دلــم بــهـــانـــه روی تــو را گـرفــتـــه بـیــا

بـس اسـت دوریِ مــان ای پــدر بـیــا دیگــر

رقـیــه دخـتـــر نــازت مـگـــر نــبـــودم مــن

دلــم گــرفــت مــرا هـــم بــبـــر بـیــا دیگــر

 

نمـانـــد چهـــره بـرایــم مـگـــر نمی دانـی

کـه دست های بزرگ و زخـیــم یعنـی چــه

مـرا زدنــد چـو آنــان که بی کـس و کـارنــد

مگــر یـتـیــم شـدم مــن یتـیــم یعنـی چــه

 

گـمــان دخـتــرت ایـن بـــود وقــت آمـدنــت

دو دســت حـلقـــه کنــم دور گـردنــت ، اما

تـو آمـدی و گمـانـم شـد حسـرتـی بــر دل

بـخـــواب دلـبــــر زهــرا بـه دامـــنـــم بــابــا

 

بـزن تـو بـوسـه بـه رویــم فـقـط کمـی آرام

چــرا کـه خــون نـشــود آن لبـان خشکیــده

بـرای ایـن کـه دگــر بـوسـه هـم ضــرر دارد

بــرای چــهــره ایـن دخــتـــرت کـه رنجیــده

 

شنید دختر شامی که گوش من پاره ست

به خنده خواست که آتش به جان من بدهد

به دسـت مـوی خـودش را کنــار می زد تـا

دو گــوشــــواره خــــود را نـشــان من بدهد

 

ســر تــو گـشـتــه مـه روشـن خـرابــه مــا

چـــرا بــه روی لبــت جـــای خـیـــزران داری

مـگــر سفــر به کجا رفته ای که خاکستــر

نـشـسـتــه روی محـاصـن و بـوی نـان داری

 

شاعر : سید محسن حبیب الله پور


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 20 اسفند 1395  | 9:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من دختری یــتیمــم ، اگر مــیشود نزن

گر مــــیزنی بزن ، ولی حـــرف بد نزن

سیلی مگر چه داشت که دیگر نمیزنی؟

سیلی بزن!به پهلوی من با لگد....نزن

شاعر: محسن داداشی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رقیه سلام الله علیها

از درد فراق همیشه در تب می شد

مشغول به آه و ناله هر شب می شد

افسوس که زود بال و پر باز نمود

می ماند اگر شبیه زینب می شد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

قدم من _ نفس من _ زمین تـو _ هوا تـو

 به اینجا رسیده "مَـن"م با دو تا "تـو"

بیا شاید این بال هامان پریدند

 خدا را چه دیدی، تو حالا بیا _ تـو...

...برای پر و بالِ این جا نشینم

 كمی آسمان باش و منهم بـَرا _ تو

بیا اصلاً عمّه قضاوت كند، " این

 كه من زودتر خواب دیدم وَ یا تـو"

من و عمّه باید به زحمت بیفتیم

 برای تو و دیدن تـو ، چرا تـو ؟!

شكسته دل هر كه در این خرابه است

 خدا، آسمان، جبرئیل، عمّه، ما، تـو

به معراج هفت آسمانم رسیدم

 همین جا، همین كنج ویرانه با تـو

***

بیا تا كه گیسوی هم را ببافیم

 یكی من ، یكی تـو _ دو تا من، دو تا تـو


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

باب خود امشب در این ویرانه مهمان می کنم

 زینت دوش نبی را، زیب دامان می کنم

موی من در خردسالی گر پریشان شد چه غم

 عالمی را زین پریشانی، پریشان می کنم

میزبان گردد خجل گر بی خبر مهمان رسد

 عذرخواهی ز تو ای فرخنده مهمان می کنم

ماه رویت چون به زیر ابر خون پنهان شده

چهره ات را شستشو با آب چشمان می کنم

قصدم اینست از جنایات یزید آگه شوی

 ورنه ای بابا، رخم را از تو پنهان می کنم

گر تو کردی کربلا را مرکز عشق و وفا

 منهم این ویرانه را یک شعبه از آن می کنم

کُنج ویران، با سپاه اشک و آه خویشتن

کاخ ظلم خصم را با خاک یکسان می کنم

این جوابی بود «انسانی» به آن شاعر که گفت

 عمه جان، امشب ز هجر باب افغان می کنم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلامرضا سازگار

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

بیت الاحزان مرا امشب صفا دادی پدر

 با وصال خویش قلبم را شفا دادی پدر

زآتش هجران تو یک شب نه هر شب سوختم

 خوش به من در کودکی درس وفا دادی پدر

خواستم تا در مدینه وصل ما حاصل شود

 حاجتم را گوشۀ ویرانسرا دادی پدر

در منای عشق رفتی یا به قربانگاه خون

 جان خود را در ره جانان کجا دادی پدر

بر عزاداران خود امشب به ویران سر زدی

اجر نیکویی به این صاحب عزا دادی پدر

من در آغوش تو هر شب داشتم جا مرحباً

خویش را امشب به دامانم تو جا دادی پدر

همره خود بر مرا، تا اهل عالم بنگرند

 دخترت را نیز در راه خدا دادی، پدر

نظم میثم بُرد دل از دوستان و شیعیان

کز کرم او را تو طبع دلربا دادی، پدر


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید جواد مظلوم پور

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

دیشب مه من، دلبر و دلدارِ که بودی

من فکر تو بودم، تو گرفتار که بودی

در خواب تو را دیدم و بیدار شدم لیک

ای دلبر گم گشته تو بیدار که بودی

در طشت طلا دیده ات آن سو نگران بود

 آرامِ دل من، پی دیدار که بودی

پیش نظرت گشت عدو مشتریِ من

 ای یوسف زهرا، تو خریدار که بودی

برگو به من از خواندن آن آیۀ قرآن

در نقشۀ بر هم زدن کار که بودی

ویرانه شده منزل ما خاک نشینان

 ای جان جهان گنج گهربار که بودی

پروانه صفت گرد سرت گردم و سوزم

 تا فاش شود شمع شب تار که بودی

زود از بر من رفتی و ناگفته بسی ماند

جز ما تو مگر محرم اسرار که بودی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محمد جواد غفورزاده (شفق)

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

ای کاش اشک دیدۀ من بسترم نبود

می سوختم چو شمعی و خاکسترم نبود

بود اول مصیبت من غصۀ فراق

 دردا که داغ هجر غم آخرم نبود

ای ماه من، به کلبۀ احزان خوش آمدی

 بی روی تو فروغ به چشم ترم نبود

خون جگر به خوان پذیرایی من است

 شرمنده ام که سفرۀ رنگین ترم نبود

ای روشن از جمال تو صبح امید من

 در کودکی یتیم شدن باورم نبود

منزل به منزل آمدم امّا هزار حیف

 در راه شام سایۀ تو بر سرم نبود

شد خورد استخوان من از تازیانه چون

تاب تحمل این همه در پیکرم نبود

ناز مرا به ضربت سیلی کشید خصم

بابا گمان نبر که نوازشگرم نبود

تا زنده ام، به جان تو مدیون زینبم

 جز او کسی به فکر من و خواهرم نبود

افتادم آن شبی که ز ناقه به روی خاک

 از ترس، مرده بودم اگر مادرم نبود

جز دیدن جمال امام زمان «شفق»

 در روزگار آرزوی دیگرم نبود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمدحسین صغیر اصفهانی

امام حسین(ع)-حضرت رقیه(س)-شهادت

 

چه مِی بود اینکه در پیمانه کردی؟

 که عالم را از آن دیوانه کردی

نمی دانم چه کردی کز غم خود

 جهان را تا ابد غمخانه کردی

گرفتی دین و دادی هستی خویش

 حقیقت همّتی مردانه کردی

سراپا سوختی چون شمع خود را

 چه جان ها گرد خود پروانه کردی

نه تنها سوختی از آشنا جان

که هم خون در دل بیگانه کردی

نهان از خویشتن یکدانه گوهر

 به شهر شام در ویرانه کردی

یزید شوم را تا حشر رسوا

 ز شرح حال آن دردانه کردی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمدمهدی نورقربانی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

پهلوانش را نگاهی کرد قدری جان گرفت

رفت بالای سر ماه حرم قرآن گرفت

غصه می نوشید از لب های گلدان ها ولی

تا عمو را دید ...دیگر غصه اش پایان گرفت

آب ...بابا...مشق هایش را عمو بوسید و رفت

دفتر پیشانیش بوی گل و ریحان گرفت

رفت اما...برنگشت آخر... نفهمید او چه شد ؟؟!!

تیر بر چشم عمو می خورد یا طوفان گرفت

با خودش می گفت حتما خواب میبیند ولی

گریه های عمه اش را دید اطمینان گرفت...

نیمه شب ... بغضش شکست و چشم خود را باز کرد

یک نفر با تشت آمد ناگهان باران گرفت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید