یا رَضیعَ الحُسِین

به نسیمت پر جبریل به هم می ریزد

پای اعجاز لبت نیل به هم می ریزد

تازه از راه رسیدی و گلویت تازه

بعد از اینکه شده تکمیل به هم می ریزد

آیه ی حنجره ات سمت خدا باریده است

یعنی آن شیوه ی تنزیل به هم می ریزد

یک قدم می رود و یک دو قدم می آید

کسی از حالت تعدیل به هم می ریزد

تشنه رفتی و بلافاصله سیراب شدی

مادر از این همه تبدیل به هم می ریزد

داغ تو آه شد و گریه حرم را پُر کرد

می روی و همه ی ایل به هم می ریزد

علیرضا لک


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396  | 11:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رَضیعَ الحُسِین (ع)

وقتی لبان کوچک تو بی جواب شد

مادر به جای آب ، ز شرم تو آب شد

بیهوده پا به سینه ی من میزنی مکوش

پیش لبان خشک تو دریا سراب شد

مثل همیشه بوسه زدم روی گونه ات

اما لبم ز تاول رویت کباب شد

وقتی عمود خیمه ی عباس را کشید

گفتم رباب : خیمه عمرت خراب شد

از چشمهای حرمله پیداست فکر چیست

مادر دعا نکرده ای و مستجاب شد

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396  | 11:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اصغر ذاکری

علی اصغر(ع(-شهادت

 

وقتش نبود، زود بهارت خزان گرفت

اصلاّ چه بی مقدمه و ناگهان گرفت

حتی ملک به آن چه که شد، مات و خیره ماند

وقتی خدا وفای تو را امتحان گرفت

نائی نمانده بود به اعضای کوچکت

یا بود، تیر مانده ی تاب و توان گرفت

می خواستی که خون نشود قلب مادرت

امّا نشد، وَ تشنگی از تو امان گرفت

با تیر، راه گریه که سد شد رباب گفت:

طفل عزیزم آب مگر خورد، جان گرفت؟

عشقی شگفت بین تو با او وجود داشت

تا پاره شد گلوت، دل آسمان گرفت

می سوخت کاش در دل نیزار، بارها

آن تیر که گلوی تو را در دهان گرفت


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396  | 11:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد سهرابی

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

گریه ها حلقه شدند پا به ركابش كردند

دست ها چنگ زنان مرد ربابش كردند

مادر تشنه ی شش ماهه خود اقیانوس است

ربِّ آب است و در این جلوه سرابش كردند

بی زره آمده از بسكه شهامت دارد

كس حریفش نشد و زود جوابش كردند

تیر مرد افكن و بر طفلك شش ماهه زدند

یعنی اندازه ی عباس حسابش كردند

زودرس بود، بزرگ همه ی قوم شدن

چون خدا خواست بدین شیوه خضابش كردند

سر شب شیر نمی خورد، نمی خفت علی

این كه خوابیده، گُمانم كه عتابش كردند

شورِ چشم تر او داشت اثر می بخشید

كوفیان هلهله كردند و خرابش كردند

باخت چون سر، به تراش نوك نی منزل كرد

این نگین را ز درون برده ركابش كردند

بعد از این خاك سرِ هرچه ثواب است كه قوم

هر چه كردند به شه بهر ثوابش كردند

نخریدند دله سوخته ی سلطان را

لیك اصغر جگری داشت كه آبش كردند


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  | 10:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غنچه کربلا ، شد افسرده                       نوگل باغ عشق ، پژمرده
نازنين گوهر حسين است اين                  گر عدويش به هيچ نشمرده
شيرخوار است و ، مادرش بي شير           تشنگي ديگرش توان برده
بانوان ، گرد گاهواره او                            همه گريان و ، زار و افسرده
نظم آن پايگاه صبر و قرار                         ديگر از حال او بهم خورده
گه رقيه ، گهي رباب ، او را                     اشک افشان ، به سينه افشرده
برد آخر پدر به ميدانش                           با دلي داغدار و آزرده
دهدش تا که جرعه آبي                          لاجرم سوي دشمنان برده
آه ، آمد حسين و ، اصغر را                      برده عطشان و ، تشنه آورده
آب شد قلب زينب از اين داغ                    شد علي کشته ، آب ناخورده
خون آن کودک شهيد نوشت :                  زنده ام ، گرچه پيکرم مرده
اصغر آن مهر کوچکي که ( حسان )           زير امضاي عاشقان خورده

نام شاعر:حبيب چايچيان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  | 10:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

لاله خونين رخ اين آتشين صحرا منم                          غنچه عطشان که سوزد بر لب دريا منم
مي‌برد همراه قرآن ، سوي ميدانم پدر                        چون که عترت را ، بقرآن ، مختصر معني منم
اشک ريزد مادرم ، از ديدن لبخند من                          غنچه خندان که شد پرپر درين صحرا منم
من که يا رب مي‌شدم سيراب ، از يک جرعه آب            کشتة لب تشنة بي شير عاشورا منم
آنکه در دست پدر ، جان داده در ميدان جنگ                  پيش چشم مادر غمديده اش ، تنها منم
ختم شد با نام من ، طومار اصحاب حسين                   چون به اسناد شهادت ، مختصر امضاء منم
مي‌رود برني سرم ، تا شام ، همراه رباب                     اصغرم ، با اکبر اما همره و همپا منم
کس نکشته کودک ششماهه معصوم را                      در شهادت ، يادگار محسن زهرا منم
قلب ثاراله منم ، ز آن قبر من شد سينه اش                 آنکه دارد مدفني والاتر از والا منم
هر کسي گريد ( حسانا ) از غم امروز من                     خود رهائي بخش او ، از آتش فردا منم

نام شاعر:حبيب چايچيان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  | 10:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا رضيع الحسين يا باب الحوائج

شد تهي دستِ شه چو از كم و بيش

سر ِ خجلت فكند ، خود در پيش

اصغر ِخود به كف گرفت و بگفت

برگِ سبزي ست تحفه ي درويش

(سالكي واعظ)


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  | 10:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شد چو خر گاه امامت چون صدف‏
خالى از درهاى درياى شرف‏
شاه دين راگوهرى بهر نثار
جز در غلطان نماند اندر كنار
شيرخواره شير غاب پر دلى
نعت او عبدالله و نامش على
در طفوليت مسيح عهد عشق‏
انّى عبدالله گو در مهد عشق‏
بهر تلقين شهادت تشنه كام
ازدم روح القدس در بطن مام
ماهى بحر لدنى در شرف
ناوك نمرود امت را هدف‏
داده يادش مام عصمت جاى شير
در ازل خون خوردن از پستان تير
كودكى در عهد مهد استاد عشق‏
داده پيران كهن را ياد عشق‏
طفل خرد اما به معنى بس سترك
كز بلندى خرد بنمايد بزرگ‏
خود كبير است ار چه بنمايد صغير
در ميان سبعه سياره تير
عشق را چون نوبت طغيان رسيد
شد سوى خيمه روان شاه شهيد
ديد اصغر خفته در حجر رباب
چون هلالى در كنار آفتاب‏
چهره كودك چو در دى برگ بيد
شير در پستان مادر نا پديد
با زبان حال آن طفل صغير
گفت باشه كى امير شيرگير
جمله را دادى شراب از جام عشق
جز مرا كم تر نشد زان كام عشق‏
طفل اشكى در كنار، افتاده‏ام‏
مفكن از چشمم كه مردم زاده‏ام
گرچه وقت جانفشانى دير شد
مهلتى بايست تاخون شير شد
زان مئى كاكبر چو رفت از وى زپا
باسر آمد سوى ميدان وفا
جرعه‏اى ازجام تير و دشنه‏ام
در گلويم ريز كه بس تشنه‏ام
تشنه‏ام آبم زجوى تير ده‏
كم شكيبم خون به جاى شير ده
تا نگريد ابركى خندد چمن
تا ننالد طفل كى نوشد لبن
شه گرفت آن طفل مه اندر كنار
يافت درى در دل دريا قرار
آرى آرى مه كه شد دورش تمام
در كنار خود بود او را مقام
برد آن مه را به سوى رزمگاه‏
كرد رو باشاميان رو سياه‏
گفت كاى كافر دلان بدسگال‏
كه برويم بسته‏ايد آب زلال‏
گر شما رامن گنهكارم به پيش
طفل را نبود گنه در هيچ كيش‏
آب نا پيدا و كودك ناصبور
شير از پستان مادر گشته دور
چون سزد كه جان سپارد با كرب
در كنار آب ماهى تشنه لب‏
زين فراتى كه بود مهر بتول‏
جرعه‏يى بخشيد بر سبط رسول
شاه در گفتار و كودك گرم خواب
كه زنوك ناوكش دادند آب
در كمان بنهاد تيرى حرمله
اوفتاد اندر ملايك غلغله‏
رست چون تير از كمان شوم او
پر زنان بنشست بر حلقوم او
چون دريد آن حلق تير جانگداز
سر ز بازوى يدالله كرد باز
الله الله اين‏چه تير است و كمان
كس نداده اين چنين تيرى نشان‏
تا كمان زه خورده چرخ پير را
كس نديده دو نشان يك تير را
تير كز بازوى آن سرور گذشت
بر دل مجروح پيغمبر گذشت
نوك تير و حلق طفلى ناتوان
آسمانا باژگون بادت كمان‏
شه كشيد آن تير و گفت اى داورم
داورى خواه از گروه كافرم‏
نيست اين نو باوه پيغمبرت‏
از فصيل ناقه كم تر در برت
كز انين او ز بيداد ثمود
برق غيرت زد بر آن قوم عنود
شه به بالا مى‏فشاند آن خون پاك
قطراى زان برنگشتى سوى خاك
پس خطاب آمد به سكان ملاء
كه فرود آئيد در دشت بلا
بنگريد آن كودكان شاه عشق‏
كه چه سان آرند بر سر راه عشق‏
بنگريد آن مرغ دست‏آموز عرش
كه چه سان در خون همى غلطدبفرش!
ره كه پيران سر نبردندش بجهد
چون كند طى يكشبه طفلان مهد
اين نگارين خون كه دارد بوى طيب‏
تحفه‏اى سوى حبيب است از حبيب‏
در ربائيد اين نگار پاك را
پرده گلنارى كنيد افلاك را
كآيد اينك مهر پرور ماه ما
يك دم ديگر به مهمانگاه ما
در ربائيد اين گهره‏هاى ثمين
كه نيايد دانه‏اى زان بر زمين
باز داريدش نهان در گنجبار
كز حبيب ماست ما را يادگار
قطره‏اى زين خون اگر ريزد به خاك
گردد عالم گير طوفان هلاك‏
تير خورده شاهباز دست شاه
كرد بر روى شه آسيمه نگاه
غنچه لب بر تبسم باز كرد
در كنار باب خواب ناز كرد
ره چه گويم من كه آن طفل شهيد
اندران آئينه روشن چه ديد
وان گشودن لب به لبخند آن چه بود
وان نثار شكر و قند از چه بود
رمزكنت كنز بودش سر به سر
زير آن لبخند شيرين مستتر
رمز خلق آدم و حوا زگل
وان سجود قدسيان پاك دل‏
رمز بعث انبياى پر شكيب
وان صبورى بر بلاياى حبيب‏
رمزهاى نامه عهد الست‏
كه شهيد عشق با محبوب بست‏
پس ندا آمد بدو كاى شهر يار
اين رضيع خويش را بر ما گذار
تا دهيمش شير از پستان حور
خوش بخوابانيمش اندر مهد نور
پس شه آن درثمين در خاك كرد
خاك غم بر تارك افلاك كرد
آرى آرى عاشقان روى دوست
اين چنين قربانى آرد سوى دوست
عشق را مادر ز زاد اِستروَنست
عاشقان را قاف وحدت مسكن است‏
اندر آن كشور كه جاى دلبر است‏
نه حديث اكبر و نه اصغر است‏


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  | 10:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا باب الحوائج (ع)

یادش بخیر وقت عطش روی دامنم

خود را برای آنکه خورد شیر می کشید

دشمن نداد مهلت او ورنه می رسید

روزی که او به حرمله شمشیر می کشید


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  | 10:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید