يا ساقي العطشان...
به وجد آمده اي از وصال روي طبيب
ز بعد هجر زهير و برير و عون و حبيب
دو چشم غرق به خونت كند تماشاي
جمال يوسف زهرا همان امام غريب
رسيدتيرسه شعبه به عمق سينه ي مشك
گرفت از تو توان نگاه و صبر و شكيب
از آن زمان كه حسين آمده به بالينت
فضاي علقمه پيچيده بوي عطر سيب
رسيده مادر سادات تا كنار نهر
مشام علقمه پر شد ز عطر ياس عجيب
امان ز ضرب عمودِ به روي پيشاني
كه چهره ي علوي را بهم زده تركيب
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)
راهی شده به سمتی و شد لشکری به خـط
یک دست مشک دارد و دستــــی علم فقـط
او نذر کرده تا بشـــــــــکافد به هر چه شـد
دستش اگر رســـــــد به گلوی پر آب شــط
آخر لب حـــــــــرم به لب مشک می خــورد
حتی اگر که یـــــــــکّه بماند در آن وســط
او را حسیــــــن گفته علــــــمدار کربــــلا
نامش اگر که این نشـــود، می شود غـــلط
دراین مســـــــیر گر بشود عاقبت بخـــیر
بدخواه خیمه را دم تیــــغش کند سقـــط
سقای کربلاســــــت که تک تازتر شـــده
دیده لب علی ترکــــــــــش بازتر شــــده
لشکر نشسته اســــــت چه ها و چه ها کـند
دستی ز مشک و مشـــــک ز دستی جدا کند
لشکر گرفته اســـت کمین بین نخــــل هـا
تا یک عمود را به سری خوب، جــا کـــند
قدّاره بــــــــندها همـگی هم قسم شــــدند
طوری زنـــند تا بدنی ســــــــرصدا کـند
هرچه بلاست برســــرش آید... ولی فقـط
تیری بـــه چشم او ننـشیــند، خدا کـــــند
ای کاش از دیـــــار زبان های پـــرعــطش
پیدا شود کـــــــــسی و برایش دعا کــند
صد حیف که نــــــشد سفر آخرش بخیــر
افتاده دست حضرت سقا به دست غــیر
ماهی که بود جلوه رویش سحــرشکــن
داغش عظیم بود و نگاهــش کمرشکــن
خون گریه کرد آه، به هر زحمتی که بـود
انگار شد غمش به حرم زود ســرشکـن
دارد خمیده می رســـد از خیمه ها کسـی
ادرک اخای او شــــده زیر و زبر شــکن
این بوی کیست؟ علقمه از چه قـُـرُق شده؟
مادر بــــرآمد از پس ایـــــن قوم درشکن
افتاده مشک و خوود و علم، دسـت حرمله
یعنی فتاده ریشـــــــه به دست تبر شکن
بهتر دگر که سر به ســــرِ نیزه ها شود
شاید ز روی نیزه کـــــــند خیمه را رصد
ادامه مطلب
حضرت عباس(ع)
درحنجره ی زخم زمین علقمه می سوخت
یک کرببلا خاک چه بی واهمه می سوخت
می ریخت نمک، زخم به داغ دل مردی
از مرثیه ی سرخ گلو زمزمه می سوخت
یک سو تن ساقی به روی دشت پر از تیر
مشک وعلم و آب به یک سو -همه می سوخت
دیوان بلا مهلکه را تبرئه می کرد
پرونده احساس در این محکمه می سوخت
وقتی که علمدار چو شمعی شده بود آب
انگار که یک باردگر فاطمه می سوخت
زنجیر نگاهی گره می خورد به خیمه
هر ضربه که می خورد به فرقی، قمه می سوخت
درخیمه غم دلهره می کشت زنی را
آنگاه که کردند پراز خون بدنی را
برچشم گلی، هاله ای از خار نشسته
یا خار تنی بین نمکزار نشسته
نه، اشک شفق نیست از این منظره شاید
خون دل زهراست که بربار نشسته
قدری کمکم کن که شوم راست ببینم
سقای حرم نیست، نه ...انگار نشسته
رخساره ی ماهم چقدر خاک گرفته
تصویر به چشمم چقَدَر تار نشسته
ای کاش که می شد سر آن تیر درآید
تیری که به چشمان علمدار نشسته
سردار سلحشور سپاه حرم من
پای سر تو چند خریدار نشسته
حالا که شکستی زفراقت کمرم را
بی تو چه بگویم تو بگو اهل حرم را
ادامه مطلب
خورشید پیر روضه هجر قمر گرفت
نزدیک ماه بود که درد کمر گرفت
داغ برادری اثرش تار دیدن است
انقدر پا کشید ز جسمت خبر گرفت
زخم عمود را که به فرق سر تو دید
دست کمر گرفته ی خود را به سر گرفت
ای کاش از تن تو عدو دست می کشید
حتی برای غارت تو جنگ در گرفت
بهتر از این نمی شود این پاره پاره تن
وقتی که دور جسم تو را صدنفر گرفت
برخیز و گو چرا بدنت پر ز آهن است
برخیز و گو چرا بدنت شکل پر گرفت
گفتم حرم لباس اسارت به تن کند
در غیبت تو دور حرم را خطر گرفت
حالا حسین مانده و قد خمیده اش
خورشید پیر روضه هجر قمر گرفت
شاعر : سید پوریا هاشمی
ادامه مطلب
حسن جواهری-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه
چشمان خویش واکن و بنگر که مادرم
اینجا کنار پیکر توست ای برادرم
تنهایم و مقابل این خیل دشمنان
عباس من به غیر تو کس نیست یاورم
با رفتنت امید رباب نا امید شد
با رفتن تو میرود از دست اصغرم
لرزه فتاده است به دستانم و چسان
این تیر را ز دیده تو در بیاورم
از ما جوان نمانده که اورا صدا کنم
تنها تورا چگونه سوی خیمه ها برم
خیز و ببین تو حال مرا تا که پی بری
داغ تو با حسین چه کرد ای برادیم
بهر تنت نمانده عبایی به خیمه ها
ماندم چسان تورا ببرم جانب حرم
جان حسین خیز و دفاع کن ز خیمه ها
ورنه اسیر می شود عباس خواهرم
با من بگو جواب سکینه چه می شود
از من اگر سراغ تو بگرفت دخترم
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار-حضرت عباس علیه السلام-مدح
تو شیر شیر خداوند اکبری عباس
تو دست و بازو و شمشیر حیدری عباس
علی است نفس پیمبر به گفته قرآن
تو نیز نفس عزیز پیمبری عباس
حسین را همه جا سیدی صداکردی
مگر نه اینکه تو او را برادری عباس
نبی است شهر علوم و درش علی آری
تو شهر خون خداوند را دری عباس
اگرچه دادهای از دست، دست و مشک و علم
همیشه میر و علمدار لشکری عباس
فتاده از بدنت دست و باز میبینم
پی فدا شدن دست دیگری عباس
به دستهای اباالفضلیت قسم آقا
که تو همیشه اباالفضلپروری عباس
چگونه بـا چـه زبان منقبتسرات شوم
حسین گفت که عباس من فدات شوم
تو نفس زادۀ پیغمبری بنفسی انت
تو آفتاب خدا منظری بنفسی انت
تو استوارترین آیۀ مقاومتی
تو یک نفر نه تو یک لشکری بنفسی انت
اگرچه فاطمه امالبنین تو را زاده
تو نجل فاطمه و حیدری بنفسی انت
به قد و قامت و فضل و کمال و علم و ادب
خدا گواست که تو محشری بنفسی انت
نه از حسین نه از مجتبی نه از حیدر
دل از رسول خدا میبری بنفسی انت
به آن خدا که مرا مدحگستری بخشید
ز مدح برتر و بالاتری بنفسی انت
مدیحهخوان تو تنها خدا و خون خداست
کتـاب منقبتت قلـب سیـدالشهداست
به خلق احمد مختار بر تو مینازد
به رزم حیدر کرار بر تو مینازد
غلط نگفتهام این نکته را اگر گویم
که ذات خالق دادار بر تو مینازد
یگانه مصحف حرّیت و وفاداری
حسین رهبر احرار بر تو مینازد
فقط نه دوست به رزم تو آفرین گوید
که خصم در صف پیکار بر تو مینازد
به لحظههای علمداریت قسم آقا
که هر که هست علمدار بر تو مینازد
همیشه چهرۀ خون آبرو گرفته ز تو
همیشه آیۀ ایثار بر تو مینازد
امام تو که بود در جلال خیرالناس
نـدا دهـد رَحِـمَالله عَمِّـیَّ العَباس
شریعه خون شد و دریا ز دل کشید خروش
که ای ز شرم لبت آب آب، آب بنوش
در آن مکالمه غیرت نهیب زد عباس
به آب آبروی عمر خویش را نفروش
نگاه فاطمه میگفت صبر کن پسرم
که آتش دل تو با عطش شود خاموش
همین که عکس جمالت به روی آب افتاد
صدای العطش آمد ز خیمهها بر گوش
به برق غیرتت از آب آتشی برخواست
که بحر نعرهای از دل کشید و رفت ز هوش
وفا و غیرت و دریا خروش آوردند
که آفرین به تو ای شهسوار مشک به دوش
برون شدی لب عطشان ز بحر و بحر گریست
به کام تشنهات از چشم آب و خون زد جوش
شکست فرق و نیامد ز دست هم، یاری
برای غربت تو اشکِ مشک شد جاری
سـلام حضرت زهرا به جان پاکت باد
سرشک دیدۀ «میثم» نثار خاکت باد
چنان به ضرب فتادی ز صدر زین به زمین
که کرد مرکب تو بر تو ناله و زاری
تو بر امام حسین از فراز دست علی
ز شیرخوارگی خویش گفته ای آری
شجاعت تو به شیعه دهد دل و جرات
بصیرت تو به ما داده است بیداری
از آن حسین تو را گفته من فدات شوم
که مکتب تو بود مکتب فداکاری
درود بر تو که شأنت اخ المواسات است
سلام بر تو که کردی حسین را یاری
به دستهای تو نازم که روز عید ظهور
کنی برای امام زمان علمداری
ادامه مطلب
علیرضا بدیع
یا حضرت عبّاس! بگو محتشمات را،
از جوهره علقمه پر کن قلمات را
جاری شود از دامنهاش چشمهای از خون
بر دوش بگیرد اگر الوند غمات را
یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب
دندان به جگر گیر و به پا کن علمات را
آن جا که علی اصغر شش ماهه شهید است
شاعر یله کن قافیه درد و غمات را
بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
چون باد برآشوب که دشمن همه بید است
بگذار گشایش گر این واقعه باشی
بر علقمه قفلیست و دست تو کلید است
ابروی ترک خورده عبّاس ... خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است
بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخترین سوره قرآن مجید است؟
روزی که سر از ساقه هر نیزه بروید
در عالم عشّاق عزاییست که عید است
بایست قلم گردد اگر از تو نگوید
دستی که نویسنده این شعر سپید است
شمشیر کن از فرط جنونت قلمات را
چون قافیه باخته شعر یزید است
چون قافیه باخته شعر یزید است
شمشیر کن از فرط جنونت قلمات را
یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام
بگذار به چشمان ملائک قدمات را ...
ادامه مطلب
يا ابالفضل العباس
بي تو نگاه آينه ها سرد مي شود
تبعيدگاه قلب پر از درد مي شود
بعد به خون نشستن قد رشيد تو
زينب ع دچار سيلي نامرد مي شود
شاعرمهدي عظيمي
ادامه مطلب
نشسته بر روي قلبم حديث تنهايي
به يك اشاره ي چشمان مرد روئيايي
يلي كه اوج ادب در كلام او پيداست
همان خداي ادب منتهاي آقايي
سلام من به تو اي پايه و ستون حرم
حريف لشگر دشمن تويي به تنهايي
تو از قبيله ي حقي و حق به دور سرت
تويي تو ساقي كوثر به وقت سقايي
سزد حسين بنازد ز رزم تو گويد
عجب شمايل ماهي چه قد و بالايي
پر از غزل شده چشمان پر هياهويت
تويي كه نزد حسين مي كني دلارايي
دوباره ماه محرم شد اين دل پر درد
نشسته تا بنگارد حديث شيدايي
براي وصف تو آقا قلم كه مي لرزد
نفس نفس زدنش مي شود تماشايي
ز دست و پا زدنت بين شط خون پيداست
تو هم شهيد غريب از تبار زهرايي
تمام اهل حرم منتظر به ره ماندند
تو تكيه گاه و ستون حريم مولايي
به جان حضرت عباس راست مي گويم
تو برترين و يگانه عموي دنيايي
فتاده اي به روي خاك ظاهرا اما
تو باب حاجت عالم شفيع فردايي
اصغر چرمي
ادامه مطلب
برخیز از جا لشکری باقی نمانده
ای پهلوان جنگاوری باقی نمانده
جان تو و جان حسین و جان زهرا
جز بازوانت یاوری باقی نمانده
مگذار بر هم چشم های روشنت را
جز آن امید دیگری باقی نمانده
لختی بمان ای یل، برای اهل خیمه
جز شانه هایت سنگری باقی نمانده
رفتی و از آن قامت رعنا به غیر از
بی دست و خونین پیکری باقی نمانده
خون می چکد از گوشه ی لب هات عباس
بس کن برادر ساغری باقی نمانده
بعد از تو آتش بود و آتش بود و آتش
از خیمه ها خاکستری باقی نمانده
از تن در آوردند و از انگشت بردند
پیراهن و انگشتری باقی نمانده
بر جان مولایت هزاران زخم گل کرد
دیگر گمانم خنجری باقی نمانده
حالا شبیه تو به خون غلطیده اما
بر پیکرش حتی سری باقی نمانده
ای کاش می شد بیش از این ها می نوشتم
اما برایم جوهری باقی نمانده
این درد را باید تحمل کرد؛ دیگر
چیزی به روز داوری باقی نمانده
"محمد فرخ طلب"
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


