یادداشت های تحلیلی - ميزان نقش حوزه و دانشگاه در سطح كلان اجتماعي




























ميزان نقش حوزه و دانشگاه در سطح كلان اجتماعي

کار مضاعف وهمت مضاعف در علم وتحقیق

در جامعه، دو نهاد مستقل ـ دانشگاه و حوزه ـ وجود دارد كه ظرفيتها و امكانات شان به لحاظ كمي، كيفي و موقعيت اجتماعي و ... هم طراز و همگون نيستند. ولي با اين حال هيچ يك از اين دو، به نفع ديگري كناره گيري نمي كند؛ چرا كه نه مطلوب است، نه كسي مايل به اين كار است واصلاً امري ناممكن است. بنابراين هر كس هم مدعي حذف يكي از اين دو باشد؛ نمي تواند كاري انجام دهد. در مقام قياس و به لحاظ كمي،همه هزينه ها و داراييها و امكانات مادي ـ انساني حوزه علميه را نميتوان با يكي از دانشگاههاي آموزش عالي مقايسه كرد. البته اين غير از كمك و مددي است كه دانشگاههاي آزاد به نظام آموزش عالي كرده و فرايند آموزشي را حتي در دورترين نقاط شهري ما گسترش داده است. پس سازمان رسمي وگسترده و فراوان در جامعه ما دانشگاه است. علم «رسمي» در دانشگاه توزيع و تدريس مي شود. حجم وسيع تواناييهاي اجتماعي در اين چارچوب آموزش داده ميشود. دانشگاه به دليل همين گستردگي و فراواني توانسته نوع و چگونگي فضاي گفت و گوي اجتماعي را تعيين كند؛ به طوري كه اگر يك بستر فكري خاص در اين نهاد ريشه بگيرد، مجموعه عظيمي از يك جامعه را دربر ميگيرد. اگر خطوط قرمز آشكار و پنهاني را ترسيم كند در يك حوزه وسيع اجتماعي، اقبال مي يابد و حتي اگر چيزي را نپذيرد و امتناع كند، اصلاً مجال خودنمايي پيدا نخواهدكرد. البته نبايد تصور كرد كه نسبت ميان حوزه و دانشگاه فقط با «كميت» سنجيده ميشود. حوزه داراي يك سري ظرفيتها، امكانات و تواناييهاي ويژه است. ظرفيتهايي كه حاصل پيوندهاي اجتماعي بسيار مستحكم و پهناوري است كه با مردم جامعه دارد. در جامعه ما مردم، آموزه هاي ديني، احكام الهي و مسائلي از قبيل اجتهاد، تقليد و ... را مديون ظرفيت عظيم و غني حوزه هستند. حوزه، ارتباط ساختاري كلاني با احساس، عاطفه، هويت ديني ـ قومي و ارزشهاي اجتماعي مردم دارد. اين ريشه و اصالت تاريخي نيز، كاملاً مشخص و مبرهن است و نيازي به بحث و گفت و گو ندارد. اين مجموعه چند ده هزار نفري را كه اغلب در شهر مقدس قم حضور دارد، نبايد فقط در همين شهر ديد. روشن است كه بار عاطفي عظيم و ريشه هاي تاريخي ـ فرهنگي كه در جاهاي ديگر وجود دارد؛ ريشههاي همين درخت پربار و غني است كه گسترده و پرورده شده است. پس حداقل از لحاظ ريشه آشكار تاريخي و زمينه ها و بسترهاي فرهنگي، مراكز حوزوي ما نسبت به دانشگاههاي ما، غنيتر و ريشه دارتر است. البته مطالب فوق نبايد اين توهم را تقويت كند كه دانشگاه ما هويت و ريشهاي ندارد؛ بلكه بحث اصلي اين است كه ريشه هاي علم مدرن (علم دانشگاهي) در بخش ديگري از فرهنگ و تمدن بشري نشو و نما داشته است.

فضا و محيط دانشگاهي ما قبل از انقلاب اسلامي، شكل خاصي داشت.نهاد دانشگاهي ما در حاشيه علم مدرن، تكون يافت. در رشته هاي مختلف، منابع،سرفصلها، نظريه ها و ... با محوريت و مرجعيت علم غربي بود. مديريت دانشگاههاي بزرگ و نمونه ما، مديريت و برنامه ريزي غربي داشت؛ به طور مثال دانشگاه شيراز را نخبگان و اساتيد آمريكايي اداره ميكردند و زبان تدريس، زبان انگليسي بود، البته اين مسأله فقط در حوزه انديشه و تئوري و فرايندهاي نرم افزاري نبود، بلكه حتي شكل و ساختار ظاهري و معماري دانشگاهها، مطابق ميل و علاقه مهندسان و مستشاران خارجي بود و گاه از نسخة مشابه فلان دانشگاه موجود در غرب برداشت شده بود. در آن مقطع زماني، تعريف علم و نسبتي كه ميان علم و دين وجود دارد، براساس ديدگاه و چشم انداز قرن نوزدهي علم در غرب، قوام مييافت.

علم در قرن نوزدهم

علم ( Science ) در قرن نوزدهم معناي ايجابي ( positive ) داشت. در اين ديدگاه علم همان گزارههاي «تجربي»، و «آزمون پذير» است و غير از آن، هرچه كه آزمونپذير نباشد ابداً علم نيست! در آن زمان و حتي امروز، آن چنان اين ديد پذيرفته ميشود كه كلمه «علم» فقط در اين قالب بكار ميرود و حتي آن معني سابق خود را كه در فرهنگ غرب دارا بود را از دست ميدهد. اين تغيير و تحريف فقط دامنگير كلمه « Science » نيست؛ مثلاً كلمه « theory » نيز، معنا و اصالت واقعي خود را از دست ميدهد. به زعم يك پوزيتيويست غربي، تئوري زماني مفهوم دارد كه يك گزاره آزمون پذير خاص، از بسترهاي معرفتي و فرهنگي خود، گسيخته شده باشد! علم قرن نوزدهمي، پديدهاي است كه به حوزه هاي معرفتي ديگري، مانند: «اسطوره»، «دين» و «ايدئولوژي» هجوم ميآورد و مدعي ميشود كه به راحتي ميتواند درباره گزارههاي معرفتي داوري كند، صحت و سقم هريك را تعييننمايد. لذا اين ادعا مطرح بود كه علم بايد جايگزين «دين»شود! به طور مثال، «آگوست كنت» در قرن نوزده تعريفي كه از علم مدرن و به طور خاص از رويكرد جامعه شناختي آن داشت؛ نشان داد كه مايل است كه گزاره هاي علمي، جايگزين جريانات ديني و معرفتي شود. همين ديدگاه فضاي غالب دانشگاههاي ما را در قبل از انقلاب و تا حدودي اوايل آن، تشكيل ميداد. تاكيد ميكنم «فضا»ي غالب اينگونه بود؛ نه اين كه «افراد»و «اشخاص» اين گونه مي انديشيدند و اصلاً كساني نبودند كه مخالف اين ديدگاه نباشند. ولي جريان به صورتي ترتيب يافته بود كه اگر كسي مي خواست انديشه و تفكرش مورد توجه قرار گيرد و از طريق رسانه هاي گروهي رشد و خودنمايي كند، بايستي همين چارچوب و اصول را بپذيرد تا وارد عرصه گفت و گوي اجتماعي شود. البته نظريه هاي پوزيتيويستي در دهه هاي دوم و سوم قرن نوزدهم باچالش جديدي روبرو شد؛ به طوري كه آن ادعاهاي ابتدايي خودش را از دست داد. اين علم ـ به همان معناي تجربياش ـ ديگر حق دخالت و داوري، در باب حوزه هاي معرفتي را نداشت. حلقه ديانت و ايدئولوژي، انفصال آشكاري با حلقه و زنجيره علمي پيدا كرد و درحوزة مسائل كلامي مدرن و نظاير آن، يك ايمان گرايي مطلق پديدار شد. بنابراين پوزيتيويستها، درصدد آمدند كه ميان علم و عقل وگزاره هاي معرفتي و ديني گسست و جدايي ايجاد كنند؛ زيرا معتقد بودند دين فقط در حوزه گرايشها و گزاره هايي كه در اين حوزه وجود دارد، نقش ايفا ميكند. پس تا به حال بايد نوع و چگونگي تفكيك اين دو براي شما مشخص شده باشد. انقلاب اسلامي نيز، بعد از پيروزي، همگام با اين حركت اجتماعي به اين گرايش جديد روي آورد؛ يعني پذيرفت كه علم و دين، دو حوزه مستقل و جدا از هم هستند و هركدام در قلمرو خاص، تعريف و شناسايي مي شوند. البته اين را نيز پذيرفت كه اينها حق همراهي و همگامي با يكديگر را دارند و به عبارت ديگر، ميتوانند همنشين باشند.

در اوايل انقلاب اين ديدگاه درباره ارتباط دانشگاه و دين وجود داشت كه نقش «دين» در دانشگاه، به غير از پاسداري اخلاق و رفتار دانشجو و تقويت گرايشها و ايدئولوژيها چيز ديگري نيست و اگر اخلاق ديني نباشد، ممكن است فرهنگ دانشگاهها تحت تأثير فرهنگ و تمدن ناسازگار ديگري قرارگيرد و درنتيجه، آسيبهاي اجتماعي مختلفي گريبان گير افراد جامعه شود. اين دلايل كافي بود تا دروسي مانند: «اخلاق اسلامي»، «معارف اسلامي» و ... وارد چارچوب نظام آموزشي دانشگاه شود، اما در عين حال، در تغييرات به وجود آمده، اين نكته كه هويت و قلمرو علوم تجربي آسيب نبيند، مورد توجه بود. بحث انحصار نقش و تأثير دين در امور اخلاقي و رفتارهاي مذهبي به لحاظ تئوري در گروهها و مجموعه هاي مرجع محيط دانشگاهي وجود داشت. فضاي علمي دانشگاه، اين گزينه را پذيرفته بود و از همين زاويه نيز «گفتمان» و «نگرش»هايي ترتيب يافت كه حيطه و چارچوب سرنوشت انقلاب فرهنگي به واسطه آن رقم خورد. البته بحث در همين حد نماند بلكه گسترش يافت و پيشتر آمد؛ آنقدر كه انديشه ها و تئوريهاي كساني چون «ماكس وبر» و «كارل پوپر» برخلاف اين نظرات پديدار گشت. از ديد آنها علم، زيرمجموعه يافته هاي حسي به روش استقرايي نيست، بلكه فرايندي است كه از ذهن پويا و سيال نشأت مييابد و گزاره هاي غير تجربي، توانايي نفوذ در حوزه علم را دارند؛ به طوري كه علم را ميتوان از هر پديده اي بدست آورد. مثلاً از «خواب»، «بيداري»، «قصه»، «رمالها»، «حمالها» و ... . درحوزه علم اين «حدس»و «گمان»ها را، از فراسوي علم در خواب و بيداري ميتوان بدست آو رد. يكي از اين فضاها ميتواند «دين» باشد. به زعم آنها، دين ميتواند به درون ساختار تئوري و نظريه ها راه بيابد، اما ديگر، مثل گذشته يك عنصر قدرتمند مستقل نيست كه قلمرو مشخصي داشته باشد، بلكه اين علم است كه سرنوشت آن را تعيين ميكند؛ ممكن است آن را تأييد يا ابطال كند! انديشههاي وبر و آنچه «ديل تاي» قبل از او، در مورد علوم انساني مطرح ميكرد، يك قرابت و نزديكي محسوسي را، بيش از يك همنشيني و مكانيكي صرف، طلب ميكرد. البته نه در تاروپود خود علم، بلكه در حوزه علوم انساني به عنوان اينكه، علومي «ادراكي» هستند. در اين راستا، يك مقدار مفاهيم و معارف حوزوي كه ذخاير فرهنگي و بومي هستند، در سيستم آموزشي دانشگاه گنجانده شد و شايد براساس همين الگوها بود كه دانشگاههايي مانند دانشگاه امام صادق (عليه السلام) ساخته شد و يا براي رشته هاي علوم انساني چند واحدي هم الهيات و معارف ضميمه شد و حتي تا تدريس لمعه پيش رفت. علاوه بر آن، تا آنجايي كه دانشگاه ظرفيت داشت در بعضي موارد انديشه هاي ديني حوزوي را در قالب واحدهاي درسي ارائه كردند. همين بحث را كه اكنون در مورد نسبت علم و دين وجود دارد، افراد ديگري در دهههاي اول و دوم انقلاب مطرح كرده بودند؛ يعني معتقد بودند كه علم بايد اسلامي شود. در آن زمان اگر انديشمندي ميخواست بيش از اين، اين گونه مباحث را مطرح كند، حتي از سوي بعضي طلبه ها مورد طعنه و سرزنش قرار ميگرفت. زماني يكي از اساتيد حوزه، حضرت آيت الله جوادي آملي، در مورد تفحص و نفوذ دين در ساختار علم، مطالبي را مطرح كردند. يكي از شاگردان ايشان بعدها در جلسه اي به اين صحبتها حمله كرد،. حضار جلسه نيز برايش سوت و كف زدند. برخي ديگر اعتقاد داشتند كه مگر ميشود دين پا را فراتر گذاشته و در ساختار علم و حوزه نرمافزاري آن، تعمق و خوض كند و يا در قلمرو تئوري پردازي و هويت علمي حضور تعيين كننده داشته باشد!؟

پيدايش و بسط پديدهها و زمينه هاي گوناگون علمي

در غرب، از 20-30 سال اخير، زمينههاي يك گفت و گوي جديد پيريزي شده است. البته در دو دهه اخير زمينه اين گفت و گو در انقلاب اسلامي ايران فراهم نبوده است. اين زمينه زماني ايجاد شد كه صلابت پوزيتيويستي در قرن نوزده درهم شكست و درنهايت به سوي هدفي روانه شد كه در آن علم، هويت «فرهنگي ـ تمدني» يافت. در اين مرحله بود كه پديده هاي «پست مدرني» شكل گرفت. وقتي كه در بحثهاي فلسفه علم، به كسي چون «تامسفون» ميرسيم با گذشت زمان، به تدريج، مقولاتي چون «الگو» تعريف ميشود. ديگر مثل گذشته «مشاهده» نداريم كه اثبات يا ابطال شود؛ زيرا خود مشاهدات، تئوري و نظريه ميسازند و حتي در يك چارچوب فرهنگي مشاهدات شخصي قابل تبييناند، بنابراين ديگر مشاهده ناب نداريم. در نتيجه آن پيش زمينه هاي ذهني كه علم راميسازد، ولي خودش علمي نيست مورد توجه قرار ميگيرد. در اين باره هر يك از فيلسوفان و نخبگان پديدهاي را مطرح كرده و به آن پرداخته اند؛ به عنوان نمونه: تامسفون به «الگو»، فوكو به «گفتمان»، دريدا به «متافيزيك»، ديل تاي به «فراروايت»، گادامر به «سنت»توجه كرد تا نوبت به فايرابند رسيد. وي به يك هرج و مرج و آنارشيسم علمي معتقد بود. بنابراين يك سؤال بنيادين را مطرح كرد؛ آيا ميشود ما داراي يك علم نابي باشيم كه جريان فزاينده و انباشته داشته باشد ؟ آيا ميتوان گفت كه دانشگاههاي غربي بر قله نشسته و درنتيجه علم مدرن را حقيقت علم بدانيم!؟ وي ضمن انكار اين مسأله، ميگويد: «علم مدرن پديده اي است كه در چارچوب فرهنگي دنياي مدرن شكل گرفته است؛ همچنان كه هر يك از تمدنها و تاريخهاي ديگر، علم و دانش متناسب با خود را دارند.»

در همان روزهاي اول پيروزي انقلاب اسلامي، فوكو ـ از انديشمنداني كه معتقد است كه علم در چارچوب گفتماني شكل ميگيرد ـ دو بار به ايران آمد. وي زماني كه مشاهده كرد در ايران، يك حركت و جنبش عظيم و شگرف اجتماعي ـ فرهنگي روي داده است، به صراحت بيان كرد كه از اين به بعد، يك علم جديد و يك جنبش تازه متولد خواهد شد. خلاصه اينكه، علم در اين برهه زماني، به عنوان يك توليد انسانيـ اجتماعي محسوب ميشد و به تدريج مباحث فلسفه علم به سمت «جامعه شناسي معرفت» راه مييافت. اين پديده از سوي جامعه دانشگاهي ما مورد استقبال قرار گرفت، به طوري كه دانشگاه ما حوزه علميه را به دليل اينكه به اين موضوع نميپردازد، مورد سرزنش و عتاب قرار داد و آشكارا درخواست كرد كه حوزويان از اين عقب افتادگي بيرون بيايند. بنابراين متوليان حوزه در سالروز همكاري حوزه و دانشگاه، گردهمايي تحت عنوان «جامعه شناسي معرفت» برگزار كردند. بحثي كه اكنون جا دارد مطرح شود، اين است كه بدانيم آيا همه حقيقت علم، معناي فرهنگي دارد؟ آيا مفاهيمي كه فيلسوفان پست مدرن بكار ميبرند، همگي درست و بينقص است؟ آيا علم يك انكشاف است يا حقيقت؟ آيا ميتوان رابطه علم و دين را در فضاي موجود، مطرح كرد؟ به هر حال بايد پذيرفت كه فضاي غالب بر محيط علمي دانشگاه ما فضاي متعلق به فرهنگ و تمدن بومي نيست. اين فضا در «حاشيه» تمدن غربي نضج يافته و حركت كرده است. البته چنين امري، چندان غير عادي نيست، بلكه بر اساس ضرورتي تاريخي شكل گرفته است. به نظر مي رسد براي رفع اين معضل بايد از فرهنگ و انديشه اصيل حوزوي مدد جست. براي شروع بايد از بررسي مفاهيم علم مدرن شروع كرد تا بتوان از آن استفاده كرد. بنابراين نياز به توليد علم داريم. البته اين بدان معنا نيست كه نميتوانيم در چارچوب فرهنگي خود توليد علم كنيم؛ زيرا، هميشه نميتوان همان مفاهيم واصطلاحات پست مدرني را وام بگيريم و از آن استفاده كنيم!؟ اين مسألهاي است كه بايد بهطور جدي درحوزه علميه روي آن كار كنيم. حوزه ميتواند در شرايط كنوني، مطالبات جديدي داشته باشد؛ همانطور كه در اوايل انقلاب داشت. اين خواسته زعماي حوزوي بود كه در محيط دانشگاهي چند واحد درسي مثل معارف و اخلاق اسلامي گنجانده شود؛ همانطور كه خواستند ميان علم و دين ـ با حفظ استقلال و قلمرو خودشان ـ قرابت و همنشيني باشد. اكنون بايد از روي جدال احسن هم كه شده، مطالبه جديدتري داشت.پس بايد به دنبال يك علم بومي ـ ديني باشيم. محيط علمي جامعه،بايد از فضاي كنوني خارج شود و به خلاقيت و پويايي دست يابد. جامعه علمي ما هنوز اين حق را به خود نداده كه صاحب تئوري و تفكر علمي مولد و مستقل باشد! چرا بايد از نظر و انديشه متناسب با چارچوب فرهنگي خاصي كه براي پاسخگويي به معضلات و چالشهاي اجتماعي ـ فرهنگي جامعه خود طراحي شده است؛ استفاده كنيم!؟ آيا درست و منطقي است ـ حتي زماني كه ميخواهيم خيلي ديني بينديشيم ـ از تعابير و مفاهيم ساخته و پرداخته ماكس وبر استفاده كنيم؟ و براساس آن برگشتي به عقب زده و مثلاً امام خميني (ره) را از ديدگاه فلسفي او بررسي كنيم و به اين نتيجه برسيم كه رهبري وي «كاريزماتيك» بوده است. در حالي كه در رهبري كاريزماتيك، افرادي چون هيتلر پرورش مييابند. به اين ترتيب ايشان را توسط اين اصطلاح مورد بدترين هجمه ها و اهانتها قرار ميگيرد. البته براساس اين نوع تئوريها، ميتوان توهم آفرينيهاي زيادي كرد؛ مثلاً عكس هيتلر را بالاي صفحه و عكس بسيجي را پايين صفحه زد و با اين اصول گرافيكي، به يك محور تئوريك جديد نيز رسيد! پس اكنون بايد «مطالبه» كرد. اكنون بايد «پرسشگري» كرد. چرا رشتههاي علوم انساني ما زاينده نيستند؟ چرا اجازه نميدهيم بنيادهاي فرهنگي و علوم فلسفي خود ما وارد عرصه توليد شود؟ خوشبختانه، اكنون محيط علمي ما در سطح كلان ( مجامع دانشگاهي ) ظرفيت پذيرش اين نوع گفت و گوها را دارد؛ زيرا اكنون مراجع و منابع علمي آنها، اين گونه مسائل و موضوعات را مطرح ميكند. درحالي كه اگر چند سال پيش اين درخواست و مطالبه از سوي حوزه مطرح ميشد مورد تمسخر و بي مهري قرار ميگرفت!


http://i12.tinypic.com/4bf4os4.jpg
مطلب رو مطالعه کنید نظر یادتون نره منتظرم


 نگاشته شده توسط ابراهیم محمودزاده در شنبه 4 اردیبهشت 1389  ساعت 10:01 AM
نظرات 0 | لينک مطلب





POWERED BY RASEKHOON.NET