۲۰روز و اندی است غم غربت گرفته ام

افسرده و شکسته و محنت گرفته ام

اذن دخول دیدن تو گریه کردن است

با گریه برتو مزد عبادت گرفته ام

امشب برای اینکه به سوی تو بپرم

از جانب خدای تو رخصت گرفته ام

شرمنده ام که زودتر ازعمه جان پدر...

از خواهرت اجازه ی صحبت گرفته ام

چندی ست که حال و روز دلم دیدنی شده

چندی ست که رنگ و بوی شهادت گرفته ام

این تکه روسری که سرم هست عاریه است

از شامیان سه روزه امانت گرفته ام

این بازوی شکسته و این چهره ی کبود

سوغاتی است که من ز اسارت گرفته ام

مانند مادرت کمرم درد می کند

این درد را ز پای جسارت گرفته ام

شهزاده ام ولی دو سه روز است بدون تو

در این خرابه شکل رعیت گرفته ام

دیگر زبان دخترکت وا نمی شود

با با باب ببین مر مرا که لک لکنت گرفته ام

ای کعبة الحرام رقیه ببین مرا

از خون دوباره غسل زیارت گرفته ام

 

شاعر : علیرضا خاکساری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شهزاده ام دارای چندین منصب هستم

تنها دلیل گردش روز و شب هستم

یا اهل العالم من حسینی مذهب هستم

این روزها رنگین کمان زینب هستم

 

دور و بر چشمانم آبیْ آسمانی ست

پیشانی ام نیلی و رویم ارغوانی ست

 

هرچند پروبالم شکسته استوارم

مانند کوهی با صلابت باوقارم

منزل به منزل آمدم دنبال یارم

از گریه هایم تا ابد دست برندارم

 

ریحانه ی شاه شهید کربلایم

با اشک و آهم انقلابی مینمایم

 

من روزگاری همنشین یاس بودم

راوی شور عشق با احساس بودم

من افتخار شانه ی عباس بودم

بر چادرم از کودکی حساس بودم

 

آمد سرم از آنچه میترسیدم آخر

توپ و تشر با تازیانه دیدم آخر

 

آنچه نبایستی شود شد بین بازار

دستی به روی ما بلند شد بین بازار

روزی مان مشت و لگد شد بین بازار

تفریح شان هم حرف بد شد بین بازار

 

با تهمت و با ناسزا و بد دهانی

رقاصه های شام کردند چشم چرانی

 

هُو میکنند دیگر مرا هم بازیانم

وقتی که چون مادربزرگم قدکمانم

نه آب و نانی مانده نه تاب و توانم

خشکیده نایم از عطش ، حتی لبانم

 

میسوزد و میسوزد و میسوزد هر روز

وای از سنان و هتک حرمت های دیروز

 

نه... نه نگویید باز فردا خواهد آمد

از آسمان آن سوی ابرا خواهد آمد

من خواب دیدم "یابن الزهرا" خواهد آمد

امشب یقین دارم که بابا خواهم آمد

 

چشم انتظارم از سفر بابا بیاید

باپای خودشد شد نشد پس با...بیاید

 

او آمد و دستی به روی سر کشیدم

دستی به رگ هایی که از حنجر...کشیدم

آهی شرربار از دل مضطر کشیدم

یک یاحسین گفتم همانجا پر کشیدم

 

گفتم به عمه زود رفع دردسر کن

زودی برو غساله ای راهم خبرکن

شاعر : علیرضا خاکساری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن لطفی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

اگر چه زخمی و خاموش و سر جدا آورد

تو را برای من از عرشِ نی خدا آورد

تو را به روی طبق روی دست های بلند

برای گرمی این بزم بی نوا آورد

قدم گذار به چشمی که ریخت مژگانش

سرم به گوشۀ ویرانه ام صفا آورد

"عدو شود سبب خیر اگر..."تو را دیدم

ولی نپرس عزیزم سرم چه ها آورد

به قصد کشت سراغم گرفت یک سیلی

و باز نیت خود را ادا به جا آورد

به پاره معجر ما هم طمع نمود آن که

مرا به حلقۀ چشمان بی حیا آورد

دلم برای عمو سوخت پیش نامردی

که قرص نان تصدق برای ما آورد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلامرضا سازگار

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

با اینکه در خرابۀ شام است جای من

زهـراست زائــر حـرم با صفــای من

قیمت‌گذار گوهر اشکش فقط خداست

هر دل‌شکسته‌ای که بگرید برای من

طفل سه‌ ساله را که توان فرار نیست

دیگر چرا به سلسله بسته است پای من؟

دیشب نماز خوانده‌ام و اشک ریختم

شاید پـدر سـری بزنـد بر سرای من

جان را به کف گرفته‌ام و نذر کرده‌ام

امشب اگر رسد بـه اجابت دعای من

در شام هم که جان بدهم کربلایی‌ام

این گوشـۀ خرابه شـده کربلای من

کارم رسیده است به جایی که کعب نی

گریــد بــرای زمزمــۀ بی‌صــدای مـن

از بس گریستم، دگر از اشک، خیس شد

خشتـی کـه در خرابـه شـده متکای من

یک لحظه در خرابه دو چشمم به خواب رفت

دیـدم کـه روی دامـن باباست جـای من

«میثم!» غریب جان دهم و نیست هیچ کس

جـز تـازیانـه با خبــر از دردهــای مــن


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد سهرابی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

فریادها چو راه سفرها کشیده اند

شب ها کشیده اند، سحرها کشیده اند

سنگینی ام به قدر دو تا بوسه مانده است

وزن مرا نسیم سحرها کشیده اند

فکرم پس از تو دست کشیدن ز زندگی ست

دست مرا ز بس به سفرها کشیده اند

نائب گرفته ام که کشد آه جای من

آه مرا نسیم سحرها کشیده اند

این قوم بسته اند به ناخن حنای عید

ناخن ز بس به روی جگرها کشیده اند

پوشیدنی نمانده برایم به غیر چشم

هر چیز را که بود به سرها کشیده اند

سنگین تر است از همه ی بار کائنات

نازی که دختران ز پدرها کشیده اند

حرف و حدیث موی سر من دراز شد

 در شام و کوفه بس که خبرها کشیده اند

نقش تو را به نوک سنان ها کشانده اند

نقشه برای من به گذرها کشیده اند

آمد به حرف طفل تو با خال و خط تو

زیر زبان من به هنرها کشیده اند

هم پرده نیست با کمی از گوش درد من

دردی که گوش ها ز خبرها کشیده اند

چشمم هنوز منتظر دست های توست

زآن سرمه ها که وقت سحرها کشیده اند

شد سایه ام بلندتر از من به پای نی

چون سایه ها به نور قمرها کشیده اند

معنی، لب حسین کرامت نمود، اگر

از خیزران تلخ شکرها کشیده اند


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غزل حضرت رقيه س

دلتنگ از نديدن خورشيد و ماه بود دلواپس و غريب و نشسته براه بود
بابا به روي نيزه و اودرقفاي ني چشمش به سوي دلبرو گرم نگاه بود
بادست هاي بسته و خون لخته هاي سر کارمدام چشم و لبش اشک وآه بود
رويش سپيد، نام پدر برده بر لبش امازتازيانه کبودوسياه بود
باگيسوان سوخته و قامتي کمان درشعله هاي طعنه بدون پناه بود
پشت ستم شکست زشمشيرگريه اش اويکتنه براي پدر يک سپاه بود
آيينه را به نيت قربت شکسته اند اين سنگ ها تقاص کدامين گناه بود...؟


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بابا بنگر رویِ بهم ریخته ام را

وا کن گرهِ موی بهم ریخته ام را

دیگر رَمَقی نسیت به رویت بگُشایم

چشم تو کمی سویِ بهم ریخته ام را

من فاطمه ی شام شدم خُرده مگیرید

لرزیدنِ بازوی بهم ریخته ام را

از مو که مرا بین هوا دست نگه داشت

دیدند سر و روی بهم ریخته ام را

آرام کن عمهّ تو پس از حرفِ کنیزی

این خواهرِ کم روی بهم ریخته ام را

هر تکیه ای از موی سَرَم دستِ کسی رفت

پیدا کن النگوی بهم ریخته ام را

در شامِ غریبانِ من آرام بشویید

خون آبه ی پهلوی بهم ریخته ام را

زيبايي دختر يكي اش مويِ بلند است

صد حيف كه گيسويِ به هم ريخته ام را ...


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خبری آمده که آمده ای دیدارم

ولی افسوس که دیر آمدی و بیمارم

آنقدر زخم نشسته روی پیشانی تو

گفتم اول نه این نیست سر دلدارم

دست تو کو که بچسبانی به پیشانی من

تا ببینی که ز دوریت پدر تب دارم

بر سر نیزه چرا چشم کبودت بستی؟

نکند دیدی که با عمه سر بازارم

عمو عباس کجاست درددلم را گویم

من از این زجر نمیدانی چقدر بیزارم

بغلم میکند عمه موقع خواب ولی

بدنم قوس گرفته همه شب بیدارم

خسته شد عمه دگر زحمت من را کم کن

شده ام و پیر و زمین گیر فقط سربارم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رقیه خاتون (س)

اُفتَد اگر گُذارت بَر هیات رقیه

نور خدا ببینی در هیات رقیه

آیی چو بر عزایش ، پاس ادب نگه دار

زیرا امام عصر است سَرِ هیات رقیه

کلامی زنجانی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر مرثیه حضرت رقیه خاتون (س) _ محمد حسین رحیمیان

آمدی و شب سیاه من

عاقبت مثل روز روشن شد

همه دیدند من پدر دارم

روسیاهی نصیب دشمن شد

***

از همان ساعتی که رفتی تو

خنده بر من حرام شد بابا

مثل تو در غروب روز دهم

عمر من هم تمام شد بابا

***

«وای از ضربه دوازدهم »

که شده بانی اسیری من

هست زیر سر همان گودال

همه ماجرای پیری من

***

من بمیرم چه کرده با سر تو

خنجر کند قاتلت بابا

کاش جای تو دخترت می رفت

زیر سم ستور دشمن ها

***

تا که تو روی نیزه ها رفتی

حرمت ما ز چشم ها افتاد

جای دستی زخمت بر روی

گونه های رقیه جا افتاد

***

تا که تو روی نیزه ها رفتی

چادرم پاره پاره شد بابا

فکر و ذکر تمام کوفی ها

غارت گوشواره شد بابا

***

تا که تو روی نیزه ها رفتی

دشمنانت هجوم آوردند

چه قدر وحشیانه و با حرص

بال های رقیه را کندند

***

شکل زهرا شدن به من بابا

بیشتر از همیشه شد لازم

گشت کرببلا و کوفه و شام

شعبه کوچه بنی هاشم

***

رفت از دست من النگو و

آمده جای آن غل و زنجیر

چه قدر غربت و اسارت و درد !

دیگر از روزگار هستم سیر

***

حال که آمدی به دیدن من

رحم بر این اسیر غربت کن

پای من را به آسمان وا کن

عمه را از عذاب راحت کن


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید