ولی الله کلامی زنجانی
حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت
ای دل مددی آمده ام بر در عباس
تا بوسه زنم بر حرم اطهر عباس
باب قمر هاشمیان باب بهشت است
نازم به تجلای رخ انور عباس
بر سلطنت و کاخ نشینی چه نیازش
در شهر وفا هر که شود نوکر عباس
گر تشنۀ فیضی به در ساقی عشق آی
تا مست شوی تا ابد از ساغر عباس
دل های حزین نغمۀ یا فاطمه دارند
بر گوش رسد زمزمۀ مادر عباس
داغ غم سقا به دل ام بنین است
سوزد جگرش چون دل پر اخگر عباس
می گفت عمود حرم دین پسرم بود
هر چند شکسته به عمودی سر عباس
ادامه مطلب
حجت الاسلام جواد محمد زمانی
حضرت عباس(ع)-شهادت
اشک فرات بود ز مشکت چکیده بود
یا خیسی خجالت دست بریده بود
یک تیر چشمه از دل مشک تو باز کرد
یک تیر اشک چشم تو از هم دریده بود
حی علی الفلاح تو ادرک اخا بود
در ظهر رکعتی که قیامت خمیده بود
دیدی که سمت دشت نگاه تو از عطش
رنگ از رخ تمام غزالان پریده بود
دیگر زبان تشنگی اش بند آمده
حتماً سکینه واقعه ها را شنیده بود
حتی فرات گوشۀ چشمی کبود داشت
این ها همه به احترام حضور شهیده بود
نفرین به حاملان امان نامه كرده ای
این هم یك از هزار صفات حمیده بود
دشمن ستمگری به نهایت رسانده است
حتی خدا شریك تو در این عقیده بود
آیا فراز نیزه فقط صبر می كنی ؟
خاری اگر به پای یتیمی خلیده بود
ادامه مطلب
يا قمر العشيره
تیر بر مشک زدند و ز جفا خندیدند
یکصدا در همه ي کرب و بلا خندیدند
تا بسوزند دل فاطمه و اُمّ بنین
پایکوبان همه با ساز و نوا خندیدند
تا که زیبایی چشم قمر از هم پاچید
همره حرمله اولاد زنا خندیدند
سر او خرد شد از ثقل عمود آهن
تا که دیدند سرش گشته دو تا خندیدند
تا شنیدند حسین "انکسر ظهری" گفت
به زمین خوردن شاه شهدا خندیدند
ضمن تبریک به هم ، سوی حرم میرفتند
قوم محروم ز شرم و ز حیا خندیدند
وقت پاره شدن گوش یتیمان حرم
نا کسان بی خبر از قهر خدا خندیدند
(شاعرش را نميشناسم)
من غلام قمرم
ادامه مطلب
يا قمر بني هاشم(ع)
خانه با آمدنش رونق بسیار گرفت
باغ را عطر گل یاس بهاری کرده
سالها منتظر آمدنش زینب بود
روی او فاطمه سرمایه گذاری کرده
********
نه فقط شیعه به او باب حوائج گوید
از دخیل نگهش گبر مسلمان گردد
دست او پنجره فولاد همه ادیان است
اواشاره کند ایران همه سلمان گردد
(مصطفي صابر خراساني)
من غلام قمرم
ادامه مطلب
يا قمره العشيره
ماه ، در خونِ خويش گشته خضاب
يك برادر بگو دوباره بخواب
ديده با تير بستي و رفتي
كمرم را شكستي و رفتي
چهره ها مثل ماهتاب شده
آب هم از خجالت آب شده
تو شهيدِ غريبِ علقمه اي
تو گُل ِپرپر دو فاطمه اي
به دوچشم ترم قسم عباس
به علي اكبرم قسم عباس
اين همه يار داده ام از دست
كمرم با شهادت تو شكست
تن سردار و بي سري سخت است
غربت و بي برادري سخت است
آنكه دستِ تورا بريد و شكست
به خدا دست خواهرت را بست
منم و تو در اين ديار محن
تا نبيند غريبي ام دشمن
با وجودي كه رفتي از دستم
دست و پايي بزن بگو هستم
اين تو اين علقمه خداحافظ
پسر فاطمه خداحافظ
(غلامرضا سازگار"ميثم")
ادامه مطلب
يا ساقيا العطاشا
عطش از خشکی لب های تو سیراب شده
آب از هُرم ترک های لبت آب شده
بعد از آن که تو لب تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جا باب شده
بعد افتادن عکس تو در آیینه ی آب
برکه از شوق رخت خانه ی مهتاب شده
این فرات است که از درد غمت ای دریا!
بس که پیچیده به خود یک سره ، گرداب شده
تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی تاب شده
تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده
صحنه ای که کمر کوه شکست از غم آن
عکس تیری ست که در دیده ی تو قاب شده
(محسن عرب خالقی)
ادامه مطلب
يا قمر العشيره
مَپسَند ای امید من و میر لشگرم
دونان کشند بانگ شعف در برابرم
پشتم شکست و رسته امید من گسست
هرگز چنین شکست نمی بود باورم
گر آب مشک ریخت، چه غم؟ آبرو به جاست
بین اشک دیده گان من ای آب آورم
سقایی تو گشته محول به چشم من
مشکی ز اشک دارم و در خیمه می برم
از من صدای گریه به گوش حرم رسید
آگه شدند داغ چه آورده بر سرم
روح ادب، تو بودی و در عمر خویشتن
نشنید گوشم از تو که خوانی برادرم
خواندی مرا برادر و، دانستم از جنان
پیش ازمن آمده به سراغ تو مادرم
گفتی تن تورا نبرم سوی خیمه ها
اما، تنی نمانده ز تو پاره پیکرم
(حاج علي انساني)
ادامه مطلب
يا قمر العشيره
شنیدم دستهایت را بریدند
شنیدم چشم نازت را دریدند
چوطفلان این سخنهارا شنیدند
همه از هم خجالت می کشیدند
(شاعرش را نميشناسم)
ادامه مطلب
يا قمرالعشيره
چشم ها قبله گاه دريا شد
صف مژگان دوست تا واشد
همه ديدند خيل مژگان را
چشم خيمه پر از تماشا شد
تا كه بالا روند از دوشش
بين طفلان دوباره دعوا شد
دشمن از دور هم نظر ميكرد
بسكه حيران قدّ و بالا شد
دست بر دامن كرامت او
همه ي آبهاي دنيا شد
صاحب جود و تيغ و مشك و علم
آبروي تمام اهل حرم
تيغ تا در مصاف بر دارد
آسمان هم شكاف بردارد
نيست ممكن كه در برابر خصم
ذرّه اي انعطاف بر دارد
بدن او زره نمي خواهد
تيغ را بي غلاف بر دارد
چه مهيب است نعره اش كه ترك
سينه ي كوه قاف بر دارد
بوسه از خاك پاي او جبريل
لحظه هاي طواف بردارد
تك يل كربلا اباالفضل است
باب حاجات ما اباالفضل است
گره در بين ابروان افتاد
رعد و برقي در آسمان افتاد
كيست اين مرد غيرت طوفان
كه سپاهي نفس زنان افتاد
به گمانم علي جوان شده است
آتشي بين كهكشان افتاد
از افق تا افق تمامي خلق
پيش اين دست پر توان افتاد
گر اراده كند در اين صحرا
ميبرد تا به خيمه دريا را
اين صدا از هجوم يك شير است
ناله ي دشمني زمين گير است
كوفيان آمده امير حسين
واي بر ما زمان تسخير است
همگي قبر خويش را بكنيد
كه علمدار گرم تكبير است
چه قد و قامتي چه بازويي
طاق ابرو ببين كه شمشير است
مشك بر روي دوش آورده
آب در پاي او سرازير است
اين اگر مرتضاست واويلا
چقدر هيبتش نفس گير است
رجزش دشنه بر جگر بزند
واي از ماه اگر كه سر بزند
كودكان تشنه اند اما رفت
خبر آمد كه باز سقا رفت
گره بر معجر سكينه زنيد
كه پناه حرم از اين جا رفت
ناله ميزد رباب در خيمه
طفلم از دستم اي خدايا رفت
در كنار شريعه بر سر او
سر سرنيزه ها به بالا رفت
ز سر پيكري كه بي دست است
قد كمان ، قد شكسته زهرا رفت
باز بانوي خسته اي آمد
به سر سر شكسته اي آمد
اي كه افتاده غرق خون به برم
سر به دامان من بنه پسرم
سر به زانوي من بذار و بخواب
خاك غربت دوباره شد به سرم
من كنار تو دست بر پهلو
و تو بي دست پيش چشم ترم
كاش ميشد ز خاك برخيزي
كاش ميشد تورا به خيمه ها ببرم
گر تنت را ز خاك بردارم
به خدا تير ميكشد كمرم
گرچه سعي و تلاش خود كردي
بعد تو خيمه ماند و نامردي
ادامه مطلب
يا قمرالعشيره
آسمان جلوه اي اگر دارد
از نماز شب قمر دارد
شب ميلاد تو همه ديدند
نخل ام البنين ثمر دارد
آمدي و حسين قادر نيست
از نگاه تو چشم بر دارد
كوري چشم ابتران حسود
چقدر فاطمه پسر دارد
اي رشيد علي نظر نخوري
شهر چشمان خيره سر دارد
باب حاجات ، كعبه ي خيرات
بر تو و قدو قامتت صلوات
اي نسيم پر از بهار علي
ماه در گردش مدار علي
چقدر مشكل است تشخيصت
تا كه تو مي رسي كنار علي
با تو يك رنگ ديگري دارد
شجره نامه ي تبار علي
دومين حيدر ابوطالب
صاحب غيرت و وقار علي
به شما ميرسد ذخيره ي طف
همه ي ارث ذوالفقار علي
اي علمدار و سر پناه حسين
حضرت حمزه ي سپاه حسين
كاشف الكربي و تمنا من
دستهاي هميشه بالا من
تو بر اين خاكها بكش دستي
اگر اين خاك زر نشد با من
سر سال است مرد مسكينم
مكش از دست خاليم دامن
چقدر فاصله است اي دريا
از مقام ظهور تو تا من
تو بزرگ قبيله ي آبي
تو غديري ، فراتي اما من
خشكسالم ، كوير بي آبم
روزگاري است تشنه ميخوابم
كمرت جايگاه شمشير است
لب تو جايگاه تكبير است
سر ما رابزن همين امروز
صبح فردا براي ما دير است
هيچ كس روبه روت نيست مگر
آن كسي كه ز جان خود سير است
سيزده ساله حيدري كردي
پسر شير بيشه هم شير است
گيرم افتاده است روي زمين
دست تو باز هم علمگير است
پسر شاه لافتي عباس
اي جواني مرتضي عباس
از نگاه كبوتري وارم
به مقام تو غبطه ميبارم
سر من را اگر بگيري باز
به دو ابروي تو بدهكارم
ارمني هم اگر حساب كني
دست از تو بر نميدارم
بده آن مشك پاره ي خود را
تا براي خودم نگهدارم
بي سبب نيست گريه ي چشمم
حسرت صبح علقمه دارم
با تمامي شور و احساسم
آرزومند كف العباسم
زلف ما را ز مشك وا نكيند
لب ما را از آن جدا نكنيد
پاي ما را به جان خالي مشك
در حريم فرات وا نكنيد
دست بر زيرتان نمي آرد
آبها اينقدر دعا نكنيد
تيرها روي اين تن زخمي
خودتان را به زور جا نكنيد
تازه طفل رباب خوابيده
جان آقا سر و صدا نكنيد
تا كه از مشك پاره آب چكيد
رنگ از چهره ي رباب پريد
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


