یادداشت های تحلیلی





























http://www.golestanstate.ir/gallery/news/6635656.jpg
http://up.iranblog.ir/4/1259839008.jpg

اصول اسلامي پيشرف

  اگر پيشرفت را بر تمايز يابي معرفتي و   ساختاري تعريف كنيم، با عدالتگرايي به تكثرگرايي   فرهنگي و شناختي و اشاعه و در نهايت تمايز معرفتي   خواهيم رسيد؛ چرا كه هر چيز در جاي خودش قرار ميگيرد و   اين سبب تنوع معرفتي خواهد شد كه سبب غناي معرفتي به   جاي فقر فرهنگي و معرفتي جهاني خواهد شد . هر پيشرفتي از يك فلسفه تاريخ تغذيه ميكند كه بدون   آن يك نوع صورت گرايي بدون محتوا خواهد بود؛ يعني اگر   كسي پيشرفت را بدون فلسفه تاريخ مربوط به آن بپذيرد،   فقط يك كار تقليدي بدون آگاهي انجام داده است (مثل   كشورهاي غير غربي كه پيشرفت غربي را بدون فلسفه تاريخ   آن قبول كرده اند و يك تقليد صرف را مرتكب شده اند ). 2. فلسفه هاي تاريخ داراي يك ريشه مذهبي مي باشند؛ چرا   كه فلسفه هاي تاريخ بر اساس يك مبدا و مقصد تاريخي   تدوين و تشكيل ميشوند و اين مبدا و مقصد از اديان به   قرض گرفته ميشوند، مثل تولد مسيح كه مبدا تاريخ غرب   واقع ميشود و تجلي و ظهور او به عنوان پيامبر مبدا   فلسفه تاريخ غرب واقع ميشود و ظهور دوباره آخرالزماني   او نيز مقصد تاريخي واقع ميشود و فلسفه تاريخ غربي   پيشرفت غربي را در بين اين دو نقطه مبدا و مقصد ترسيم   ميكند كه كاملا تابعي از مبدا و مقصد مذكور مي باشد . 3. فلسفه تاريخ غربي بر اساس مبدا به پديدارشناسي هگلي ( و ما قبل آن در كلام مسيحي) براي تبيين اين فلسفه   تاريخي و پيشرفت روي آورد (هر چند پديدارشناسي كانتي   نيز تجلي ديگري از مسيحيت و كلام آن بوده است؛ نيچه) و   در نهايت پديدارشناسي تاريخي هگلي توسط پديدارشناسي   غير تاريخي هوسرل مورد نقد قرار گرفت. پس فلسفه تاريخ   غربي بر اساس پديدارشناسي سه گانه كانتي (فلسفه علوم   تجربي) و هگلي (فلسفه علوم انساني) و هوسرلي (فلسفه   انتقادي علوم انساني و تجربي) بنا ميشود كه گفتمانهاي   درون گفتماني پيشرفت غربي را ترسيم مي كنند . 4. اسلام، فلسفه تاريخ خود را بر اساس آيت و نشانه بنا   ميكند (بر عكس غرب كه بر اساس پارادايم بنا مي كند) و   پيشرفت خود را بر اساس پارادايم بنا ميكند. غرب فلسفه   تاريخ را بر اساس پديدار بنا كرد. پس يك نوع جبريت و   تعين در پيشرفت قايل شد، مثل تعين در روششناسي علوم   تجربي كانتي و يا جبريت تاريخي در فلسفه هگل، ولي   زماني كه آيه و نشانه در نقطه مركزي واقع ميشود و   نشانه حاكي از يك معنا است و معنا بي نهايت است و فقط   در آن جهت مطرح ميشود، پس تعيني جز همان جهت و قصد   وجود ندارد، لذا جبريتي نيز وجود نخواهد داشت. به همين   دليل در پارادايم، انقلاب پارادايمي وجود دارد (تلك   الايام نداولها بين الناس ). 5. آيه هم شامل فرد و انسان ميشود و هم شامل غير انسان   هر چه آنچه در زمين و آسمان است و نشانه هاي بزرگ   انسانهاي برتر مثل اديان و پيامبران ميباشد. پس هم   مكان و هم زمان نيز در آن وارد ميشود؛ يعني آيه ها در   زمان و مكانها وارد ميشوند. پس يك نوع نسبيت زماني و   مكاني در آيتها مطرح ميباشد كه آن را از جبريت و تعين   رهايي مي بخشد . 6. مبدا تاريخي اسلامي پيشرفت ظهور پيامبر آخر الزمان   است و مقصد تاريخي آن نيز ظهور امام آخر الزمان است و   اين مسير هيچ وقت قطع نشده است و نشانه هاي خداوند در   قالب پيامبر و امام در اين مسير ظهور كرده اند. پس   سيره تاريخي مطرح ميشود كه هم حالت تاريخي دارد و هم   حالت غير تاريخي، چون ولايت وجود دارد و ولايت غير   تاريخي است، ولي سيره تاريخي آن را تاريخي ميكند. پس   دچار تاريخ زدگي و يهودي و ضد تاريخي بودن مسيحي   نميشود . 7. در پيشرفت اسلامي جنگ محور نيست، بلكه صلح محور   است؛ چرا كه در آن تعين و جبريت مطرح نيست تا جنگ را   به وجود آورد؛ چرا كه جنگ در اثر تقليل معرفتي و عامل   گرايي تعيني به وجود مي آيد؛ ولي اسلام با بُعد بخشي   به وسيله عالم معنا و به وسيله ولايت، تعينهاي تاريخي   و تقليلي كه عامل جنگ است را از بين ميبرد و به وسيله   غير تاريخي و عرفان، فضاهاي برخورد كه فضاي تنگي است   به فضاي بزرگتر تبديل ميكند. پس جنگ را منتفي ميكند و   شاهد تاريخي آن روز عاشورا در كربلا است كه نه ذلت   ميپذيرد و نه جنگ طلب است . 8. چون تعين زماني به معناي غربي يا تاريخ گرايي در   اسلام وجود ندارد كه يكي داراي زمان پيشرفته است و يكي   ديگر در يك زمان عقب مانده قرار دارد و كشور عقب مانده   در تضاد زماني با كشور پيشرفته دارد و اين تضاد زماني   جنگها را شكل داده و مي دهد (كه امروزه از آن به زمان   و تضاد Zeit und Konfilkt ياد ميشود) و اسلام اين از   راه رابطه زماني به زمانهاي معنوي كه شامل زمانهاي   مادي است، انجام مي دهد و از تقليل زماني به زمانهاي   متضاد جلوگيري ميكند (مثل زمانهاي آخرتي كه در قرآن   آمده است) و واسطه اين زمان و بسط زماني امام و پيامبر   است. پس به گونه فرا ساختار عمل ميكند . 9. تعينهاي مكاني كه در اسطوره هاي غربي مطرح شده است   و مليتها و مرزها و تضادها به وجود آورده است، نيز در   اسلام موضوعيت ندارد؛ يعني در همان حال كه مكانهاي   مقدس را قبول دارد، به عنوان مكانهاي حاكي از مكانهاي   ملكوتي، ولي به عنوان مكانهاي نفي كننده مكانهاي ديگر   مطرح نميشود، بلكه به عنوان مكانهاي شامل به آنها   نگريسته ميشود و به جاي تضاد، تفاهم را به وجود مي   آورد(مثل مكه در جهان اسلام) و مرز شكني براي صلح   جهاني ترسيم ميكند (مثل سفر ملكوم ايكس به مكه و   استحاب مبارزه منفي و صلح طلبي به جاي مبارزه خشن در   بازگشت به امريكا ). 10. زمان و مكان كه نسبي شد، نسبيت فرهنگي نتيجه آن   خواهد شد؛ چرا كه فرهنگها، زمان و مكان خاص خود را   دارند و در پيشرفت اسلامي زمان و مكانهاي خاص لحاظ   ميشود (مثل آمدن صد و بيست و چهار هزار پيامبر در طي   زمان ها و مكان هاي متفاوت و بين هيچ كدام از پيامبران   و رسل فرقي گذاشته نميشود تا تضاد به وجود آيد) پس   بوميگرايي فرهنگي در پيشرفت اسلامي مطرح ميشود و همه   اينها در توحيد خلاصه ميشود كه وحدت اسلامي و هدم   احزاب در سايه آن به وجود مي آيد، با همه تفاوتهاي   فرهنگي و مكاني و زماني (بر عكس وهابيت كه بازگشت به   سلف و زمان گذشته مطرح ميكند و فضاي غير مدني و   بياباني را ترجيح مي دهد) و اين همان عرف معتبر در فقه   و اصول فقه است كه داراي لسان قوم و مناسك قومي است كه   در قرآن آمده است . 11. چون بومي گرايي فرهنگي در پيشرفت اسلامي مطرح   ميشود، پس تراكم و تمركز مقبول نيست (آنچه در پيشرفت   غربي مطرح است، تراكم در انديشه ماركس و تمركزگرايي در   انديشه وبر) چرا كه تراكم و تمركز با عدالت اسلامي   سازگار نيست (كي لايكون دوله بين الاغنياء منكم) چرا   كه سبب انحصار ميشود و ظلم جهاني بر اساس تقدم ستاد بر   صف است و سهمي كه ستاد ميبرد چندين برابر صف است. و   اين از تمركز و تراكم ستاد به وجود مي آيد كه نام   جهاني شدن بر خود گرفته است . 12. اگر پيشرفت را بر تمايز يابي معرفتي و ساختاري   تعريف كنيم، با عدالتگرايي به تكثرگرايي فرهنگي و   شناختي و اشاعه و در نهايت تمايز معرفتي خواهيم رسيد؛   چرا كه هر چيز در جاي خودش قرار ميگيرد و اين سبب تنوع   معرفتي خواهد شد كه سبب غناي معرفتي به جاي فقر فرهنگي   و معرفتي جهاني خواهد شد و زماني كه تمايزگرايي معرفتي   به وجود مي آيد، تمايز گرايي كنشي به وجود خواهد آورد   و تمايزگرايي كنشي، تمايزگرايي ساختاري به وجود مي   آورد، پس با عدالت به پيشرفت واقعي؛ يعني تمايز يابي   معرفتي و ساختاري مي رسيم

http://i12.tinypic.com/4bf4os4.jpg
مطلب رو مطالعه کنید نظر یادتون نره منتظرم


 نگاشته شده توسط ابراهیم محمودزاده در جمعه 7 اسفند 1388  ساعت 9:49 PM
نظرات 0 | لينک مطلب




http://www.golestanstate.ir/gallery/news/6635656.jpg
http://up.iranblog.ir/4/1259839008.jpg

تكرار و تلقين  

از ويژگي هاي ديگر روش قرآن، اين است كه دربيان حقايق   و ارزش ها به يك بار بسنده نمي كند، بلكه در مواضع و   جايگاههاي متعدد تكرار مي كند، اما نه تكرار يكنواخت و   ملال آور، بلكه تكرار همراه با تنوع و تازگي . اين حقيقت را مي توان به يك استقراي اجمالي به اثبات   رساند. ابن عاشور مي گويد : « ماده تثنيه كنايه از تكرار است، زيرا تثنيه نخستين   مرتبه تكرار شمرده مي شود... پس قرآن مثاني است؛ چون   اعزاضش مكرر است و اين يك نوع امتنان برامت به شمار مي   آيد كه اهداف و مقاصد كتابش تكرار شده است تا در جان   ها بهتر نفوذ كند و كساني كه قبلا نشنيده اند بشنوند از ويژگي بيش از هر چيز معلول ماهيت پيام قرآن است . اگر قرآن پيام فرهنگي نداشت، شايد با اين روش عمل نمي   كرد، اما ماهيت فرهنگي آموزه هاي قرآن و نيازي كه براي   درون سازي دارد از يك سو، و خصلت غفلت و فراموشي ذهن   بشر از سوي ديگر و اهميت پيام از جهت سوم، ضرورت به   كارگيري چنين شيوه اي را ايجاب مي كند .

ويژگي هاي محتوايي  

روش اصلاحي قرآن همانگونه كه در قالب و فرم ويژگي هايي   داشت، ازنظر محتوا و درون مايه نيز ويژگي ها و   خصوصياتي دارد كه الگو بخش مصلحان اجتماعي است. فشرده   اين ويژگي ها بدين قرار است :

1- واقع گرايي  

بخش بزرگي از آيات قرآن به تذكر و توجه دادن به آيات   تكويني الهي اختصاص يافته است. به گونه اي كه مي توان   گفت اين بخش يكي از محورهاي اصلي آموزه هاي وحي به   شمار مي آيد. بخش ديگري از آيات، تاريخ تاريك يا روشن   بشر در مواجهه با حق و باطل را گزارش مي كند. بخش قابل   توجهي از آيات، به بيان سنت هاي تكويني و تشريعي الهي   مي پردازد. (زحيلي، 2/059) تعداد ديگري از آيات به   آشكارساختن بنيادهاي وهمي و غيرواقعي سنت هاي جاهلي   نظر دارد . اين توجه فراگير به واقعيت بيروني، به ويژه طبيعت و   تاريخ، براي پيامي كه به ظاهر ارتباطي با آن دو ندارد   و تنها درصدد تغيير و اصلاح باور و بينش انسان نسبت به   زندگي است، نشانه آن است كه قرآن در روش اصلاحي خود،   تكيه بر واقعيت ها و دوري از تخيلات و پندارها را حتي   درجايي كه فرهنگ از مقوله احساسي و عاطفه باشد، به   عنوان يك اصل و قاعده مي شناسد و اين حقيقت را در   زمينه فرهنگ آشكار مي كند كه پايه گذاري باورها و ارزش   ها بر بنياد پندارهاي بي اساس يا احساسات دور از   واقعيت اگر چه در راستاي اهداف مورد نظر باشد، نمي   تواند شيوه درستي براي بهسازي فرهنگ جامعه به شمار   آيد. امري كه سوگمندانه مورد بي توجهي قرار گرفته و هر   روز شاهد برنامه ها و كارهاي احساس بنياد و تخيلي   هستيم

http://i12.tinypic.com/4bf4os4.jpg
مطلب رو مطالعه کنید نظر یادتون نره منتظرم


 نگاشته شده توسط ابراهیم محمودزاده در جمعه 7 اسفند 1388  ساعت 9:43 PM
نظرات 0 | لينک مطلب




http://www.golestanstate.ir/gallery/news/6635656.jpg
http://up.iranblog.ir/4/1259839008.jpg

