
به عشق دختر سه ساله ارباب
شبیه رقص آتش در عبور باد می لرزید
درونش بغض خاموشی پرازفریادمی لرزید
نشان ازضربه شصتی بی مهاباداشت برصورت
که از افکار دستی با چنین ابعاد می لرزید
زمستانی ترین فصل نزولش بر زمین بود و
کنار آتش این آذر ترین مرداد می لرزید
حرم دور سرش در حال گردش بود وقتی که
به گردش زخمهای آهن و فولاد می لرزید
وخورشیدنگاهش روبه خاموشی شتابان بود
کنار هر قدم چون کور مادر زاد می لرزید
به تعداد تمام زخمهای پیکرش سوگند
برای پرزدن تا لحظه میعاد می لرزید
ادامه مطلب
.jpg)
گیسوی تورا کمی مرتب کردم
ازداغ تنور و طشت زر تب کردم
لبهات مشبک شده بود و بوسه
تقدیم ضریح سرخ زینب کردم
یتیم گلایه
چون زجردراین سپاه لجبازی نیست
دورازتو بهشت جای دلبازی نیست
از دخترکان شام هم دلگیرم
گفتند یتیم خارجی بازی نیست
شهیدبوریا
در پیش سر و حسرت پا داشتنش!
ازصحبت معجرش ابا داشتنش
میرفت که بی کفن شود مثل پدر
می مرد برای بوریا داشتنش
دردسوخته
در شام زغم ،روزبه روزم بدتر
ازهرچه زمین خورده هنوزم بدتر!
صدبار،همان شعلهءخیمه ، بهتر
ازآتش تازیانه، سوزم بدتر
ادامه مطلب

بابا جون سلام عزیزم
با خودت صفا آوردی
اینجا ما چیزی نداریم
می دونم غذا نخوردی
اینجا ما غصه می خوردیم
غذامون غم شده بابا
کی تو رو اینجوری کرده؟
دندونت کم شده بابا
هرچی که طعنه شنیدم
من به رومَم نیاوردم
می دونستم که میایی
جلوشون کم نیاوردم
با همین دست شکسته
اینجاها رو جارو کردم
این دفه با بوی آتیش
لباسامو خوشبو کردم
موهای خاکی و سوخته
لبای زخمی و پاره
هر جوری باشی قشنگی
بابا جون عیبی نداره
صورت منم کبوده
موهای منم که سوخته
بابا جون گوشواره هامو
اون آقا برده فروخته
بابا جون یه شب نبودی
من توی صحرا جا موندم
یکی از پشت سر اومد
موهامو گرفت کشوندم
عمه جون اگه نبودش
روزی صد دفه می مُردم
مادرت زهرا رو دیدم
اون شبی که سیلی خوردم
بابا جون بقیه کوشن؟
شما رفتید و صفا رفت
اینجا همبازی ندارم
علی اصغرم کجا رفت؟
بابا جون دختر شامی
رو دلم غصه میذاره
داداشم قول داده بود که
عروسک برام بیاره
بابا من همیشه گفتم
یه عمو دارم که مَرده
یادته پیش تو قول داد؟
عمو پس کی بر می گرده؟
ادامه مطلب

امشب ز بی وفایی دنیا گریستم
یاد آمد از حسینم و تنها گریستم
با تشنگان جان به لب ساحل فرات
در خلوتم نشسته وشب را گریستم
بر دامن حسین سر خونین اکبرش
دیدم به داغ سینه ی لیلا گریستم
دیدم به نهر علقمه تنها ترین شهید
دست از تنش جدا و به صحرا گریستم
در واپسین وداع حسین با رقیه کو
بنهاد سر به سینه ی بابا گریستم
"آیا کسی بود که کند یاری حسین"
با گوش جان شنیدم و دریا گریستم
با آن نگاه آخر زینب به قتلگاه
بر هر دو نور دیده ی زهرا گریستم
در این جهان یزید فراوان حسین کم است
بر درد بی حسینی دنیا گریستم
شعری نگفته است (رها)لایق حسین
بر حال خود ز درد تمنا گریستم
ادامه مطلب

ای جـان فــدای بـود و نبــــود رقیه ات
هستم گدای قطــــره ی جود رقیه ات
تسبیح مست، ذکر مرا اینچنین نمود:
لعنت به منکــــــــرین وجـــود رقیه ات
ادامه مطلب

در کنج خرابه مشق بابا می کرد
در خواب جمال او تماشا می کرد
لبخند پدر نشانه خوبی بود
انگار که مشق طفل امضا می کرد
**************************
یک سینه آتشین و پرپر دارد
صد شعله ز جنس آه در بر دارد
از گریه او شهر به هم ریخته است
صاحب نفسی که ارث مادر دارد
**************************
هر چند لبالب شده از غم عمه
یک لحظه نگشته ابرویش خم عمه
هر چند عمو نیست مرا باکی نیست
او هست برام هم عمو هم عمه
ادامه مطلب
.jpg)
ز روی ناقـه افتــــادم شبیه بــرگ پاییــزم
بــه پشت راهتان بابا ز دیـده آب میریــزم
شده غمگین همه صحرا از این آه غم انگیزم
مغیلان رفت در پایــم دمی با او گلاویــزم
نمی آید برون از پا مجالی نیست بگریزم
بــرای یاری ات بابـا ز کف دادم همه چیــزم
به جای زینت گوشم دو سیلی گشته آویزم
به راهت ضربه ها خوردم ولی از عشق لبریـزم
به نام مــادرت زهـــرا مدد گیرم ز جا خیــزم
ادامه مطلب

به جرم اینكه ندارم پدر زدند مرا
شبیه مادر در پشت در زدند مرا
خبر نداشتم این ها چقدر نامردند
خبر نداشتم و بی خبر زدند مرا
خدا كند كه عمویم ندیده باشد، چون
پدر درست همین دور و بر زدند مرا
پدر، وقت غذا تازیانه می آمد
نه ظهر و شام كه حتی سحر زدند مرا
سرم سلامت از این كوچه ها عبور نكرد
چقدر مثلِ تو ای همسفر زدند مرا
چه بینِ طشت، چه بر نیزه ها زدند تو را
چه در خرابه، چه در رهگذر زدند مرا
چه چشم زخم، چه زخمِ زبان، چه زخمِ سنان
اگر نظر كنی از هر نظر زدند مرا
فقط نه كعبِ نِیّ و تازیانه و سیلی
سپر نداشتم و با سپر زدند مرا
پدر من از سرِ حرفم نیامدم پائین
پدر پدر گفتم هر قَدر زدند مرا
مگر به یادِ كه افتاده اند دشمن ها
كه بینِ این همه زن بیشتر زدند مرا؟
زدند مادرتان را چهل نفر یكبار
ولی چهل منزل صد نفر زدند مرا
محسن عرب خالقی
ادامه مطلب

چراغان کرده ای ویرانه را ای ماه دلجویم
قدم بگذار برچشمم رهت با اشک می شویم
توانی نیست در پایم که پیش پات بر خیزم
ز بس آزار دیدم ای پدر سست است زانویم
کنون فهمیده ام بابا چرا زهرام میخواندی
نفس چون میکشم خون میچکد از زخم پهلویم
سه ساله نیستم آری زمانه اینچنینم کرد
کمانی قد وگیسویم سپید و ارغوان رویم
فراموشم شده دیگر چگونه راه رفتن را
کمک از عمه میخواهم که گیرد زیر بازویم
چه آمد بر سرم باشد برای فرصتی دیگر
نمیگویم چه شد بابا ولی آنقدر میگویم
میان راه خصمت آنچنان این خسته را می برد
که مشتش بود پر از تارهای خونی مویم
مبر بابا مرا زینجا زحرف خویش بر گشتم
به پیش عمه میمانم که تنها همدم اویم
امیرحسین میرحسینی
ادامه مطلب
.jpg)
شعر حضرت رقیه س
چراغان کرده ای ویرانه را ای ماه دلجویم
قدم بگذار برچشمم رهت با اشک می شویم
توانی نیست در پایم که پیش پات بر خیزم
ز بس آزار دیدم ای پدر سست است زانویم
کنون فهمیده ام بابا چرا زهرام میخواندی
نفس چون میکشم خون میچکد از زخم پهلویم
سه ساله نیستم آری زمانه اینچنینم کرد
کمانی قد وگیسویم سپید و ارغوان رویم
فراموشم شده دیگر چگونه راه رفتن را
کمک از عمه میخواهم که گیرد زیر بازویم
چه آمد بر سرم باشد برای فرصتی دیگر
نمیگویم چه شد بابا ولی آنقدر میگویم
میان راه خصمت آنچنان این خسته را می برد
که مشتش بود پر از تارهای خونی مویم
مبر بابا مرا زینجا زحرف خویش بر گشتم
به پیش عمه میمانم که تنها همدم اویم
امیرحسین میرحسینی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


