ی نور دل حیدر شمع شهدا عباس با محنت و درد و غم ما رو به تو آوردیم
آقا زنجیر به پا داریم صد جور و جفا داریم زنجیر به پا داریم از بهر خدا عباس
آی آنهایی که کربلا رفته اید. آی جمعیتی که نهر علقمه رفته اید. امشب می خواهم برایتان زیارت ابالفضل(ع) بخوانم.
« اَلسّلامُ عَلَیکَ أیّهَا العَبدُ الصّالِحُ المُطیعُ لِلّهِ وَ لِرَسولِهِ وَ لاَ میرِالمُومنینَ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَنِ أشهَدُ أنَّکَ قَد قُتِلتَ مظلوماً لَعَنَ اللهُ مَن قَتَلَکَ وَ لَعَنَ اللهُ مِن ظَلَمَکَ وَ لَعَنَ اللهُ مَن حالَ بَینَکَ ماءِ الفُرات. »
راوی می گوید: یک وقت گرد و غبار بلندشد، دیگر من ابالفضل(ع) را ندیدم. رفتم بالای بلندی تا ببینم در چه حالی است. وقتی نگاه کردم، بمیرم دیدم خون از بازوهایش می ریزد. دستهایش را از بدن جدا کردند. اما دست شما شیعه ها سالم است تا خدمت کنند.
یا ربّ مددی که ره به جانان ببرم این آ ب فرات بهر طفلان ببرم
رنگ حسین(ع) پرید. حالش منقلب شد. آمد سر بالین برادر چه برادی!
قدر چمن را بلبل افسرده می داند غم مرگ برادر را برادر مرده می داند
نقل کرده اند: لقمان حکیم به مسافرت و سفرش طول کشید. وقتی از مسافرت آمد کنیزش گفت: لقمان! کجا بودی؟ دیر آمدی. لقمان! بابایت مُرد. لقمان گفت: راست می گویی؟ ای داد که رشته زندگی ما پاره شد. به خدا تا بابا زنده است این بچه ها دور هم هستند، همین که بابا می میرد هر کدام یک طرف می روند. کنیز گفت: لقمان باز هم دیر آمدی. گفت: چه شده؟ کنیز گفت: مادرت هم مرده. لقمان گفت: راست می گویی؟ ای داد خانه ای که مادر ندارد چراغ ندارد، نور ندارد. یک وقت صدا زد : لقمان! باز هم دیر آمدی. گفت: چه شده است؟ کنیز گفت: برادرت هم مُرده! لقمان گفت: ای داد، کمرم شکست. آی زن و مرد! یک وقت دیدند حسین(ع) دستش را به کمر گرفت، صدا زد: عباسم! الان کمرم شکست.
صلی الله علیک یا ابا لفضل العباس؛
ادامه مطلب
چقدر تو عزیزی آقا، بعضی نوشتن واقعه کربلا که تمام شد، کاروان رفت مدینه، یک سخنگو داشته، بنا بود، جواب او بده، یکی می گفت: پدرم، یکی عمو، وقتی ام البنین آمد ،مثل کو هی از وقار، فرمود از کربلا چه خبر؟، گفت خانم فزندانتان شهید شدن، مثل این که نشنید، فر مود چه خبر؟ مثل اول شنید ،غضبناک شد، تمام آنها که زیر آسمانند، تمام بچه هام فدای حسین شوند، گفت: از حسین بگو.
تو عاشق عباسی، باب الحو ائج، وقتی رفتی كربلا،سر از پا نمی شناسی، کنار حرم عباس، هر حرفی نگو، از سکینه نگو
ادامه مطلب
غروب دید یکی صدا زد بچه های خواهرم بیایید جلو، صدای شمر است مثل این که عون و جعفر و عبا س نشنید ن، باز صدا کرد برایشان امان نا مه آوردم ،حضرت در غضبه هی سر گرم کاری می شد، دید دست مهر بانی روی شا نه اش خورد، ابی عبد الله بودگفت :عبا س جان دعوت هر کس را که صدا یت کرد قبول کن،اگر چه فاسق با شد، دید امر امام است رفت غضب ناک فرمود: چی می گی گفت امان نامه آوردم فرمود: اگر امر دادا شم نبود گر دنت را می زدم ،من و برادرام امان داریم، اما پسر پیغمبر و بچه هاش امان ندارند، نامه جلوی شمر پاره پاره كرد و ریخت روی زمین، بر گشت پشت خیمه، زهیر گفت عبا س یا ده امیر المو منین، عقیل را فر ستاد تو قبیله ای دنبال زنی، بگردد نامش اینه، می خوام خدا فر زندی به من بده ذخیره کر بلا با شه، ذخر الحسین، نامش فا طمه کلا بیه است، خدا از اون مادر تو و سه برادر را داد، اومدم بگم دست از حسین بر نداری ،می گه دیدم پرید رو اسب به رکاب فشار آورد زد تو دل لشگر گفت زهیر من حسین رو رها کنم، همه فرار کردند ابی عبد الله یکی رو فر ستاد عبا سم بیا، دیدند داره گریه می کنه، کسی که می تونه عبا س رو آروم، کنه زینبه ،دست گذا شت رو ی شانه اش گفت عبا س من تو رو می شنا سم ،حسین می شناسه، اینا می خوا ستن تو رو خورد کنند خود شان خورد شدن .
همه رفتن اومد مودب جلو داد اش عرض کرد، یا بن رسول الله ،سینه ام تنگی می کنه، اجا زه بده برم جونمو قر بو نت کنم، بغض حسین تر کید، صدا زد تو صا حب لوای منی تو پشت و پناه منی تو بری کمر من می شکنه، بنفسی انت ، عالم به حسین می گه جان فدایت، حسین به عبا س، یه وقت دید یکی نا له می زند عمو می شه آب بیاری، سکینه خانم عبا س رو نجات داد. گفت :بله حضرت فر مود برو آب بیار زد، تو قلب لشگر همه فرار کردن وارد شریعه شد ،آب و پر کرد ،به خودش نهیب زد، فذکر عطش الحسین، گفتن اگه این آب به خیام حسین بر سد، همه کشته می شوند، گفتن چه کنیم گفت هر چه تیر انداز ه، به زانو یه جا رو نشونه بگیرند
با بازوی بریده مزن پر پری چنین زحمت مکش که خاک کنم بر سری چنین
با تیغ نه تو را به امان نامه کشته اند آری که می برند به نامه سر این چنین
یک جفت چشمهای تو یک جفت لشگرند کس مثل من کجا بکشد لشگری چنین
ادامه مطلب
با اشک و دعا به آسمان در نزند...
چشمی که دمی به صحنتان سر نزند
یا حضرت عباس میان دل من
جز یاد شما پرنده ای پر نزند...
از دریای واژه ها
ادامه مطلب
غزل مصیبت فاطمیِّه وحضرت عبّاس
روضه های بانوی آب و نوای آب آب تشنه های خیمه می گویند ساقی آب آب
مادربا ران به خاک افتاده و خورشیدرا خاک غم می دیددرحالی که می بوسدکتاب
پاره های مشک ودل همراه تیروخون واشک ضرب سنگین عمودی روی فرق آفتاب
ظاهراً ماه حرم باصورت افتاده زمین درحقیقت فاطمه درعلقمه گفته جواب
پاسخ ایثار و احساس علمدارحسین شد رضای حضرت یاس وأخاأدرک خطاب
دستهایی روی شنها بود وبازویی کبود چشمهایی تاروچشمی چشمه ای ازخون وآب
مژده اِی امُّ البنین فرزندتو سقّا شده فاطمه عبّاس را کرده چو اربابم حساب
ادامه مطلب
قاسم نعمتی
حضرت ام البنین(س) و حضرت عباس(ع)
ای جبرئیلم تا خدایت پرکشیدی
از مادر چشم انتظارت دل بریدی
جز ام لیلا کس نمی فهمد غمم را
من پیر گشتم تا چنین تو قد کشیدی
تنها نه دل گرمی مادر بوده ای تو
بر خاندان فاطمه روح امیدی
بر گردنم انداختی با دستهایت
زیبا مدال عزت «اُمّ الشهیدی»
زینب کنار گوش من آهسته می گفت :
هرگز مپرس از دخترت از چه خمیدی
از خواری بعد از تو گفت و گفت دیگر
بر پیکر ما نیست جایی از سپیدی
این تکه مشک پاره را تا داد دستم
فهمیدم ای بالا بلند من چه دیدی
از مشک معلوم است با جسمت چه کردند
وای از زمین افتادن، وای از نا امیدی
باور نخواهم کرد تا روز قیامت
بی دست افتادی به خاک و خون طپیدی
در سینه پنهان می کنم یک عمر رازم
پس شکل قبرت را دگر کوچک بسازم
ادامه مطلب
محمد بیابانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
سردار سر شکستهٔ در خون شناورم!
بعد از تو وای بر دل من... وای بر حرم
حالا، پس از گذشتن چندین و چند سال
باور نداشتم که بخوانی برادرم
با این نگاه زخم مکن التماس من
باشد برای خیمه تنت را نمی برم
تا جا به جا نگشته، سرت را تکان مده
باید که تیر را ز نگاهت درآورم
تا که صدای تو به در خیمه ها رسید
آن جا شکست پشت من و پشت خواهرم
دیگر رباب طفل خودش را تکان نداد
خشکید ابر گریۀ چشمان اصغرم
طفلی دوید بین خیام و به گریه گفت
وای از عدو... وای عمو... وای معجرم
حالا که راحت است خیالاتشان ببین
دشمن رسیده تا بغل گوش دخترم
ادامه مطلب
سمانه تیموری
حضرت عباس(ع)-شهادت
هر وقت دلش هوای دریا می کرد
با پرچم یا حسین نجوا می کرد
هر جا گره ای به ریسمانش می دید
با گریه توسلی به زهرا می کرد
خوشبخت ترین عموی دنیا می شد
وقتی که رقیه را تماشا می کرد
تا صورت هم چو ماه او می تابید
جبریل ((و ان یکاد...)) بر پا می کرد
آن روز ولی هوا کمی ابری بود
ابلیس بساط خود مهیا می کرد
مردی که تمام زندگی را یک جا
همراه دو دست نذر مولا می کرد
در پای فرات تشنگی را گم کرد
او حکم شهادت خود امضا می کرد
محبوب ترین عموی دنیا برگرد
فریاد غزل بود که غوغا می کرد
ادامه مطلب
حسین رستمی
حضرت عباس(ع)-شهادت
نسیم روضه وزیدن گرفت در مویت
غروب می چکد از تارهای گیسویت
کنار خیمه به من رو زدی چگونه شده است
کنار علقمه افتاده بر زمین رویت
هنوز هم که تو در فکر احترام منی
بس است این همه سختی مده به بازویت
کجاست جای لبم روی ماه پیشانیت
چقدر فاصله افتاده بین ابرویت
چه عطر یاس نجیبی گرفته ای انگار
نشسته مادر پهلو شکسته پهلویت
ادامه مطلب
رضا نیکوکار
حضرت عباس(ع)-شهادت
ماه گیسوی پریشان بلندی دارد
نخورد چشم ولی زلف كمندی دارد
یك بنیهاشم اگر عاشق روی مه اوست
راه میافتد و "صد قافله دل همره اوست"
دل این ماه اسیر لب خورشید شده
بیشتر از همه غرق تب خورشید شده
آب آن روز دل ماه مرا شاد نكرد
"یاد باد آن كه ز ما وقت سفر یاد نكرد"
ماه آن روز دل شعله ورش را برداشت
سینۀ سوخته و چشم ترش را برداشت
بار هفتاد و دو دل باخته بر دوشش بود
زیر سنگینی دنیا كمرش را برداشت
راه افتاد كسی كه دل دریا را برد
عشق، این توشۀ راه سفرش را برداشت
ترك تشنگی سرخ عطش بر تن خاك
كوه شمشیر غرور پدرش را برداشت
آب در دست هبل بود ولی ابراهیم
آمد از راه دوباره تبرش را برداشت
نكند این غزل تشنه به آخر نرسد
نكند آب به لبهای برادر نرسد
شعر هر لحظه كه از وصف تو كم میآورد
ماه یك جفت كبوتر به حرم میآورد
حرم آب و دو تا دست كبوتر مانند
این دو تا دست كه هر درد مرا درمانند
دست، این دست كه از شانه جدا خواهد شد
دو كبوتر كه در این بیت رها خواهد شد
...دشت وا میكند آغوش برای دستت
همۀ زندگی من به فدای دستت
دست میافتد و او مشك به دندان دارد
كیست این رود كه هفتاد و دو جریان دارد
آتشی میگذرد از دل طوفان بیدست
كیست این تشنه لب مشك به دندان، بیدست
...هیچ كس مثل تو این قدر وفادار نشد
هیچ كس بعد تو بیدست علمدار نشد...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


