اشعار شب تاسوعا

 

ماه من تو کجا و خاک کجا؟

آسمان را سپرده ای به زمین

خوب شد زینبم نبود و ندید

با چه وضعی تو خورده ای به زمین

**

با زمین خوردنت من افتادم

خواهرم بین خیمه ها افتاد

یکی از دست های تو اینجاست

بگو آن دیگری کجا افتاد؟

**

این همه سال منتظر بودم

بشنوم یک برادر از آن لب

گفتی اما چگونه ؟شکر ،ولی

حسرتش ماند بر دل زینب

**

با چه رویی به خیمه برگردم

چه بگویم جواب طفلان را

تا برایت دعا کنند دیدم

جمع کرده رباب طفلان را

**

با چه رویی حرم روم وقتی

پیکرت را نمی برم عباس

بعد تو وای بر دل زینب

بعد تو وای بر حرم عباس

**

ترسم از غارت تو و خیمه ست

این جماعت ز حرص لبریز اند

نروم ، میروند سمت خیام

بروم بر سر تو میریزند

**

غارتش را شروع کرده عدو

آن که این مشک پاره را ببرد

با چه وضعی غروب از خیمه

معجر و گوشواره را ببرد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب تاسوعا – حسن لطفی

 

بین سرها همه گشتیم و سری پیدا شد

حرف مردی شد و صاحب جگری پیدا شد

میکشیدند رخش را هنری پیدا شد

تا که خورشید بسوزد قمری پیدا شد

 

از ازل خاک درش هر که جگر داشته شد

بیرق رایت العباس برافراشته شد

 

فهم ایجاد نفهمید ملاقاتش را

به خدا تا نفس صبح مناجاتش را

ابر لطف است ببینید عنایاتش را

کیست اینجا نگرفته همه حاجاتش را

 

چه شکوهی چه شهودی چه شتابی دارد

خوش بحال دل زینب چه رکابی دارد

 

به علی رفته رسیده جگر شیر دَرَد

زهره ها را همه با نعره تکبیر دَرَد

سینه ی کوه به یک ضربه ی شمشیر دَرَد

باد تیغش زرهِ خصم زمین گیر دَرَد

 

دشمن انداخته بین یلان شوری را

یاد داده به همه رسم سلحشوری را

 

رفتی و پشت سرت اشک حرم در آمد

رفتی و پشت سرت چند قدم خواهر آمد

خبر از تو که نشد گریه ی اصغر آمد

باز با گریه بر او گریه مادر آمد

 

پیش گهواره نشسته است عروس زهرا

دختری گفت که باباست ولی واویلا

 

تو زمین خوردی و جرات به حرامی آمد

تو زمین خوردی و سرنیزه ی شامی آمد

پشت هم ضربه ی شان بر سر ما می آمد

تو زمین خوردی و با ناله پیامی آمد

 

پدرم از نجف آمد تو هم از خیمه بیا

مادرت آمده با قدّ خم از خیمه بیا

 

چقدر پیکر تو پیکر تو  پر دارد

بین ابروی تو سخت است ترک بر دارد

بعد تو خاک ، یتیمم روی معجر دارد

آخر آن خیمه ی تنها شده دختر دارد

 

خوب پیداست که چشم تو چرا شرمنده است

وای بر من که گلویت به تکانی بند است

 

من نبودم که تو را با زدندت می بردند

رسمشان است به غارت بدنت می بردند

نیزه در کتف فرو کرده تنت می بردند

نه فقط خود زره پیروهنت می بردند

 

رسمشان است که با نیزه بلندت بکنند

یا سنان است که با نیزه بلندت بکنند

 

تا سرت از سر نیزه به تکانی افتاد

پیش چشمان یتیمی به میانی افتاد

چشم زینب با قد کمانی افتاد

کار ما بی تو به این هرزه زبانی افتاد

 

کاش محکم تر از این خوب سرت می بستند

تا خجالت نکشی چشم ترت می بستند

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب تاسوعا

 

آسمان پیش نگاه تر من می لرزد

تو زمین می خوری و پیکر من می لرزد

 

خبرت را به سوی خیمه هراسان بردند

خیمه از حال دل مضطر من می لرزد

 

دست من نیست کنار تو زمین می افتم

زانویم از غم آب آور من می لرزد

 

تیر در چشم تو چون خورد سپاهم آشفت

صف مژگان تو نه لشکر من می لرزد

 

چون عطش شعله کشد لرزه به تن می افتد

بین گهواره علی اصغر من می لرزد

 

بعد تو دست حرامی به حرم باز شده

بی سبب نیست تن دختر من می لرزد

 

دشمن از کشتن تو فکر جسارت کرده

رفتی و بی تو دل خواهر من می لرزد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب تاسوعا – وحید قاسمی

 

آب شرمنده ی لبت عباس

تشنگی مُرد از خجالت تو

مرد و مردانگی برای ابد

رفت زیر بلیط غیرت تو

**

 به ازاین باش با بَدان؛انگار

باب حاجات بهتر از مایی

جمله ام از حسادت است آقا

بیشتر مال ارمنی هایی

**

آبرودار آسمان هایی

مهربان ِعشیره ی احساس

در شکوه مقامت آوردند :

رَحِم الله عَمی العباس

**

عشق مدیون جان فشانی هات

معرفت از ازل گرفتارت

شیر ام البنین حلالت باد

تا قیامت ادب بدهکارت

**

پدر مشک های دلواپس

ساقی بی شراب و پیمانه

دختری منتظر نشسته؛ بیا

حُرمت قول های مردانه

**

کوری چشم حرمله برخیز

یاعلی! شاه لشگرش پاشید

غیرت الله! خواهرت زینب

خاک غم روی معجرش پاشید

**

یا علی! شاه بی علمداراست

چند متری شیب گودال است

پای دشمن به خیمه ها وا شد

این صداها؛ فغان خلخال است

**

من بمیرم که هرکس و ناکس

روی تو تیغ می کشد عباس

دست هایت چه نعمتی بودند

چادری جیغ می کشد عباس

 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت

لبی به وسعت مهریه­های زهرا داشت

کنار علقمه در سجده گاه چشمانش

نداشت هیچ کسی را فقط خدا را داشت

اگر چه قطره آبی میان مشک نبود

ولی کرانه­ی چشمش هزار دریا داشت

هدر نرفت ز پرتاب چله ها، تیری

امیر علقمه از بس که قدّ و بالا داشت

همین که در وسط گیر و دار، گیر افتاد

عمودی آمد و فرقش شکست تا جا داشت

درست وقت نزولش؛ همه نگاه شدند

رشید بود و زمین خوردنش تماشا داشت

حسین بود و علی اصغر شهید شده

 

کنار علقمه اما هنوز سقا، داشت...

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

وقتی برای نام تو تصویر می کشم

باور نمی کنم که فقط شیر می کشم

تو شیر بیشه ای و برای جواب خلق

عباس را به صفحه ی تفسیر می کشم

دائم نگاه مهر تو با دوستان بوَد

چون دشمن است دست تو شمشیر می کشم

تنها به لطف چشم تو باید اگر شبی

یک یا حسین از ته دل سیر می کشم

از خاطرات کودکی ام عکس یک علم

با حلقه های کوچک زنجیر می کشم

سر تا سر وجود من اشک است، آفتاب

پای تو هرچه مانده به تبخیر می کشم

وقتی زبان اشک تو را درک می کنم

مشک و لبان تشنه و یک تیر می کشم

آن صحنه ای که از روی زین واژگون شدی

مثل غروب واقعه دلگیر می کشم

محسن عرب خالقی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

ای تکسوار یک دله روحی لک الفداء

پشت و پناه قافله روحی لک الفداء

لحظه به لحظه سیرۀ ناب حسینی ات

بر عشق و عقل تکمله روحی لک الفداء

گرد لب تو کوثر و تسنیم و سلسبیل

گرم طواف و هروله روحی لک الفداء

حالا ببین میان حرم از تب عطش

برپاست شور و ولوله روحی لک الفداء

با مشک تشنه اذن سقایت گرفته ای

خون گشته قلب حوصله روحی لک الفداء

حس کرد دست تو خنکای شریعه را

اشک تو کرد از او گله روحی لک الفداء

سیراب گشت مشک تو و پر کشیده ای

سمت خیام صد دله روحی لک الفداء

حالا سپاه روبرویت صف کشیده اند

سخت است طیّ مرحله روحی لک الفداء

با نیزه و عمود و سه شعبه رسانده اند

خود را به این مقاتله روحی لک الفداء

ناگاه از یسار و یمین قُطّعت یداک

برخاست بانگ هلهله روحی لک الفداء

با چشم مهربان تو ای ماه من! چه کرد؟

گلزخم تیر حرمله روحی لک الفداء

رفتند تا که رخت اسارت به تن کنند

بعد از تو اهل قافله روحی لک الفداء

می دوخت چشم حسرت خود را به چشم تو

دستی میان سلسله روحی لک الفداء

**

این قبر کوچک تو و آن قامت رشید!

سخت است این معادله روحی لک الفداء

یوسف رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

بعد از تو غم به سینۀ لیلا پناه برد

مجنون دل شکسته به صحرا پناه برد

برخیز ای پناه حرم ، گوشواره ای

با دلهره به زینب کبری پناه برد

پُرکرده حرمله همه جا، شاه بی سپاه

از بی کسی به خیمه ی زن ها پناه برد

قولت چه می شود!؟ به تو امید بسته است

دیدی خودت رباب به سقا پناه برد

بعد از تو خیمه های حرم زود گُر گرفت

زینب همین که سوخت، به زهرا پناه برد

با احترام قافله برگشت تا حجاز

درخواب هم رقیه به رویا پناه برد

بعد از تو حرف از سر بازار می زنند

هشتاد و چار کودک و زن زار می زنند

 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

وقتی بساط گریه ی مشك تو جور شد

مادر رسید علقمه وادی طور شد

پهلوی تو شكست و دلم تا مدینه رفت

داغ مدینه بر جگر من مرور شد

دور ضریح جوشن تو جا نمانده بود

در جوشن تو نیزه رسید و به زور... شد

بعد از تو شرط بسته شده بر سر حسین

بعد از شكست قد تو دشمن جسور شد

سهم سر تو بستن بر روی نیزه شد

سهم سر برادر پیرت تنور شد

بعد از سه روز داغ تو از بس بزرگ بود

در قبر كوچكی تن تو جمع و جور شد

 

محسن حنیفی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عباس(ع)-شهادت

 

چقدر خوب كه غارت‌گرِ دل ها شده‌ای

حیدری زاده، پسر خواندۀ ‌زهرا شده‌ای

حضرت ماه كه خورشید پناهنده به توست

كاشفُ الكَربِ ولی الله عظمی شده‌ای

قمر هاشمیان سروِ كَلاوی هایی

الحق عباس، سزاوارِ تماشا شده‌ای

ضرباتی كه به صِفین زدی محشر كرد

الگوی مشقِ نبردِ نخعی ها شده‌ای

حافظ عصمتِ ناموسِ  خدایت كردند

همه ی دلخوشیِ زینبِ كبری شده‌ای

كمترین معجزه ی چشمِ تو سلمان سازی است

حیفِ تو نیست بگوئیم مسیحا شده‌ای

دست بر قبضه مَبَر جنگ به تأخیر افتد

مشك كافی است كه تو حضرت سقّا شده‌ای

لشكر از هیبتِ عباسیی ِتو ریخت به هم

دل به دریا زده و حسرتِ دریا شده‌ای

روی قولِ تو رقیه چه حسابی وا كرد

ذكرِ آرامشِ اصغر شبِ‌ لالا شده‌ای

زخمِ شرمندگی اهلِ حرم با تو چه كرد

كه زمین‌گیرترین ساقیِ دنیا شده‌ای

هیچ كس فكر نمی كرد زمینت بزنند

بَد زمین خورده ولی بر سرِ نِی پا شده‌ای

چقدر كم شده‌ای حجمِ تنت را بُردند

زیرِ پا سخت در این معركه پیدا شده‌ای

ای گلِ امِّ بنین این چه شكوفا شدنی است

علقمه گل شده از بس كه ز هم وا شده‌ای

حرمله چَشمِ تو را از حدقه بیرون ریخت

خارِ چَشمِ همه ی تنگ نظرها شده‌ای

شیر شد ریخت سرِ شانه سرت را ز عمود

دید وقتی كه تو بی دستی و تنها شده‌ای

آب گشتی و نشاید به حصیرت ببرند

ای كه در كوچكیِ ‌قبر معمّا شده‌ای

علیرضا شریف


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 خرداد 1396  | 2:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 73 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید