يا باب الحوائج
اي پَركشيده آسمان ها در هوايت
اي نذرهاي عمه زينب ها برايت
بابا كه آمد از سفر جانِ رقيه
چيزي نگو، عمه به قربانِ صدايت
بابا كه آمد روسري ات را سرت كن
تا گم شود رنگِ كبودِ شانه هايت
شيري ست دندانت دوباره در مي آيد
اينقدر دستت را نكش بر لثه هايت...
(علي اشتري)
ادامه مطلب
من الذي أيتمني علي صغر سني
پايِ دختر بچه وقتي غرق تاول ميشود
پا به پايش كارواني هم معطّل ميشود
دستْ بسته، خواب هم باشد بيفتد از شتر
پهلوان باشد دچار ِ دردِ مَفصَل ميشود
غير ِ موهايِ سرم در اين سفر از دستِ شمر
خواب هم آشفته و كابوس مقتل ميشود
حق بده با دست اگر دنبالِ لبهايِ توام
بعدِ چندي تار ديدن چشم تنبل ميشود
پاره هايِ چادرم را بسكه بستم رويِ زخم
چادرم دارد به يك معجر مُبَدَل ميشود
استخوان هايم ترك دارند، فكرش را نكن
تو در آغوشم بيايي مشكلم حَل ميشود
زجر من را ميكُشد اينجا، مرا با خود ببر
ماندنم دارد براي شام مُعضَل ميشود
ادامه مطلب
من الذي أيتمني علي صغر سني
پايِ دختر بچه وقتي غرق تاول ميشود
پا به پايش كارواني هم معطّل ميشود
دستْ بسته، خواب هم باشد بيفتد از شتر
پهلوان باشد دچار ِ دردِ مَفصَل ميشود
غير ِ موهايِ سرم در اين سفر از دستِ شمر
خواب هم آشفته و كابوس مقتل ميشود
حق بده با دست اگر دنبالِ لبهايِ توام
بعدِ چندي تار ديدن چشم تنبل ميشود
پاره هايِ چادرم را بسكه بستم رويِ زخم
چادرم دارد به يك معجر مُبَدَل ميشود
استخوان هايم ترك دارند، فكرش را نكن
تو در آغوشم بيايي مشكلم حَل ميشود
زجر من را ميكُشد اينجا، مرا با خود ببر
ماندنم دارد براي شام مُعضَل ميشود
ادامه مطلب
بابا بابا بابا
از چشم من گرفته عبور ِ تو خواب را
پنهان نكن ز صبح ِ خودت آفتاب را
هاجر شده ست عمه برايِ لبانِ من
صد مرتبه دويده نگاهش سراب را
تو ديده اي سه ساله ي تو نيز ديده است
يك لحظه هم اگر كه شده رويِ آب را
مويِ مرا سفيد نكرده ست آسياب
حس ميكنم تفاوت خون با خضاب را
از من دگر گذشته به عمه بگو پدر
جايِ من ِ رقيه بچسبد رباب را
حيفش نبود خرج لبِ خيزران كني؟!
آن بوسه هايِ گرم ِ قديميِ ناب را
هم شكل فاطمه شده ام هم ابوتراب
وقتي بر اين خميده گره زد طناب را
ادامه مطلب
حضرت رقیه(س)-شهادت-شب یلدا
هر کس به علی محبتش بیشتر است
در نزد حسین عزتش بیشتر است
گر چه شب یلداست،نخندید ولی
گریه به رقیه لذتش بیشتر است
***
عمه ز تو خواهش و تمنا دارم
امشب به سرم هوای بابا دارم
فردا شب یلداست ولی من امشب
در کنج خرابه شب یلدا دارم
ادامه مطلب
مرتضی ملک محمدی
حضرت رقیه(س)-شهادت
زخم ها خورده ام و چشم ترم می سوزد
پلک زخمی شده ی چشم ترم می سوزد
خارها هم همه با دختر تو لج کردند
بی سبب نیست که پای سفرم می سوزد
ضربه از پشت که خوردم نفسم بند آمد
از همان شب به خدا این کمرم می سوزد
با عمو حرف بزن باز کند چشمانش
دل ندارم که ببینم قمرم می سوزد
وسط بازی شان دخترکان شامی
موی من بس که کشیدند سرم می سوزد
خواهشاً باز نکن صحبت بی معجریم
سر این حرف گشایی جگرم می سوزد
ادامه مطلب
یوسف رحیمی
حضرت رقیه(س)-شهادت
انیس شیون و آهِ رقیه
شدی بر نیزه ها ماهِ رقیه
ببر با خود مرا، خیری ندارد
پس از تو عمر کوتاهِ رقیه
×××
برایش باز شد باب نجاتی
شبی لبریز غم، اما حیاتی
دگر تاب جدایی را ندارد
شده ذکر لبش «عجل وفاتی»
×××
نگاهی نیمه جان و بی رمق داشت
دو چشم خون جگرتر از شفق داشت
چه کرده خیزران با قلب دختر
اگر جان داد از داغ تو حق داشت
ادامه مطلب
ماجرایست ماجرای سرت
به لبم بود روضه های سرت
همه جاپشت نیزه ی سرتو
دخترت رفت پابه پای سرت
حسرت دخترت فقط این است
سرمن بود کاش جای سرت
نیزه دارتو باهمه لج کرد
دردسرشد پدربرای سرت
لب نی، سنگ، بی هوا سیلی
هرچه آمد سرم فدای سرت
چقدر مشکل است تشخیصت
نا مرتب شده نمای سرت
چه به این روز دختر آوردی
از سر نیزه سردر آوردی
جای سالم نمانده در تن من
آه زجر آوراست ماندن من
پاره شد تا لباس من خندید
چقدر بی حیاست دشمن من
چقدر وحشیانه می انداخت
غل وزنجیر رابه گردن من
بازوی من شکست وبی حس شد
مثل عمه شده شکستن من
غیرت عمه رابه جوش آورد
به روی خاک ها نشستن من
پدرم با سر آمده یعنی
شده نزدیک وقت رفتن من
شانه ام تیر می کشد بابا
بار زنجیر می کشد بابا
از روی ناقه دخترت افتاد
مثل افتادن پرت افتاد
سرت از روی نیزه های بلند
تاکه افتاد خواهرت افتاد
سر اصغر کنار ناقه من
از روی نیزه با سرت افتاد
او یک تازیانه وحشی
به سروروی دخترت افتاد
بی هوا تاکه زجر من را زد
دخترت یاد مادرت افتاد
گفتم ای شمر بشکند دستت
چشم من تا به حنجرت افتاد
شب آخر رسیده می دانم
عمر من سر رسیده می دانم
شاعر : مسعود اصلانی
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت رقیه(س)-حرم مبارک بی بی در دمشق
این جا محیط سوز و اشک و آه و ناله است
این جا زیارتگاه زهرای سه ساله است
این جا دمشقی ها گلی پژمرده دارند
در زیر گل مهمان سیلی خورده دارند
این جا دل شب کودکی هجران کشیده
گل بوسه بگرفته ز رگهای بریده
این جا بهشت دسته گل های مدینه است
این جا عبادتگاه کلثوم و سکینه است
این جا زیارتگاه جبریل امین است
این جا عبادتگاه زین العابدین است
این جا ز چشم خود گلاب افشانده زینب
این جا نماز شب نشسته خوانده زینب
این جا به خاکش هر وجب دردی نهفته
این جا سه ساله دختری بی شام خفته
این جا نخفته چشم بیدار رقیه
این جا حسین آمد به دیدار رقیه
این جا قضا بر دفتر هجران ورق زد
این جا رقیه پرده یکسو از طبق زد
این جا هُمای فاطمه پرواز کرده
این جا کبوتر از قفس پرواز کرده
این جا شرار از دامن افلاک می ریخت
زینب بر اندام رقیه خاک می ریخت
ای دوستان، زهرای دیگر خفته این جا
یک زینب کبرای دیگر خفته این جا
در گوشه ویرانه باغ گل که دیده؟
در خواب گاه جغدها بلبل که دیده؟
ادامه مطلب
گلی که فصل خزانش رسید من بودم مهی که ازغم بابا خمید من بودم
زلعل پاک پدر روی نیزه در ره شام کسی که آیه قرآن شنید من بودم
کسی که خسته دل از ظلم دشمنان خدا سرشک غم زدو چشمش چکید من بودم
کسی که پای پیاده در آن سیاهی شب به جستجوی پدر می دوید من بودم
برفت قوّت بینایی ام زسیلی ضجر کسی که ناله زهرا شنید من بودم
ستاره ای که درون خرابه سوسو زد وناگهان روی خورشید دید من بودم
به لحظه لحظه تنهایی ام قسم عمه کسی که جان به لبانش رسید من بودم
بهشت روی پدرچون گل ومنم بلبل کسی که سوی جنان پر کشید من بودم
بیادغربت من(میثمی) همیشه بسوز کسی که ماتم وهجران بدید من بودم
رسول میثمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


