علی اکبر لطیفیان
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
آری سر شانه ام کبوتر شده بود
از خیمه برای پر زدن در شده بود
در کوچکی اش داشت بزرگی می کرد
یعنی علی اصغر، علی اکبر شده بود
ادامه مطلب
يا رضيع الحسين (ع)
یک تیر سه شعبه با خودش شر آورد
سقـای حسیـن را ز پـا در آورد
در حیرتم این تیـر که سقـا را کشت
حالا چه بلایی سـر اصغـر آورد
ادامه مطلب
يا عطشان يا رضيع الحسين(ع)
اي كه از هُرم ِ حَرَم آمده اي دست به دست
سرخوش از جام ِشهادت زده اي دست به دست
تيغ چشمت، زره ات ناله و فريادَت اشك
شرم دارد ز لبِ تشنه يِ تو ساقي و مشك
بچه شيري كه به ميدان زده اي با دلِ شير
يال و كوپال تو تحريك كُنَد جرأتِ تير
تا رباب از تو بگيرد لقبِ اُمّ شهيد
از تو و لذّتِ داماديِ تو دست كشيد
نقش ِ لب هايِ پُر از خونِ تو لبخند شده
پدر از ديدنِ اين صحنه نفس بند شده
مانده مبهوت كه بي سر شده يا سرداري
كه به يك پوست سري مانده به پيكر داري
ادامه مطلب
صدای گریه اش بند آمده فکری به حالش کن
اگر دادی به بابایش دهند دیگر حلالش کن
اگر خود و زره با خود برای او نیاوردی
برو فکری برای پوششی روی جمالش کن
اگر چه نام زیبایش " علی " ست اما تقیه کن
خطر دارد...بیا کم صحبت از اوج جلالش کن
برای بار آخر ماه خود را در بغل بنشان
برای بار آخر دیدنی از خط و خالش کن
سه شعبه خرج حلق طفلک تو می کنند بانو
مروت نیست،برو فکری برای سن و سالش کن
حسین آمد به میدان و علی اصغر در آغوشش
برو و حرمله را منصرف از این جدالش کن
***
برو دیر آمدی خانم... برو یاری آقا کن...
برو تا وقت هست پشت حرم بنشین و چالش کن
شاعر: عليرضا خاكساري
ادامه مطلب
امان از دل رباب (س)
بیتابم و باز حرف صبر آمده است
تو رفتی و آه... تازه ابر آمده است
انگار به کشتن ِ تو راضی نشده
با نیزه برای نبش ِ قبر آمده است
(محمد رسولي)
ادامه مطلب
گریه را بس کن علی
تاب و توانت میرود
در پی آبی چرا؟
وقت امانت میرود
روضه میخوانم که تا
اشکی بریزم جای آب
اشک چشمانم که خشکیده
عزیز من بخواب
تا نوای غربت بابا
شنیدی اصغرم
گفته ای جانم فدایت
این من و بال وپرم
دل به بابا میدهی
برمن نگاهی میکنی
تو خودت را سوی میدان
از چه راهی میکنی؟
جان مادر اندکی دیگر
بمان در خیمه ها
حرمله گویا ندارد
ذره ای شرم و حیا
روی دستان پدر
خون تو میریزد ولی
قطره ای روی زمین
از آن نمیریزدعلی
پشت خیمه از کمر
تا شد حسین در ماتمت
تا رسیدم / دیده ام
جان میسپارد از غمت
دل ندارد باب تو
خاکت کند با چشم باز
بین لبخندت نهفته
صد هزاران سر و راز
عمه زینب گر نبود
من میشدم مهمان تو
من چگونه سازم آخر
باتن بی جان تو
دیدمت تا که تو را
بابا سپارد سوی خاک
مردم و زنده شدم
کردم گریبان چاک چاک
گفتمش مولای من
آرامتر جانم مگیر
من ربابم این علی
هر دو به دام هم اسیر
ادامه مطلب
از چه چنین تو در تب و تابی ؟ ، علی بخواب
این ناله نیست مال بی آبی ، علی بخواب
لالائیَم تـــــمام شد آخــــر عزیــــــزکم
دیگر چه گویمت که بخوابی؟ علی بخواب
گریه که میکنی به دلم چنگ میزنی
کُشتی مرا... چرا به عذابی؟ ، علی بخواب
گهواره کنده شد ، ز چه بی تاب تر شدی
با تو نبود او1 که کبابی، علی بخواب
«بد مادری برای تو بودم که میروی؟»
خسته زناله های ربابی؟ علی بخواب
فرقی برایشان نکند کوچک و بزرگ
در چشم حرمله تو حسابی... علی بخواب
بهر تقربِ به خدا تیر می زند
تو یک وسیله بهر ثوابی ، علی بخواب
او عشق میکند که ببیند حسین را
وقتی به خون خود تو خضابی ،علی بخواب
بعد از تو میشود شب و روزم سیاه وتار
آخر تو نیستی که بتابی ... علی بخواب
.......
آبی میان خیمه نداریم ماه من
این گریه ها نداد جوابی ، علی بخواب....
شاعر: جواد ديندار
ادامه مطلب
گوش تا گوش
علي(ع)جان مي كُشد غم مادرت را / چو مي بينم به روي ني سرت را
براي اين كه اين صحنه نبيند / بگيرم چشمهاي خواهرت را
دلم خوش بود تنت در زير خاك است / ولي بيرون كشيدن پيكرت را
سه شعبه تيري كه عبّاس(ع)كُش بود / بريده گوش تا گوش حنجرت را
عدو تا كه نيفتد بر روي خاك / به نيزه بسته راس اطهرت را
ز روي نيزه قلبم را مسوزان / ببند مادر دو چشمان ترت را
«3 شنبه 9 آبان 1391 ، 14 ذي الحجّه 1433»
حمید رضا گلرخی
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم – مطهره عباسیان
ظهر ست و خون در دشت ، گُل می پروراند
ظهر ست و فردا ریشه در خون می دواند
آنقدر غم در دشت جولان می دهد تا
شش ماهه ها را هم به میدان می کشاند
شش ماهه ای از فرط غیرت ، با لب خشک
خود را به آغوش شهادت می رساند
این گریه ها و بی قراری ها بهانه ست
تا خویش را از دست مادر وا رهاند
باید امامش را کند یاری، نباید
یک لحظه هم خون خدا تنها بماند
مادر ! تحمل کن... که فردا این سر من
از نیزه های نیزه داران جا نماند
مطهره عباسیان
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم محرم
دل شکسته ی من را شکسته تر کردی
مرا که با زدن دست و پا خبر کردی
برای آنکه مبادا به خیمه ها برسد
مقابل سر پیکان، گلو سپر کردی
همینکه گردنت افتاد مادرت افتاد
و دست های مرا نیز باز تر کردی
ببین چگونه تو را میبرم به زیر عبا
ببین چگونه سرم را به زیر پر کردی
عبای مصطفوی باز هم به دردم خورد
برای آنکه مرا باز بی پسر کردی
نمانده بعد علی اکبر از دلم چیزی
تو هم که قتل همین جان مُحتضر کردی
بگو چگونه حرم با خبر شد از خبرت؟
مرا که با زدن دست و پا خبر کردی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


