حضرت عباس(ع)-شهادت

 

دستی افتاد ز تن، دست دگر یاری کن

گرچه بی تاب شدی خوب علمداری کن

مشک! نومید مشو، تا به حرم راهی نیست

تو در این معرکه ی درد مرا یاری کن

تیر! در چشم برو، لیک سوی مشک میا

به هوای سر زلفش تو هواداری کن

تیر بر مشک نه، بر این جگر تشنه نشست

عشق! ساکت منشین با دل من زاری کن

چشم! دیدی علم و مشک به خاک افتادند

قطره ی اشک تو در غربت من جاری کن

بانوی تشنه لبان! دست روی سینه مَنِه

لااقل بهر من سوخته دل کاری کن

آب را تا به در خیمۀ اصغر برسان

بعد آن بر من بی دست عزاداری کن

 

سید محمد جوادی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قرارشد بروی با شتاب برگردی

 

قرار بود که با مشک آب برگردی

 

 

 

شبیه رود به صحرا زدی عمو جانم

 

نبینم اینکه شبیه سراب برگردی

 

 

 

بزرگ های حرم طاقت عطش دارند

 

ولی به خاطر طفل رباب برگردی

 

 

 

نه اینکه تو بروی پشت سر نگا نکنی

 

حسین(ع)روی تو کرده حساب برگردی

 

 

 

تو را به ساقی عطشان صدا نخواهم زد

 

اگر ازعلقمه پا در رکاب برگردی

 

 

 

درخت نخل کمینگاه چند نامرد است

 

از این مسیر اگر بی نقاب برگردی

 

 

 

سه شعبه،حرمله،نیزه،عمود می بینی

 

که ممکن است شبیه گلاب برگردی

 

 

 

چنین که میروی و رو نمیکنی به حرم

 

تو را مگر که ببینم به خواب برگردی

 

شاعر: نادر حسيني


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نام تو هست ذکر لبهای رقیه وقت خواب

مشک تو بوده تمام آرزوهای رباب

ای برادر می کنند بعد تو غارت خیمه ها را

دخترم را می زنند و می برند گوشواره ها را

داغ تو ای تکیه گاهم سوی چشمانم گرفته

خنده های دشمنانم قوت جانم گرفته

می رود جان از تن من با نفس های آخر تو

کمرم خم شده برادر با نگاه پیکر تو

قصه ی تیرو مشک و آبت برده از دل تاب و توان

ناله های اردک اخایت کرده زینب را نگران

در کنار قتلگاهت آمده پهلو شکسته

بهر دلداری کنارت فاطمه مادرم نشسته

شاعر : جواد قمری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای تیر تو راقسم به جان کمانت بیخیال مشک

ای تیر حرفت چیه با من بزن بیخیال مشک

ای تیر کاری به کار مشک من نداشته باش

بگذار برسد آب به اصغر من بیخیال مشک

برای بردن آب به کمکت احتیاج دارم

گوش کن این بار به این سخن بیخیال مشک

اصلا باشد بیا و قدمت روی چشمهای من

اما دگر حرفی از مشک مزن بیخیال مشک

اصلا خودت بگو دلت می آید علی آب نخورد؟

حرف را عوض کن خواهشا بیخیال مشک

دست از سر لجبازیت بردار خواهش میکنم

رحم کن حیف است نزن بیخیال مشک

رباب دوست دارد علی اش را داماد کند

پس بیا و دل او را مشکن بیخیال مشک

سکینه به انتظار دم خیمه لحظه شماری میکند

پس بیا و کمک کن برای رفتن بیخیال مشک

وقت تنگ است لعنتی وقتم مگیر

بسته است به این وقت جان اصغر من بیخیال مشک

آخر ای تیر کار خود کردی ننگ برتو

من که گفتم قدمت روی چشمهای من بیخیال مشک

شاعر : جواد قمری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)
رود نیلی وفراتی و چو موسی شده ای
دست در دست علم راهی دریا شده ای
مشک بر دوش روانه به سوی آب روان
بادعای حرمی ساقی و سقا شده ای
کاشف الکرب حسینی و پناه زینب
تکیه گاه حرم خیمه ی مولا شده ای
باطواف شب عاشور شدی قبله نما
اینچنین بود که تو قبله ی دلها شده ای
در نماز آرزوی شهد شهادت کردی
بی پرو بال به خون ، وَه که چه زیبا شده ای
با همان چشم که در راه حسینش دادی
زائر روی کبود رُخِ زهرا شده ای
ضرب آهن زد و محراب دو ابروت شکافت
در شگفتم که چگونه سر نی جا شده ای
نشنید از لب لعلت که بگویی خواهر
باعث دلخوری زینب کبری شده ای
مشک خالیت علمدار شود سهم بهشت
مادرت کوثر و تو ساقی صهبا شده ای
پر در آوردی وطیّار شدی در ملکوت
جبرئیلی و عجب محشر کبری شده ای

حميد قلي زاده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)
اباالفضل تکیه گاه و ملجام باش
همیشه کاشف الکرب از رخم باش
ببین تشنه لبانند اهل خیمه
بیا سقا بیا آب آورم باش


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

( بعد از تو آب، معنی دریاشدن نداشت)

گُم بود در خجالت و پیداشدن نداشت

بی بوی رویت ای مهِ یكتای هاشمی

( شب مانده بود و جرأتِ فرداشدن نداشت)

هر كس كه آب داد به دستان تشنگان

بی إذن تو اجازه ی سقّا شدن نداشت

در   بینِ  نوكرانِ  به  اربابمان  كسی

غیر از  شما  لیاقت  آقا شدن  نداشت

با    بودنَت   میانِ   سپاهِ   حسینیان

اربابِ   ما   تفكّر  تنها شدن  نداشت

جانبازی و رشادت و عشقت اگر  نبود

امُّ البنین ،  تصوّر زهرا شدن  نداشت

از علقمه رسیدی و  مشكت پُرآب بود

كارَت كه كاش ختمِ به اینجا شدن نداشت

از پشتِ سر به سوی تو تیری روانه شد

زیرا كه با تو قدرتِ همپا شدن نداشت

تیری دگر زِ چلّه گذشت و به مشك خورد

مشكل گشا ! دگر گِرهَت واشدن نداشت

زهرا رسید و باده ی تو غرقِ یاس شد

جام از دو دست فاطمه...شیداشدن نداشت؟

از  روی  نیزه ها سرت افتاد بر زمین

انگار  روی  نیزه سرِ جا شدن نداشت

ویران نشینِ شام، همان دختر یتیم

بی ذكرِ نام تو، رمقِ پا شدن نداشت

می گفت عمّه حوصله ی من سرآمده

قدِّ سه ساله سابقه ی تا شدن نداشت

فهمیدم  از  شكستن  قدِّ پدر كه او

بعد از عمو  تحمّل  بابا شدن نداشت

پرونده ی ارادتِ این  شیعه ی (اسیر)

بی لطف تو، شرایط امضاشدن نداشت

 

حمید رمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:10 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

دریا به موج زلف کمندش اسیر بود

آب شریعه تشنه ی کام امیر بود

مشکی به عمق دید حرم روی دوش داشت

حتّی فرات پیش نگاهش حقیر بود

یک آبگیر غلغله از روبهان پست

پیش یلی که اصل و تبارش ز شیر بود

با آرزوی خنده ی اصغر به آب زد

ساقی نبود منجی طفل صغیر بود

دریا عقب کشید و تلاطم فرو نشست

مثل همیشه هیبت او بی نظیر بود

نوحانه پا به عرصه ی طوفان خون نهاد

موسای نیل علقمه خود موج گیر بود

مردانه دست بیعت سرخی به مشک داد

او از نژاد برکه ی سبز غدیر بود

همراه آب جان به کف مشک می سپرد

با آب مشک، چشم و دلش هم مسیر بود

باید به داد تشنه ی ششماهه می رسید

فرصت نمانده بود و زمان دیرِ دیر بود

مرد رشید علقمه با عزم راسخش

می تاخت سوی خیمه ولی سر به زیر بود

از آن طرف نگاه سه ساله به شوق آب

در انتظار مشک عموی دلیر بود

لبهای دخترک چو لب کودک رباب

مجروح زخم دشنه ی خشک کویر بود

مصطفی متولی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:10 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دست تو را دوباره به چشمان تر زنم

شاید که مرهمی شود و بر جگر زنم

 

پلکی که خون گرفته به سختی تکان بده

شاید نمیرم و نفسی بیشتر زنم

 

باید هزار بوسه بگیرم که بوسه ای

بر زخمهای دشنه و تیغ و تبر زنم

 

مشکت کجاست تا که بگویم رباب را

آبی نمانده بر لب خشک پسر زنم

 

هر چند بر غم من و تو خنده می کنند

بگذار دست بی کسیم بر کمر زنم

 

دستت به روی خاک و همه دست می زنند

در این میان منم که دو دستی به سر زنم

شاعر: حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:10 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

ای وای سایه ی سرم ازدست میرود

پشت و پناه دخترم از دست میرود

 

بی تکیه گاه می شوم و میخورم زمین

یک کوه دربرابرم از دست میرود

 

او یک تنه تمام بنی هاشم من است

با این حساب لشگرم از دست میرود

 

دارم برای غارتم آماده میشوم

ای وای من برادرم از دست میرود

 

این ضربه ی عمود ، عمود مرا کشید

از این به بعد این حرم از دست میرود

 

نزدیک میشوند به خیمه نگاه کن

دارد غرور خواهرم از دست میرود

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:10 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 73 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید