گل سر نیست ولی موی سرم هست هنوز

تن من آب شد اما اثرم هست هنوز

جای سیلی زروی گونه من پاک نشد!

ردشلاق بروی کمرم هست هنوز

می توانم بخداباتو بیایم بابا

جان زهرا کمی ازبال وپرم هست هنوز

گفتم ای دختر شامی برو وطعنه نزن

سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز

منکه از حرمله وزجر نخواهم ترسید

دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز

گفت که می زنمت اسم پدرراببری

گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز

همه دم ناز کشیدو به دلم تسکین داد

جای شکر است که عمه به برم هست هنوز

بازمین خوردن من دیده خود می بندد

شرم در چهره ساقی حرم هست هنوز

خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟

همه خاطره ها در نظرم هست هنوز

غصه معجر من رانخوری بابا جان

پاره شد معجرم اما به سرم هست هنوز

 

شاعر : مهدی نظر ی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عوض آنکه نهم سر به بر بابایم

آمده در برم ای عمه، سر بابایم

با نگاهی به سر و وضع پدر فهمیدم

که چرا طول کشیده سفر بابایم

جان زهرا قسمت می دهم ای عمه بگو

خون چرا می چکد از چشم تر بابایم ؟

چشم و ابرو و دهان و لب او زخم شده

چه بلاهاست که آمد به سر بابایم ؟

عمه باید ز اباالفضل بپرسم چه شده

چون عمو بوده فقط دوروبر بابایم

از خودم میل ندارم که بگویم سخنی

ترسم این است بسوزد جگر بابایم

هوس نان و غذا کرده دلم از بس که

عطر نان می دهد این موی سر بابایم

شاعر : محسن مهدوی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با کاروان نیزه سفر می کتم پدر
با طعنه های حرمله سر می کنم پدر
مانند خواهران خودم روی ناقه ها
در پیش سنگ سینه سپر می کنم پدر
از کوچه ی نگاه وقیح یهودیان
با یک لباس پاره گذر می کنم پدر
حالا برو به قصر، ولی نیمه شب تو را
با گریه های خویش خبر می کنم پدر
این گریه جای خطبه ی کوبنده ی من است
من هم شبیه عمّه خطر می کنم پدر
با دیدن جراحت پیشانی ات دگر
از فکر بوسه صرف نظر می کنم پدر
شام سیاه زندگی ام را بدون تو
خورشید روی نیزه سحر می کنم پدر
امشب اگر که بوسه نگیرم من از لبت
در این قمار عشق ضرر می کنم پدر

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه (س) - غزل

کوه هم جای تو مي بود، فرو می افتاد

مثل افتادن ناگاه سبو، می افتاد

جای چشم تو که چون رود به هر سو می ریخت

چشم خورشید اگر بود ز سو می افتاد

فکر صد فاجعه در ذهن زمین می چرخید

وَ زمان؛ باز در اندیشه ی شومی افتاد

نونهال از عطش و داغ به خود می پیچید

داس می آمد و گلبرگ از او می افتاد

بانگ بابا که - کسی نیست مرا...؟! - بر می خاست

عمّه در ناله و افغان و عمو می افتاد

چه کشیدی تو در آن دشت، خدا می داند

چشم هایت که بر آن زخم گلو می افتاد

داغ آن باغ خزان دیده چنان بود که آه -

سرو هم جای تو می بود فرو می افتاد

آسمان بار امانت نتوانست کشید

از خجالت عرقش بر تن آن دشت چکید...!

 

شاعر: سیداکبر سلیمانی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زانو بغل گرفت ؛ که بابا بیاورد

یک سر شبیه حضرت یحیا بیاورد

 

یک دسته گل ،بنفشه برایش خریده بود

چیزی نداشت غیر همین تا بیاورد

 

خود را کشید و دست به دیوار سعی کرد

خود را شبیه حضرت زهرا بیاورد

 

می گفت: با روپوش طبق آمده پدر

تا معجری برای سر ما بیاورد

 

دستش عصا نداشت بجز دست عمه اش

دستش عصا گرفت موسا بیاورد

 

خیلی نگاه کرد؛ نشد که به ذهن خویش

تصویر سالم سر او را بیاورد

 

می خواست تا قنوت بگیرد برای سر

اما نشد که دست به بالا بیاورد

 

از روی دست عمه خودش را زمین زد و

مجنون عشق گشت که لیلا بیاورد

 

عمه چگونه چشم کبود و سیاه من

چشمان یار را به تماشا بیاورد؟!!!

شاعر: رحمان نوازني


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دختركي مي لرزد
آسمان تيره و تار گشته زمين مي لرزد / عرش و فرش در غم سلطان مبين مي لرزد
دَم گرفته فاطمه(س) ، حسين(ع) غريب مادر / از دَم حيدريش(ع) شمر لعين مي لرزد
بس كه با ناله و آه ، دويده تا به قتلگاه / زانوي زينب(س) محزون و غمين مي لرزد
در هجوم لشگر سيلي و تازيانه ها / دل طفلان يتيم و بي معين مي لرزد
شانه هايي كه نشان كعب ني دارد از / هق هق گريه و آه آتشين مي لرزد
بس كه سيلي زده بر صورت گلهاي حسين(ع) / دست سنگين عدوي لاله چين مي لرزد
لاله اي پاره شده در طمع گوشواره / مثل بيد دختركي زار و حزين مي لرزد
در كنار علقمه دستي فتاده بر زمين / در مدينه بدن اُمِّ بنين مي لرزد
«4 شنبه 26 مهر 1391 ، 1 ذي الحجّه 1433»

 

حمید رضا گلرخی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

لاله هاي خونين
نيمه ي شب خرابه ي ويران / غرق درياي رنج و تشويشم
باورش بهر من بُوَد مشكل / اي پدر با سر آمدي پيشم
سر تو مي نهم روي سينه / خرمن گيسوي تو مي بويم
آروم آروم بخواب بابايي / تا كه قصّه براي تو گويم
شبي غرق ستاره هاي قشنگ / بين رويا ديدم كه آزادم
از روي نيزه ديده تر ديدي / كه چگونه ز ناقه افتادم
روي خاكا نشسته بودم كه / ديدم آن مرد خشمگين آمد
لب گشودم به او بگم...آقا/ ناگهان بي هوا تو گوشم زد
شايدم پرسي اي رقيّه(س)چرا/ لاله هاي گوش تو خونين است
يك اشاره فقط كنم بابا / دست دشمن بزرگ و سنگين است
به عمويم بگو تو اي بابا / زجر دون بي حيا و نامرده
بس كه بر جسم من لگد زده است / همه ي پيكرم ورو كرده
كوفه و دشت كربلا به كنار/ واي ز شام و ز اهل بد نامش
نا سزاها و طعنه ها به كنار / مي باريد سنگ و آتش از بامش
به عزيزان آل پيغمبر(ص) / كنج ويرانه اي مكان دادند
نانجيبها به كودكان علي(ع) / اندكي خرده هاي نان دادند
من ندانم چه سِرّ و رازي بود / دست به پهلو دم بلند شدنم
يا علي(ع) تا همين كه مي گفتم / همه با تازيانه مي زدنم
بين كوچه دم خرابه ي شام / تا كه يك دختري مرا مي ديد
رو به همبازيان خود مي گفت / اين يتيم است بازيش ندهيد
شمع عشقم ، ز پروانه ي تو / غير خاكستري نيست اثري
آن قدر گريه مي كنم بابا / تا كه همراه خود مرا ببري
«5 شنبه 18 آبان 1391 ، 23 ذي الحجّه 1433»

 

حمید رضا گلرخی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سلامتی پای تاول زده رقیه (س) صلوات ...

 

 

این یه بند آتیشم زد به والله ....

دیشب تمام “سر درد“ های چند ساله ام را شمردم!

اما جمع اش، باز هم کمتر از یک لحظه “پادرد” سه ساله ی تو شد …

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

عشق حســــــــین رمز دوام رقیه است...

 

دارند
گوشه و کنار شهر
تکیه می زنند در غم
بی تکیه گاهی زینب ...


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا حضرت رقيه(س)

عمه از اتفاق بدي زجر ميكشد

از غُصه هاي بي عددي زجر ميكشد

 

وقت اذان به يادِ تو كه بر سر ِ علي

فرياد ميزدي ولدي زجر ميكشد

 

دارد هنوز پهلوي دردانه ات پدر

از بعدِ خوردن لگدي زجر ميكشد

 

ما زجر ميكشيم ز بس زجر ميزند

موي مرا تو شانه زدي زجر ميكشد

 

از تازيانه خوردن ما عمه زخمي است

يعني به جا مردن ما عمه زخمي است


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شهرام شاهرخی

حضرت رقیه(س)-ورود کاروان به کوفه

 

مردم كوفه منتظر بودند

دست هاشان پر از تهاجم سنگ

كاروانی اسیر می آمد

سخت آشفته از كشاكش جنگ

 

كاروان خسته، كاروان زخمی

كاروان از غروب بر می گشت

مردها روی نیزه و زن ها

چشمشان لحظه لحظه تر می گشت

 

كاروان اندك اندك آمد پیش

ساربان خسته ناقه ها عریان

بغض سر خورده در گلو می خواست

كه ببارد غریب چون باران

 

آسمان از غبار پر می شد

كوفه در كوچه هاش گل می زد

كوفه كِل می كشید و می خندید

مردی آن سو ترك دهل می زد

 

این یكی سنگ و آن یكی با چوب

این یكی شاد و دیگری خوشحال

هر كسی هر چه داشت می انداخت

تا بریزد ز كودكان پر و بال

 

كودكانی ز نسل یاس سپید

یادگاران آب و آیینه

وارثان همیشه ی سیلی

داغداران میخ در سینه

 

دستشان خسته از تب زنجیر

ردّی از تازیانه ها بر پشت

داد زد دختری كه هان بابا!

درد این بار دخترت را كشت

 

دخترك دل شكسته از طوفان

خیزران خورده و پریشان بود

از بس افتاده بود روی زمین

دست و پایش پر از مغیلان بود

 

دست های سخاوت عباس

یا بلندای قامت اكبر

یاد می آمدش به هر قدمی

خنده ی نازك علی اصغر

 

زیر گرمای نیم روزی داغ

تر نكرده كسی گلویش را

روی این خاك تشنه گم كرده

دست دریایی عمویش را

 

گفت بابا چرا نمی آیی

به سراغ دل پر از خونم

چشم هایت نمی گشایی حیف

روی چشم همیشه محزونم

 

من فدای سر پر از خونت

روی نیزه پدر دعایم كن

جان عمه فقط همین یك بار

آه چیزی بگو صدایم كن

 

عمه بی تو چقدر دلگیر است

داغ ها گُر گرفته دور و برش

زیر بارانِ سنگ محكم تر

بچه ها را كشیده زیر پرش


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 10:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید