يا رضيع الحسين(ع)

بر مرکبِ پیمبر اعظم سوار شد

عمامه بست،رو به سوی کارزار شد

زیر عبا گرفت علي را شهِ غريب

با شیرخواره جانب آن قوم خوار شد

گفتن آمده ست به قرآن قسم دهد

پس همهمه گرفت و قُشون بیقرار شد

پس دست بُرد و طفلک از حال رفته را

بیرون کشید و خاتم شهر آشکار شد

لب باز کرد تا سخن انشا کند حسین

پس رو برو به مکتبِ داد و هوار شد

 

چندین سخن ز ماهی و آب فرات کرد

پس با علی سخن ز سر التفاط کرد

 

چشم سیاه تو چقدر آب میخورد؟

اصلا شب سیاه مگر آب میخورد؟

شمروسنان و اَخنس و خولی بهانه است

قتل پدر ز داغ پسر آب میخورد

ای پاره ی دلم سر دستم تکان مخور

 الآن لبت ز تیر سه پر آب میخورد

گفتند آمده ست زرنگی کند حسین

جای تو گفته اند پدر آب میخورد

عباس خفته است که برپاست حرمله

این فتنه از خسوف قمر آب میخورد

 

یا رب ببین که من جگرم را فروختم

تنها ستاره ي سحرم را فروختم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

احساس مادري...

وقتي كه شير از سينه ي من ميگرفتي

من تازه طعم مادري را ميچشيدم

انگار دنيا را به من دادند يكجا

وقتي صداي خنده ات را ميشنيدم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

       يا حضرت رباب(س)

مُرَكَب قان ،قلم ناخن ،رُبابين سينه سي دفتر

رُبابين خاطراتين سود امر دلسيز بالا يازدي

 

معني:

مُرَكَب خون،قلم ناخن و دفتر سينه ي خانم رباب(س) و

خاطرات خانم رباب(س) را طفل زبان بسته و شيرخواره با چنگ زدن نوشت


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اتل متل یه صحرا یه صحرای بی همتا

توش گل و سنگ و خاره بهش می گن کربلا

اتل متل یه روده یه رود پاک و آبی

ولی هزارتا کودک مردن توش از بی آبی

هزار هزارتا چشمه رودخونه های پرآب

با قلبای شکسته با گلوهای بی تاب

کنار اون یه سقاست جنسش از جنس شیشه ست

دلش مثال آب و قلبش مث آئینه ست

هی رفت اومد نگا کرد نگا به خیمه ها کرد

دلش شکست و برداشت مشک و خدا خدا کرد

به بچه ها نگا کرد تشنگی آتیش داره

ولی نگاه اون مرد یه شرم ریش ریش داره

رفت آل لیاره اما قلبش نشونه گیر شد

غروب شد و نیومد اومدنش چه دیر شد

از شرم مهربونش دستاش اسیر و گیر شد

مشک و به دندون گرفت چشاش نشون تیر شد

اتل متل حسین و عباس بی برادر

با سر های بریده رو نیزه های کافر

اتل متل یه بابا یه بابا پر ز غصه

همه دورش رو بستند آدم های بی عرضه

بابا یه دحتر داره یه دختر سه ساله

شبیه مادرش بود اون طفل پاره پاره

بابا چه غصه ها خورد از دیدن عزیزش

که آب نبود تا بابا بده به نازنینش

براش لالایی می خوند تا تشنگیش طرف شه

بیچاره اون کوچولو نزدیک بودش تلف شه

اتل متل خرابه خرابه های سنگی

یه دختر کوچولو با نیزه های جنگی

اتل متل یه غنچه یه غنچه ی کوچولو

با سیلی یه نامرد بی شرم و خوار و پررو

تو خلوت خرابه غنچه اسیر درده

بابا کجاست ببینه دخترشو که سرده

غنچه ی نازو زخمی حالا بابا کم داره

تا بذاره سرش رو رو دست های ستاره

اتل متل رقیه مسافر غریبه

با چهره خمود و با رنگای پریده

اتل متل ستاره یه صحرا آه و ناله

یه طفل شش ماهه و گلوی پاره پاره

اتل متل یه خیمه با مادرای بی شیر

با گلوهای تشنه با نگاه های زیر زیر

توشون علی کوچیکه تنش نحیف و خسته ست

بابا می گه علی جون رودخونه هامون بسته ست

شرمنده ام علی جون بابا طاقت نداره

که چشمای قشنگت هم روی هم بیاره

بابا علی رو برداشت به پشت خیمه ها برد

براش نمازی خوند و به آسموناش سپرد

کنار اون نشست و هزار هزار تا پر زد

براش لالایی خوند و دست به سر پسر زد

می گفت نترس علی جون دل بابا یه دریاست

شنیده ای که می گن قبرت رو قلب باباست؟

اتل متل یه خواهر یه خواهر شکسته

با داغ یک برادر با دست پینه بسته

اتل متل یه زینب رشید و پاک و رعنا

با قلب سینه چاک و با آبروی زهرا

تو شام و تو خرابه زینب اسیر درده

کجا رفته برادر تا ببینه بجنگه

اتل متل یه صحرا یه صحرای بی پهنا

توش گل و سنگ و خاره بهش می گن کربلا

این آخر قصه نیست قصه پایون نداره

بذار نگم از اون روز هیچکی توون نداره


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

     يا رضيع الحسين(ع)

غنچه اگر خم شده‌ست و تاب ندارد

از سر شاخه نچين ، گلاب ندارد

 

ماهي من لب به روي لب زَنَد امّا

قدرت آنكه بگويد آب ندارد

 

دين شما چيست..؟...از كدام قُماشيد..؟

آب به بچه دهي ، ثواب ندارد؟!

 

تير سه شعبه براي كشتن شير است

نازُكيِ اين گلو كه تاب ندارد

 

هلهله‌هاتان براي چيست جماعت؟

مَردِ خجالت زده عذاب ندارد

 

كاش بميرم ولي به خيمه نيايم

دلهُره‌ي مادرش جواب ندارد

 

كاش دگر بر فراز نيزه نخندد

طاقت اين وضع را رباب ندارد

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در آن زمان كه كودك من شير خواره بود

با هر بهانه اي دل من از شما سرود

 

هي قصه گفتمش كه – لالا علي علي  -

در وقت خواب قصه بجز كربلا نبود

 

آه اي پسر بدان عطش بود و تشنگی

قحطی آب .... بارش باران  شبیه رود !

 

***

در ذهن كودكم سوال تا هميشه ماند

آيا كه تير  قدً علي بود يا نبود ؟!

 

خوابش گرفت كودك و من گريه ام گرفت

اشكي كه خواب ز دو چشمان من ربود

 

ديگر زپا فتاد امانش بريده است

شاعر كه ازبزرگيتان داشت مي سرود

یاسر مسافر


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تقديم به حضرت رباب س

كاش اين قبر تو گم باشد و پيدا نشود

اگرم شد سر نبش قبر بلوا نشود

 

 

از تو گهواره اي مانده ببرندش غارت

ولي اي كاش سر راس تو دعوا نشود

 

 

گفته بودم بنشيني به سر تيغ پسر

كه به سرنيزه سر كوچك تو جا نشود

 

 

شود آيا كه با ديدن تو بر ني ها

بيش از اين قامت خم گشته ي من تا نشود ؟

 

 

من هنوز از نگه حرمله ها مي ترسم

كاش ديگر كسي مشغول تماشا نشود

 

 

لب به گريه نكني باز اگر مي خواهي

بوسه ي چوب به لبهاي تو پيدا نشود

 

 

گر چه خاليست علي جاي تو در آغوشم

ولي بهتر كه زآغوشه ي زهرا نشود

 

 

غارت اينجا نه فقط درهم و دينار و زر است

كاش اين سوخته معجر زسرم وا نشود

ياسر مسافر


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

برای شام غریبان حضرت ارباب

 

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد

بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد

وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت

این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد

ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود

ابری که روی صورت من را گرفت و بعد

دارد صدای مادری دلخسته می رسد

آری  صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد

همراه آن صدا تمامیّ ِ کودکان

ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد

هر کس که زنده بود از اهل خیام تو

مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد

دور از نگاه های علمدار لشگرت

آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد

سرمست انتقام ولی بی نصیب تر

پس معجر از سر زنها گرفت وبعد

*

((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

 شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل))

یاسر مسافر


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

خون خورم در غم آن طفل كه جای لبنش

ریخت دست ستم حرمله خون در دهنش

كودكی كآب ز سرچشمۀ وحدت می خورد

گشت از سوز عطش، آب، روان در بدنش

گر تن نوگل لیلا نبود لالۀ سرخ

از چه آغشته به خون گشت چنین پیرهنش

غنچه‌ای از چمن زادۀ زهرا بشكفت

كه شد از زخم سنان، چون گل صد برگ، تنش

گلشنی ساخته در دشت بلا گشت، كه بود

غنچه‌اش، اصغر و گل، قاسم و اكبر سمنش

تشنه لب كشته شد آن شاه، كه با خنجر و تیر

گشت ببریده و شد دوخته بر تن، كفنش

آن كه باشد نظرش داروی هر درد «سنا»

چشم دارم كه فتد گوشه چشمی به منش


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا رضيع الحسين يا عطشان

حالا كه راهِ آب دگر وا نميشود

حالا كه چاره اي به تو پيدا نميشود

 

حالا كه مشكِ ساقي لب تشنه پاره شد

بين دو نهر قطره مُهَيّا نميشود

 

من گريه ميكنم تو بزن چنگ سينه ام

دردي كه بي دواست مداوا نميشود

 

اي ماهي فتاده به دور از فراتِ من

اين دست و پا زدن به تو دريا نميشود

 

دارد تلذّي ات همه را ميكشد علي

خواهم كه شير آورم اما نميشود

 

از من مخواه تا كه در آغوش گيرمت

بابا نگاه ميكند اينجا نميشود

 

شش ماه، شب به پاي تو بيدار بوده ام

امشب كنار من آيا نميشود؟

 

بد مادري براي تو بودم كه ميروي؟

واللهِ تير ِ حرمله لالا نميشود

 

هم جوشني به قدِّ تو در خيمه ها نبود

هم اينكه روي نيزه سرت جا نميشود

 

تو قصد كرده اي  كه فقط دِق دهي مرا

وقتي كه ماندنت به تمنّا نميشود

 

من لال ميشوم خودت اصلاً به من بگو

بي تو رباب بي كس و تنها نميشود؟

 

مادر ، نرفته اي تو دلم شور ميزند

صرف نظر از اين سفر حالا نميشود؟

 

دارم يقين علي كه پس از پر كشيدنت

ديگر خموش ناله ي زنها نميشود

 

گويد دلم كه ناله نكن بيخودي رباب

اين شيرخواره خوش قد و بالا نميشود

(هاني امير فرجي)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396  | 11:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید