يوسف اگر هست خريدار توست
چند صباحي است كه بارانيم
در به در كوچه ي حيرانيم
سر به بيابان بگذارم دگر
خسته از اين شهر بيابانيم
دست كسي هست به دادم رسد
من كه دگر روي به ويرانيم
دور و بر كوچه ي معشوق خود
روز و شبان گرم غزل خوانيم
كاش كه از دست قضا لحظه اي
دور سر يار بگردانيم
دور سر ماه بني هاشمي
نذر قدوم قمر فاطمي
صحن دله شهر چراغان شده
عشق در اين باديه مهمان شده
هوش و حواس همه ي عرشيان
جمع به يك زلف پريشان شده
شمع شب خانه ي خورشيد ها
جلوه ي يك ماه درخشان شده
دامنه ي دامن ام البنين
با گل رويش چو گلستان شده
پاي به سر كودكي حيدر است
اين كه در اين مهد نمايان شده
قند دل مادر او گشت آب
تا پدر عباس نمودش خطاب
آمدي اي نور كه پيدا شوي
ماه شب چارده ي ما شوي
آمدي اي چشمه ي خورشيد تا
روشني چشم مسيحا شوي
ساقي لب تشنه ي كرببلا
آمده اي تا كه تو دريا شوي
آمدي از صلب امير عرب
تا پسر حضرت زهرا شوي
كودك شيرين علي آمدي
تا نمك سفره ي مولا شوي
ما همگي تشنه لبان توايم
زودتر اي كاش تو سقا شوي
ما همگي كاسه به دست توايم
تشنه ولي يكسره مست توايم
يوسف اگر هست خريدار توست
نرخي اگر هست به بازار توست
بردن دل از همه ي اهل بيت
كار كسي نيست فقط كار توست
هر كه فقط خواب تو بيند به خواب
تا ابد الدهر گرفتار توست
هفت بهشتي كه خدا گفته است
باغچه اي در پس ديوار توست
مادر من داده مرا دست تو
گفته ابوالفضل نگهدار توست
ذكر مدام دل من صبح و شام
حضرت عباس عليه السلام
اي پسر شير خداوندگار
وي خم ابروت خم ذوالفقار
در صف صفين زدي كآن چنان
روز به چشم همه شد شام تار
بازي در كودكي ات بود و شد
لشكري از بازي تو تار و مار
ميمنه تا ميسره ي شام بود
يكسره در ناله اي أين الفرار
زاده ي «شعثا» كه همه گفته اند
يك تنه او هست خودش صد هزار
با پسرانش به درك رفته اند
با لب شمشير تو اي تك سوار
گر بروي ميمنه تا ميسره
كار سپاهي بشود يكسره
سوره ي خورشيد اگر مي رسد
در پي آن شأن قمر مي رسد
عاقبت از جلوه ي اين مهر و ماه
ظلمت ما نيز به سر مي رسد
همت و هميّت خون پدر
هر چه كه باشد به پسر مي رسد
تا كه علم بر سر دوش تو هست
كي به سوي خيمه خطر مي رسد
اي پدر مشك به اشكت قسم
زخم غم تو به جگر مي رسد
قبل رسيدن به كنار تنت
دست برادر به كمر مي رسد
قد تو طوبي است چرا اينقدر
قبر تو كوچك به نظر مي رسد
اي علم افراشته در عالمين
اكشف يا كاشف كرب الحسين
(شاعرش را نميشناسم)
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت
رسیدی از پسِ پرچینِ قلب دوران ها
چكیدی از نفسِ ابر، مثل باران ها
رسیدی از دلِ دریای عشق و آوردی
نشانه های ادب را برای انسان ها
نسیمی از نَفَست را ستاره تا حس كرد
سریع رفت سوی جرگه ی درخشان ها
شب از نگاه زلال شما سحر شده است
خودت شروع نمودی تمام پایان ها
برای توست ركوع و سجود نرگس ها
نشسته اند به پایت در اوج عرفان ها
نَفَس كشیدی و عالم پُر از مسیحا شد
نگاه كردی و هر یوسفی زلیخا شد
قمر شدی كه بگویی برای خورشیدی
برای قلب حسین بن عشق تابیدی
ندیده چشم فلك باوفاتر از دستت
خودت بگو كه برادرتر از خودت دیدی؟
مسافری كه تو را داشت با یقین رفته
دلیلِ روشنیِ جاده های تردیدی
تو ماه بودی و همكار ابرها بودی
بر این كویرِ بدون بهار باریدی
تو مست جام حسینیّ و مست جانانی
شراب عشق خود از دست دوست نوشیدی
ابوالفضائلی و هم اَبَاالاَدب شده ای
خوشا به حال تو كه حیدری نَسَب شده ای
هلال ماه بُوَد آن كمان ابرویت
تمام میكده ها مست عطر گیسویت
چو دید روز، كه در شب رخ تو جلوه كند
فروخت دار و ندارش به دیدنِ رویت
نگاه می كنی و مرده زنده می سازی
تمام عیسَویان محو چشم جادویت
امید من همه این است با شما باشم
دو عالمی بفروشم به تاری از مویت
هوای تیغِ تو می كشت دشمنانت را
بنازم آن دَم شمشیر و صید بازویت
تو منحصر به خودت بوده ای، تو الماسی
میان هاشمیان هم فقط تو عبّاسی
تمام آینه ها غرق در تماشایت
به حق كه در عظمت رفته ای به بابایت
میان طاق دو ابروت جای بوسه ی كیست؟
كه جبرئیل شده محو چشم شهلایت
برای عرض ارادت به ساحتت دیدند
كه عرش بوسه زده بر تمام اعضایت
دفاع می كنی از رهبر و ولیّ زمان
همان زمان كه شود مادری سراپایت
فدای زلزله ی اِن قَطَعتُمُوی شما
تمام دشت سراسیمه از رَجَزهایت
به وقت رزم چو شیران بدون واهمه ای
به حق كه تو پسر حیدریّ و فاطمه ای
میان قافله هر كس غم تو را دارد
برای روضه ی تو خیمه ای به پا دارد
هر آن قَدَر كه ستایش كنم تو را آقا
به جان حضرت زهرا هنوز جا دارد
قلم تحمّل وصفت نداشت می دانم
توان مدح شما را فقط خدا دارد
میان فصل زمستان چشم هایم، دل
(اسیرِ) اشك شده ، حرف با شما دارد
دوباره طاقتم از دست می رود ، آری
دلم هوای سفر تا به كربلا دارد
هوای روضه ی مشك و علم ، هوای خودت
رسیده نوبت روضه فقط برای خودت
علم به دست دلیرانه مشك را برداشت
«عجیب حال و هوای نبرد در سر داشت»
دوباره اشك قدم زد میان رخسارش
همین كه نیم نگاهی به حال اصغر داشت
رسید تشنه و سیراب كرد دریا را
دو دست پُر كَرَمش را هنوز باور داشت
رسید لحظه ی افتادنش به روی زمین
از این طرف یَمِ خون، آن طرف برادر داشت
به سوی علقمه می آمد و نفس می زد
رسید بر بدنی كه عمود بر سر داشت
میان خیمه ی عشّاق نوحه خوانی شد
به جای آب رسانی، عمو رسانی شد
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت
چشم و دست و دل و بازوی علی داری تو
حیدری یا پسر حیدر کراری تو؟
گر چه ماهند به رخسار، همه هاشمیان
قرص ماه همه در قلب شب تاری تو
دستگیر همۀ عالمی و بیدستی
بلکه بازوی علی در صف پیکاری تو
ای فدای تو و آقایی و سقایی تو
کز عطش در دل دریا، شرر ناری تو
پای تا سر عطش استی و محال است محال
که به دریا سر تسلیم فرود آری تو
ای همه خلق به زیر علمت یا عباس
علمت سبز که عباس علمداری تو
نه فقط کرب و بلا و نه فقط عاشورا
تا قیامت به حسین بن علی یاری تو
پاسدار حرم و ساقی و سردار سپاه
شمع جمع شهدا کیست تویی آری تو
مادرت امّبنین است و خدا میداند
که به فرزندی زهرا تو سزاواری تو
در ره دوسـت بریـده ز همـه هست شـدی
روز میلاد تو روزی است که بیدست شدی
با وجودی که ز تن در قدم دوست جداست
دست تو دست علی، دست علی دست خداست
هم علمداری و هم بین شهیدان علمی
روز محشر شرف و قدر تو فوق شهداست
من کیام تا که کنم سجده به خاک حرمت
زائر تربت تو هر شب جمعه زهراست
بعد طوف حرم محترم ثارالله
انبیا را به مزار تو سلام است و دعاست
اثر سجده به پیشانی نورانی تو
سند مستند ارث پسر از باباست
پسر شیر خدایی و خدا میداند
که در آیینۀ روی تو محمّد پیداست
قرنها آب به دور حرمت میگردد
تا صف حشر خجل از لب خشکت دریاست
هر چه گشتیم به دور حرمت میدیدیم
که مزار تو همان کرب و بلای دل ماست
گر ملک چهره به درگاه تو ساید چه عجب؟
به طـواف حـرمت کعبـه بیایـد چه عجب؟
آب آتش شده از داغ لب عطشانت
موج هم دست توسل زده بر دامانت
خوبتر از همه خوبان جهانی آقا
سر و جان همه خوبان جهان قربانت
تو یدالله حسینی به خدا نیست عجب
که یدالله ببوسد عوض قرآنت
ادب و صبر تو آتش به دل دریا زد
آب زانو زد و گردید عطش حیرانت
آب از دست پیمبر نگرفتی دم مرگ
ای فدای لب خشک و جگر عطشانت
حاجت خلق به دست تو روا میگردد
همه هستند رهین کرم و احسانت
در همان دم که سرت بود به دامان حسین
حضرت فاطمه در علقمه شد مهمانت
گر دو صد بار سر و دست و جبینت شکند
این محال است که یک دم شکند پیمانت
تا صف حشر کمند دل دیوانۀ ماست
بند مشکی که گرفتی به سر دندانت
از دل «میثم» و از سینۀ سوزان فرات
به وفا و ادب و حنجر خشکت صلوات
ادامه مطلب
يا قمرالعشيره
صحنه را چشم خدا غمزده رؤیت میکرد
دشت را حال تو صحرای قیامت میکرد
ماه ، از بسکه سراپای تو بوسیدن داشت
تیر با تیر سر بوسه رقابت میکرد
در مصاف تن بی دست تو هرکس که رسید
کاش تنها به دو سه ضربه قناعت میکرد
جهلشان تا به کجا بود که هر ملعونی
پیش از ضربه زدن نیت قربت میکرد
زخم یک دو سه و صدها و هزاران،آنقدر
که تنت داشت به درد همه عادت میکرد
آب در داغترین روز ازل تا به ابد
به ترک های لبت داشت حسادت میکرد
از همان خیمه تو دستور اگر می دادی
که:به این سمت بیا،آب اطاعت میکرد
ساقی مشک به دوشي به دل آب زده!
تشنه جان دادنت از عشق دلالت میکرد
داغت آنقدر بزرگ است که کم آوردیم
کاش اینبار خدا ذکر مصیبت میکرد
(علي اصغر ذاكري)
ادامه مطلب
يا قمر بني هاشم
مزارت عشق را بي تاب كرده
فلك را بنده ي سرداب كرده
گواهي ميدهد اين قبر كوچك
كه مردي را خجالت آب كرده
(حيدر توكل)
ادامه مطلب
يا قمرالعشيره
صحنه را چشم خدا غمزده رؤیت میکرد
دشت را حال تو صحرای قیامت میکرد
ماه ، از بسکه سراپای تو بوسیدن داشت
تیر با تیر سر بوسه رقابت میکرد
در مصاف تن بی دست تو هرکس که رسید
کاش تنها به دو سه ضربه قناعت میکرد
جهلشان تا به کجا بود که هر ملعونی
پیش از ضربه زدن نیت قربت میکرد
زخم یک دو سه و صدها و هزاران،آنقدر
که تنت داشت به درد همه عادت میکرد
آب در داغترین روز ازل تا به ابد
به ترک های لبت داشت حسادت میکرد
از همان خیمه تو دستور اگر می دادی
که:به این سمت بیا،آب اطاعت میکرد
ساقی مشک به دوشي به دل آب زده!
تشنه جان دادنت از عشق دلالت میکرد
داغت آنقدر بزرگ است که کم آوردیم
کاش اینبار خدا ذکر مصیبت میکرد
(علي اصغر ذاكري)
ادامه مطلب
يا ابالفضل(ع)
شهريارا سر عباس كجا دامن تو
بَر ِ شه مردن نوكر چقدر شيرين است
سرم از كاسه شكست و به زمين افتادم
سر زينب به سلامت كه غمش ديرين است
سيّدي با سر بشكسته دعا گوي توام
اين زمان آمدن تو به دلم تسكين است
پيش از اين فاطمه آمد خجلم كرد و برفت
صورت نيلي او درد من غمگين است
عشق گفتا نِگَهَت چونكه به آب افتاده
ديده كَفّاره بده، لغزش تو سنگين است
زان سبب چشم من اينگونه زهم پاشيده
بي تو بر آب نگه كرده سزايش اين است
ادامه مطلب
ز آسمان تا آسمان چندین قدم بود
تنها نشان از آسمان خونین علم بود
عباس حیدر زان همه غم رسم می کرد
خطی ز خون روی زمین دستش قلم بود
ادامه مطلب
چون زل زدن آخرشیری به شکارش
دربین دو ابرو گِرهی خورده به کارش
آن تیر که رفته ست گره را بگشاید
خود نیز گره خورده به چشمان خمارش
از دورحرم ماه پریشان طرف آب
خارج شده از محور دوّار مدارش
من در عجبم ماه چرا دروسط روز
برآینهی علقمه افتاده گذارش!
تذهیب دوتا چشم ودو ابروی معلّا
قرآن به سخن آمده با نقش ونگارش
طوفان مهیبی ست که تا چشم ببیند
تیراست که از دور می آید به مهارش
بی دست وسروچشم ولی باز می آید
انگارکه بامرگ به هم خورده قرارش!!!
ادامه مطلب
هرکس که باتو بوده اگر با تو هست ماند
دنیا تورا نداشت که اینگونه پست ماند
چون روز روشن است که پیروز جنگ کیست
بر قلب دشمنان تو داغ شکست ماند
در زیر رقص تیغ تو دراوج کار زار
هرکس که ایستاد،نه،هرکس نشست ماند
سر رابه صخره ها زده هرروز علقمه
یک عمردر هوای تو اینگونه مست ماند
حق می دهم به آب اگر جزر و مد کند
بعداز تو کم کسی ست که یکتا پرست ماند
هرآدمی زرفتن خود ردّ پا گذاشت
اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند؟؟؟
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


