ماهم چرا در این شب یلدا گرفته ای
پشتم شکسته ای و به خون جا گرفته ای
هارون من که تکیه گهم شانه های توست
جانی که مانده در تن موسی گرفته ای
بیهوده نیست دست تو اعجاز می کند
عمریست پای درس ادب پا گرفته ای
در پای من نفس زده ای و اجر خویش را
از ریشه های چادر زهرا گرفته ای
سروم رشید بودی و حالا رشید تر
ای پاره پاره وسعت صحرا گرفته ای
لب را به هم مزن جگرم چاک تر مکن
پا بر زمین مکش نفسم را گرفته ای
خبر تو خیمه ها پخش شده دست عمو بریده
رنگ عمه پریده واویلا واویلا
قد بابا خمیده واویلا واویلا
کجا بودی ای عمو جان
قاتلت با من همسفر شد
کجا بودی ای عمو جان
قصه ی سیلی تازه تر شد
کجا بودی ای عمو جان
عشقت از روی ناقه افتاد
کجا بودی ای عمو جان
خواهرم در ویرانه جان داد
کجا بودی ای عمو جان
درد دل هام درمون نداره
کجا بودی ای عمو جان
زانوی عمه جون نداره
کجا بودی ای عمو جان
دست دشمن بود گاهواره
کجا بودی ای عمو جان
شد لباس من پاره پاره
ادامه مطلب
زچشم شاهدین الماس می ریخت به جسم غرق خون یاس می ریخت
تمام قطره های اشک مولا به رخسار مه عباس می ریخت
ادامه مطلب
ای ماه سه آفتاب عباس عشقی تو و ، عشق ناب است
در دفتر عاشقان است بی دست گلواژه انتخاب عباس
بودی تو کتاب حُسن و افسوس صد پاره شد این کتاب عباس
آئین امام دوستی را دادی تو به شیخ و شاب عباس
آقای شباب اهل جنت نور دل بوتراب عباس
با نغمة جان من فدایت کرد است تو را خطاب عباس
ای ماه سپهر خون گردید برگرد تو آفتاب عباس
آنجا که ز تاب عشق می ریخت گلبرگ رخت گلاب عباس
هر قطرة خون دست و فرقت شد چشمة انقلاب عباس
ای روح سکینه جان زینب بر پیکر اضطراب عباس
در گریه بسی سؤال دارند طفلان نخورده آب عباس
اصغر ز عطش نبرده خوابش رفتی تو چرا بخواب عباس
برخیز دوباره آب بردار کن سوی حرم شتاب عباس
از شرم لبان تشنه تو شد آب دلش کباب عباس
با لذت تشنگی گذشتی
از دجله و شط آب عباس
ادامه مطلب
ای گهر بحر کمـــــــــــــال علی از تو عیان قدر و جلال عـلی
ای سُعَدا گــــــــــــــم شدۀ راه تو ای شهدا غبطه خور جـــــاه تو
لنگر ایمــــــان و شرف پرچمَت در جگر فاطمه نخــــــل غمت
پر تو حُسنت چـو در عـــالم فتاد دست خدا بوسه بدســت تو داد
مادرت آن بانوی نـــیکو سرشت قبلۀ دلهای زنــــــــــان بهشت
زاده تو را تـــــــــا که فدایت کند پیشکش خـــــــون خدایت کند
دیده چو بر روی مَهت می گشود بر لبش این زمزمه آهسته بود
کی ثمر قلب و دل و نــــور عین جـــــــــان تو بادا بفدای حسین
ادامه مطلب
ای کُشتــــــــــۀ راه داور من ای پــــــشت و پناه لشکر من
ای نــــــــــور دو دیدۀ تر من عبــــــــــاس جوان برادر من
برخیز که من غریب و زارم بی مونس و یار و غمگسارم
غیــــــر از تو برادری ندارم عبـــــــــــاس جوان برادر من
برخیز گـــذر به خیمه ها کن غمخـــــواری آل مصطفی کن
بر وعدۀ خـــــویشتن وفا کن عبـــــــــــاس جوان برادر من
دیدی که فلک به ما چها کرد مــــــا را به غم تو مبتلا کرد
کی دست تـرا ز تن جدا کرد عباس جــــــــــوان برادر من
گفتم که در ایـــن جهان فانی شـــــــاید که تو بعد من بمانی
زینب بسوی وطــــن رسانی عبـــــــــــاس جوان برادر من
ادامه مطلب
ای ســـــــــــاقی سر مست ز پـــــــــا افتاده
دنبــــــــــــــــــــال لــــــــــبت آب بقا افتاده
دست و علم و مَشک سه حرف عشق است
افسوس ز هـــــــــــم ایــــــن سه جدا افتاده
ادامه مطلب
کجائـــــــی ای علمدارم تــــوئی تنها طرفدارم
بیا بــــــر حال من بنگر اَبــــوفاضل، اَبوفاضل
علــــی اصغرم عطشان سکینـه در حرم گریان
بیـــــا شد غنچه ام پرپر اَبوفـــــاضل، ابوفاضل
خــــــدایا اکبر من رفت دو چشمان تر من رفت
ببین شــــد زینبم گریان اَبــــــوفاضل، ابوفاضل
فــــــدای آن قَدَت عباس دو دستـــان تَنَت عباس
نظر کن حال من عباس ابوفاضـــــل، ابوفاضل
گهــــی گریَم ز هجر تو گهی بـوسم دو دست تو
کنــــــــارت آمدم عباس اَبـــــوفاضل، اَبوفاضل
ادامه مطلب
مظلوم شهید شدی آقا جان در میدان شجاعت، از یک طرف دشمن به حضرت عباس علیه السلام از اطراف حمله ور شد، رو زمین افتاد ،دست نداشت به صورت خورد زمین .
ای اهل حرم میر و علمدار نیا مد سقای حسین سید و سالار نیا مد
راوی می گه ندیده بودم امام حسین منقلب باشد، وقتی خبر اباالفضل علیه السلام آمد رنگ صورت تغییر کرد
امروز حسین سر می دهد عبا س اکبر می دهد
بچه ها امید می دادن عمو آب میاره ،دیدن آقا آمد، عمو نیامد، دوید عمو کجاست، فرمود عمو را کشتند.
عمو جان مردم ز سوز عطش وای وای عمو عمو العطش
ادامه مطلب
قمر بنی هاشم اباالفضل علیه السلام موند، همه ی بنی هاشم و غیره رفتند کشته شدند ،چرا ابا الفضل علیه السلام را نگه داشت؟ تا زن و بچه ها آرام با شند. عبا س گفت حسین جان دلم تنگ شد، اجازه بده برم، پس به عنوان ذکر آب برای لب تشنگان برو، مشک رو بر داشت، بچه ها رو نوازش کرد، گفت برایتان آب می آورم، ابی عبد الله با عباس رفتن میدان، پس از مدتی زن و بچه آرام نگرفتن ،اومدن جلو خیمه، دیدن حسین داره میاد ولی تنها وضع غیر عادی است، عنان اسب را به دست گر فته ،دل همه لرزید ،حسین آمد، گفتن بپرسیم، چه کسی بهتر از سکینه، آقا آمد، محزون رسید نزدیک خیام حرم، سکینه آمد مودب گفت: پدر جان آیا از عمو عباس خبر داری؟ صدا زد عمو را کشتند، من از کنارش امدم، حرم غوغا شد، زینب سلام الله علیها، آمد كنار ابی عبدالله الحسین فرمود:برادرم ، پس چرا کشته عبا س را به خیمه نیا وردی ؟
ادامه مطلب
امروز به دلم افتاده که همه شما را کنار نهر علقمه ببرم. ای گرفتار! مریض دار! حاجت دار! مبتلا! درد دار! که گوشه و کنار این مجلس نشسته ای، خدا می خواهد به برکات پسر علی (ع) امروز حوائجت را بخواهی. بگویم؟ راوی می گوید: بالای بلندی بودم، یک وقت دیدم گرد و غبار بلندی شد. دیگر عباس را ندیدم. یک وقت خیره خیره نگاه کردم دیدم خون از دستهایش می ریزد و بند مشک را به دندان گرفته است. آقا ابالفضل! این مردم دلشان می خواهد یک روز عصر در صحن حرمت بنشیند. اگر انگشت لای در ماشین بماند داد می زنی. آی بمیرم دستهایش را قلم کردند. می فهمی دست قلم شده یعنی چه؟ آی خدا! بعد از آن که دستهایش را بریدند بمیرم یک تیر به چشمش زدند. محاصره اش کردند؛ تیر بارانش کردند. ای خدا! دست ندارد تا تیر را بیرون بیاورد. نانجیبی جلو آمد یک عمود آهنین به فرق ابا لفضل (ع) زد.
امروز می خواهم این مردها سینه بزنند. دستهای ابالفضل(ع) را بریدند، ولی دستهای شما سالم است. سینه بزن! ابالفضل، ابالفضل... خدایا! آیا این دستها را می خواهی نا امید کنی؟
مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری می گوید: می دانی چرا در میان شهدای کربلا فقط به ابالفضل(ع) باب الحوائج می گویند؟ برای اینکه تمام شهدای کربلا که لب تشنه بودند، غیر از ابالفضل(ع) هیچ کدام لب تشنه شهید نشدند. هر کدام که می خواستند از دنیا بروند پیغمبر(ص) می آمد یک ظرف از آب کوثر می آورد، او می خورد و سیراب می شد. مگر پیغمبر(ص) برای ابالفضل آب نیاورد؟ چرا آب برایش آورد. فرمود: عباسم بخور! گفت: نمی خواهم آقا. بشنو تا برایت بگویم و ابالفضل (ع) را بشناسی. صدا زد: عباسم! همه از دست من آب خوردند. آنهایی هم که بعد بیایند آبشان خواهم داد. تو چرا آب نمی خوری؟ یک وقت صدا زد: آقا! مگر صدای العطش بچه ها را نمی شنوی؟ همه سینه بزنید! ابالفضل! ابالفضل!...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


