اشعار شب هفتم – محمد بیابانی
غنچه شش ماهه ای که بار ندارد
چیدنش آنقدر افتخار ندارد
زود خزان شد گلی که در همه عمرش
تجربه ی دیدن بهار ندارد
کار خودش را برای غربت من کرد
او که نیازی به کارزار ندارد
تشنه ی یک قطره بود، تیر نمی خواست
حنجر خشکی که اختیار ندارد
نازکی این گلوی سوخته تابِ
تیر نه! شمشیر شعبه دار ندارد!
کار ابالفضل را سه شعبه درآورد
حجم گلوی تو جای خار ندارد
حداقل کم کنید هلهله ها را
کشتن شش ماهه که هوار ندارد
کاش کسی هم به نیزه دار بگوید
نیزه ازاین طفل، انتظار ندارد
محمد بیابانی
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم – علی فردوسی
توان گریه ندارد تو را صدا بزند
چقدر کودک شش ماهه دست و پا بزند
کمان کشیده ببین کفر... و خوب می داند
که تیر آخر این ظلم را کجا بزند
گلـوی تشنه و تیغ برهنه ، یا الله
تمام ترسم از این است عشق جا بزند
گرفته کینه به دل کوفه گویی از جمرات
گرفته سنگ به ناموس مرتضی بزند
خوش آن سری که سر نیزه سر بلند شود
خوش آن دلی که به دریای کربلا بزند
گزیده بود عطش را، وگرنه آسان بود
عصای معـجزه بر نیل نینـوا بزند
ندیده بود بیابان گلوی خشکی را
که دست رد به تمنای آب ها بزند
نشسته مشک به سوگ دو دست بی یاور
رسیده وقت که فریاد یا اَخا بزند
کفن به دوش شهادت کشیده محرم وار
ذبیح علقمـه تا خیمه در منا بزند
هزار سال مگر بگذرد که روزی عشق
دوباره دست بدین گونه کارها بزند
علی فردوسی
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم
لب تو حدّاقل سیر بود بهتر بود
به جای خون به لبت شیر بود بهتر بود
ز خون، محاسن و پشت لبت جوانه زده
به عمه گفتم اگر پیر بود بهتر بود
برای اینکه سرت بر زمین نیفتد، نی
به تاب زلف تو درگیر بود بهتر بود
سرت به نیزه که دیدم، به خویش گفتم اگر
بچه م اسیر در غل و زنجیر بود، بهتر بود
گلوی کوچک تو جا برای نیزه نداشت
به جای نیزه اگر تیر بود بهتر بود
تمام حنجرت از تیر رشته رشته شده
به دست حرمله شمشیر بود، بهتر بود
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم
تو رفتی مادرت حیران شد ای وای
تمام خیمه ها ویران شد ای وای
مگر تیرسه شعبه خنجری بود
سرت بر پوست آویزان شد ای وای
**
اگر بستند راه چاره ات را
به خون شستند حلق پاره ات را
تسلای دل مادرنموند
شکستند عاقبت گهواره ات را
**
نمودی بر پدر یاری عزیزم
از او کردی طرفداری عزیزم
الهی مادرت دورت بگردد
چه قبرکوچکی داری عزیزم
**
غمت برسینه بردل نیشتر بود
جگر ازدل دل ازاو ریشتر بود
عزیزم با که گویم این مصیبت
قد تیر از قد تو بیشتر بود
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم – یوسف رحیمی
این اشک های سر زده خواهی نخواهی است
یعنی تمام شعرم اسیر دو راهی است
این واژه های تب زده غرق تلاطم اند
در های و هوی تشنگی و العطش گم اند
باید ز هرم آه دلی شعله ور کنیم
با چل چراغ اشک شبی را سحر کنیم
باید دخیل دل به پر جبرئیل بست
آری به قلب معرکه باید سفر کنیم
پس از کدام حادثه باید شروع کرد
پس از کدام واقعه صرف نظر کنیم
میدان پر از صدای کف و طبل و هلهله است
خیمه اسیر شیون و آشوب و ولوله است
آرام دیدهی تری از دست می رود
صبر و قرار مادری از دست می رود
بیتاب می شود ز تلظی اصغرش
با دیدن کبودی لب های پرپرش
در مشک های تشنه نَمی هم نمانده است
آبی به غیر اشک دمادم نمانده است
این اشک های سر زده خواهی نخواهی است
بانوی دل شکسته اسیر دو راهی است
ماتم گرفته کودکش آخر چه میشود
لبهای خشک سورهی کوثر چه میشود
یک جرعه آب گر چه دگر در خیام نیست
او را توان خواهش آب از امام نیست
با دست عمه هر گرهی باز می شود
قلب علی هوائیِ پرواز می شود
تا عرشِ دست های پدر پر کشیده تا...
تا قلّهی های عشق و شهادت رسیده تا ـ
ـ محشر به پا کند همه جا با صدای خود
این بار با صدای رجز گریه های خود
اما سپاه کوفه جوابش شنیدنی است
تصویر آب دادن این غنچه دیدنی است
چشمان تیر محو سیپیدی حنجرش
رحمی کند خدا به دل خون مادرش
ای وای التهاب سه شعبه چه می کند؟
با این گلو شتاب سه شعبه چه می کند؟
تیری که روی دست پدر کرد پرپرش
حالا دخیل بسته به رگ های حنجرش
این اشک های سر زده خواهی نخواهی است
حالا امام خسته اسیر دو راهی است
این گونه عاقبت پسر از دست می رود
بیرون کشد سه شعبه سر از دست می رود
«یک گام رو به پیش و یکی رو به پس رود
حالا مردد است به سوی چه کس رود»
دیده میان قلب حرم اضطراب را
دیده کنار خیمه غروب رباب را
دیدند پشت خیمه پدر قبر میکند
قبری برای این دل بی صبر میکند
اما چگونه خاک بریزد بر این گلو
بر چشم های بی رمق و نیمه باز او
بهتر که پشت خیمه ای آرام خفته است
بهتر که راز جسم نحیفش نهفته است
بر ساحت تنش که جسارت نمی شود
اعضاش عصر واقعه غارت نمی شود
دیگر به شام شوم تماشا نمیرود
دیگر سرش به نیزهی اعدا نمیرود
تا شام و کوفه همسفر آفتاب نیست
بر نیزه ها مقابل چشم رباب نیست
این اشک های سر زده خواهی نخواهی است
شاعر هنوز هم به سر این دو راهی است
گفتند که نیامده دشمن به سوی او
سر نیزه ای نبوده پی جستجوی او
اما چه کرد کینهی این قوم با تنش
شد سینهی شکستهی ارباب مدفنش
یوسف رحیمی
ادامه مطلب
علی رضا قاسمی(رحیق)حضرت امام حسین علیه السلام-مناجات
ز هر طرف مه رخساره ات، به جلوه گری است
خموش باد، نگاهی که ناظر دگری است
دو صد مسیح نفس، مانده واله و مبهوت
که در فضای شفاخانه ات، عجب اثری است
کنم به تاجوران ناز، از غلامی تو
که نوکری، در این خانه، فوق تاجوری است
اگر تو جلوه نمایی به وقت دادن جان
به عمر، افضل ساعات بنده، محتضری است
به دهر، هر خبری هست، زیر گرچم توست
اگر کسی در دیگر زند، ز بی خبری است
سزد، تمام بخوانم نماز، در حرمت
که حائر توأم، ای شاه! خانه پدری است
ز عمر نوح فزونتر دهند اگر کس را
به هرزه می رود، ار بی غم رخت، سپری است
هزار سال ز سر دادنت گذشت و فلک
هنوز هم به عزای تو، گرم نوحه گری است
صف جزا، نفسی، خنده از لبش نرود
«رحیق»! آنکه دمی در غم حسین گریست
ادامه مطلب
حمیدرضا شکارسری-حضرت علی اصغر علی اصغر علیه السلام-مرثیه
چون غنچه لبان کوچکش را وا کرد
خندید و پر از غصه دل بابا کرد
ای کاش که می نشست بر دیده من
آن تیر که بر گلوی اصغر جا کرد
ادامه مطلب
مهدی رحیمی
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
گرفته اند ز روی تو انشعاب زیاد
که ماه بودن تو داشت بازتاب زیاد
اگر به سن اباالفضل می رسیدی تو
یقین به سینه نمی زد دگر رباب زیاد
همین که شیر به او می دهی بس است رباب
نده به کودک خود بعد شیر آب زیاد
برای خاطر شش ماه بعد سر ظهر
ببر علیِ خودت را به آفتاب زیاد
بگیر سخت تر آماده ی نبردش کن
مده علی خودت را به سینه تاب زیاد
خلاصه این که به شش ماه دل بِکَن از او
خلاصه این که نکن روی او حساب زیاد
شبیه حرف بدی کز دهن در آمده است
دریغ و درد که تیر از کمان در آمده است
برای اهل حرم حاوی پیام بدی ست
که گاهواره ی تو از تکان در آمده است
یقین به علت زیر گلوی چون ماهت
هزار حرمله هم از گمان در آمده است
سرت به واسطۀ تکیۀ سه شعبه تیر
چه سربلند از این امتحان در آمده است
چنان رها شده که غیر بچه های حرم
صدای همهمه ی دشمنان در آمده است
سه شعبه چیست؟ سه شعبه سه خنجرِ تیز است
که زهر خورده سپس از دکان در آمده است
سه شعبه... آه... نه بذار تا خیال کنم
ز حنجر تو سه تا استخوان در آمده است
ادامه مطلب
علی زمانیان
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
خدا کند برسد خیمه تاب داشته باشد
برای مادر اصغر جواب داشته باشد
گمان نمی کنم از این به بعد مادر تنها
بدون کودک و گهواره خواب داشته باشد
عمود خیمه ی او را به حالتی بگذارید
که روز دور و برش آفتاب داشته باشد
به خیمه ای ببریدش رباب را که در آن جا
نه شیر خواره ببیند نه آب داشته باشد
گذشت واقعه آنجا رسیده ایم که باید
غزل زمان بیانش حجاب داشته باشد
یزید بود ولیکن رباب فکر نمی کرد
که ظرف داخل دستش شراب داشته باشد...
ادامه مطلب
محسن ناصحی
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
شش ماه فرصت داشت آدم را بسازد
با این زمان کم محرّم را بسازد
شش ماه... اما نه! همان یک روز بس بود
پیغمبری شش ماهه عالم را بسازد
حتماً دلیل محکمی دارد که طفلی
شش گوشه ای این قدَر محکم بسازد
گهواره اش با خود جهانی را تکان داد
منظومه ای این سان منظم را بسازد
معروف کرده مادر خود را، قرار است
عیسی دمی این بار مریم را بسازد
فرصت برای کودکی هایش نمانده
این مرد باید ذبح اعظم را بسازد
یک روز را با تشنگی سر کرد اما
فرزند هاجر رفت زمزم را بسازد
دست پدر تخت سلیمان شد پسر را
بر دست بابا رفته خاتم را بسازد
این مرد اگر کوچک! علمداری بزرگ است
بر نیزه ها رفته ست پرچم را بسازد
این جا غزل هم دست و پا گم کرد، بگذار
آتش ردیف اشتباهم را بسوزد...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


