آهسته گویمت نکند بشنود رباب

گهواره در حراجی بازار دیده اند

*********************

کوه را فرهاد کند تنها به عشق یک سراب!

میکنم من صورتم را با توسل بر رباب(س)...

شاعر: محمد صالح زارع


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:15 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بر سینه مزن چنگ که تاثیر ندارد

زیرا ز عطش مادر تو شیر ندارد

در خواب تو دیدم که به خون می تپی اما

گفتم به خودم خواب تو تعبیر ندارد

رفتی تو به همراه پدر آب بنوشی

یک جرعه ی آب اینهمه تاخیر ندارد

با او ز چه رو جنگ و عداوت بنمایید

این کودک شش ماهه که شمشیر ندارد

گویید به گلچین که حیا کن تو ز بلبل

گلبرگ گلوی پسرم تیر ندارد

بر آیه ی یاس گلوی سوره ی اصغر

یک بوسه ی تیر اینهمه تکبیر ندارد

نیزه مزن ای دشمن بی شرم به خاکش

این مصحف پرپر شده تفسیر ندارد

شاعر محسن قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:15 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رضیع الحسین (ع)

سرت بر نیزه شد ای ماه پاره

به پیش دیده ی چندین ستاره

دعا کردم سرت بر روی نیزه

نگردد رو به رو با شیر خواره

"محسن عرب خالقی"


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:14 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

كجا خفتی کجا گنجینه ي من؟

 

بیا بیرون ز خاک آیینه ي من

 

از آن لحظه که قدری آب خوردم

 

كمی شیر آمده در سینه ي من


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:14 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

قحط آب است و صدف از رنگ گوهر شد خجل

هم ز مادر، طفل و هم از طفل، مادر شد خجل

کافرى از بس که زان مسلم نمایان دید، دین

سر به پیش افکند و در پیش پیمبر شد خجل

هاجرى زمزم پدید آورد و طفلش تشنه بود

سعى بى حاصل شد و زمزم ز هاجر شد خجل

با عمو مى گفت طفل تشنه کام خود ولیک

سر فرازم کن رباب از روى اصغر شد خجل

مشک خالى و دلى پر از امید آورده بود

و ز رخ بى آب و رنگش آب آور شد خجل

سخت، سقا بهر آب و آبرو کوشید لیک

عاقبت کوشش، ز سعى آن فلک فر، شد خجل

مایه آن پایه همت، گشت نومیدى ز آب

و ز لب خشکیدۀ او، دیده تر، شد خجل

کام پور ساقی کوثر نشد تر از فرات

وز رخ ساقی کوثر، حوض کوثر شد خجل

زان طرف، عباس از طفلان خجل، زین سو، حسین

آمد و دید آن فتوت، از برادر شد خجل

خواست، برخیزد به پا بهر ادب، دستى نبود

و آن قیامت قامت، از خاتون محشر شد خجل

ریزش اشکت کند (انسانیا) این سان سخن

بى سخن زین درفشانى دُر و گوهر شد خجل


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:14 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بگو كه یك‌شبه مردی شدی برای خودت
و ایستاده‌ای امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانیِ گهواره روی خاك بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربّنای خودت

كه شاید آخر سیر تكامل حَلق‌ات
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یكی به جای عمویت كه از تو تشنه‌تر است
یكی به جای رباب و یكی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه‌ها و بگیر
برای عمه كمی سایه در ازای خودت

و بعد، همسفر كاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن، به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می‌بینی
كه تازه آخر عرش است، ابتدای خودت

سه روزِ بعد، در افلاك دفن خواهی‌شد
كنار قلب پدر، خاك كربلای خودت

كه شاید آخر سیر تكامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یكی به جای عمویت كه از تو تشنه‌تر است
یكی به جای رباب و یكی به جای خودت


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:14 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اصغر حسین (ع)

آن جمله چو بر زبان مولا جوشید

از نای زمانه نعره ی " لا " جوشید !

تنها ز گلوی اصغر شش ماهه

خون بود که در جواب بابا جوشید

سید حسن حسینی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اي اهل كوفه رحمي اين طفل جان ندارد
خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد

ديشب به گاهواره تا صبح ناله ميزد
امروز كه تر كند لب دور دهان ندارد

رخ مثل برگ پاييز لب چون دو چوبه خشك
اين غنچۀ بهاري غير از خزان ندارد

اي حرمله مكش تير يكسو فكن كمان را
يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد

شمشير اوست آهش فرياد او تلظُي
جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد

منت به من گذاريد يك قطره آب آريد
بر كودكي كه در تن جز نيمه جان ندارد

با من اگر بجنگيد تا كشتنم بحنگيد
اين شير خواره بر كف تيغ سنان ندارد

مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها
جز اشك خجلت خود آب روان ندارد

تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانۀامامش ديگر مكان ندارد

"ميثم" به حشر نبود غير از فغان و آهش
آنكو از اين مصيبت آه و فغان ندارد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا بن خیر النساء خداحافظ

در پناهِ خدا ، خداحافظ

تو هنوزم مرا نبوسیدی

پدر تشنه ها خداحافظ

دست کم می شود مرا ببری

مرد بی انتها خداحافظ

خواهشی قبل بُردنم دارم

التماس دعا خداحافظ

 

بی قراری ، قرار می خواهی

من نمردم ، که یار می خواهی 


 

پر پرواز و بالِ پروازی

انتهای زمان آغازی

چه کنم یار کوچکت باشم

چه کنم تا دلت شود راضی

اکبرت رفت با عمو ، چه شود؟

یک نگاهی به من بیندازی

هر چه باشم منم علی هستم

از چه با بی کسیت میسازی ؟

تو مرا با خودت ببر بابا

جان عمّه قسم ،نمی بازی

یاد دارم مرا بغل کردی

گفتی ای یار آخرم نازی



 

سخنانت عجیب غوغا کرد

بند قنداقه ی مرا وا کرد 



 

روی دستانِ باب ، من رفتم

با سرم باشتاب ، من رفتم

خیمه پرسید بر نمی گردی ؟

مگر اینکه به خواب ، من رفتم

مشک سقایی ِ عمویم کو ؟

تا کنم پُر ز آب ، من رفتم

چه کنم واقعاً پدر تنهاست

عذر خواهم رباب ، من رفتم

پشتِ سرهای ما چه میریزی

اشک غم جای آب ، من رفتم



 

گر چه بی شیر ، زاده ی شیرم

می روم انتقام می گیرم 



 

وقت آن شد خودی نشان بدهم

ناتوانم تو را توان بدهم

در میان قنوت دستانت

چون علی اکبرت ، اذان بدهم

دوست دارم کنار پیکر تو

با لبی خشک و تشنه جان بدهم

یا ز سر نیزه چون سرت با سر

به سر عمه سایبان بدهم

یا همین که رباب لا لا گفت

با سرم نیزه را تکان بدهم



 

تا ز حلقم سپیده پیدا شد

حرمله با سه شعبه اش پا شد

 

 

یک سه شعبه مرا ز عمه گرفت

خنده را بی حیا ، ز عمه گرفت

در هیاهوی دست و پا زدنم

بی سر و بی صدا ز عمه گرفت

تیر پایان به جمله داد و مرا

در هوا بی هوا ز عمه گرفت

چه بلایی سر رباب آمد

چه غمی عمه را ز عمه گرفت

تن من دست خاک ، سر را هم

سر این نیزه ها ز عمه گفت



 

اصغرت بال و پر در آورده

از سر نیزه سر در آورده
 



 

نیزه دارم همین که راه افتاد

موی من شانه شد به پنجه ی باد

مادرم مات خنده ام شده بود

از تماشام ، گریه سر می داد

در ِدروازه را که رد کردیم

دور و اطراف شهر سنگ آباد

سنگشان بی هوا به سر می خورد

سرم از روی نیزه می افتاد

همسفرها به من نمی گویید

سنّ ِ شش ماهگی مبارک باد ؟

سد ّ برخورد سنگ و سر نشدم

بی بدن بودنم ، اجازه نداد


 


حال که ، تکلیف من مشخص شد

اصغر از محضرت مرخص شد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چگونه خاک بریزم به روی زیبایت

که تو بخندی و من هم کنم تماشایت

به غیر گریه ی بی اشک تو جواب نبود

برای ناله هل من معین بابایت

مزار کوچک تو پر شده ست از خونت

بخواب ماهی من در میان دریایت

مرا ببخش عزیزم که جای قطره ی آب

به یک سه شعبه برآورده ام تقاضایت

چگونه جسم تو پنهان کنم که میدانم

به وقت غارتمان می کنند پیدایت

بخواب در دل این خاک تا کمی وقت است

که بعد از این شود آغوش نیزه ها جایت

بیا رباب که این شاید آخرین باریست -

که خواب می رود او با نوای لالایت

اگر نشد که شود سایه ی سرت امروز

به روی نیزه شود سایه سار فردایت

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396  | 12:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید