حسین رستمی
حضرت رقیه(س)-شهادت
كرب دارم بلا نمی خواهم
سفر كربلا نمی خواهم
گیرم این پا برای من پا شد
چون نداری تو پا نمی خواهم
شهر باید بفهمد آمده ای
گریه ی بی صدا نمی خواهم
به خیالت نیاید ای بابا!
قهر كردم تو را نمی خواهم
از طبق چون كه بوی نان آمد
گفتم عمه غذا نمی خواهم
ادامه مطلب
مهدی صفی یاری
حضرت رقیه(س)-شهادت
سه سالش بود اما درد بسیار
نهالی بود و برگ زرد بسیار
شبیه پیرزن ها راه می رفت
دلش پر بود از آه سرد بسیار
میان گریه گاهی حرف می زد
شکایت از همه می کرد بسیار
اگر گاهی زمین می خورد آهش
همه را گریه می آورد بسیار
خدایی درد دارد مشت خوردن
برای بچه از نامرد بسیار
کشید آن قدر موی این پری را
که می ترسید از هر مرد بسیار
شبیه فاطمه بودن همین است
کمی عمر و به جایش درد بسیار
ادامه مطلب
محسن عرب خالقی
حضرت رقیه(س)-شهادت
دوباره پلك خستۀ تری به خواب می رود
توان ندارد او ولی چه با شتاب می رود
نگاه كن به فاطمی ترین اسیر قافله
كه مثل عكس سوخته میان قاب می رود
آبله پشت آبله نمی رسد به قافله
ز نیزه بوسه ای رسد پا به ركاب می رود
لباس های كوچكش دگر به او نمی خورد
كه ثانیه به ثانیه چو شمع آب می شود
گل بنفش را ببین به صورت بنفشه ای
كه زیر بار چشم ها از او گلاب می رود
شام سیاه شام را به شامیان سیاه كرد
همین كه هفت پشت او به آفتاب می رود
دفتر قصه ی غمش چه زود بسته می شود
ببین فقط سه صفحه از متن كتاب می رود
ادامه مطلب
سید محسن حسینی
حضرت رقیه(س)-شهادت
به هوای تو عجب حال و هوایی دارم
شکر لله در خَم موی تو جایی دارم
گر چه از کرببلا دور فتادم اما
کُنج ویرانۀ خود کرببلائی دارم
گو به جبریل به ویرانۀ من نازل شو
تا ببیند که چنین غار حرائی دارم
دیده بگشا و مکن ناز به من ای همه ناز!
من هم ای حُسن خداوند، خدائی دارم
با تو سربسته بگویم شده چشمم دستم
ای مسیحا ز تو امید شفائی دارم
من که چشمم شده دستم تو بگو دستت کو
من مجروح ز آه تو دوایی دارم
ادامه مطلب
کاظم بهمنی
حضرت رقیه(س)-شهادت
ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت
کربلا از من عموی مهربانم را گرفت
وقت دلتنگی همیشه او کنارم می نشست
بی وفا دنیا انیس مهربانم را گرفت
از سر دوش عمویم عرش حق معلوم بود
«منکر معراج» از من نردبانم را گرفت
من به قول آن عمو فهمم ورای سنّم است
دیدن تنهایی بابا توانم را گرفت
روز عاشورا چه روزی بود؟! حیرانم هنوز
جان کوچک تا بزرگ خاندانم را گرفت
خرمن جسمی نحیف و آتش داغی بزرگ
درد رد شد از تنم، روح و روانم را گرفت
تار شد تصویر عمّه، از سفر بابا رسید!
«آن ملک» آهی کشید و بعد جانم را گرفت
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت رقیه(س)-شهادت
امشب خرابه از رخ تو مثل گلشن شد
ویرانه روشن شد
شکر خدا دیدار رویت قسمت من شد
ویرانه روشن شد
کِی جای سلطانی شده در کنج ویرانه؟
ای جان و جانانه
کاشانه ی بی بام و در، وادی ایمن شد
ویرانه روشن شد
از چه علیّ اصغر خود را نیاورده
پنهان کجا کرده
شاید که او هم کشته از بیداد دشمن شد
ویرانه روشن شد
خواهم بگویم با پدر عمه فداکارست
از بس وفادارست
با چلچراغ اشک او خانه مُزّیَن شد
ویرانه روشن شد
تا بوده گل در اختیار باغبان بوده
با او گل آسوده
من آن گلم که باغبانم زیبِ دامن شد
ویرانه روشن شد
ادامه مطلب
سیدمحمد جوادی
حضرت رقیه(س)-شهادت
خرابه است و شب و سینه ای كه پُر درد است
به عكس روز گذشته هوا عجب سرد است
ستاره ها همه از حال من خبر دارند
به قلب كوچك من آسمانی از درد است
گل بهشت حسینم ز بس نخوردم آب
خزان به دیدنم آمد كه چهره ام زرد است
به پیش ضربت دشمن سپر برایم شد
قسم به جان عمویم كه عمه ام مرد است
نسیم می وزد و صورتم چه می سوزد
خدا كند كه بمیرد سرم چه آورده است!
ادامه مطلب
دیدم به دوش شب طبق آفتاب را
یا در زمین تشنه تجلی آب را
یا در نگاه مِشکیِ چند آسمان مشک
خاکی ترین مدار عبور شهاب را
یا در ضمیر مردمک دختر سحر
شوق به هم نیامدن شوق خواب را
سه یا چهار صفحه مگر فرق می کند؟
آتش زدند صفحه و جلد کتاب را
در دست چهار چوب خرابه اسیر بود
با بوسه ای پرید و به هم ریخت قاب را
خود را ز دست عقل گرفت و به عشق داد
وقتی که انتخاب نکرد ،انتخاب را
چون راه حل مشکل خود را فناء دید
او پاک کرد مساله ی بی جواب را
حتی زمین ز گریه ی او مست مست بود
یا رب که داده بود به او این شراب را؟
ادامه مطلب
شب بود و گرد غم به رخ ماه مانده بود
کنج دل شکسته ی او آه مانده بود
در سایه ی هجوم شب و عصر تشنگی
ابری به روی چهره ی یک ماه مانده بود
تا آن زمان که قافله ی دل برش رسید
ماننده یوسفی به دل چاه مانده بود
خورشید او میان خرابه طلوع کرد
تا لحظه ی غروب چه کوتاه مانده بود
منجی کشور دل آن زخم خورده بود
راسی که از تمامت یک شاه مانده بود
کابوس وار خاطره ی راه می گذشت
وقتی نشانه هایی از آن راه مانده بود
ادامه مطلب
حسین میرزایی-حضرت رقیه سلام الله علیها مرثیه
بس کن رقیه جان دل زارم کباب شد
بس کن رقیه چشم پدر پر ز آب شد
بس کن رقیه آبله ها را نشان مده
این گوش پاره را تو به بابا نشان مده
بس کن رقیه با پدر از این سفر مگو
جا مانده ای زقافله را با پدر مگو
بس کن رقیه بوسه ز زخم گلو مگیر
با گیسوان سوخته از او تو رو مگیر
بس کن فدای این دل پر سوز وآتشت
آخر بگو چگونه کند او نوازشت
بس کن رقیه جان به لب آمد ز داغ تو
ترسم دوباره زجر بیاید سراغ تو
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


