.jpg)
در آن شب شام را شوری دگر بود
تو گویی شام عاشوری دگر بود
سه ساله دختری چون ماهپاره
فرو می ریخت از چشمش ستاره
طواف شمع چون پروانه می کرد
به دستش موی بابا شانه می کرد
سر و روی پدر را پاک می کرد
برایش عقده ی دل باز می کرد
به قربان سر نورانی تو
چرا خون ریزد از پیشانی تو
رخ من نیلی ا زسیلی است ای سر
لبان تو چرا نیلی است ای سر
مگر چوب جفا بوسیده بابا
که خون بر روی آن خشکیده بابا
تو از چوب جفا داری نشانه
مرا باشد نشان از تازیانه
ز تو دارم تمنا جان بابا
مرا با خود ببر در نزد بابا
که گیرم در بغل مانند جانش
دهم من جای سیلی را نشانش
ادامه مطلب
.jpg)
کیست رو کرده به کاشانه من
نور باران شده ویرانه ی من
طبقی جلوه کند در نظرم
می دهد مژده ی وصل پدرم
از طبق نور درخشید امشب
شد عیان صورت خورشید امشب
نیش ها بر دلم امشب نوش است
ماه من زیر همین سرپوش است
با ادب دست به سویش آرم
پرده از ماه رخش بردارم
عمه جان این سر پاک پدر است
تو نگفتی پدرت در سفر است
آشنایی تو ، حبیب تو منم
مهماندار غریب تو منم
تو چراغ شب خاموش منی
عوض من تو در آغوش منی
ای به قربان سرت گریه مکن
من نشستم به برت گریه مکن
لاله ی پرپر باغ زهرا
عوض آن که ببوسی تو مرا
من ببوسم رخ نورانی تو
خون کنم پاک ز پیشانی تو
تو اگر دست نداری پدرم
تا نگیری ز عنایت به برم
من سرت را به بغل می گیرم
ناله ای می زنم و می میرم
اشک از چشمان تو را نوش کنم
عطش خویش فراموش کنم
گر چه از هجر رخت دلخونم
امشب از آمدنت ممنونم
هر مسافر ز سفر باز آید
طرفه سوغات به دستش باید
تو چرا عمر سفر طی کردی
صورت غرقه به خون آوردی
دختر از رنج اسارت می گفت
چشم بابا به اشارت می گفت
دخترم نیش مزن بر جگرم
آمدم تا که تو را هم ببرم
دخترم همسفرت بودم من
پیش یا پشت سرت بودم من
یاد داری ز شتر افتادی
چهره بر خاک زمین بنهادی
سر من بود به نی دست عدو
نیزه ناگه به زمین رفت فرو
من به هر سو می گردیدم
از سر نیزه تو را می دیدم
من نگاهم به تو و صحرا بود
تو سرت در بغل زهرا بود
بسکه با سوز مرا می خواندی
بر سر نیزه مرا سوزاندی
ادامه مطلب
.jpg)
قطره ای بودم که در بحر شهادت جا گرفتم
این شهامت را من از جانبازی بابا گرفتم
کودکی بودم سه ساله کز برای نهضت دین
اندر این ویرانه همچون گوهری مأوا گرفتم
آنقدر از دوری بابا فغان و ناله کردم
تا در آغوش سر بُبریده ی او جا گرفتم
من یتیمم صورتم از ضرب سیلی گشته نیلی
لا جَرَم این ارث را از جدّه ام زهرا گرفتم
ادامه مطلب
.jpg)
یکی غنچه یی از باغ زهرا علیها السلام
بجست از خواب نوشین بلبل آسا
به افغان از مژه خوناب می ریخت
نه خوناب که خون ناب می ریخت
بگفت ای عمّه بابام کجا رفت
بیامد در برم دیگر چرا رفت
مرا بگرفته بود این دم در آغوش
همی مالید دستم بر سر و گوش
به ناله گشت غایب از بر من
ببین سوز دل و چشم تر من
حجازی بانوان دل شکسته
به گرداگرد آن کودک نشستهپ
خرابه جایشان با آن ستم ها
بهانه طفلشان سربار غم ها
ز آه و ناله و از بانگ و افغان
یزید از خواب برپا شد هراسان
بگفتا کاین فغان و ناله از کیست
خروش و گریه و فریاد از چیست
بگفتش از ندیمان ای ستمگر
بود این ناله از آل پیمبر
یکی کودک ز شاه سر بریده
در این ساعت پدر در خواب دیده
کنون خواهد پدر از عمه ی خویش
وز این خواهش جگر ها را کند ریش
چون این بشنید آن مردود یزدان
بگفتا چاره کار است آسان
سر بابش بریداین دم به سویش
چو بیند سر برآید آرزویش
همان طشت و همان سر قوم گمراه
بیاوردند نزد لشکر آه
یکی سرپوش برد بر روی آن سر
نقاب آسا به روی مهر انور
به پیش روی کودک سر نهادند
ز نو بر دل غم دیگر نهادند
به ناموس خدا آن کودک زار
بگفت ای عمه دل ریش افکار
چه باشدزیر این مندیل مستور
که جز بابا ندارم هیچ منظور
بگفتش دختر سلطان والا
که آن کس را تو می خواهی هست اینجا
چو این بشنید خود برداشت سر پوش
چه جان بگرفت آن سر را در آغوش
بگفت ای سرور و سالار اسلام
ز قتل تو مرا روز است چون شام
پدر بعد تو محنتها کشیدم
بیابانها و صحراها دویدم
همی گفتندمان در کوفه و شام
که اینان خارجند از دین اسلام
مرا بعد از تو ای شاه یگانه
پرستاری نبود جز تازیانه
ز کعب نیزه و از ضرب سیلی
تنم چون آسمانها گشته نیلی
بدان سر جمله آن جور و ستم ها
بیابانگردی درد و الم ها
بیان کرد و بگفت ای شاه محشر
تو بر گو کی بریدت سر ز پیکر
مرا در خردسالی دربه در کرد
اسیر و دستگیر و بی پدر کرد
همی گفت و سر شاهش در آغوش
به ناله گشت از گفتارش خاموش
پرید از این جهان و در جنان شد
در آغوش بتولش آشیان شد
خدیو بانوان دریافت آن حال
که پر زد همچو مرغ بی پر وبال
به بالینش نشست آن غم رسیده
به گرد او زنان داغ دیده
فغان برداشتندی از دل تنگ
به آه و ناله گشتندی هم آهنگ
از این غم شد به آل الله اطهار
دوباره کربلا از تو نمودار
ادامه مطلب
.jpg)
گفتا رقیه با سر شاه شهیدان
خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران
بابا چرا خونین بود روی نکویت
بر دامن غم می چکد خون گلویت
بنشسته ام تا به سحر بر طرف کویت
خوش آمدی در کنج ویران ای پدر جان
گفتا رقیه با سر شاه شهیدان
خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران
بابا خبر از حال زار من نداری
ار هجرت ای بابا نمایم بی قراری
باشم به روز و شب پدر در آه و زاری
بنگر دمی بر حال طفل زار و نالان
گفتا رقیه با سر شاه شهیدان
خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران
آمد به لب از ماتم تو جان زینب
در منزل بیگانگان بودی تو دیشب
دارم پدر با لعل عطشان تو مطلب
شاید بود لعلت بود از چوب عدوان
گفتا رقیه با سر شاه شهیدان
خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران
خاکم به سر دیشب کجا بودی پدر جان
از کودکان خود جدا بودی پدر جان
دانم که زیب نیزه ها بودی پدر جان
هم در تنور خولی ملعون نادان
گفتا رقیه با سر شاه شهیدان
خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران
گر از جفای مشرکین قلبت شکسته
مهمان نوازی می کنم با حال خسته
چون راحت جانم به زانویم نشسته
جان می دهم در راه او این دم به احسان
گفتا رقیه با سر شاه شهیدان
خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران
پس رفت طفل خون جگر از دار فانی
با صورت گلگون و رویی ارغوانی
یک گل نچید از گلستان زندگانی
زینب بیامد بر سرش با چشم گریان
گفتا رقیه با سر شاه شهیدان
خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران
خاکم به سر در کنج ویرانه شبانه
گشتی رقیه راحت از رنج زمانه
مرغ روانش پر کشید از آشیانه
کشتی عمر او رسید آخر به ساما
گفتا رقیه با سر شاه شهیدان
خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران
ادامه مطلب
.jpg)
دل سنگ آب شد از گریه تو گریه مکن
عمه بی تاب شد از گریه تو گریه مکن
***
کودکی را که پدر در سفر است
دائما چشم امیدش به در است
هر صدائی که ز در می آید
به خیالش که پدر می آید
***
ویرانه را بابا چراغان کردی امشب
همچو علی یاد یتیمان کردی امشب
بابا به قربان سرت می میرد امشب دخترت
بابای مظلومم ، بابای مظلومم
***
دختر دردانه منم به کنج ویرانه منم
عمه چه آمد به سرم چرا نیامد پدرم
***
گفت ای جان پدر من به فدای سر تو
ای سر غرق به خون ، گو چه شده پیکر تو
کاش می مرد نمی دید تو را دختر تو
بنشین تا که زنم شانه به موی سر تو
***
من آن شمع سراپا آتشم کز ناله خاموشم
خم نیلی و اندامم کبودو خود سیه پوشم
همیشه طفل کوچک جا در آغوش پدر گیرد
من ویران نشینم رأس پدر باشد در آغوشم
ای داغ غمت لاله ی باغ دل ما
نام تو رقیه جان چراغ دل ما
دل سوختگان غم خود را در یاب
بگذار تو مرهمی به داغ دل ما
ادامه مطلب
.jpg)
شعر حضرت رقیه
شکسته بال توان سفر ندارد که
تحمل سفری پر خطر ندارد که
اگرچه رسم کبوتر همیشه پرواز است
ولی کبوتر ما بال و پر ندارد که
چگونه تاب بیارد فراق بابا را
سه سال دختر او بیشتر ندارد که
چرا سپیده دمیده به شام گیسویش
به سن او شب گیسو سحر ندارد که
دلش پر است پر از دردهای نشمرده
برای که بشمارد پدر ندارد که
به قصد بوسه به پیشانی پدر آمد
به قتلگاه ولی دید سر ندارد که
حسین علاءالدین
ادامه مطلب
.jpg)
شعر حضرت رقیه
پهلوی مادر
خبر داری پس از تو ای پدر من گریه کردم
چه شب هایی به یادت تا سحر من گریه کردم
به زیر تازیانه در میان آتش و دود
میان آن همه خوف و خطر من گریه کردم
شنیدم که کسی می گفت : او بابا ندارد ...
به قدر آسمان با این خبر من گریه کردم
شبی که در بیابان گم شدم ترسیده بودم
پدر ! تنهای تنها آن قدر من گریه کردم
به عمه کم تر از آثار درد خویش گقتم
سخن کم گفتم آری بیشتر من گریه کردم
در آغوش بیابان روی ناقه در خرابه
به قدر عمر خود در این سفر من گریه کردم
پدر در بیت آخر خویش را از یاد بردم
به یاد سینه و پهلوی مادر گریه کردم *
• عدم رعایت ردیف تعمدی است
حسین علاءالدین
ادامه مطلب
.jpg)
مرا از بر لاله ها می برند
چو مرغی به دام بلا می برند
تو را غرق خون ستم ساختند
مرا هم به بند جفا می برند
جدایم کنند از تو این دشمنان
که سرهای از تن جدا می برند
تو خون خدایی و این مشرکین
تو را کشته نام خدا می برند
اسارت که دیگر ندارد کتک
مرا با زدن ها چرا می برند
به اینان بگو ای پدر جان مرا
چرا می زنند و کجا می برند
کشیدند اینجا چو جانم به خون
کجا دیگر از کربلا می برند
گهم بر روی خارها می کشند
گهم با سر نیزه ها می برند
به طعنی جگرهای ما خون کنند
به قهری دل ما ز جا می برند
به اطفال پاسخ ز سیلی دهند
زمانی که نام تو را می برند
"مؤید" دل ما به حال آورند
چو نامی ز کرببلا می برند
دوایی به درد دلم کن حسین
که خاک تو بهر شفا می برن
ادامه مطلب
.jpg)
معجرم هست همین، پیروهنت نیست همین
روضه کوتاه، سری در بدنت نیست همین
یاد آن روز که خنده به لبت بود فقط
حیف حالا به جز این پر زدنت نیست همین
بین این دشت تن تو چه قَدَر پخش شده
هر کجا می نگرم غیر تنت نیست همین
باید این جسم تو را معجر من جمع کند
بوریا مانده برایت، کفنت نیست همین
ساربان رفته، ولی مادرمان آمده است
دردم این است عقیق یمنت نیست همین
زحمتِ بردنِ تو دست سنان اُفتاده
مادرم گفته سنان هم سخنت نیست همین
باید این بار به پای تو سرم را شِکنم
غیر من هیچ کسی سرشکنت نیست همین
خواهِشِ پر زدنم را زِ خدا می خواهم
نایِ ماندن به تنِ سینه زنت نیست همین
رضا باقریان
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


