حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آهش فضای هر سحرش را گرفته است

داغی تمامی جگرش را گرفته است

از کوچه ها رسیده تنش تیر می کشد

از بس که سنگ دور و برش را گرفته است

چشم انتظار دیدن گم کرده ی خود است

دیشب ز نیزه ها خبرش را گرفته است

بر حال و روز چشم نحیفش نکرد رحم

دستی نگاه مختصرش را گرفته است

جا مانده از حرارت خیمه به چهره اش

آتش کمی ز بال و پرش را گرفته است

بعد از غروب غارت غم بار خیمه ها

با آستین پاره سرش را گرفته است

خود را برای یک دو قدم راه می کشد

زینب بیا کمک، کمرش را گرفته است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رقیه خاتون (س)

 

چون زجردراین سپاه لجبازی نیست

 

دورازتو بهشت جای دلبازی نیست

 

از دخترکان شام هم دلگیرم

 

گفتند یتیم خارجی بازی نیست

 

علی ناظمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

باز سر گشته و حيران شده­ام

چه كنم سر به گريبان شده­ام


مانده ام بي سر و سامان شده­ام


شمعِ اين شامِ غريبان شده­ام


خاكِ غم سر نكنم پس چه كنم؟


گريه آخر نكنم پس چه كنم؟


پاره اي از جگرم بود كه رفت


قوتِ بال و پرم بود كه رفت


نفسم همسفرم بود كه رفت


روضه­ي آهِ حرم بود كه رفت


رفتنش پاك زمين­گيرم كرد


داغِ شرمنده گيش پيرم كرد


به رويِ آينه ام چنگ زدند


تا مي خورد به او سنگ زدند


نعره بر دخترِ دلتنگ زدند


نوحه اش را دَف و آهنگ زدند


خنده ها بر تب و تابش كردند


جگرم بود كبابش كردند

 

 

با من از كوچه­ي آشوب نگفت


همه­ي واقعه را خوب نگفت


از يهودي كه زدش چوب نگفت


با من از ساقِ لگدكوب نگفت


همگي را به حدِ كُشت زدند


چوب و سنگ و لگد و مشت زدند


 


كوهي از غم به سر و رويش ريخت


آنقدر ضعف به بازويش ريخت


آه، بر دامنِ من مويش ريخت


روز و شب زخم به پهلويش ريخت


درد و داغش به تسلا نرسيد


زخم­هايش به مداوا نرسيد


              
قامتش مثلِ صنوبرها، نه


مانده از او به جز اين پرها، نه


چهره اش رفته به دخترها، نه


سنِ او رفته به مادرها، نه


دلِ افروخته اش كُشت مرا


دامنِ سوخته اش كُشت مرا

 

جگرم گشته كباب آب بريز


مُرد برخيز رباب آب بريز


نيست او را تب و تاب آب بريز


شده ام خانه خراب آب بريز


هستي خويش چسان خاك كنم


بايد اين قد كمان خاك كنم


 


عاقبت با مَحَنش مي كُشدم


خونِ كُنجِ دهنش مي كُشدم


وَرَمِ زخمِ تنش مي كُشدم


غسلِ با پيرهنش مي كُشدم


غل و زنجيرِ تنش را چه كنم؟


آه حالا كفنش را چه كنم؟


 


ام كلثوم(س)بيا خواهرِ من


گريه ها كن به غمش ناله بزن


كمك زينب(س)در چنگ مَحَن


كُنج ويرانه برو قبر بكن


بينِ اين شهر وفا ديگر نيست


قبري اندازه­ي اين دختر نيست

 

 

ريخت از ماتمِ او زهرا(س)اشك


و خرابه شده يك دريا اشك


دختران، همه سر تا پا اشك


به رويِ قبرِ رقيه(س) با اشك


بنويسيد كه بابا آمد


منوسِ دخترِ تنها آمد


    شاعر : عليرضا شريف


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دختر قصه

تمام می شوم امشب در آخر قصه

بخواب بانوی احساس! دختر قصه!

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از در قصه

ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!

میان شعله ی آتش سراسر قصه...

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آور قصه

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه

** 

نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست

نپرس از تن در خون شناور قصه

بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصه

و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-

پری بماند و دیو ستمگرقصه

**

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها! قلندر قصه!

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

که پیر می شوی امشب از آخر قصه:

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه

حسن اسحاقی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   ابتاه يا حسين (ع)

سر ِظهري پدرش را به رُخ ِ من آورد

دختري كه دو سه تا كوچه يِ بالاتري است

 

آستين هايِ مرا كاش خدا خير دهد

كه شده گه عوض چادر و گه روسري است


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

گردید شاد این دل غمگینم ای پدر

کامشب تو آمدی پی تسکینم ای پدر

رأس بریده تو و طشت طلا عجب

باز این چه صحنه ای ست که می بینم ای پدر

 امشب به ماه و زهره و پروین چه حاجتم

هستی تو ماه و زهره و پروینم ای پدر

ویرانه گلشن من و من عندلیب آن

رخسار توست لاله و نسرینم ای پدر

بعد از گذشت واقعه تلخ کربلا

این ساعت است لحظه شیرینم ای پدر

 امشب مگر تو آمده ای تا به وقت مرگ

باشی ز مهر بر سر بالینم ای پدر

ترسم که آسمان ندهد آن قدر امان

تا ساعتی کنار تو بنشینم ای پدر

اطفال شام نانِ تصدق به من دهند

گویا گمان کنند که مسکینم ای پدر

 این شعر جانگداز «مؤید» قبول کن

 چون باز گفته قصه دیرینم ای پدر


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:09 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

هرچند بی تو دیدم... دوران پیریم را

از یاد بردم اما... با تو اسیریم را...

چشمی که خون گرفته مژگان خاکی اش را

واکن که سیر بینی... سیمای پیریم را...

از هر طرف که رفتم... زخمی به پبکرم خورد

ای وای اگر ببینی پای کویریم را

با تار تازیانه... با پود کعبِ نی ها

بر پیکرم تنیدند... فرش حصیریم را...

من را ببخش اگر باز... لکنت زبان گرفتم

بابا شکسته دستی... دندان شیریم را


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دو چشم خشک من پای سه ساله

دخیل لطف دریای سه ساله

به حقّ چادر خاکیّ زهرا (س)

مرادریاب ؛ زهرای سه ساله


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شام تاریک مرا نیست به جز تو سحری

بی تو من ماندم و این غائله ی در به دری

کاش می آمدی و فاصله ها کم می شد

کاش می شد که بیایی و مرا هم ببری

روز و شب منتظرم تا زِ سفر برگردی

روز و شب رفت ولی از تو نیامد خبری

از همان روز که رفتی و حرم تنها شد

به خدا گشت نصیبم همه جا خون جگری

قاصدک گفت : که بابای من از ره آمد

ناگهان چشم من افتاد به طشتی و سری...

شب ویرانه ی من با سر تو روشن شد

تو به تاریکی این شام خرابه قمری

لب خونین تو بابا دل من را خون کرد

کاش بر حال دل خسته ی من پی نبری

هرکسی آمد و از پیکر تو چیزی برد..

سهم من از همه ی پیکر تو... مختصری

مثل خیمه دل من سوخت در آن عصر عطش

تونبودی که برایم کنی آنجا پدری

حاضرم تا که فقط با تو بیایم بابا

حاضری تا که تو هم مثل من امشب بپری

ناله ای نیست که از غصّه بنالَم ، عمّه

امشب از راه وفا کن تو حلالَم ، عمّه


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سوختم پدر...

آمدم پر بکشم بال و پرم سوخت پدر

آمدم گریه کنم چشم ترم سوخت پدر

چقدر با تو شباهت دارم خوب ببین

مثل موی سر تو موی سرم سوخت پدر

تا که دیدم پدر دخترک شامی را

یادت افتادم و دیدم جگرم سوخت پدر

سهم من از همه ی عمر تو گردید سه سال

دلم از زندگی مختصرم سوخت پدر

خیزران تا به لب تشنه ی تو کرد سلام

کلّ دنیا همگی در نظرم سوخت پدر

زجر ملعون همه جا طول سفر زجرم داد

شعله ای زد که تمام بصرم سوخت پدر

ضربه ی سیلی نامرد کبودم کرده

ضربه ای زد که تمام اثرم سوخت پدر

ناله کردم که بیایی و مراهم ببری

آنقدر ناله زدم دور و برم سوخت پدر


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید