّت كردن » را (كه ممكن است نسبت به بعضى از مؤلّفان كثيرالتأليف صادق باشد) درباره ايشان برطرف مى سازد. كسى كه شبانه روزى چهارده ساعت يا بيشتر كار كند و به تعبير بعضى از همراهان :

«آخرهاى شب بيدار مى شدند و بعد از نوافل، نماز صبح مى خواندند و بعد هم مشغول مطالعه مى شدند تا وقت صبحانه و سپس از حجره بيرون مى رفتند براى كارهاى روزانه از تعليم و تعلّم «.

خصوصاً اگر نسبت به ديگران، تا حدّ زيادى سرعت در كار هم داشته باشد و با توجّه به نبوغ و استعداد ذاتى و ذهن جوّال و خلاّقى كه شرح آن گذشت، سريع الانتقال در مسائل باشد و براى فهميدن مطالب و حلّ و فصل گره هاى كور، معطّلى نداشته باشد، چنين كسى به خوبى مى تواند بين كثرت تأليف و اتقان و استحكام در كيفيّت، جمع كند .

 

كيفيّت فداى كمّيّت نشود

استاد خود، در اين رابطه چنين مى گويند :

» سفارش ديگر حقير اين است كه ما كار عجولانه در هيچ جا مخصوصاً در مسأله تأليف انجام ندهيم، تأليف مثل تيرى است كه رها مى شود، وقتى از دست انسان بيرون رفت و در جامعه پخش شد ديگر قابل جمع كردن نيست، در اين جا و در همه جا سفارش حقير اين است كه كمّيّت را فداى كيفيّت نكنيم، كمتر بنويسيم با كيفيّت بالاتر، شايد اين اشكال را به من بكنيد كه پس شما خودتان تأليفات زيادى نوشته ايد، حدود صد و بيست جلد كتاب كم نيست؟

جواب من اين است كه به راستى اگر من مى خواستم كيفيّت را فداى كمّيّت كنم خيلى بيشتر از اين، چيز مى نوشتم، ولى بعضى از اين نوشته ها دوبار، سه بار بازنويسى شده، اينها محصول كثرت كار(گاهى چهارده ساعت در شبانه روز) و سرعت در كار است و تصوّر نمى كنم كيفيّت را فداى كمّيّت كرده باشم «.


عشق به كار

شكّى نيست كه يكى از عوامل پركارى، عشق به كار و راهى است كه انسان انتخابش مى كند چنان كه اگر اين عشق، عشق كورى نباشد بلكه بر حكمت ها و مصالح معقولى استوار باشد، هم سبب پركارى و عدم خستگى در كار مى شود و هم باعث پشتكار و تداوم و استمرار در آن. مثلاً اگر كسى رشته طلبگى و تحصيل علوم دينى را از اين بابت اختيار كند كه مهم ترين و عالى ترين رشته هاست چراكه نتيجه اش هدايت انسان هاست و مسأله هدايت و تربيت در جامعه، بالاترين و ضرورى ترين نيازهاست و جامعه بدون اخلاق و انسانيّت، كالبدى است بى روح (و تفاوتى با جوامع حيوانى ندارد بلكه درّنده تر و پست تر از آن خواهد شد، اگرچه از بالاترين تكنولوژى و بيشترين و قوى ترين پزشكان و مهندسان و ارباب ساير فنون و علوم برخوردار باشد) اگر كسى اين گونه بينديشد و بر اساس چنين بينشى اين رشته را انتخاب كند يعنى راهش را راه انبيا و رشته اش را رشته اولياى دين، و خودش را سربازى براى دين و خادم امام زمان(عج) بداند و با اين بينش، عشق به تحصيل و تحقيق و تأليف، پيدا كرده باشد، مسلّماً چنين انسانى، هم پركار مى شود و از كار كردن خسته و ملول نمى گردد و هم پشتكار به خرج مى دهد و كار شروع شده را ناتمام و ابتر نمى گذارد .

 

خمس فرزندان تقديم حضرت حجّت مى شود

استاد  كه با همين بينش و با آرزوى سربازى امام زمان(عج) قدم به اين راه گذاشت و بلكه پدر بزرگوارش با همين نيّت و خلوص و به تعبير آية الله موحّد  به عنوان خمس فرزندان، او را تقديم به حضرت حجّت(عج) كرد از عشق سوزانى برخوردار شد كه خستگى و دل مردگى را از او مى زدود و قرار و استراحت را سلب مى كرد !

او خود، از اقدام پدرش چنين حكايت مى كند :

» از آن جايى كه دروس، در مدرسه خان شيراز به صورت پارهوقت بود، و من هم عشق سوزانى نسبت به علوم دينى پيدا كرده بودم عشقى كه تمام وجودم را شعلهور ساخته بود، اين مقدار مرا سيراب نمى كرد و ضمناً امتحانات سال سوم دبيرستان من تمام شده بود، به مدرسه ديگرى كه طلاّب تماموقت درس مى خواندند به نام «آقاباباخان» - كه از مدارس معروف شيراز بود - رفتم و نزد آية الله موحّد شروع به تحصيل كردم. روزى او به بازار به مغازه پدرم آمد و به او گفت، شما پنج فرزند داريد يكى از آنها « ناصر» است، او را به عنوان خمس فرزندانت تقديم امام زمان(عج) كن و بگذار مرتّب دروس علوم دينى بخواند، پدرم قبول كرد، اين در حالى بود كه حدود سيزده سال بيشتر نداشتم و پدرم به من نياز داشت «.

 

عشق به امام زمان(عج)

ايشان در ارتباط با عشق و توجّه به امام زمان(عج) مى گويند :

» دقيقاً نمى دانم چند ساله بودم كه عشق شديدى به معرفت خداوند و اولياى دين و مخصوصاً امام زمان(عج) پيدا كردم شايد بيش از دوازده سال از عمرم نمى گذشت كه دائماً احساس مى كردم گمشده اى دارم كه بايد آن را پيدا كنم، به مسجد مى رفتم، در جلسات وعظ شركت مى كردم، به زيارت حضرت شاه چراغ كه در شيراز است مى رفتم، ولى گمشده خود را پيدا نمى كردم، توسّل هاى مختلفى داشتم ولى باز سيراب نمى شدم، علاقه شديدى به عبادت پيدا كرده بودم ولى در آن سنّ و سال كودكى، از عبادات، چندان سر در نمى آوردم، گاه نياز به حمّام پيدا مى كردم و چون، در آن زمان حمّامى در منازل وجود نداشت و من نيز بسيار كم رو بودم (و نمى خواستم از پدر و مادر پولى براى حمّام بگيرم و اصولاً پسرها فقط همراه پدر به حمّام مى رفتند)، ناچار تك و تنها به بيرون شهر، محلّى كه قبر سعدى است و چشمه اى با آب نيمه گرم از آن جا عبور مى كند و شايد حدود يك فرسخ تا منزل ما فاصله داشت مى رفتم و خود را شستشو مى دادم و باز مى گشتم، اما در دل، احساس رضايت مى كردم و هنگامى كه افتخار طلبگى را پيدا كردم، آن حالات، بسيار شديدتر و قوى تر شد «.

 

عشق به تحصيل

در هرحال چنين عشق معقول و مقدّسى بود كه - همچنان كه در فصل هاى قبل گذشت - سبب مى شد كه استاد در كمتر از دو شبانه روز، كتاب صمديّه را بدون استاد مطالعه كند و معمّاى استادش را جواب دهد و يا در عرض يك شبانه روز كتاب امثله و شرح الامثله را بخواند و امتحان دهد و به كلاس بالاتر، ارتقا يابد، خود استاد در اين ارتباط مى گويد :

» من اين كارها را تنها مربوط به استعداد نمى دانم بلكه بيش از استعداد عشق و علاقه را در اين امور مؤثّر مى دانم و عقيده دارم عشق و علاقه، كارهايى مى كند كه معجزه آساست و كمتر كسى مى تواند آن را باور كند «.

و نيز مى فرمايد :

» شب و روز، تابستان و زمستان، ماه رمضان و محرّم و صفر، جز روز جمعه و بعضى از ايّام تعطيلات مهم (سه روز در سال!) همه روز درس مى خوانديم و در مدرسه چيزى جز مباحثه و تدريس حاكم نبود. عشق من روز به روز بيشتر مى شد، هر مقدار درس مى خواندم راضى نبودم مرتّباً به استادم فشار مى آوردم كه بيشتر درس بدهد ولى او راضى نمى شد، شايد تصوّرش اين بود كه اگر كودكى سيزده ساله، اين همه براى درس فشار بياورد، به زودى پژمرده شده، آينده اش به خطر مى افتد. پيوسته با او در جنگ و گريز براى گرفتنِ درس بيشتر بودم و او سعى داشت من بيشتر از اندازه درس نخوانم و حق با او بود ولى شخصى كه عاشق چيزى است تسليم اين حرفها نمى شود !

شايد باور نكنيد و حتّى براى خودم باور كردنش مشكل است كه من در آن ايّام، شروع به تدريس مراحل پايين تر كرده بودم و گاه در همان مدرسه در يك روز، هشت جلسه تدريس داشتم و خودم نيز چندين درس و مباحثه داشتم و با اين كه منزل ما در شيراز با مدرسه، فاصله زيادى نداشت بسيار كم به منزل مى رفتم، شب و روز در مدرسه بودم. شب ها كه مشغول مطالعه مى شدم تا ديروقت سعى بر مطالعه داشتم در آن وقت از چراغ نفتى استفاده مى كردم، يك شب وسط مطالعه خوابم برد و چراغ هم واژگون شد صبح كه بيدار شدم خودم را در يك طرف و كتاب و چراغ را در طرف ديگر ديدم كه سياه و خاموش بود و خدا رحم كرده بود كه حجره آتش نگرفته بود. به هيچ وجه به تغذيه اهميّت نمى دادم و اصولاً وضع زندگى طلاّب در آن روز، از امروز بسيار سخت تر بود. مجموع اين امور سبب شد كه از نظر جسمى بسيار لاغر و پژمرده شدم ولى عشق و شور و علاقه، همه اينها را جبران مى كرد «.


نظم در همه امور

نظم استاد ما در كارها، هر انسان منظّمى را به زانو در مى آورد و آدم هاى غيرمنظّم را به ستوه مى كشاند و اين نكته اى است كه افرادى كه كم ترين تماس و برخوردى با استاد دارند به آن اذعان مى كنند .

خود ايشان در اين رابطه مى گويد :

» نه تنها كارهاى درسى و بحث و تحقيق بلكه حتّى خوردن و خوابيدن و بيدار شدن و همه اينها بايد مطابق نظم باشد و اين نظم سبب مى شود كه ما از اوقات مان بهترين بهره را ببريم. اگر نظم نباشد ما نمى توانيم كارهاى مهمّى را انجام بدهيم. تأليفات مهم بدون برنامه ريزى منظّم، غيرممكن است «.

حكايت هاى دوستان و همراهان، نشان از وجود چنين نظمى در استاد، از گذشته دور دارد. يكى از آنان مى گويد :

» يك چيزى كه از ايشان سراغ دارم نظم در كار بود، منظّم بود، با برنامه حركت مى كردند، برنامه مطالعه، برنامه خواب، برنامه عبادت و برنامه كارهاى حجره «.

اگر نظم نباشد تنوّع كارهاى استاد و كثرت مراجعات مردمى، خصوصاً پس از قبول مسئوليّتِ « افتاء » و نشستن بر كرسى مرجعيّت، مشكلات فراوانى را به وجود مى آورد، نظم و انضباط است كه مى تواند هر كارى را در جايگاه خودش قرار دهد و جوابگوى حجم زياد سؤالات و استفتائات، در بخش هاى متنوّع باشد. استاد خود، در اين رابطه مى فرمايد :

» نكته ديگرى كه هم جنبه شخصى دارد و هم اجتماعى، اين است كه من معتقدم بايد حتّى الامكان به نامه هاى مردم جواب گفت. اين نامه ها اگر ادامه پيدا كند حلقه اتّصال خوبى بين انسان و جامعه مى شود . من سفارش كرده ام بخش نامه هاى دفتر، فعّال باشد. حتّى الامكان به هر نامه اى جواب داده شود و نگذاريم اين رابطه ضعيف شود، چون نامه ها آگاهى زيادى به انسان از وضع جامعه مى دهد و به همين دليل در حال حاضر، حجم نامه ها زياد است و همه روز، مسئولين دفتر مى آيند و نامه ها را باز مى كنند و چون اين نامه ها امانت هاى مردم است، من هرگز اجازه نمى دهم خودِ افرادِ دفتر، نامه ها را باز كنند. بايد تنها در حضور خود من باشد تا اين كه آنها كه جنبه محرمانه و اسرار مردم را دارد جدا بشود و آنها كه جنبه سرّ و محرمانه ندارد در همانجا از هم تفكيك شود، نامه استفتا به بخش استفتا، و نامه هاى مربوط به تقاضاى كتاب به بخش مخصوص خودش برود، نامه هاى علمى روى آن نوشته شود: «نامه هاى علمى» و به بخش پاسخ علمى برود، نامه هاى عادى هم به بخش عادى برود كه هر كدام مسئولى براى جواب دارد ولى امضاء نهايى نامه ها و مخصوصاً استفتائات، زير نظر خود من خواهد بود تا بعد از تهيّه شدن آنها را كنترلى بكنم «.

 

بركات نظم و روحيّه اصلاح و تنظيم

روحيّه نظم استاد وقتى با خصلت اصلاح گرى و تحوّل و تكامل بخشى ايشان آميخته شد بركات فراوانى را براى حوزه علميّه به بار آورد، برخوردارى استاد از چنين روحيه مثبتى سبب گرديد كه از عنفوان جوانى به فكر اصلاح و تنظيم برنامه هاى حوزه بيفتد كه در اين رابطه قصّه ملاقات ايشان (به اتّفاق عدّه اى از دوستان و همراهان جوان) با حضرت آية اللّه العظمى بروجردى شنيدنى و خواندنى است و ذكر آن در عنوان « آزادانديشى و اعتماد به نفس » استاد خواهد آمد، لكن در اين فصل بى تناسب نيست كه گفته شود، اگرچه اقدامات اصلاح گرايانه استاد و دوستانش براى ايجاد نظم در حوزه، در زمان خود آن مرحوم (آية اللّه العظمى بروجردى) مؤثّر واقع نشد، لكن در طول زمان و به دست بزرگانى چون مرحوم امام(قدّس سرّه) و آية اللّه العظمى گلپايگانى كه در زمان حيات مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى از علماى درجه دوّم به حساب مى آمدند ولى پس از او به عنوان علماى درجه اوّل و زعيم حوزه علميّه مطرح گرديدند تأثير خويش را گذاشت كه بهتر است مشروح جريان را از زبان خود استاد بشنويم :

» بعد از آية اللّه العظمى بروجردى (رحمه الله) و تحوّلاتى كه به وجود آمد همه احساس كردند كه مسأله امتحان مثلاً در حوزه ها جزو واجبات است، براى مراحل اوّليه درس طلبگى، بايد يك برنامه ريزى دقيق بشود و مدارس تحت پوشش اين برنامه ها تأسيس بشود، از جمله آية اللّه العظمى گلپايگانى، اوّلين مدرسه را به اين سبك تأسيس كردند: برنامه منظّم، ساعات درس منظّم، حضور و غياب در جلسات درس و امتحان ها مرتّب و تشويق افراد و رسيدن به زندگى طلاّب. بعدها اين برنامه ها در حوزه، گسترش بيشترى پيدا كرد. من فراموش نمى كنم با جمعى از همان دوستان، گفتيم لازم است يك زبان خارجه هم در كنار درس ها بخوانيم، استاد خصوصى پيدا كرديم و شب ها كه درس و بحث حوزوى نداشتيم ساعتى براى برنامه درس زبان خارجه مى رفتيم، ولى بعدها مسأله عمومى شد، من خودم معلّم زبان خارجه اى را استخدام كرده بودم كه براى عده زيادى از طلاّب در همين مدرسه اميرالمؤمنين( عليه السلام ( تدريس مى كرد. طلاّب هم با عشق و علاقه استقبال مى كردند، و ما اين را به عنوان مقدمه واجب - حدّاقل- براى گروهى از طلاّب، لازم مى دانستيم چون هم منابع ديگران را بايد بتوانيم با زبان خودشان مطالعه كنيم و هم صداى اسلام را از طريق قلم و بيان بتوانيم به اقصى نقاط عالم برسانيم. اين برنامه ها در جهات مختلف از جمله: اصلاح و تكميل كتب درسى غير فقه و اصول، حذف مباحث زائد از فقه و اصول، توجّه به مسائل مستحدثه، توجّه به مكاتب مختلف انحرافى و مذاهب ساختگى و مباحث ديگر، مطرح گرديد و روز به روز توجّه به آن بيشتر مى شد، تا اين كه انقلاب شروع شد و به حمداللّه به ثمر نشست، امام ) قدس سره ( كه طرفدار اين برنامه ها بودند پيشنهاد تأسيس شوراى عالى مديريّت را فرمودند و سفارش كردند كه شوراى عالى تشكيل بشود، سه نفر از طرف ايشان، سه نفر از طرف آية اللّه العظمى گلپايگانى و سه نفر از جامعه مدرّسين، مجموعاً نه نفر از فضلا و اساتيد بزرگ حوزه، اين مسئوليّت را پذيرفتند و مدّتى به سامان بخشيدن به اوضاع پرداختند و بحمداللّه موفقيّت هايى كسب كردند، برنامه آنها كه پايان گرفت برادران جامعه مدرّسين، از جمله به من پيشنهاد كردند كه اين مسئوليّت را قبول كنم. من به دلايلى كه از سخنان قبلى ام معلوم شد (يعنى واقعاً مايل بودم تحوّلى در حوزه به وجود آيد و آرزوى ديرينه من بود و به علاوه ديدم جمعى از دوستان، موافقتشان را با قبول اين برنامه منوط به قبول و موافقت من كردند) اين مطلب را پذيرفتم، در موقعى كه در شكّ و ترديد بودم كه آيا قبول اين مسئوليّت با كارهاى سنگين فعلى سازگار است يا نه؟ در حرم مقدّس حضرت رضا (عليه السلام) - كه جزء خادم هاى افتخارى ايشان طبق مقرّراتى كه هست محسوب مى شوم- استخاره اى با قرآن كردم، اين آيه آمد : (فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَآئَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَـذَا نَصَباً) فهميدم كار مشكلى است ولى درونش آب حيات است به تناسب محتواى آيه شريفه. به هر حال اين را پذيرفتم و در دوره دوّم و سوّم، من سرپرستى شوراى مديريّت را بر عهده گرفتم و بحمداللّه كارهاى زيادى انجام شد ...«.

استاد در ادامه، فهرست مفصّلى از اقدامات به عمل آمده را بر مى شمرد كه شرح مفصّل تر آن را مى شود در مجلّه پيام حوزه جويا شد و در پايان چنين مى فرمايد :

» از جمله كارهاى مهمّى كه انجام شد، مسأله تنظيم اساسنامه شوراى عالى حوزه علميّه بود كه به نظر مبارك آية اللّه العظمى گلپايگانى و آية اللّه العظمى اراكى رسيد و امضا كردند و مقام معظّم رهبرى نيز بر آن صحّه گذاردند و بنا شد ساير بزرگان كه در قم هستند آنها هم صحّه بر آن بگذارند و به ثبت داده شود كه از نظر حقوقى و قانونى  پایه محکمی داشته باشد واموال حوزه به نام اشخاص نباشد بلکه به نام همان شخصیت حقوقی باشد واز این طریق اموالی که در حال و آینده خواهد داشت از هر جهت مصون و محفوظ بماند. فراموش نمی کنم مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی را در اواخر عمرشان در مورد مسائل حوزه، زیارت کردم، ایشان گریه می کرد ند و نسبت به آینده حوزه دلسوزی می نمودند، خیلی تأکید داشتند که سعی کنید استقلال حوزه محفوظ بماند (همان تأکیدی که همه بزرگان داشتند و امام نیز اصرار زیادی بر این معنی داشتند) که من عرض کردم شما مطمئن باشید ما که فرزندان شما به حساب می آییم تلاش می کنیم این استقلال را حفظ کنیم به خصوص اینکه الحمدلله کسی ظاهرا با این استقلال مخالفتی در حال حاضر ندارد و آینده هم به لطف خدا این برنامه همچنان محفوظ خواهد بود.»

 
 

[دوشنبه 24 خرداد 1389 ]  [8:06 PM]  [مرجان ب]
 

ذهن خلاّق و نوآور استاد به ضميمه حافظه قوى و اُنس با آيات قرآنى وكلمات نهج البلاغه و روايات اهل البيت، باعث شده كه استاد در غالب سؤالاتو معضلات، حاضرالجواب بوده، نوآورى و ابتكار خاص داشته باشد و فولادمشكلات علمى را در خويش ذوب كند، بارها و بارها مشاهده شده است روايتى راكه به ظاهر از مضمون ساده و آشنايى برخوردار بوده و جاى تحليل و تدقيقنداشت و يا به عكس، گره كورى در آن به نظر مى رسيد و نيازمند به توجيه وتفسير بود، به طرز بسيار جالب و بديعى باز نموده، نكات متعدّد زيبا وظريفى را از آن بيرون كشيده است.

گشودن نقاط كور و ترسيم زواياى جديد و نهراسيدن از شروع و آغاز و يافتننقطه ابتدا، شهامت و فراست موهبتى مى خواهد و اين كه انسان، در عين حال كهتلاش هاى پيشينيان را تقديس مى كند با دقّت و تيزبينى، قصورهاى آنان درشيوه و محتوا را دريابد و خصوصاً سنّت و سيره آنها در شيوه هاى بيان ونوشتار را حجاب انديشه خويش نسازد، تأييد روح القدس را مى طلبد و اين هردو، در آثار مختلف استاد، محسوس است.

 

مباحثه اى با امام موسى صدر و ساير همراهان و كتاب فيلسوف نماها

نبوغ و استعداد سرشار استاد در زمينه تدريس و تحقيق و تأليف، پس از اقامت يك سال و نيمه در حوزه نجف و بازگشت به حوزه مقدّسه قم،  جلوه اى خاصيافت، خصوصاً در زمينه تحقيق و تأليف، اوّلاً: كتابى چون«فيلسوف نماها»رادر حدود 27 سالگى نوشتند و ثانياً: اين كتاب توانست در جوّى كه پر ازضدّيّت نسبت به حوزه و بى مهرى و بى حرمتى نسبت به روحانيّت و دين بود، بهعنوان كتاب سال شناخته شود، آن هم از طريق ارائه و معرّفى فرزانه اى چوناستاد شهيد مطهّرى (رحمه الله). ثالثاً: ازجهت تجربه تأليفى، دوّمين اثر مؤلّف به حساب مى آمد و رابعاً: بيش ازسى بار به چاپ رسيده كه روشن است سى بار چاپ شدن يك اثر در عالم مطبوعاترقم مهمّى است. استاد، خود، درباره اين كتاب، چنين به صحبت مى نشيند:

«جلسه اى داشتم با فضلاى والامقام كه دوستانهم مباحثه من بودند و حتّى جمعى از شخصيّت هاى برجسته ديروز و امروز درمحل شركت داشتند، از جمله امام موسى صدر و افراد بزرگى از بزرگان كنونى كهالآن دليلى بر ذكر نام آنها نمى بينم. مباحث مربوط به كمونيست ها در آن جامطرح مى شد، دليل مطرح شدن آن اين بود كه به واسطه مجاورت كشور ما باشوروى سابق، به سرعت افكار كمونيستى (در زمان حكومت سلسله پهلوى كه سببتضعيف مهمترين سنگر ضدّ كمونيست، يعنى دين شده بودند) شيوع پيدا كرده و بهاصطلاح حزب توده و ساير كمونيست ها فعّاليّت فرهنگى بسيار گسترده اى را درهمه جا مخصوصاً دانشگاه، شروع كردند و نشرّيات بسيار زيادى از آنها منتشرمى شد، كه قسمتى از آن، ترجمه آثار سران كمونيست، و قسمتى هم تأليفاتطرفداران ايرانى آنها بود. در اواخر، آنها كار را به جاهاى بسيار

وقيحانه اى كشاندند و از حدود بحث هاى منطقى،بسيار فراتر رفتند و شديدترين اهانت ها را به مقدّسات مذهبى شروع كردند،زيرا مى دانستند همان اسلام تضعيف شده، هنوز بزرگترين مانع بر سر راهآنهاست، اين مباحث به حوزه هاى علميّه كشيده شد و حوزه هاى علميّه، وظيفهداشتند در مقابل اين موج بايستند. مرحوم علاّمه طباطبائى و شاگردبرومندشان مرحوم علاّمه مطهّرى، از جمله كسانى بودند كه براى مقابله بااين موج قيام كردند و كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم، محصول اين كار مهمّفلسفى است.

ما هم با دوستانمان به نوبه خود بحث و بررسىدرباره عقايد آنها را شروع كرديم و جلسه هفتگى داشتيم كه آن مسائل را ازمتون كتابهايشان دقيقاً مى خوانديم تا به افكارشان كاملاً آشنا شويم وبعد، روى آن بحث و بررسى كنيم. من از برادران اجازه خواستم كه موافقتكنند، من يك سلسله مطالب درباره آنها بنويسم و در جلسه براى همه بخوانم،اگر ايرادى دارند بگويند تا اصلاح بشود و اين را انجام داديم و محصول اينكار، كتاب «فيلسوف نماها» بود كه مطالب همه ماترياليست ها و مخصوصاًكمونيست ها در آن به نقد كشيده شد و اگر دوستان، ايراد و اشكالى داشتند،من آن را اصلاح مى كردم سپس آن را در قالب يك داستان ريختم تا شيرين تر وجذاب تر شود و آن كتاب منتشر شد كه دوّمين كتاب من بود و استقبال زيادى ازآن كتاب شد. شايد بيش از سى بار اين كتاب به چاپ رسيد.»

 

 

 

تأثير عميق و وسيع فيلسوف نماها در بيدارگرى

 استاد، از نفوذ و تأثير زياد اين كتاب خصوصاً در ميان كشورهايى كه تحت سلطه روس ها بودند، سخن به ميان مى آورد و مى فرمايد :

» برادرانى كه از افغانستان آمدند متواتراً به من گفتند كه اين كتاب، در آن جا در دوران سلطه روس ها بسيار كارساز بوده، مخصوصاً جوانان دانشگاهى افغانى با استفاده از آن در مقابل قشر كمونيست ها قيام مى كردند و حتّى به صورت كتاب درسى در بعضى از كلاس ها درآمده بود و من دوستان زيادى اعمّ از شيعه و سنّى در ميان برادران افغانى از طريق اين كتاب پيدا كرد. « سپس خاطره جالبى در اين زمينه نقل مى كند كه بهتر است از زبان خود ايشان بشنويم :

چند سال قبل، به مكّه مشرّف شده بودم و از طرف بعثه امام ( رحمه الله) از ما دعوت به حج شده بود، يك روز از دفتر بعثه، خبر دادند كه مرد محترمى از تاجيكستان تقاضاى ملاقات با شما را دارد. من گفتم مانعى ندارد، او به اتاق ما آمد، مرد ميان سالى بود با محاسن بلند و چهره نورانى. فارسى را خوب صحبت مى كرد و اظهار داشت: من سى سال قبل درباره كمونيست ها در تاجيكستان كه جزو شوروى سابق بود، فكر مى كردم، منبعى نبود كه حقّ و باطل آنها را جدا سازد تا اين كه كتابى به نام «فيلسوف نماها» به دستم رسيد كه نام شما پشت آن نوشته شده بود، من خواندم و در مسائل، روشن شدم و به تعبير خود اين مرد، حجّت قاطع بر من اقامه شد و با آن سانسور شديدى كه در آن جا حكمفرما بود دست به كار خطرناكى زدم و در هزار جلد آن را چاپ و مخفيانه منتشر كردم (توجّه داشته باشيد كه اين كتاب ظاهراً از طريق افغانستان به تاجيكستان نفوذ كرده بود) به هر حال بعد از سى سال كه به مكّه مشرّف شدم در فكر فرورفتم كه آيا مؤلّف اين كتاب هنوز زنده است يا مرده؟ گفتم حتماً بعد از سى سال فوت كرده و در قيد حيات نيست، ولى احتياطاً آمدم از مركز ايرانى ها اين سؤال را كردم، گفتند: او زنده است و به مكّه مشرّف شده است (شايد او خيال مى كرده كه نويسنده، مثلاً در هفتادسالگى آن را نوشته، كهبه اضافه سى سال صد سال مى شود و بعد از صد سال، بعيد است زنده باشد! در حالى كه من آن كتاب را شايد در بيست وهفت سالگى يا حدود آن نوشته بودم.»

 

كار خير گم نمى شود

 استاد به اين نكته بسيار لطيف اشاره مى كند كه عمل صالح، هرچند كم باشد جاى خود را باز مى كند و خودش را نشان مى دهد و بلكه رشد و نمو مى يابد و چون شجره طيّبه اى كه « تؤتى أكلها كلّ حين بإذن ربّها » به بار مى نشيند. مى فرمايد :

« و من خدا را شكر كردم كه بدون اين كه هيچ اطّلاعى داشته باشم اين اثر ناچيز من، به افغانستان رفته و از آن جا به تاجيكستان نفوذ كرده و باعث بيدارى گروه زيادى شده است و اين جاست كه مى خواهم عرض كنم كار خير گم نمى شود و همان طورى كه در آن جمله معروف آمده: كارى كه از روى اخلاص انجام شود نموّ مى كند (ما كان للّه ينمو ) ، گرچه اين كار من كار كوچكى بود ولى رشد و نموّ آن را با چشم خود ديدم . جالب اين كه آن مرد مى گفت: مذهب من حنفى است ولى به انقلاب ايران بسيار علاقه مندم، هفته اى يك روز به زيارت سفارت ايران در دوشنبه (پايتخت تاجيكستان) مى روم و دو پسر دارم دلم مى خواهد آنها را به قم بفرستم تا در حوزه علميّه، نزد شما درس بخوانند. من هم او را راهنمايى كردم، ولى بعدها مسائل تاجيكستان پيش آمد و اين مسأله عملى نشد . »

 http://www.makaremshirazi.org/persian/biography/?bid=2


[دوشنبه 24 خرداد 1389 ]  [8:04 PM]  [مرجان ب]

تعداد کل صفحات : 22 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >