طایر گلزار وحی! کجاست بال و پرت؟
که با سرت سر زدی به نازنین دخترت
ز تندباد خزان شکفته تر می شوی
می شنوم هم چنان بوی گل از حنجرت
به گوشه ی دامنم اگر چه خاکی بُوَد
اذن بده تا غبار بگیرم از منظرت
تو کعبه من زائرت، خرابه ام حائرت
حیف که نتوان کنم طواف دور سرت
ببین اسیرم، پدر! زعمر سیرم، پدر!
مرا به همره ببر به عصمت مادرت
فتح قیامت منم، سفیر شامت منم
تویی حسین شهید، منم پیام آورت
منم که باید کنم گریه برای پدر
تو از چه گشته روان، اشک زچشم تَرَت
خرابه شأن تو نیست، نگویم اینجا بمان
بیا مرا هم ببر مثل علی اصغرت
پیکر رنجور من گرفته بود التیام
اگر بغل می گرفت مرا علی اکبرت
این همه زخمت که هست بر سر و روی و جبین
نیزه و شمشیر و تیر چه کرده با پیکرت
اگر چه میثم نبود به دشت کرب و بلا
به نظم جان سوز خود گشته پیام آورت
ادامه مطلب
بابا بیا که خــواب به چشمم نمی رود
یک لحـظـه از نگاه تو یـــادم نمی رود
شد گیــسویم سفید به ما هم سری بزن
از خانه ی یزید به ما هـــم سری بزن
تا زنده ام به دور تو می گــردم ای پدر
بایـد تو را به دسـت می آوردم ای پدر
اینجا کسی بدون تو خوابش نبرده است
اصلاً کسی نمانده که سیلی نخورده است
عــمه به جای تــک تــک ما تازیــانه خورد
عـــمه برای تــک تـــک ما تازیــانه خورد
بابا ببیـــن که زجــر چه آورده بر ســـرم
از مــــن نمانده غــیر نفــسهای آخـــرم
جرمـــم فـــقط بـهانه ی بابا گرفـــتن است
افتــادن ز ناقــه خودش پا گـــرفتن است
آنجا که مـن ز ناقه زمین خوردم ای پدر
گـــر مادرت نــبود که می مــردم ای پدر
ســـیلی دســت زجــر که پیدام کرده است
دور از عــــمو یک عالــــمه دعوام کرده است
موی مــرا کشـــــید ســرم درد می کند
از آن لگـــد که زد کمـــرم درد می کند
رویـــم شبـــیه صورت زهـــرا کبــود شد
مویـــم ســفید قبــل ســفر که نبـــود شد
ادامه مطلب
اشعار مسیر کوفه تا شام - حضرت رقیه(س) - مهدی رحیمی
گوش کن تا دردهایم را بگویم بیشتر
گیسوان غرق خونت را ببویم بیشتر
در بیابان بودم و ترسیده بودم بارها
هر قدر از پشت سر ، از روبرویم بیشتر
هر قدر از دست تازیانه اش کردم فرار
آن سیاهی باز می آمد ، به سویم بیشتر
هر چه کمتر گریه کردم هرچه کمتر گم شدم
هی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر
من به خود گفتم می آید بچه ها گفتند نه
ریخت از عباس آنجا آبرویم بیشتر
بعد از آن روزی که من از قافله جا ماندم
عمه دقت میکند هر شب به مویم بیشتر
مهدی رحیمی
ادامه مطلب
امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سکوت اسیرانه می زنی؟
ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟
یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی دراین غروب غریبانه می زنی؟
در موج گریه از نفس افتاده دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟
بابا! دلم برای تو یک ذرّه شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟
شاعر: خلیل عمرانی
ادامه مطلب
محمدعلی مجاهدی
حضرت رقیه(س)-مدح و شهادت
لبریز شهد عاطفه جام رقیه است
آوای مهر جان کلام رقیه است
جان سوز و کفر سوز و روان سوز و ظلم سوز
در گوشه خرابه کلام رقیه است
چون او کسی به عهدِ محبت وفا نکرد
این سکّه تا به حشر به نام رقیه است
با دست های کوچک خود نخل ظلم کند
عالی ترین مرام، مرام رقیه است
یک جمله گفت و کاخ ستم را به باد داد
خونین ترین پیام، پیام رقیه است
آن قصّه ای که خاطره انگیز کربلاست
افسانۀ خرابۀ شام رقیه است
هرگز نَمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
عشق حسین رمز دوام رقیه است
گاهی به کوه و دشت و گهی در خرابه ها
در دست عشق دوست، زمام رقیه است
هر کس دلی به دست حبیبی سپرده است
«پروانه» هم، غلام غلامِ رقیه است
ادامه مطلب
مسعود اصلانی
حضرت رقیه(س)-شهادت
ماجرایست ماجرای سرت
به لبم بود روضه های سرت
همه جا پشت نیزه ی سر تو
دخترت رفت پا به پای سرت
حسرت دخترت فقط این است
سر من بود کاش جای سرت
نیزه دار تو با همه لج کرد
دردسر شد پدر برای سرت
لب نی، سنگ، بی هوا سیلی
هر چه آمد سرم فدای سرت
چقدر مشکل است تشخیصت
نامرتب شده نمای سرت
چه به این روز دختر آوردی
از سر نیزه سر در آوردی
جای سالم نمانده در تن من
آه زجر آور است ماندن من
پاره شد تا لباس من خندید
چقدر بی حیاست دشمن من
چقدر وحشیانه می انداخت
غل و زنجیر را به گردن من
بازوی من شکست و بی حس شد
مثل عمه شده شکستن من
غیرت عمه را به جوش آورد
به روی خاک ها نشستن من
پدرم با سر آمده یعنی
شده نزدیک وقت رفتن من
شانه ام تیر می کشد بابا
بار زنجیر می کشد بابا
از روی ناقه دخترت افتاد
مثل افتادن پرت افتاد
سرت از روی نیزه های بلند
تا که افتاد خواهرت افتاد
بی هوا تا که زجر من را زد
دخترت یاد مادرت افتاد
گفتم ای شمر بشکند دستت
چشم من تا به حنجرت افتاد
شب آخر رسیده می دانم
عمر من سر رسیده می دانم
ادامه مطلب
شعر مرثیه حضرت رقیه خاتون (س) _ سید علی احمدی
بیدار شد ز خواب و سراغ پدر گرفت
از تاب رفت و بر دل او شعله در گرفت
شرح غم و فراق و عطش را ز سر گرفت
از دیده گوهر تر و خون جگر گرفت
در خواب رأس باب به بزم شراب دید
طفل رباب و عمۀ دور از نقاب دید
از یاد عمه رفت دگر بانگ نای و چنگ
پرتاب آتش از سر بام و قمار سنگ
یا چهره های نیلی و اندام رنگ رنگ
یا ریسمان به بازو و آن اشتران لنگ
اهل خرابه یکسره شد بی قرار او
نالان ز غصه های دل و احتضار او
ناگه ز آسمان خراباتیان شام
خورشید زد به دامن ماهی نکو مقام
لب بر لبش نهاد که نوشد می مدام
رخ بر رخش نهاد که جان گیردش به وام
آنگاه جان گرفت و به بابا سلام کرد
وصفی ز بانوان و رخ نیلفام کرد
گفت ای پدر چه طعنه که نشنیدم از عدو
کوتاه کرده اند به آتش، بلند مو
دیگر نمانده هیچ صدایی به این گلو
بر ما رسید رنج فراوان پس از عمو
بابا بگو کجاست عموی دلاورم؟
دلتنگ دست و بوسه به پیشانی و سرم
تا دست خود نَهَم به دو پهلو به درد و آه
عمه به ناله آید و گریان کند نگاه
کای مادر سه سالۀ رنجور بی پناه
و ای روی تو کبود ز سیلی روسیاه
گشتی تو هم ز زندگی خویش ناامید
ای وارث خمیدگی و گیسوی سپید
من پا به پای عمه، پدر، خوانده ام نماز
گاهی به خارها و گهی بر سر جهاز
گاهی به روز تار و گهی در شب دراز
گاهی به کوچه ها به میان غنا و ساز
اما نبود آب وضویی برابرم
کردم تیمم از سر پرخاک خواهرم
بلبل ز دیدن گل خود بی قرار بود
پروانه وار در شرر شمع، زار بود
هر دیده اش چو بارش ابر بهار بود
عطشان وصل یار و لقای نگار بود
طوطی جان او ز قفس پرکشید و رفت
هر هفت خط جام بلا سرکشید و رفت
ادامه مطلب
شب است و خورشيد و خرابه و من
سـرِ پـدر گرفتـهام بــه دامــن
من و دو چشم پرستاره تو و گلوي پاره پاره
يا ابتا آجرک الله
*****
ماه به خاکستر نشسته بابا
پيشانيات چرا شکسته بابا
سر تو را به بر بگيرم دعا کن اي پدر بميرم
يا ابتا آجرک الله
*****
در خير مقدم اشک و ناله دارم
از زلف خون گرفته لاله دارم
من که هماي بام عرشم خاک خرابه شده فرشم
يا ابتا آجرک الله
*****
من روضه خوان کوچک حسينم
طفلـم و ليکـن کـودک حسينم
اينجا حسينيه شام است برلب من خنده حرام است
يا ابتا آجرک الله
*****
اگر چه مـا را لحظهاي امان نيست
قرآن بخوان اينجا که خيزران نيست
قرآن بخوان تا بزنم من بوسه بهجاي چوب دشمن
يا ابتا آجرک الله
*****
هديه من دو چشم پـرستاره
سوغات تو گلوي پاره پاره
زلف رقيه لالهگون است محاسن توغرق خون است
يا ابتا آجرک الله
*****
شکـر خدا که ما به هم رسيديم
رخسار هم در اين خرابه ديديم
سكينه ميكند نظاره بر اين گلوي پاره پاره
يا ابتا آجرک الله
ادامه مطلب
فداي آبله هايت، رقيه گريه نکن
فداي تاول پايت، رقيه گريه نکن
تمام شد غمت اي دخترک که در دل شب
خدا نموده عنايت، رقيه گريه نکن
در اين خرابه، در اين شام تيره مهماني
رسيده است برايت، رقيه گريه نکن
سري بريده به ديدارت آمده ست امشب
اثر نمود دعايت، رقيه گريه نکن
ببند بار سفر را که با پدر بروي
به سوي کوي خدايت، رقيه گريه نکن
به آسمان نگر آنجا که مادرت زهرا
زند به گريه صدايت، رقيه گريه نکن
شده ست پنج صفر روز عيد قربانت
خرابه گشته منايت، رقيه گريه نکن
ادامه مطلب
مرثيه حضرت رقيه سلام الله عليها
يا حضرت رقيه(س)
بابا برايم روزها گرما ضرر دارد
شب هم كه شد بر زخم ِ من سرما ضرر دارد
دنياي من بعد از غروبِ تو برايِ من
يك لحظه هم ماندن در اين دنيا ضرر دارد
سيلي كه جايِ خود، نسيم ِ داغ ِ صحرا هم
حتماً براي كودكِ زيبا ضرر دارد
سيلي نه، بعد از اصغرت در غربتِ شبها
ديگر برايِ گوش من لالا ضرر دارد
فهميده ام از ضربتِ سنگين سيلي ها
گاهي برايم گفتن بابا ضرر دارد
آنكه ز روي ناقه افتاده ميفهمد
يك عمر اين افتادن از بالا ضرر دارد
چون حرفِ "با" لب را به لب چسبانده تكرار است
بابا براي زخم اين لبها ضرر دارد
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


