لبهای تو مگر چقدر سنگ خورده است؟

قاری من چقدر صدایت عوض شده

 

تشریف تو به دست همه سنگ داده است

اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده

 

تو آن حسین لحظه گودال نیستی

بالای نیزه حال و هوایت عوض شده

 

وقتی ز روبرو به سرت می کنم نگاه

احساس می کنم که نمایت عوض شده

 

جا باز کرده حنجره ات روی نیزه ها

در روز چند مرتبه جایت عوض شده

 

طرز نشستن مژه هایت به روی چشم

ای نور چشم من به فدایت عوض شده

 

ما بعد از این سپاه تو هستیم یا حسین

جنگی دگر شده شهدایت عوض شده

 

تو باز هم پیمبر در حال خدمتی

با فرق این که شکل هدایت عوض شده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:24 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا مقطع الاعضاء

دور گودال ازدحامی شد                             

معرکه غرق در حرامی شد

 

تکیه داده به نیزه ای آقا                        

خاطرش محو خیمه ها می شد

 

لشگر کوفه دوره اش کردند                    

سنگ و تیرش زدند، تا می شد

 

آنقدر نیزه خورد بر جسمش                        

نیزه بر روی نیزه جا می شد

 

زخمی و ناتوان به خاک افتاد                   

داشت روح از تنش جدا می شد

 

تا می آمد دوباره برخیزد                       

استخوان شکسته تا می شد

 

لشگر آن دم که بر سرش می ریخت                     

همه آفاق نینوا می شد

 

پیکرش را که پشت و رو کردند                     

زخمها تازه خوب وا می شد

 

لگد شمر، با غرور و غضب                        

بر سر و صورتش رها می شد

 

شمر وقتی که روی سینه  نشست                       

کربلا تازه کربلا می شد

 

سینه سنگین و حنجره پر خون               

نفسش سخت و  با صدا می شد

 

از گلو خنجرش نشد ببرد                      

ولی افسوس، از قفا  می شد

 

کاش می شد که زینبش نرسد              

یا که از روی سینه پا می شد

 

کاش زینب به خیمه بر می گشت               

عرش مبهوت این عزا می شد

 

آه، ناموس حق در آن غوغا                        

صید صد چشم بی حیا می شد

 

ناله ی مادرش شنیده که شد                            

راز گودال  برملا  می شد

 

صبح فردا و نعل تازه و اسب                              

بدنش مثل بوریا می شد

(رضا فراهاني)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:23 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

صل الله عليك يا سيدنا الغريب

سمت گودال حمله ور ميشد

لشگري با هزار و يك حربه

از سر ِ شاخه سيب را ميكند

يك نفر با دوازده ضربه

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:23 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شاید زبان حال ام المصائب حضرت زینب(س) با مادرش در عاشورا

مادر بیا و دست عدو را نظاره کن

یعنی نظاره ای تو به حلقوم پاره کن

خواهی اگر برای پسر مادری کنی

فکری برای حمله ی اسب و سواره کن

اتش تمام خیمه ی مارا به باد داد

فکری برای دامن این ماه پاره کن

امشب برای روشنی راه کاروان

حتما سفارشی تو به ماه وستاره کن

باما بمان وهلهله ها را ببین و بعد

نفرین به این جماعت بی بندوباره کن

اصلا بیا و مادر من در کنار من

جمع آوری زینتی و گوشواره کن

وقتش که شد بیاو در این زیر آفتاب

گریه به حال مادر این گاهواره کن


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:23 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  يا مظلوم

تنت را شمر برگردانده باشد

سرت بر نيزه قرآن خوانده باشد

عبيدالله ملعون هم شكسته

اگر دندان برايت مانده باشد

(حامد خاكي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا مظلوم

وقتی که باد سرد و سیاهی وزیده شد

در کربلا هزار بلا آفریده شد

 

یک ذره هم ز عاطفه بویی نداشتند

حتی گلوی اصغر ما هم دریده شد

 

نامحرمان به معجرمان حمله ور شدند

وقتی که دستهای پناهم بریده شد

 

از بی حیایی سپه کوفیان مپرس

خلخال هم ز پای یتیمان کشیده شد

 

در زیر بار کعب نی و تازیانه ها

قد من و یتیم سه ساله خمیده شد

 

تا رونق ضیافتشان بیشتر شود

سرها به روی سفره ی سرنیزه چیده شد

 

بعد از گذشت گرمترین روز تشنگی

از قتلگاه "واي بُنَيَّ" شنیده شد

 

ای کاش بوسه زیر گلویش نمی زدیم

از بس که سخت از بدنش سر بریده شد

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  يا حسين شهيد

از عطش لب روي لب مي‌زد و پرپر مي‌زد

تير هم بوسه به دندان مطهّر مي‌زد

 

در قفس بود و دگر قدرت پرواز نداشت

سنگ از هر طرفي دور تنش پر مي‌زد

 

تا كه شمشير به كتف و سر و بازو مي‌خورد

مادري ،‌دستِ شكسته شده ،‌ بر سر مي‌زد

 

خواهرش از روي تل داشت تماشا مي‌كرد:

چه كسي نيزه به پهلوي برادر مي‌زد؟

 

نفَسش تا ببُرَد تير سه شعبه كم بود

تير مي‌آمد و بر گوديِ حنجر مي‌زد

 

كار را تا كه كند يكسره ، قاتل آمد...

خنده بر لب...كه خودش ضربه‌ي آخر مي‌زد

 

پنجه در بين محاسن زده و خنجر را

داشت بر نقطه‌ي گلبوسه‌ي خواهر مي‌زد

 

تا كه فهميد ، زني ((واي بُنَيَّ)) مي‌گفت

با لگد بر پسرش بدتر و بدتر مي‌زد

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 65 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید