تا باز کرد در دل روضه لهوف را

در خون تپیده دید تمام حروف را

می دید واژه ها همه فریاد می زنند

داغی عظیم و مرثیه های مخوف را

می دید تیرها که نشانه گرفته اند

خورشید چشم های امام رئوف را

آمادهٔ هجوم به قلب مطهرش

پر کرده اند نیزه به نیزه صفوف را

این دشنه های تشنه به تصویر می کشند

بر مشعر الحرام گلویش وقوف را

انگار از ضریح تنش باز می کنند

با نعل های تازه دخیل سیوف را


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پلان آخر بازیگر نماهنگ است

صدای خنده ی اخنس شروع آهنگ است

درون كادر زمین خورده مرد مظلومی

گریم زخم لبش شاهكار یك سنگ است

لباس های بلند سیاه لشگرها

تمام خونی و چركین و زشت و بدرنگ است

درست مثل همان متن صحنه ی گودال

فرود نیزه و شمشیرها هماهنگ است

میان این همه نقشی كه دست تیر بلاست

جناب دشنه حضورش چقدر پر رنگ است

كسی نهیب زد از پشت صحنه: زود ببر

غروب شد، همه رفتند، وقت ما تنگ است


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عاقبت بر سینۀ تو جا گرفت

آن كه آخر سر تو را از ما گرفت

همره خود دشنه ای آورده بود

در همان دم ماجرا بالا گرفت

پنجه بر گیسوی تو انداخت و

از همان پشت سرت سر را گرفت

چشم هایت چون دهانت باز شد

گردنت را با دو دستش تا گرفت

تا صدای ناله ات را نشنود

گوش خود را زینب كبری گرفت

هستی و دار و ندارش بودی و

خنجری از او تو را یك جا گرفت

لابلای آن شلوغی ها، بگو

چشم زهرا را كسی آیا گرفت!؟


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می دود سمت دشتِ لب تشنه

بانویی از تبار دریاها

دست ها را گرفته روی سر

می رود تلِّ خاک را بالا

...

دید گودال رو به رویش را

یک نفر در میان جمعی بود

در طوافند گوئیا دورش

مثل در باد مانده شمعی بود

...

گیسوانش به دست باد افتاد

می زند شانه باد بر مویش

تاب زلفش قرار دل گیرد

سنگ بوسد میان ابرویش

...

سنگ ها دور او فراوان بود

شیشه ی آینه ترک خورده

یک سپاه از رویش گذر کردند

مثل مادر ولی لگد خورده

...

دید بر خاکِ گرم، عشقش را

پرِ از بوسه های شمشیر است

بهرِ بیرون کشیدنِ یک تیرِ

مانده در سینه سخت درگیر است

...

نیزه داران به دورِ پیکر او

فاتحه بهرِ زنده می خوانند

جای انگشتِ خود نوکِ نیزه

بر مزارِ تنش فرود آرند

...

خاکِ اطراف او پر از خون است

زخم ها لب به شکوه وا کردند

سینه اش می دهد صدا زیرا

نیزه در جای تیر جا کردند

...

نیزه بر پهلویش کسی می زد

روی آیینه خاک می افتاد

غارت از پیکرش شروع کردند

پیرهن کهنه چاک می افتاد

...

دست خود پشت دست می کوبد

شمر آمد و خنجری در دست

لرزه بر پای صبر می افتد

زینب آخر روی زمین بنشست

...

روی سینه نشسته آن ظالم

موی خاکیِ شاه در چنگش

راسِ خورشید می برد ز قفا

آسمان سرخ می شود رنگش

...

پیش زینب حسین جان می داد

دست و پا بینِ خاک و خون می زد

خواهرش بینِ گریه ها ی خودش

گره بر معجرش کنون می زد

...

می رود سمت خیمه ها باید

آتش از جان خیمه بر گیرد

می رود تا که کودکان را او

یک تنه زیر بال و پر گیرد

...

می رود تا که در غروبی شوم

همسفر با حرامیان گردد

می رود سمت کوفه حیدر وار

گر چه با سنگ او نشان گردد


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا عطشان

تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود

هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود

اجرا شده توسط کربلایی حسن حسین خانی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مقطع الاعضا

دل پر از زخم ، نفس زخم ، رگ حنجر زخم

گوشه ای درته گودال لب خنجر زخم

آسمان پر شده از سر ، سر بر نيزه شده

پيکری روی زمين بی سر و سرتا سر زخم

نيزه و تير و سنان ها همه هم دست شدند

پس تنی ماند اگر ، ماند ز يک لشگر زخم

فقط از اسب زمين خوردن او کافی بود

پس چه آورده به روز جگر مادر زخم؟

خواهرش معجر اگر داشت به زخمش می بست

اين همه خاک نمی ريخت به سر ، برهر زخم

زخم طفلان همه اش زير سر آتش بود

خيمه می سوخت و شد همدم خاکستر زخم

خون ِ بر چوبه ی محمل چقَدَر معنا داشت

سر که بی سايه ی سر ماند ، همان بهتر زخم

علی ناظمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خنجر كشيده اند خدا را رضا كنند

خود را به زور در دلِ گودال جا كنند

اينجا كه گود بود چرا خورده اي زمين؟

جايي دگر نبود سرت را جدا كنند؟

انصاف نيست لشگر كوفه كفن شوند

اينها تو را مقابل زينب رها كنند

نه جاي نيزه مانده و نه نيزه مانده است

تا زخم ديگري روي آن جسم جا كنند

وقتي به عضو عضو تو رحمي نكرده اند

ميخواستي ملاحظه ي خيمه را كنند؟!

وقتي كفن براي تنت فايده نداشت

گفتند بوريا عوضش دست و پا كنند

حامد خاكی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا عطشان

آنقدر تشنه ماند كه آب از سرش گذشت

با چكمه يك نفر ز روی پيكرش گذشت

وقتي برادرم به زمين خورد اي خدا

افتادم و سرم به زمين خورد اي خدا

ناله زدم كه اي پسر مادرم بيا

هفتاد و دومين تلفات حرم بيا

پاشو بيا حسين كه دارند ميرسند

از دور چند اسب سوارند ميرسند

اصلاً چرا غم علی اكبر تو را نكشت؟

تير آنقدر زدند شدی مثل خارپشت

از هولِ جايزه چقدر دستپاچه بود

سر را بريد و جای سرت خنجرش گذاشت

حامد خاكی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

همناله با زینب کبری(س)

دیدم لب عطشان را ای کاش نمی دیدم

ارباب پریشان را ای کاش نمی دیدم

بی یار و معین ارباب تنها وسط میدان

دیدم شه خوبان را ای کاش نمی دیدم

لشکری پر از کینه خنجر به روی حنجر

بر قلب سلیمان را ای کاش نمی دیدم

وقتی که برون آمد شمر از وسط مقتل

دیدم سر جانان را ای کاش نمی دیدم

از بعد غروب آن روز در چنگ حرامی ها

دیده ام یتیمان را ای کاش نمی دیدم

آتش وسط خیمه ای وای چه می بینم

یک شام غریبان را ای کاش نمی دیدم

سرها به روی نیزه خیمه همه در ناله

اشکان یتیمان را ای کاش نمی دیدم

از کوفه به شام هردم در روبرویم آورد

سرهای شهیدان را ای کاش نمی دیدم

سختی و اسارت را سیلی و جسارت را

بی صبری طفلان را ای کاش نمی دیدم


شاعر:محمدمهدی عبدالهی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آرام تر بـرو که توانی نمانده است

تا آخرين نگاه زمانی نمانده است

بگذار تا که سير نگاهت کنم حسيـن!

يک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است

می‌خواستم فدای تو گردم  ولی نشد

بعد از شهيد علقمه جانی نمانده است

تو می روی ... پس که ؟ عنان گير من شود

وقتی که هيچ مرد جوانی نمانده است

 اين گله های گرگ نشستند درکمين

تا با خبر شوند شبانی نمانده است

**

 او رفت و بعد ،شيهه اسبی غريب ؛ . . . ماند

شاخه شکست ؛ رايحه عطر سيب ماند

 یک تن به جای حضرت يوسف به چاه خفت

اما سری ؛  دريغ . . . به روی صليب ماند

از آن همه جمال جميل خدا ؛ فقط

تصوير مات و خاکی شيب الخضيب ماند

ديگر برای بوسه شمشير جا نبود

حتی لبان دخترکش بی نصيب ماند

درلابلای آن همه فرياد و هلهله

تنها صدای مادری آنجا غريب ماند

**

صحرا ميان شعله صدتازيانه سوخت

پروانه های کوچکِ در اين ميانه سوخت

تنها نه بال نازک پروانه های دشت

گل های سرخ روسری دخترانه سوخت

يکباره کربلا و مدينه يکی شدند

پهلو و  دست و  بازو  و  هم  شانه سوخت

یاسر حوتی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1396  | 12:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 65 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید