.jpg)
خدا كند كه پريشان هر غمت باشم
هميشه گريه كنِ زير پرچمت باشم
خدا كند نشوم از شما جدا آقا
تمام عمر، اسير محرّمت باشم

ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
زبری صورت من و دستان عمّه ام
تقصیرِ كوچه های یهودیِ شام بود
شكرِ خدا هوای مرا داشت خواهرت
در چشم ها عجیب نگاهِ حرام بود
پایی كه زخم تاول آن هم نیامده
وقتی به دادِ آن نرسی سرخ می شود
از ضربِ دست ها چه به روزش رسیده است
آن چهره ای كه با نفسی سرخ می شود
آنقدر پیر كرده مرا نیزه دارِ تو
هر كس كه دید طفلِ تو را اشتباه كرد
عمه به معجرم دوگره زد ولی ببین
روی مرا كشیدنِ معجر سیاه كرد
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
این سنگ ها عزیز تو را سیر كرده است
ته مانده ها ی گیسوی نازم تمام شد
در بینِ مُشتِ پیرزنی گیركرده است
حسن لطفی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
اگر که دلخوشی عمه را نیاوردی
بگو برادر من را چرا نیاوردی؟
به وقت غارت خیمه عروسکم گم شد
عروسک من غمدیده را نیاوردی؟
عمو که آب نیاورد عاقبت خیمه
تو آمدی پدر آیا غذا نیاوردی؟
نگاه می کنی از روی نیزه، مبهوتی
منم رقیه پدر جان به جا نیاوردی؟
به گوش تو نرسیده که پهلویم زخم است
چرا برای رقیه عصا نیاوردی؟
برای آنکه بگیری مرا و تاب دهی
سرت که هیچ چرا دست و پا نیاوردی؟
سید محمد جوادی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-مدح
او سفیر نهضت کرب و بلاست
پنجه های کوچکش مشکل گشاست
ناز او را عمه جانش می خرد
خندۀ او از حسین دل می برد
طفل اما بر بزرگی فاطمه ست
پارۀ قلب حسین فاطمه ست
طفل اما مثل زینب شیر بود
گرچه کودک بود اما پیر بود
یک سه ساله دختر اما عالمه
صورتش سیب دو نیم فاطمه
طفل اما نور چشمان حسین
ذکر لالاییش قرآن حسین
طفل اما کوه رنج و درد بود
دختری کوچک ولیکن مرد بود
آسمان مبهوت طنازی اوست
حضرت عباس همبازی اوست
دست زینب شانه بر مویش زده
شاه عالم بوسه بر رویش زده
درد عالم را مداوا می کند
با نگاهش کار عیسی می کند !
ماورای درک و عقل این و آن
عمه ی با غیرت صاحب زمان
من فدای نام دلجویش شوم
کاش روزی زائر کویش شوم...
محمد ناصری
ادامه مطلب
.jpg)
زنده هستم به امیدی که بیایی بابا
باز هم مرغ دلم گشته هوایی بابا
ذکر هر روز و شبم گشته کجایی بابا
شام یا کوفه و یا کرب و بلایی بابا
رخ نما و دل ما را به نگاهی بنواز
ناز کم کن قدمی رنجه کن ای چشمه ناز
بی گل روی تو از جان و جهان سیر شدم
بی فروغ رخ تو زار و زمین گیر شدم
آری از داغ غم دوری تو پیر شدم
باورت نیست و لی بسته به زنجیر شدم
نفسم تنگ شده بسکه دویدم بابا
بسکه از دوری تو ناله کشیدم بابا
یاس بودم من و از جور خزان افسردم
وقتی از ناقه فتادم چو گلی پژ مردم
هر کجا نام تو را روی لبم می بردم
بی امان زدشمن تو تازیانه خوردم
دیدها بگشا به سویم ای زاده خیر الورا
ترس آن دارم گشایی چشم و نشناسی مرا
دیده بگشا و ببین عمه قدش خم گشته
رزق روز و شب من ناله و ماتم گشته
دیده ام از غم تو همچو دو زمزم گشته
سوی چشمان ترم ز دوریت کم گشته
روزها تیرها شده پیش دو چشم تارم
مدد از عمه گرفتم که قدم بردارم
شهر آذین شده بود وهمه جا همچون عید
نه تو بودی نه عمو بود تنم می لرزید
خواهرت ناله کشید و به گمانم فهمید
دختر حرمله از دور به من می خندید
بی سبب نیست که اینگونه زمین گیر شدم
بی تو هرجا هدف طعنه و تحقیر شدم
شاعر: مجيد رجبي
ادامه مطلب
.jpg)
شب ظلمانی ما را سحری در راه است
عمه از حال و هوای دل من آگاه است
به امیدی که بیایی ز سفر منتظرم
تا بخواهی غم هجران رخت جانکاه است
قصه دختر دردانه تو در ویران
مثل یوسف کنعان درون چاه است
خواستم ناله برارم نفسم بند آمد
شبیه فاطمه قوت شب و روزم آه است
تا بیایی به برم از سر نی خورشیدم
روشنی بخش شب تار رقیه ماه است
همه جا بر سر نی بودی و من همسفرت
دل من تنگ و تو بالا وقدم کوتاه است
لرزش دست من و روی کبودم همگی
اثر ضربه دستان گه و بی گاه است
زجر با نیت قربت کتکم زد و نگفت
این سه ساله است و یا دخترک یک شاه است
خواستم بوسه بگیرم زلبت خون آمد
قصه لعل لب و حنجر تو جانکاه است
سر پرخون تو را در بغلم می گیرم
در کنار سر تو مویه کنان می میرم
شاعر: مجيد رجبي
ادامه مطلب
.jpg)
بسم رب الحسین (ع) و له الحمد
دوباره خواب به چشمم چه عشوه ها میکرد
سحر که مدح، قلم از ستاره ها میکرد
قلم بساط ضیافت به آسمان چیدست
ستاره ای بگزیدست بسان خورشید است
گهی به شمس ولایت رخش چه بوسه گه است
گهی به دوش قمر زینت جمال مه است
ستارگان حرم محو نور رخسارش
به گردِ وی همه پروانه ی نگهدارش
علی، ستاره مولایمان به عاشورا
به دست خویش زند شانه موی خواهر را
یگانه گوهر شش ماهه ی به گهواره
سپر به جان رقیه کند گلو پاره
اگر چه فاطمه نَبوَد دو دست زهرا داشت
نشان بوسه به دستش ز لعل بابا داشت
همو که ام ابیها ز چهره اش پیدا
همو که منقبتش تا به عرش کرده خدا
همو که جان علی بسته بر سر مویش
همو که دل ز حسین میبرد به گیسویش
همو که حسرت گامش به قلب خاک نشست
همو که بزم خراباتیان ز جامش مست
همو که بر سر خوانش گدا و شاه نشست
همو که معجر او را خدا نگهبان است
همو که تار سرش مخفی از نظاره ی حور
…فقط به عمه دهد زلف، ز ما بقی مستور
چه شد که خار مغیلان...؟ چرا شکست قلم؟
ببین به جوهر شعرم...که اشکی است قلم
مگو قلم : که نگویم ز یار غمگینم
درون خویش ز بغض نهفته سنگینم
همو که صدر نشین به دوش سقا بود
چه شد که لنگ لنگان روان به صحرا بود؟
همو که روی نکویش حسین می بوسید
چه شد که لخته ی خون قرص چهره اش پوشید؟
همو که شانه ی زلفش دو پنجه ی اکبر
سرش شکست ز آتش ز سنگ و خاکستر
همو که تخت جلوسش به دامن زینب
سرش به خشت خرابه به بستر هر شب
همو که بر سر خوانش گدا و شاه نشست
به روی خاک خرابه گرسنه بیهوشست
همو که حسرت گامش به قلب خاک نشست
ز خاک داغ بیابان به پاش تاول بست
خدا کند که نبیند به نیزه راس عمو...
غبار معجر او را تکانده دست عدو
نه مو و صورت و پایش نه چشم پر آبش
محال آن که شود خوب دست لرزانش
رضائی
ادامه مطلب
.jpg)
(آه سرد)
دختری با چشم گریان روی زرد
می کشد از سوز سینه آه سرد
زانوی غم در بغل دارد هنوز
تا مبادا درد او گردد بروز
او رقیه وارث خیر النساست
دختر شاه شهید کربلاست
یاد اصغر می کند او صبح و شب
یاد چشمان تر و خشکی لب
فکر اصغر، تا رود آبی مکد
پس چرا از حنجرش خون می چکد
فکر اصغر طفل را بی تاب کرد
در خرابه خواهرش بی خواب کرد
تا رود داغ دلش کهنه شود
سر به مهمانی دختر می رود
با دو چشم تر کند رو بر خدا
این چه باشد در بر تشت بلا
عمه گوید این سر بابا بود
رو به دامانت بنه، تنها بود
دست لرزان پای لرزان می رود
در کنار ذات قرآن می رود
درد دلهایش بگوید با پدر
که ندارد غیر عمه او سپر
عمه از بهرم فداکاری کند
عمه از طفلان پرستاری کند
صورتم از فرط گریه خیس آب
شه مخواه از من که بردارم نقاب
طفل و بابا سر به یکدیگر زدند
رو به سوی حق تعالی پر زدند
ادامه مطلب

شنیدم از زبان نیزه ها قصد سفر داری
بگو در این سفر اصلا مرا مد نظر داری
تو تنهایی و من تنهاترم از تو در این دنیا
خدا را شکر مثل من در اینجا یک نفر داری
به لطف بوسه ات از روی نیزه مطمئن هستم
هوایم را از آن بالا پدرجان بیشتر داری
به قدری ضربه خوردم که لهوفی مستند هستم
کتاب روضه ام باید مرا با بوسه برداری
هنوز از سنگها آزار می بیند سر عمه
به جرم اینکه تو هم نام حیدر یک پسر داری
خبر دارم سرت از روی نی تا پای می رفته
تو هم از حال ما در مجلس مستان خبر داری
سرم بر بالش خاک خرابه خوب میداند
که بر لب چوب تر در زیر سر هم طشت زر داری
کنار اکبر و عباس یا پیش علی اصغر
کدامین نیزه را بابا برایم زیر سر داری
شاعر: سعید پاشازاده
ادامه مطلب

حضرت رقیه(ع)
شوق دیدار تو روز آخری دارم هنوز
از فراق و دوریت چشم تری دارم هنوز
پای گهواره نشسته می زنم بوسه بر آن
در خیال خود علی ِّ اصغری دارم هنوز
یادداری گفتم ای بابا که ما لب تشنه ایم
گفته بودی دخترم آب آوری دارم هنوز
بی تو غارت رفت عصر واقعه خیمه ولی
از حریر خیمه برسر معجری دارم هنوز
پیکرم بر روی خاروگیسویم در دست زجر
موی سر جا مانده امّا پیکری دارم هنوز
ضرب سیلی کعب نی یا تازیانه خیزران
با هجوم ضربه ها بال وپری دارم هنوز
گوشواره گل سر ، رفت ز دستم امّا
مثل عمه بر سر خود روسری دارم هنوز
از غروب آتشین و خیمه سوزی حرم
صورت وپا وسر شعله وری دارم هنوز
مجلس ویرانه چون شام غریبان شد پدر
پیش چشم خونی ام خونین سری دارم هنوز
حميد قلي زاده
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


