حسین ایزدی
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
بر روی دست، هست خودش را گرفت و بعد...
بغضی میان حنجره اش جا گرفت و بعد...
رو کرد سمت کوفه و تا گفت: این علی ست
کینه میان سینه ی شان پا گرفت و بعد...
تیری شد و سه شعبه شد و در کمان نشست
یادی ز عقده های پدرها گرفت و بعد...
هو هو نبود روی لبش، لا إله بود
إذنی ز لات و هبّل و عُزّی گرفت و بعد...
هر شعبۀ سه شعبه به قلبی نشانه رفت
پس جان طفل و مادر و بابا گرفت و بعد...
پای پدر به لرزه که افتاد ناگهان
قلبش به یاد حضرت سقا گرفت و بعد...
می گفت نیزه ای که علمدار را شکست
با یک اشاره ماهی ما را گرفت و رفت...
مادر میان خیمه به گهواره خیره گفت:
بر روی دست، هست خودش را گرفت و بعد...
ادامه مطلب
هادی ملک پور
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
میان خطبه، میان بگو مگو انداخت
همان که ولوله در لشگر عدو انداخت
همان که خیره به دست حسین شد... آری
چرا نگاه به باریکیِ گلو انداخت؟
نشست و... تیر میان کمان گرفت و کشید
نشست تیر و سرش را ز رو به رو انداخت
امید بود که رحمی کند ولی افسوس
میان این همه امید و آرزو انداخت
تو را حسین چه ناباورانه می نگرد
که بود غنچۀ او را زِ رنگ و رو انداخت
تو تشنه بودی و بابا فقط به خاطر تو
به قوم سنگدلِ رو سیاه، رو انداخت
تو تشنه بودی و این خشکی لبت همه را
به یاد علقمه و قصه ی عمو انداخت
حسین خون گلو را به آسمان پاشید
سپس عبای خودش را به روی او انداخت
و پشت خیمه همین دفن کردنش بس بود
به نیش نیزه کسی را به جستجو انداخت
خدا به گریه کنان تو آبرو بخشید
و دشمن تو خودش را از آبرو انداخت
ادامه مطلب
علی عباسی
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
مردی که شکسته ست مصیبت کمرش را
پروانه به هم ریخته گهواره ی خود را
تا باز کند از پر قنداق پرش را
تلخ است پدر گریه کند طفل بخندد
سخت است که پنهان بکند چشم ترش را
دور و برش آنقدر کسی نیست که باید
این طفل در آغوش بگیرد پدرش را
مادر نگران است خدایا نکند تیر
نیت کند از شیر بگیرد پسرش را
هم چشم به راه است که سیراب بیارند
هم دلهره دارد که مبادا خبرش را...
افسوس از آن تیر و کمانی که گرفته ست
این بار سپیدی گلویی نظرش را
ادامه مطلب
سید محسن حسینی
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
دهد بر حلقه های موی خود منزل اسیرش را
تماشا می کنم رخسار چون ماه منیرش را
سرا پایش همه ناز است من هم می خرم نازش
نبیند تا صف محشر کسی مثل و نظیرش را
پیمبر گر ببیند بر روی دستم علی دارم
به یاد آرد دوباره صحنۀ خم غدیرش را
ولی گویم دمی هرگز نبیند هیچ بابائی
زبان دور دهان گرداندن طفل صغیرش را
کند هر کودکی با خندۀ خود شاد بابا را
ولیکن خندۀ او می کُشد بابای پیرش را
خدا داند کمانِ حرمله مثل کمانم کرد
رها شد تیر آه از سینه ام دیدم چو تیرش را
از آن ترسم ببوسم حنجرش را سر جدا گردد
به مویی بند می بینم سرِ بر تن اسیرش را
ادامه مطلب
محمود ژولیده
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
ای بر غریبیِ تو درود و سلام من
شد آخرین جهاد سپاهت به نام من
(هل من معین) تو گفتی و (لبیک) سهم من
یعنی شراب وصل تو باشد به کام من
بیهوده خیمه، نغمۀ لالایی ام زند
گهواره نیست در خور شأن و مقام من
گر شیرخواره ام، اسدلله زاده ام
شیر خداست سَروَر و جدّ گرام من
من آخرین مجاهد نستوه لشگرم
باید شود فدای ولایت تمام من
یک قطره آب از لب دریایشان محال
شد شیر مادرم ز جفاها حرام من
من تشنۀ شهادت و مجنون دلبرم
مرهون آب کِی شود ای قوم، جام من
دریای آب و حنجر عطشان! عجیب نیست؟
این علت شکست شما و دوام من
می خواستم، هدایتتان با عطش کنم
دل های سنگتان نشد ای قوم رام من
تا حال اگر به لشگر کوفی مجال بود
حالا شکستِ قطعی شان از قیام من
قنداقه ام، همین کفن و گریه ام، رجز
این آخرین دفاعم و آخر کلام من
تیر سه شعبه بر گلویم می زنی؟! بزن
من صید، کِی شوم؟ تو بیفتی به دام من
وقتی به مرگ، قهقهه، مستانه می زنم
حیرت کنند، دشمنِ اندیشه خام من
باور نداشت دشمن اگر، خندۀ مرا
پس از گلوی پاره بپرسد مرام من
تا قتلگاهِ من، شود آغوش گرم دوست
شد مرکبم دو دست بلند امام من
خمّ غدیرِ کرب و بلا را نشان، منم
تا بر فراز دست حسین است بام من
در حرب گاهِ عشق، که از من بزرگتر؟
با خون زدم به قلب سپاه ای امام من
حلقم ز تیر حرمله پاشیده شد ز هم
در پشت خیمه سخت شود انسجام من
از خون من محاسن بابا خضاب شد
گیرد امام عصر، یقین انتقام من
ادامه مطلب
موسی علیمرادی
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
طفلی به روی دست پدر پا گرفت و رفت
مانند مرد حق خودش را گرفت و رفت
منت کشیدن پدرش را نداشت تاب
از دست تیر آب گوارا گرفت و رفت
تنها پسر به درد پدر گوش داد و تیر
تا نشنود، به گوش علی جا گرفت و رفت
روی گلوی خود با سه شعبه ای
بر لوح غربت پدر امضا گرفت و رفت
چیزی نگفت دم نزد و ناله ای نکرد
سر را چو پیر طایفه بالا گرفت و رفت
مردانه روی پای خودش ایستاده بود
مانند مرد، حقِّ خودش را گرفت و رفت
ادامه مطلب
مجتبی حاذق
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت-بحر طویل
از زبان عمر سعد (لعنة الله علیه)
همۀ دشت پر از واهمه گشته ست و بین همۀ لشکریان زمزمه گشته ست… کمی همهمه گشته ست
و انگار کسی نیست که آرام کند لشکریان را… خدایا چه کنم؟!
ملک ری از دست پریده ست اگر باخته باشم جریان را…
چه گشته ست درین دشت پس از ساعتی از جنگ سپاه عمر سعد ز کف داده عنان را… رها کرده چرا پس هیجان را؟!
چه گشته ست مگر؟!
آه حسین آمده و روی دو تا دست خودش نور گرفته ست… پسرِ آخر خود را به دستان خودش برده به بالا و سرها همه افتاده به پایین و قلب همه گشته ست چه غمگین… و گلوی همه از بوسه ی بغضی شده سنگین
و دل لشکریان من بدبخت چه بدجور گرفته ست…
خدایا چه کنم ؟! ملک ری از دست پریده ست اگر باخته باشم جریان را
کیست آن کس که بیاید و به این معرکه پایان بدهد؟! ضربه ی آخر خود را بزند تا به سپاه عمرسعد کمی جان بدهد؟!
حرمله کو که بیاید همه ی سختی این معرکه ها را ببرد تا که به ما لحظه ای آسان بدهد؟!
حرمله کو که به آرامش این دشت پر از حادثه طوفان بدهد؟!
حرمله زود بیا و نگه انداز کمی دور و برت را و بچرخان به همین سوی سرت را و
کمان را به سر دست بگیر و ز سر بغض تو محکم بکن آخر کمرت را… که شنیده ست جهانی خبرت را…
حرمله زود بیا که همه ی دشت سراسیمه مهیاست ببیند هنرت را…
با خودت تیر بیاور که به پرهای کبوتر بزنی… نه برو تیر بیاور که به نرمی گلوی علی اصغر بزنی
و برو تیر بیاور که در این معرکه محشر بکنی و گل باغ حسین بن علی را بزنی یکسره پرپر بکنی
باید از تیر به این طفل کمی آب گوارا بدهی… سهم خود را به لب خشک و ترک خورده ی صحرا بدهی
جرعه ای سر بکشی آب خنک و همان را به حسین و همه ی اهل و عیالش به تماشا بدهی…
همه ی آل علی را بکنی خانه خراب و… به لبان علی اصغر بدهی جرعه ی آب و…
بکنی خون به دل تنگ رباب و… بزنی جام شراب و…
کمی آزاده و مستانه برقصی و بتازی که حسین بن علی مانده و طفلی که پرش نیست
تنش هست… سرش نیست… به جز خون اثرش نیست… و جانی دگر آسوده به جان پدرش نیست…
غروبی ست که دیگر سحرش نیست…
ادامه مطلب
محمدعلی بیابانی
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
غنچۀ شش ماهه ای که بار ندارد
چیدنش آنقدر افتخار ندارد
زود خزان شد گلی که در همه عمرش
تجربۀ دیدن بهار ندارد
کار خودش را برای غربت من کرد
او که نیازی به کارزار ندارد
تشنۀ یک جرعه بود، تیر نمی خواست!
حنجر خشکی که اختیار ندارد
نازکی این گلوی سوخته تابِ –
- تیر نه! شمشیر شعبه دار ندارد!
کار ابالفضل را سه شعبه اگر ساخت
حجم گلوی تو جای خار ندارد
حداقل کم کنید هلهله ها را
کشتن شش ماهه که هوار ندارد1
کاش کسی هم به نیزه دار بگوید
نیزه از این طفل انتظار ندارد
1- دیدن شش ماهه که هوار ندارد محمد سهرابی
ادامه مطلب
حامد حجتی
حضرت علی اصغر(ع)-حضرت محسن(ع)-شهادت
برداشتی از گفتگوی دو دردانه هستی حضرات محسن و علی اصغر علیهما السلام در بهشت
کوچهها تیره دشتها خون شد
آبها رنگ بی نهایت شد
آسمان و زمین به هم پیچید
ناگهان موسم قیامت شد
چشمها حیرتی مضاعف داشت
آخرین لحظه های دیگر بود
اضطراب از نگاهها میریخت
روز ترس آفرین محشر بود
ناگهان در کشاکش محشر
بانگ آمد که ایهاالانسان
چشم های غریب کور شوند
میرسد مادر زمین و زمان
بوی عطری به عرش میپیچد
عطر گلهای ناب و پر احساس
می وزد بر کرانۀ محشر
بوی یک چادری پر از گل یاس
با شکوه تمام میآید
کاروانی که سبز پوشیدند
میشود از نگاهشان فهمید
جامی از درد و داغ نوشیدند
روی دستان حضرت عباس
غنچههایی شکفته بود آنجا
غنچهها...سبز...سرخ نیلی رنگ...
غنچههایی چو یاسمن زیبا
کودک از روی دستهای عمو
گفت من غنچهام ولی پرپر
پدرم آفتاب نیزه نشین
مادرم میزند صدا: اصغر
غنچۀ دیگری به ناز شکفت
مثل یک ژاله بود چشم ترش
کیست این کودکی که میبینم
مثل پروانه سوخته است پرش؟
محسنم یار شش ماهۀ عشق
که پُرم از شمیم دلکش یاس
عمر کوتاه تر ز گل دارم
مادرم هست حضرت احساس
حرفها کودکانه بود ولی
آتشی را به سینهها میزد
گفتگویی که روضه بود آنجا
کوچه ها را به کربلا میزد
کربلا داغ بود و تشنه شدن
مادرم گریه داشت در چشمش
ردی از تشنگی به لبهایم
بوسه ای داغ کاشت در چشمش
خانۀ ما که سوخت مادر من
آتش از چادرش زبانه گرفت
در و دیوار خوب فهمیدند
میخ در سینه را نشانه گرفت
آسمان با تمام تشنگیاش
روی دست پدر چه زیبا بود
مثل ماهی به خویش میپیچم
آه ...باران ...نه ...اشک بابا بود
در دل کوچۀ بنی هاشم
روز دنیا به رنگ نیلی بود
یک نفر میدوید با شمشیر
کوچه پر از صدای سیلی بود
تیر از چله تا رها گردید
چشمهایم شبیه دریا شد
روی دستان تشنۀ بابا
حنجرم سینه چاک بابا شد
داغ من داغ تازیانه نبود
داغ یک شهر غربت است بدان
داغ دستان ریسمان بسته
سورۀ دهر غربت است بدان
مادری که شبیه یک گل بود
در خزان ...در سکوت ...در سردی
باغبان دست بسته بود آنجا
می تکاندش غلاف نامردی
من و مادر به آسمان رفتیم
مانده بابا غریب در افلاک
دفن کرد آن شب سیاه زمین
پیکر آفتاب را در خاک
خون تو سرختر ز خون من است
آنچه را عشق آفرید شدی
خوش به حال علی اصغر من
چون که در کربلا شهید شدی
ادامه مطلب
محسن حنیفی
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
شکست حرمت نایت، شکست قلب حرم
به زیر بار مصیبت شکسته شد کمرم
کبوترم که شکستند بی هوا پر من
گرفت تیر سه پر، مابقی بال و پرم
تو تیرخورده ای و می کِشد تن من تیر
درست تیر سه شعبه نشست بر جگرم
تو را اگر که ببیند رباب می میرد
تو را میان عبا، پشت خیمه ها ببرم
سرم به زیر و سرت را به سینه چسباندم
مراقبم که نیفتد سر از تنت پسرم
دعا بکن که پدر با تو بر زمین نخورد
که نا نمانده در این نیمه جان مختصرم
جلو جلو سر من سهم نیزه می شد کاش
ولی سر تو نمی شد چنین جدا به برم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