ماهيت روش قرآني  

قرآن كريم از تلاش پيامبران براي تحقق و تطبيق رسالت   خويش تحت عنوان «دعوت» ياد مي كند؛   (قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيره انا و من   اتبعني) بگو: اين است راه من، كه من و هر كس (پيروي ام) كرد   با بينايي به سوي خدا دعوت مي كنيم .» ) يا قوم ما لي ادعوكم الي النجاه و تدعونني الي النار ) ( غافر/14 ( و اي قوم من! چه شده است كه من شما را به نجات فرامي   خوانم و شمامرا به آتش فرامي خوانيد؟ » و قالوا قلوبنا في اكنه مما تدعونا اليه و في آذاننا   وقرا   و گفتند: دل هاي ما از آنچه ما را به سوي آن مي خواني   سخت محجوب و مهجور است. و در گوش هاي ما سنگيني است قال رب اني دعوت قومي ليلا و نهارا « نوح گفت: پروردگارا! من قوم خود را شب و روز دعوت   كردم و در خصوص پيامبر اسلام سفارش مي كند كه اين دعوت بر   سر عنصر حكمت، موعظه و جدال نيكو، استوار باشد؛ (ادع   الي سبيل ربك بالحكمه و الموعطه الحسنه و جادلهم بالتي   هي احسن) « با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با   آنان به ]شيوه اي[ كه نيكوتر است مجادله نماي با توجه به ماهيت «دعوت» كه فرايند مخاطب محور است و   با توجه به عناصر «حكمت»، «موعظه» و «جدال احسن» كه   برخردورزي و اقناع تأكيد دارد مي توان اين نتيجه را   گرفت كه شيوه مورد سفارش قرآن در پروسه اصلاح فرهنگ،   شيوه خود انگيزي يا به تعبير ديگر انگيزش از درون است،   اما نه هر انگيزشي، بلكه انگيزش بر پايه آگاهي و   انتخاب؛ زيرا تكيه بر «حكمت» به عنوان سخني كه بيانگر   حقايق روشن و انكارناپذير است، و «موعظه» به عنوان سخن   پندآموز و خيرخواهانه، » و «جدال احسن» به عنوان سخني   كه موانع ذهني مخاطب را به چالش مي كشد، (طباطبايي، 21/273 ؛ مكارم شيرازي، 11/554) بيانگر اين واقعيت است   كه دعوت بايد عقل و قلب مخاطب را تحت تأثير قرار داده   و باورمند سازد، امري كه بستر انتخاب آگاهانه را فراهم   مي كند . بنابراين از نگاه قرآن، روش اصلاح فرهنگ در لايه ها و   سطوح گوناگونش چيزي جز انگيزش دروني مخاطب بر پايه دو   عامل آگاهي و انتخاب نمي تواند باشد . تأكيد قرآن بر عقلانيت و آزادي انسان در قبال پذيرش يا   عدم پذيرش كليت دين (لااكراه في الدين قد تبيين الرشد   من الغي) (بقره/652)، (قد بينا لكم الايات لعلكم   تعقلون) (حديد/71) و نيز ماهيت آموزه ها و دستورات   آيات كه همواره نخست، ارزش ها و الزامات را به باورها   مستند مي كند و سپس باورها را به انتخاب عقلاني انسان   وامي گذارد همين واقعيت را تأييد و تأكيد مي نمايد . در برابر اين روش، سه شيوه و روش ديگر وجود دارد : يكي روش تحميل كه در آن اختيار و اراده نقشي ندارد و   انسان زير فشار نيروي بيروني مقهور شده و در برابر   فرهنگ تازه تن مي دهد . ديگر روش اغفال و تخدير كه در آن تغيير و تحول نه   بربنياد آگاهي كه در بستر ناداني و بي خبري شكل مي   گيرد . سوم روش تحريك احساس كه نيروي محرك اما ناپايدار و   فاقد شعور دروني، ابزار تحقق اهداف قرارمي گيرد . قرآن هيچ يك از اين سه روش را در فرآيند اصلاحي خود در   پيش نمي گيرد و از ساير پيامبران نيز اتخاذ چنين شيوه   اي را گزارش نمي كند، بلكه تنها به انگيزش دروني از   طريق آگاهي بخشي و اعتماد بر اختيار انسان تأكيد مي   ورزد . حال اين پرسش پيش مي آيد كه آيا اتخاذ شيوه انگيزش   دروني از سوي قرآن بدان خاطر است كه اين روش تنها روش   معقول و سازگار با طبيعت فرهنگ است يا اينكه چون راه   ديگري ممكن نبوده است، از اين روش بهره گرفته و سفارش   كرده است؟   در پاسخ بايد گفت گزينش روش خود انگيزي نمي تواند از   روي اضطرار و تحميل و بدون انتخاب باشد؛ چرا كه خداوند   مي توانست پيام اصلاح گر خويش را از طريق برانگيختن   قدرتمندان يا قهرمانان جامعه براي بشريت بفرستد تا از   طريق زور و تحميل آن را به اجرا گذارند، يا از طريق   مبعوث ساختن سياستمداران كه در برانگيختن احساسات و   اغفال مردم تخصص دارند ارسال كند تا اصلاح و تغيير در   بستر عاطفي يا جهل صورت گيرد. اما مي بينيم كه خداوند   چنين نكرده است، بلكه در طول تاريخ پيامبرانش را از   طبقه محروم و فاقد قدرت و مكنت و البته صالح جامعه به   سوي بشريت فرستاده است. اين، نشان مي دهد كه شيوه خود   انگيزي نه يك شيوه اضطراري، بلكه تنها روش مناسب و   معقول براي اصلاح مؤلفه هاي گوناگون و لايه هاي مختلف   فرهنگ بوده است . ويژگي هاي روش اصلاح قرآني   روش خود انگيزي قرآن هم از نظر شكل و قالب و هم از نظر   محتوا و درونمايه، ويژگي هايي دارد كه بدون توجه به   آنها نمي توان تصور درستي از كليت شيوه قرآني پيدا   كرد. در اين نوشتار مي كوشيم به اختصار ويژگي هاي   دوگانه را توضيح دهيم

ويژگي هاي شكلي  

1- انگيزش هنري

از خصوصيات بارز و آشكار روش اصلاحي قرآن كه در نخستين   نگاه توجه مخاطب را جلب مي كند، آميختگي انگيزش و هنر   است. بدين معنا كه در رساندن پيام و ايده هاي اصلاحي   خويش از انواع فنون و شيوه هاي هنري كلام و زيباسازي   سخن بهره گرفته است. استعاره، كنايه، تشبيه،   تصويرسازي، داستان و... از فنوني است كه در سراسر آيات   وحي به چشم مي خورد . اين به كارگيري روش هاي هنري كه در بيشتر موارد   انتخابي بوده و مي توانست به كارگرفته نشود، نشان از   اين واقعيت دارد كه ميان پيام فرهنگي و زيبايي پيام   رساني، پيوند استواري وجود دارد و فرهنگ براي دروني   شدن، نيازمند روش هاي جذاب و زيباست .

2- گونه گوني سخن  

ويژگي ديگر روش قرآن، گونه گوني در پيام رساني است . قرآن كريم وقتي ايده و پيامي را مطرح مي كند، آن را از   زواياي گوناگون و با روش هاي متنوع پردازش مي كند . گاهي در قالب بشارت بيان مي كند، گاهي در قالب هشدار،   گاهي حكايت مي كند، گاهي تذكر مي دهد، گاهي تشويق مي   كند، گاهي تصوير مي كند و اين تنوع بيان و پردازش نمي تواند بدون فلسفه و حكمت   باشد. نزديك ترين توجيه در فهم آن، اين است كه تنوع   گرايي نه تنها در رفتار و كردار بشر، كه حتي در دريافت   و شناخت وحي نيز جايگاه ويژه اي دارد و پيامي كه با   درون و ذهن انسان سروكار دارد، نمي تواند بدون   درنظرداشت اين واقعيت تاثيرگذار باشد .

3. تركيبي بودن اهداف  

روش رايج كتاب هاي بشري اين است كه وقتي موضوعي را در   قالب گزاره اي بيان مي كند، هدف خاصي را از آن درنظر   مي گيرد و تلاش مي كند كه مستقيم ترين و مرتبط ترين   گزاره اي را كه بيانگر آن هدف است، مطرح كند و هرگونه   تحليل و پردازشي اگر صورت مي گيرد نيز درقالب گزاره   هاي مستقيم و مرتبط با همان هدف انجام مي گيرد . اما قرآن شيوه متفاوتي دارد؛ در قرآن بيشتر گزاره هايي   كه متضمن موضوعي است، اهداف متعددي را دنبال مي كند؛   اگر حكم شرعي مطرح مي شود، در كنارش نگاهي به پيامد   اخلاقي يا عاطفي يا مبناي عقيدتي آن نيز وجود دارد . اگر آموزه عقيدتي بيان مي شود، به لوازم رفتاري يا   احساسي آن نيز اشاره دارد. اگر به موضوعي مانند دنيا   يا آخرت مي پردازد، به ارزش و جايگاه يا آثار گرايش به   آن در رفتار انسان تذكر مي دهد. اگر از صفات اخلاقي   مانند تقوا، صبر، صداقت و... سخن مي گويد، ريشه ها و   بنيادهاي عقيدتي يا بازتاب هاي رفتاري آن را نيز گوشزد   مي كند. اگر از تاريخ گزارش مي كند، از نقش باورها و   اخلاق در شكل گيري آن نيز ياد مي كند. اگر طبيعت و   پديده هاي طبيعي را به تصوير مي كشد، بايستگي و چگونگي   پيوند انسان با آنها را نيز مطرح مي كند. خلاصه گزاره   هاي قرآني در بيشتر موارد به اهداف متعدد نگاه دارد . اين واقعيت در روش قرآن مي تواند گوياي نكته مهمي در   موضوع فرهنگ باشد و آن اينكه سطوح گوناگون فرهنگ با   همديگر مرتبط و غيرقابل تفكيك اند، به گونه اي كه يك   مولفه با تمام ابعاد وجودي انسان پيوند دارد و يك پيام   اصلاحي بايد ناظر به همه زمينه ها و زواياي وجودي و با   استفاده از همه اهرم هاي تاثيرگذار القا شود. شيوه   تركيبي سخن گفتن، ابزاري است براي تحريك تمام لايه ها   و سطوح وجودي انسان .

4. شفافيت و رسايي  

يكي از ويژگي هاي بياني قرآن، گويايي و رسايي است . قرآن به رغم اينكه مشتمل بر متشابهات است «هوالذي انزل   عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و   اخرمتشابهات» (آل عمران/7) اما از لحاظ تفهيم و رساندن   مطلب به مخاطب، هيچ گونه ابهام و نارسايي ندارد و چنان   كه خود مي گويد، زبانش «مبين» است؛ «و هذا لسان عربي   مبين» (نحل/301) از همين رو، مشركان مكه به خوبي منظور   آيات را مي فهميدند، و تحت تاثير آن قرار مي گرفتند . ( اين واقعيت گذشته از آنكه نشان مي دهد تشابه آيات در   محتوا و حقيقت مفاهيم است نه در قالب بياني آن، يك   نكته مهمي نيز در رابطه با روش تاثيرگذاري پيام اصلاحي   دارد و آن اينكه لايه هاي گوناگون فرهنگ درسطح عموم   مردم نمي تواند در قالب اصلاحات خاصان و بيان پيچيده   صورت گيرد. زبان فرهنگ سازي و فرهنگ پيرايي به تناسب   گستره مخاطبان بايد زبان عمومي باشد . شايد مقصود از زبان قوم كه قرآن در رابطه با رسالت   انبيا مطرح مي كند (و ما ارسلنا من رسول الا بلسان   قومه ليبين لهم» (ابراهيم/4) نيز همين باشد

http://i12.tinypic.com/4bf4os4.jpg
مطلب رو مطالعه کنید نظر یادتون نره منتظرم


 نگاشته شده توسط ابراهیم محمودزاده در پنج شنبه 6 اسفند 1388  ساعت 9:41 PM
نظرات 0 | لينک مطلب



http://idara-e-jaaferiya.org.uk/images/bism.gif

بررسي اسراف از ديدگاه قران كريم

مقدمه  

دين مقدس اسلام بهره‏بردارى مشروع از نعمتهاى الهى و زيباييهاى زندگى   را مباح و روا و اسراف و زياده‏روى را حرام و ناروا مى‏داند و اين بدان   جهت است كه مسلمان به تناسب امكانات و توانايى و كارآيى خود، در برابر   جامعه مسؤوليت دارد. در اين صورت فرد اسرافكار قهرا از اجراى مسؤوليت و   تعهدات اجتماعى خود بازمى‏ماند و از اين رهگذر بر پيكر جامعه ضربه مى‏زند . قرآن مجيد اين حقيقت را در ضمن مباحث اجتماعى در قالبهايى زيبا بيان   مى‏كند و با هشدار به پيروان خود مى‏فرمايد: (و انفقوا فى سبيل الله   ولاتلقوا بايديكم الى التهلكة) يعنى در راه خدا انفاق كنيد و با   دستهاى خود، خود را به هلاكت و نابودى نيفكنيد. از اين آيه شريفه چنين   استفاده مى‏شود كه اگر مال در راه خدا و به سود جامعه و رفع نيازمنديهاى   مردم مصرف نشود سرنوشت آن جامعه و ملت‏به هلاكت و سقوط مى‏انجامد . صرف‏نظر از اهميت‏خوددارى از اسراف و تبذير در دين از نظر موقعيت‏خاص   كشور اسلامى كه در محاصره حكومتهاى سلطه‏گر قرار گرفته اگر ما بتوانيم   تجملات زندگى را حذف كنيم و رعايت اقتصاد و ميانه‏روى را در همه حال مدنظر   و برنامه عمل قرار دهيم، به استقلال كشور كمك كرده‏ايم و به پيروزى نهايى   نزديكتر شده‏ايم. در نتيجه اين شعار را در اقصى نقاط عالم و دنياى اسلام و   بالاخص ايران اسلامى اعلام كرده‏ايم كه ما از تنگناهاى اقتصادى نمى‏هراسيم   و قدرت آن را داريم كه روى پاى خود بايستيم و به هيچ قدرتى جز خداوند   متعال متكى نيستيم

http://img.tebyan.net/big/1388/01/661871161741917753116103142602516319019388.jpg

مفهوم اسراف  

راغب اصفهانى مى‏گويد: «السرف تجاوز الحد فى كل فعل يفعله الانسان‏ »   اسراف به معنى تجاوز از حد و معيار در هر كارى است كه از انسان سر   بزند، گرچه استعمال آن در موارد زياده‏روى در انفاق مال بيشتر است و گاهى   به خروج از اعتدال در مقدار خرج مال و زمانى هم به چگونگى بذل مال و مورد   آن اطلاق مى‏شود. اما بنا به مفهوم سخن راغب و روح معنى «كل فعل‏» و بر   پايه شواهد فراوان در قرآن و حديث، اسراف به هر گونه تجاوزكارى و   زياده‏روى گفته مى‏شود و در هر حال اسراف عملى است ممنوع و محكوم، و مورد   خشم و انزجار خداوند متعال است و از آن به شدت منع شده است . خداوند در سوره اعراف مى‏فرمايد: «كلوا واشربوا ولاتسرفوا انه لايحب   المسرفين‏» بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست   ندارد

http://www.dcco.ir/_DouranPortal/images/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%20%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D9%8A%20%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81.jpg

مفهوم تبذير  

تبذير برخلاف اسراف و تنها واژه‏اى اقتصادى است. تبذير از ريشه «بذر » يعنى تفريق و پخش كردن چيزى; اصلش از ريختن و پاشيدن بذر است كه به طور   استعاره درباره كسى كه مال خود را بيهوده تلف و پخش مى‏كند، به كار رفته   است و نيز گفته شده است كه تبذير، انفاق مال در راه معصيت است . با اين توضيحات ملاحظه مى‏كنيم كه «اسراف‏» در برابر اقتصاد و ميانه   روى قرار دارد و به هرگونه تجاوز از حد، در غير طاعة‏الله و به قصور از   حق‏الله اطلاق مى‏شود. در قرآن كريم واژه قصد و مشتقات آن در معانى; راست،   متوسط و معتدل به كار رفته است. مانند «واقصد فى مشيك‏»در راه رفتن   اعتدال را رعايت كن . فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات از ميان آنها   عده‏اى بر خود ستم كردند و عده‏اى ميانه‏رو بودند و عده‏اى به اذن خدا در   نيكى‏ها از همه «پيشى‏» گرفتند . حضرت على(ع) در مورد قصد مى‏فرمايند: «عليك بالقصد فى الامور» بر   تو باد ميانه‏روى در كارها. در خطبه همام از نشانه‏هاى متقين و پرهيزگاران   مى‏فرمايد: «و ملبسهم الاقتصاد»يعنى پوشاكشان ميانه بود، بدين معنى   افراط و تفريط در كارها و زندگيشان وجود ندارد . از مجموع اين نظريه‏ها اين چنين برمى‏آيد كه بين واژه اسراف به معنى   اقتصادى آن با واژه تبذير فرق زيادى وجود ندارد و تنها ممكن است در جهت   تمايز بين اين دو واژه گفته شود كه با توجه به خصوصيات تعابير لغت‏شناسان   در معنى تبذير، مقصود از اين واژه تلف كردن و ضايع نمودن مال است و   زياده‏روى در انفاقات شخصى و امور خيريه را شامل نمى‏شود، در حالى كه   اسراف فراگيرتر از آن و در برگيرنده همه موارد از به هدردادن و زياده‏روى   در مصارف شخصى و خانوادگى و انفاقهاى مستحب مى‏باشد. و به عبارت ديگر هر   تبذيرى اسراف است ولى هر اسرافى تبذير نيست از امام صادق(ع) جمله كوتاهى نقل شده است كه ممكن است همين نكته را از   آن استفاده كرد. آن حضرت فرمود: «ان التبذير من الاسراف‏» يعنى، تبذير از   اسراف است. در اين حديث‏شريف، براى اسراف انواع‏واقسامى فرض شده، كه تبذير   شاخه‏اى از آن معرفى گرديده است .

http://i12.tinypic.com/4bf4os4.jpg

مطلب رو مطالعه کنید نظر یادتون نره منتظرم



 نگاشته شده توسط ابراهیم محمودزاده در شنبه 24 بهمن 1388  ساعت 11:59 AM
نظرات 0 | لينک مطلب



 



 

http://ebrahimmahmoodzadeh.parsaspace.com/%DA%AF%D9%84%20%D8%B2%DB%8C%D8%B1%20%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87.gif



http://www.golestanstate.ir/gallery/news/6635656.jpg

http://up.iranblog.ir/4/1259839008.jpg

الگوي صحيح مصرف از منظر آيات و روايات

شناسايى نيازهاى واقعى و رعايت اعتدال و صرفه جويى در بهره بردارى از امكانات را «الگوى صحيح مصرف» بيان مى كند . مصرف در يك جامعه، نقشى مهم در تعيين نوع، ميزان و شكل توليد و توزيع دارد و از سوى ديگر، خود تحت تأثير نوع و ميزان توليد است

مبانى راهبردى بحث

رعايت حدود مصرف

از آن جا كه يك مصرف كننده مسلمان تلاش مى نمايد براى پيدا كردن مسير صحيح و معقول در زندگى، كه ضامن سعادت و خوش بختى دنيا و آخرت او باشد، از وحى الهى (قرآن كريم) و سيره معصومان(عليهم السلام)الگوبردارى نمايد و با رعايت تقواى الهى و پاى بندى به حدود شرعى به كارهايش ارزش بدهد، از اين رو، در اتخاذ الگوى صحيح مصرف، رعايت حدود و مقررّات الهى را در درجه اول اهميت قرار مى دهد. اسلام (برخلاف نظام سرمايه دارى كه در آن توليد و مصرف با هدف به حداكثر رساندن سود و مطلوبيت مادى كاملا آزاد است) براى حفظ مصالح فرد و جامعه، براى توليد و همچنين مصرف، حدود و موازينى قرار داده و در نتيجه، استفاده از برخى كالاها و خدمات به دليل مسائل ارزشى يا مفاسد و مضراتى كه در بردارند، حرام و ممنوع گرديده است.

نمونه هايى از اين كالاها و خدمات عبارتند از:

1. مشروبات الكلى، كه قرآن كريم به صراحت از آن ها نهى كرده استو زيان هاى الكل بر سلامت جسم و جان و آثار سوء آن بر معده، كليه، ريه، اعصاب و شريان هاى قلب و حواس گوناگون مطلبى است كه امروزه از نظر علمى، جاى ترديد ندارد، به گونه اى كه برخى از دانشمندان ممنوعيت اكيد آن را در چهارده قرن پيش، يكى از دلايل حقانيت اسلام و قرآن قلمداد مى كنند

2. استفاده از مردار، خون (براى خوردن)، گوشت خوك و هر حيوان حلال گوشتى كه ذبح شرعى نشده باشدبه طور كلى، اسلام گوشت هايى را كه مورد پسند طبع معتدل آدمى است، مباح گردانيده و از آنچه ناخوشايند طبع هاى سالم است، برخى را مكروه و برخى را حرام ساخته است.

http://aftab.ir/articles/economy_marketing_business/economic_sciense/images/18ebfdff15090e1e92aaaee80739c125.jpg

3. استفاده از هروئين، سم و هر چيزى كه براى بدن مضر باشدو استفاده از لباس هاى طلاباف و حرير خالص و زينت نمودن به طلا براى مردان و پوشيدن لباس شهرتمانند پوشيدن لباس هاى مخصوص زنان براى مردان و به عكس.

4. استفاده از آلات لهو و لعب و وسايل قمار و استعمال ظروف طلا و نقره.

5. مصرف كالاهايى كه موجب تسلط سياسى و اقتصادى كفّار و بيگانگان بر مسلمانان گشته، اسارت و وابستگى جامعه اسلامى را به دنبال داشته باشد؛ زيرا مسلمانان بايد از كيان سياسى، فرهنگى و اقتصادى كشور خود به هر طريق ممكن دفاع نمايند تحريم تنباكو از سوى مرجع بزرگ مرحوم ميرزاى شيرازى، در زمان ناصرالدين شاه، در جهت تأمين هدف مذكور صورت گرفت و نقشه استعمار انگليس را در آن برهه خنثى كرد. و. استفاده از خبائث؛ يعنى هر چيزى كه طبع سالم انسانى از آن نفرت داشته باشد. در كتاب ارزشمندجواهرالكلام، درباره معناى «خبائث» آمده است: «مقصود از «خبائث» حرام ويژه اى نيست، بلكه عنوانى كلى براى خوراكى ها و نوشيدنى هاى ممنوع است كه طبع سالم از آن ها نفرت دارد اعتدال در مصرف: حد مطلوب بهره مندى و استفاده از نعمت هاى الهى آن است كه همراه با رعايت اعتدال و به قدر كفاف باشد. اعتدال و ميانه روى در مصرف، كه در روايات از آن به «قصد» و «اقتصاد» تعبير شده، حد وسطى است كه اسراف و تقتير (سخت گيرى) در آن نباشد. البته اين حد نسبت به افراد مختلف و شأن و شخصيت اجتماعى آنان متفاوت است. در روايتى از امام باقر(عليه السلام) ميانه روى در حالت بى نيازى و نيازمندى يكى از عوامل نجات انسان شمرده شده است حضرت على(عليه السلام) نيز در اين باره مى فرمايد: «هنگامى كه خداوند متعال خير و نيكى را براى بنده اى مقدّر نمايد، اقتصاد و ميانه روى در زندگى را به او الهام مى كند به طور كلى، واژه «اقتصاد» در لغت عرب، مفهوم عامى است كه در تمام حركات و سكنات انسان مى تواند جريان داشته باشد و در همه مراحل زندگى، حتى در عبادت و انفاق مطلوب و پسنديده است «قدر كفاف» آن اندازه از امكانات زندگى است كه انسان را از ديگران و سؤال از آن ها بى نياز كنداعتدال در مصرف و قناعت موجب بقاى نعمت و پديدآورنده زمينه مناسبى براى رشد صفات و كمالات معنوى در انسان است بنابراين، خوددارى از اسراف و تبذير يكى از محدوديت هاى مصرف مى باشد. نقطه مقابل اسراف، تقتير و سخت گيرى در مصرف و هزينه كردن براى معيشت و زندگى انسان از نظر قرآن امرى مذموم مى باشد؛ زيرا افراط و تفريط در هيچ كارى عقلايى نبوده و از نظر دين نيز امرى ناپسند قلمداد مى گردد. آياتى از قرآن كريم برا عتدال و ميانه روى تأكيد دارندكه از اطلاق و كليّت آن ها مى توان به مصرف معتدل نيز رهنمون شد، اگرچه به طور مستقيم درباره مصرف به معناى مصطلح آن در علم اقتصاد نباشند. براى روشن شدن بيش تر بحث، درباره دو طيف مقابل و متضادى كه با خروج از حالت اعتدال در مصرف پديدار مى گردند (اسراف و تبذير و نيز تقتير و سخت گيرى در مصرف و هزينه ها) توضيح داده مى شود و ديدگاه قرآن و روايات معصومان(عليهم السلام) به طور خلاصه تبيين مى گردن

اسراف و تبذير

اگر كسى در ميزان يا نحوه استفاده از نعمت ها و امكانات خداداد زياده روى نموده، بيش از آنچه مورد نياز و در خور شأن اوست مصرف كند، در زمره مسرفان يا مبذّران خواهد بود و عواقب چنين برخوردى با نعمت هاى الهى متوجه او خواهد گرديد. اين موضوع تنها به زندگى فردى هر كس مربوط نمى شود، بلكه در سطح كلان، هر جامعه بايد مصارف و نيازهاى خود را بر اساس يك برنامه دقيق و حساب شده مطابق ميزان درآمد و توليد ملى تنظيم كند تا بتواند استقلال اقتصادى و سياسى خود را حفظ نموده، تحكيم و تداوم بخشد. قرآن كريم به صراحت از اسراف نهى كرده و مسرفان را اهل آتش و مبذّران را برادران شيطان معرفى كرده است «اسراف» در لغت، به معناى تجاوز از حد است و هر كارى كه از نظر كميّت يا كيفيت از اندازه خود تجاوز كند، «اسراف» است و چيزى كه در راه غير طاعت خدا مصرف گردد، هرچند كم باشد، «اسراف» مى باشد بنابراين، استفاده از نعمت ها و امكانات افزون بر حد نياز يا به كارگيرى آن ها بدون اين كه فايده عقلايى بر آن ها مترتّب باشد و استفاده بهينه صورت گيرد، از مصاديق اسراف است. برخى تبذير را نوع خاصى از اسراف دانسته و گفته اند: تبذير اسرافى است كه با اتلاف مال همراه باشد. به عبارت ديگر، تبذير يعنى صرف مال در موردى كه سزاوار نيست، ولى اسراف يعنى صرف مال بيش از مقدارى كه سزاوار است «اسراف» كلمه جامعى است كه هرگونه زياده روى در كميّت و كيفيت مصرف را شامل مى شود و امروزه ثابت شده كه يكى از مهم ترين دستورات بهداشتى پرهيز از اسراف و زياده روى در خوردن و آشاميدن است؛ زيرا بر اساس تحقيقات دانشمندان، بسيارى از بيمارى ها ناشى از غذاهاى اضافى هستند كه در بدن انسانى باقى مى مانند. اين مواد اضافى هم بار سنگينى بر قلب و ساير دستگاه هاى بدن و هم منبع آماده اى براى انواع عفونت ها و بيمارى ها هستند. عامل اصلى تشكيل مواد مذكور اسراف و زيادروى در تغذيه و ـ به اصطلاح پرخورى است و براى درمان بيمارى هاى ناشى از چربى خون، نارسايى هاى كبد، تنگ شدن رگ ها و بيمارى قند، جز اعتدال در تغذيه و تحرّك كافى راهى نيست علاوه بر اين، امروزه اين موضوع روشن شده كه اسراف و تبذير عده اى موجب محروميّت و گرسنگى انسان هاى بى گناه ديگر مى گردد و اين خود نوعى عمل ضدانسانى تلقّى مى گردد.

http://i12.tinypic.com/4bf4os4.jpg

http://ebrahimmahmoodzadeh.parsaspace.com/%DA%AF%D9%84.gif

http://ebrahimmahmoodzadeh.parsaspace.com/charkh.gif مطلب رو مطالعه کنید نظر یادتون نره منتظرم



 نگاشته شده توسط ابراهیم محمودزاده در دوشنبه 19 بهمن 1388  ساعت 5:34 PM
نظرات 0 | لينک مطلب




  • تعداد صفحات :2
  •    
  • 1  
  • 2  

POWERED BY RASEKHOON.NET