شعر مدح اهل بیت (ع)
ملک سرمست جام اهل بیت است
فلک در زیر پای اهل بیت است
خدا بر بام خلقت یک علم زد
و آن پرچم به نام اهل بیت است
امین وحی با کل ملائک
کبوترهای بام اهل بیت است
میان چارده نور الهی
حسن بدر تمام اهل بیت است
ابالفضل دلاور، عبد صالح
نگهبان خیام اهل بیت است
ادامه مطلب
نفس خسته عیسی فقط عباس است
ذکر جادویی موسی فقط عباس است
سر در قلعه یوسف ز طلا بنوشتند
همه دیوانه و لیــلا فقط عباس است
از دو دست کرمش حاتمیان میگویند
ما گداییم که آقا فقط عباس است
عرشیان لحظه به لحظه به علی میگفتند
مرهـم سیــنه زهرا فقط عباس است
وسط صحبت خود اهل جنان دم زده اند
همگی ساحل و دریا فقط عباس است
رجز عمه سادات میان دشمن :
ما همه تشنه و ســقا فقط عباس است
شاعر امیرفرخنده
ادامه مطلب
خدا كُنَد كه كسي تير اينچنين نَخورَد
بدونِ دست به يك لشگر ِ لعين نَخورَد
سه شعبه تا كه رها شد نشستم و گفتم
خدا كند كه به آن چشم ِ نازنين نَخورَد
بدونِ دستْ كسي كه تَنَش پُر از تير است
خدا كند ز بلندي فقط زمين نَخورَد
كنار ِ پيكرت افتاده استخوانِ سرت
خدا كند كه كسي گُرز ِ آهنين نَخورَد
به رويِ دست زدم تا كه دادمت از دست
بدونِ تو كه كسي آب بعد از اين نَخورَد
شاعر : رضا قربانی
ادامه مطلب
شعر شب تاسوعا ( مربع ترکیب )
پس از تو ...
به یاد ساقی و مشک و علم امشب پریشانم
میان کف العباس و حرم امشب پریشانم
شبیه بیت های محتشم امشب پریشانم
مرا دریاب تشنه آمدم ... امشب پریشانم
تویی در علقمه تا روز محشر ساقی دل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »
علمدار غریب کربلا جانم فدای تو
چه بی اندازه جان سوز است یاد ماجرای تو
میان روضه ات هر بار می میرم برای تو
برای چشم خونینت برای دست های تو
به دستان تو باشد تا قیامت چشم سائل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »
به سوی علقمه عازم شدی با اذن مولایت
« أبد والله ما ننس حسینا » روی لب هایت
تمام عالم بالا شده محو تماشایت
به وجد آورده هر بیننده ای را جنگ زیبایت
به قصد آب رفتی و سر راه تو مشکل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »
خروشیدی و بین معرکه طوفان به پا کردی
به جانان دست بیعت دادی و جان را فدا کردی
در اوج تشنگی ماندی و یاد خیمه ها کردی
به عهد خویش با مولای مظلومت وفا کردی
وفاداری سقای ادب شد نقل محفل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »
کنار علقمه غوغا شده وای از دل زینب
قیامت گوئیا برپا شده وای از دل زینب
علمدار حرم تنها شده وای از دل زینب
شهادت نامه اش امضا شده وای از دل زینب
سرش همراه خواهر می شود راهی منزل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »
تو رفتی و دل فرزند زهرا غرق حسرت شد
میان کودکانش یک به یک اندوه قسمت شد
تو رفتی و زمین کربلا دریای غربت شد
پس از تو خیمه آل رسول الله غارت شد
پس از تو چشم نا محرم می افتد سمت محمل ها
« ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها »
حسین علاءالدین
ادامه مطلب
شعر شب تاسوعا
تویی دریا
میان نا امیدی ها امید ما ابوفاضل
دوباره آمدم با دست خالی یا ابوفاضل
تمام سال را در انتظار امشبی بودم
پس از یک سال امشب کار دارم با ابوفاضل
نه تنها من ، میان روضه هایت اشک می ریزند
برایت ارمنی ها و مسیحی ها ابوفاضل
فدای تو سر و جانم چه بی اندازه مظلومی
میان دشمنان تنها ترین سقا ابوفاضل
منم صحرای خشکیده به امید نگاه تو
تویی دریا تویی دریا تویی دریا ابوفاضل
حسین علاءالدین
ادامه مطلب
افتاد چرا دیر به پایت سر و دستم
من پیشتر از بودن خود دل به تو بستم
تا جان به تنم بود زتو دل نبریدم
تا دست به تن داشتم از پا ننشستم
دستم زقضا خورد به آبی که نخوردم
از فاطمه تا صبح قیامت خجل استم
بشکست سر و دست و تن و سینه ام اما
جان دادم و پیمان تو هرگز نشکستم
از دست و سر و جان و تن و چشم گذشتم
کز روز ازل بود همین عهد الستم
از صبح ولادت که نگاهم به تو افتاد
تا شام ابد کرد تماشای تو مستم
دانست که از دامن مهرت نکشم دست
زد روز ولادت پدرم بوسه به دستم
بی دستی من در ره تو بال و پرم شد
تو احمد و من جعفر طیار تو هستم
تا ام بنین فخر کند کاش که می شد
پیراهن خود هدیه به مادر بفرستم
میثم به امان نامه ی دشمن چه نیازم
کز هر چه به جز دوست بُوَد رشته، گسستم
غلامرضاسازگار
ادامه مطلب
خورشید بَرَد سجده به خاک در عباس
مه جلوه ای از حسن خدامنظر عباس
هر سینه ی افروخته یک علقمه فریاد
هر دیده ی پر اشک بود کوثر عباس
هر زخم بدن، آیه ای از مصحف ایثار
هر خون جگر، قطره ای از ساغر عباس
فرزندیّ ِ دو فاطمه، سقایی عترت
سرداری لشگر، شرف دیگر عباس
زیبد که شهیدان همه خیزند به تعظیم
فردای قیامت همه در محضر عباس
با راس حسین ابن علی بود برابر
تاشام بلا بر سر نیزه سر عباس
ایثار و فداکاری و ایمان سه چراغند
در بزم دل از مکتب روشنگر عباس
عباس به تعداد همان باب حسین است
یعنی که بیا سوی حسین از در عباس
در علقمه چون عطر گل آید به مشامم
بوی نفس فاطمه از پیکر عباس
مارا نبُوَد زهره که گوییم ثنایش
تا یوسف زهراست ثنا گستر عباس
در دامن صحرای بلا خون خدا ریخت
از بازو و ازدیده و از حنجر عباس
افسوس که شد همسفر قاتل عباس
از علقمه تا شام بلا خواهر عباس
باسوز دل و اشک روان و شررِ شعر
میثم شده پیوسته پیام آور عباس
غلامرضاسازگار
ادامه مطلب
افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي
پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي
ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را
هرگز نخواهيد فهميد اي ظرف هاي سفالي
اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد
اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي
خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد
كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي
ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي
دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي
تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي
پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي
گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است
چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي
گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند
شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي
ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت :
اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي
بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست
بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي
تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم
ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي
رضا جعفری
ادامه مطلب
در آب جلوه کردی و موج عطش نشست
در من ظهور کردی و کردیم خود پرست
دست مرا گرفتی و چشم تو بسته شد
در خود خراب گشتم و بند دلم گسست
گفتم : مخواه سایه نشین علم شوم
این آفتاب ، مغز حرم را گداخته است!
روی فرات ، صورت در هم کشیده شد
تا موج های اشک به چشم تو حلقه بست
آیینه ای برای تماشا گذاشتم
سنگی رسید و صورت آیینه را شکست
دستی نمانده بود که مشکی زنم به آب
حالا به جای مشک بنوش از لب دو دست
رضا جعفری
ادامه مطلب
خدا كند كه پريشان هر غمت باشم
هميشه گريه كنِ زير پرچمت باشم
خدا كند نشوم از شما جدا آقا
تمام عمر، اسير محرّمت باشم
قتيل كربلايي يابن الزهرا
شهيد سر جدايي يابن الزهرا
نه تنها زينت دوش رسولي
ذبيحِ مِن قفايي يابن الزهرا
خودم ديدم تو را با كام عطشان
به زير آفتاب گرم و سوزان
الهي جان به جانان مي سپردم
سرت بر نيزه ها ديدم حسين جان
فداي آن سر بشكسته، ديده گريانت
فداي آن لب پر خون و لعل عطشانت
غروب روز دهم خواهر غريبت گفت
فداي آن تن بي غسل و پاك و عريانت
پدر با غُصّه و غم ساختم من
تو رفتی هستیام را باختم من
چنان کم سو شده چشمم ز سیلی
تو را دیدم ولی نشناختم من
شبی از گریه بابا خواب رفتم
به عشقت همچو شمعی آب رفتم
تو را در خواب دیدم بی عمامه
ز بس خود را زدم از تاب رفتم
که دیده داس را با یاس کاری
اگر طفلی تو هم احساس داری
یکی کنجِ خرابه گفت جانم
مخور غصّه عمو عباس داری
پدر جان روزها در انتظارم
که آیی باز یک دم در کنارم
چرا تنها سفر کردی عزیزم؟
نگفتی یاس لطمه خورده دارم؟
ز بعدت هر چه میبینم ثرابه
کجا رأس تو لایق بر شرابه
امان از روزگار و از غریبی
تو روی نیزه من کنج خرابه
چرا به روي زمين مانده جسم اطهر تو
به روي نيزه نشسته سر مطهر تو
ز داغ آن بدنِ زير سُمِّ مركبها
طنين فكنده در عالم صداي مادر تو
میان شهر غم کنج خرابه
سه ساله دختری در التهابه
میان خواب میبیند پدر را
که روی نی سرش در پیچ و تابه
سيزده سالة حسن ماندي
كربلايي، كنار من ماندي
ديدم از مركبت زمين خوردي
به روي خاك، بي كفن ماندي
اي تازه جوان من، مرا پير مكن
اين قدِّ شكسته را زمينگير مكن
تا جان به لبان خواهرم نآمده است
برخيز اذان بگو و تأخير مكن
با غضب نور دو چشمان ترم را كشتند
همة آرزوي اهل حرم را كشتند
اي جوانان همه از خيمه شتابان آييد
گل بريزيد كه رعنا پسرم را كشتند
توان بال و پر خستة مرا بردي
چه زود اي گل ياس رباب، پژمردي
صداي قُرّشِ تيري سه شعبه تا آمد
به روي دست پدر ناگهان تكان خوردي
گرچه اي كودك شش ماهه تو دريا بودي
تشنة قطره اي از آب گوارا بودي
لحظة آخر عمرت همه ديدند تو را
مثل يك مرد سرِ نيزه سرِپا بودي
دست اين باد مده طرة گيسويت را
به دمِ تيغ مبر طاق دو ابرويت را
زِرهي نيست كه جسم تو سلامت مانَد
لا اقل دور كن از معركه پهلويت را
ارباً اربا ترين شهيد شدي
پيش زهرا تو رو سفيد شدي
رفتي و مشك پاره ات آمد
اي برادر تو نااُميد شدي
يكي با نيزه مي زد پيكرت را
يكي بر نيزه ها مي زد سرت را
شنيدم بين آن غوغاي محشر
صداي جانگداز مادرت را
سُرمة داغي كه بر چشم سياهِ تو نشست
تار و پودِ اين دل غمديده را از هم گسست
آن زمانيكه فتادي از فرس بر روي خاك
آنچنان گفتي اخي ادرك اخي پشتم شكست
همه نور نگاهم را گرفتند
عمودِ خيمه گاهم را گرفتند
به زينب گفت قدِّ اِنكسارم
علمدار سپاهم را گرفتند
پدرجان آتش افتاده به جانم
سه ساله هستم اما قد كمانم
از آن شب كه من از ناقه فتادم
ببين لكنت نشسته بر زبانم
وَرم بگرفته حجم بازويم را
به خود پيچيد آتش، گيسويم را
دل شب مادرت را كه ديدم
ز يادم برد درد پهلويم را
خسوفي تيره بر رويم نشسته
كمي آتش به گيسويم نشسته
از آن روزي كه خوردم تازيانه
كبودي روي بازويم نشسته
غروبي تلخ و داغي بي شماره
نمانده بود ديگر راه چاره
همه در بين آتش مي دويدند
جدا افتاد گوش و گوشواره
با تنِ خسته از فرس افتاد
صيدِ شمشير، در قفس افتاد
آنقَدَر سنگ ميهمانش شد
كآخرالاَمر از نفس افتاد
بستند بر سفيرِ تو چون راهِ چاره را
آتش زدند سينة اين بي سواره را
جانِ منِ شكسته دل اي پيرِ مي فروش
با خود ميار كرببلا شير خواره را
همه اهل حرم در پيچ و تابند
همه لب تشنة يك جرعه آبند
رقيه، زينب و اطفال خيمه
همه دلواپَسِ طفل ربابند
اينجا مباد همره خود دختر آوري
اصغر بياوري، عليِ اكبر آوري
اي كاش قبل از اينكه بيايي به اين ديار
انگشتر رسول خدا را در آوري
با من بمان و درد مرا بيشتر مكن
تنها به شام و كوفه مرا ره سپر مكن
بال و پرم شكست، علي اكبرت كه رفت
با رفتنت بيا و مرا خونجگر مكن
دوباره ماه محرم دوباره بزم عزا
دوباره گريه براي امامِ عاشورا
دوباره نالة زهرا به گوش مي آيد
ز قتلگاه حسين و زمين كرببلا
ز تشنگي همه گلهاي باغ پژمردند
سرِ تو را به سرِ نيزه از حرم بردند
چگونه زينبِ مظلومه پيرتر نشود
تمام اهل حرم تازيانه مي خوردند
حرام زاده اي انگشتر تو غارت كرد
به كودكان كتك خورده ات جسارت كرد
وَ سمت قوم يهودي كه خيره سر بودند
به رويِ نيزه نشستي و رهسپارت كرد
تو رفتي آب شد آزاد مادر
دلم شد شهر غم آباد مادر
خودم ديدم سرت از روي نيزه
چگونه بر زمين افتاد مادر
برادرجان عليِ اكبرت كو
گل ياس علي، برگ و برت كو
نمي پرسم از عباس دلاور
سليمان زمان، انگشترت كو
مگو با ما از آهنگ صبوري
نمانده بين چشم خيمه نوري
منِ دلخسته بر ناقه نشستم
تو يا بر نيزه يا كنج تنوري
غمي بر سينه ام بر پا شد اي واي
ميان قتلگه غوغا شد اي واي
ببين عمه سرِ رأسِ عمويم
ميانِ شاميان دعوا شد اي واي
فداي نالة واغربتاي خواهرتان
طنين فكنده در عالم صداي مادرتان
چگونه روضه بخوانم كه در ميان حرم
فتاده هم همه، از تن جدا شده سرتان
چه مي شد اي گل زهرا مسافرت بودم
ميان كوچة عشق تو عابرت بودم
چه مي شد از كرم و لطف و مرحمت آقا
شبي كنار حريم تو زائرت بودم
پريده مرغ دلم روي بامت آقاجان
نوشته اند مرا مست جامت آقاجان
نوشته اند مرا از همان شب اول
گدا و نوكر و عبد و غلامت آقاجان
همينكه خون سر تو رقيق تر مي شد
نشان نيزه سواران دقيق تر مي شد
وَ هر چه قدر به سويت شتاب مي كردند
جراحت تن پاكت عميق تر مي شد
نازك نبود اين دلم، اما شكسته شد
در قتلگاه رشته عمرم گسسته شد
با اينكه در نماز شبم غرق مي شدم
بعد از حسين، نافله هايم نشسته شد
دلشوره هاي دختركت را نگاه كن
بال كبود شاپركت را نگاه كن
گريه مكن كه بال و پرم خوب مي شود
كنج لبان خود تركت را نگاه كن
صحراي كربلا جگرم را كباب كرد
دستي ميان خيمه ما انقلاب كرد
باران تازيانه كه باريد در حرم
روياي خوب كودكيم را خراب كرد
رضا باقریان
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


