نوبتی هم که باشد
این بار نوبت علی اصغر است
که گلویی تازه کند
وقتی گل نوشکفته پرپر می شد
با خون گلو ،گلوی او تر می شد
این معجزه مسیح عاشورا بود
در دست پدر، پسر کبوتر می شد
نغمه مستشارنظامی
ادامه مطلب
نذر شش ماهه ی کربلا
لب هاي بوسه خواه تو را شعر مي كنم
پيشاني چو ماه تو را شعر مي كنم
عباس رفته آب برايت بياورد
جنگ عمو به راه تو را شعر مي كنم
شيرين تري زقند و دلم شور مي زند
وقتی تو را...نگاه تو را... شعر می کنم
هر چه سیاهتر شود این روزگار پست
من بهترین پگاه ِ تو را شعر می کنم
از داغی نفس زدن ات سوخت کربلا
آه از دمی که آه ِ تو را شعر می کنم
لبریزِ دستهای حسین است دفترم
از بس که قتلگاه تو را شعر می کنم
*
از گریه هات لشکر دشمن هراس داشت
جنگ تو و "سلاح" ِ تو را شعر می کنم
ادامه مطلب
. خروش شیرخواره
از دست من به عرش خدا لاله می رود
دنباله دار از پی او ژاله می رود
بر روی دست های من او ناگهان شکفت
« این طفل یک شبه ره صدساله می رود »
ادامه مطلب
کربلا یک اتفاق ساده نیست
کربلا منظومه ای از عاشقی ست
آنکه دراین راه پر خوف وخطر
دارد از دشواری این ره خبر
درمصاف مردمانی رذل وپست
هرچه دارد با خودش آورده ست
دیده ای در موسم پروازها
یک کبوتر در هجوم بازها ؟!
دیده ای در آتش و طوفان رزم
کودکی شش ماهه در میدان رزم ؟!
درکویر ظلم و بیداد عطش
برلبش جاری ست فریاد عطش
خوب می دانی که درروزی چنین
گل ندارد طاقت سوزی چنین
چهره ی زیبا ومعصوم پسر
می درخشد روی دستان پدر
می برد شاید که سیرابش کند
چاره ای برجان بی تابش کند
آن که از مردی نبرده هیچ بو
پست و رذل و ناکس و بی آبرو
مرغ جانش شد شکار حرمله
صید دست نابکارحرمله
تیر دشمن تابه سویش شدرها
شدگلویش بوسه گاه تیرها...
اصغرای کوچک ترین سرباز عشق
باتومعنا می شود پرواز عشق
ادامه مطلب
نوحه علي اصغر
... جوشن قنداقه بسته، با پدر آمد
تير كه از چله ي كمان به در آمد
گريه ي سرباز شيرخواره سرآمد
پرسش سرخ "حسين" و جان "رباب" ست
تشنگي اش را چرا سه شعبه جواب ست؟
سينه ي پر شير اگر رباب ندارد
خيمه اگر قطره اي هم آب ندارد
رشته ي اين قصه پيچ و تاب ندارد
تير سه سرزهرآبديده مهياست
حرمله آنسو كمان كشيده مهياست
سينه ي بابا و چشم هاي عمو را...
گفت ونشان داد تير آخر او را...
او كه نشان رفته نازكاي گلو را...
او كه دو چشم از رباب يكسره تر كرد
خون پسر را حناي دست پدر كرد
ولوله ي لشكر و چكاچك شمشير
همهمه ي نيزه ها و دمدمه ي تير
خيل شغالان و شيرخواره ي بي شير
سوره ي شش آيه و كتاب سپيده
خون شتك خورده و گلوي دريده
تشنگي و دشت سنگ و خاره ي خالي
خيمه و سقا و گاهواره ي خالي
علقمه و مشك پاره پاره ي خالي
خامه عطش سوز گريه هاي فرات ست
خون "علي اصغر" حسين برات ست
نازكي غنچه ي بهار چقدرست!
حنجره ي طفل شيرخواره چقدرست !
تاب تماشاي حلق پاره چقدرست ؟
شام غريبان و گاهواره ي اصغر
سر زده از نيزه اي ستاره ي اصغر...
ادامه مطلب
بر دست، بلند کرده ای جانت را
تا با پسرت زنده کنی سنت را
بر دست، "علی" گرفته ای، چون جدت
اینگونه تمام می کنی حجت را
ادامه مطلب
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت(روضه باز)
چیزی شبیهِ نیزه خورده بر گلویت
گوئی در آورده است حالا پَر گلویت
با یك پر بوسه اناری رنگ می شد
كِی داشت تاب هرم تیر آخر گلویت
شرم از تلظی كردنت آبم نمی كرد
با چند قطره آب می شد تَر گلویت
اصلاً شبیهِ قبلِ میدان رفتنت نیست
تغییر كرده كاملاً دیگر گلویت
تنها نه رگ های تو را پاشیده از هم
نگذاشت حتی استخوانی در گلویت
نوكِ سرِ تیرِ سه پر از بس حجیم است
انگار آهن گشته سر تا سر گلویت
تا خیمه یعنی می شود مَردی كند پوست
بازم نگه دارد سرت را بر گلویت
زینب اگر لرزیدنِ دستم بگیرد
با گریه می بندیم در معجر گلویت
با چه دلی از خیمه آمد كِی خبر داشت
می ریزد از هر بوسه ی خواهر گلویت
این داغ سنگین است می ترسم بمیرد
وقتی تماشا می كند مادر گلویت
می آورم بالا كمی زیرِ سرت را
شاید كه از هم وا شود كمتر گلویت
آرام از آن تعزیت گشتم وگرنه
می مُردم از بس بود درد آور گلویت
بعد از تو می خوانند از گنجشك پر، تا
دستِ عمو پرَ، مشك پَر، تا پَر گلویت
علیرضا شریف
ادامه مطلب
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
در بین آب طفلی از قحط آب می سوخت
از هُرم تشنگی اش حتّی سراب می سوخت
خوابید، لیک آن روز با چشم باز خوابید
می بست اگر که پلکش پرهای خواب می سوخت
وجه تشابهی بود در حال طفل و خورشید
هم شیرخواره می سوخت هم آفتاب می سوخت
یک سوی اسب سیراب، یک سوی طفل تشنه
در آن میانه دیدم قلب رباب می سوخت
آیات شوم شیطان، دیدند بین میدان
بر رحل دست بابا قرآن ناب می سوخت
خون گلوی او داد آبی به نخل خوبی
او آب داد ورنه از بُن ثواب می سوخت
محسن عرب خالقی
ادامه مطلب
شعر حضرت علی اصغر ع
مـرد مـردستان منم، ماه غریبستان منم
وارث شب گریه های مرد نخلستان منم
با نـگاهی صد گره از کـار ها وا می کـنم
دشمن دون را به گریه خوار و رسوا می کنم
با اشـاره عـالمی را من گـلسـتان می کـنم
گر بخواهم یک جهان را خرد و ویران می کنم
من کریمم مِهر از دستان خُردم جاری است
هر که از من خواهشی دارد جوابم آری است
مرد جنگم ناخنم افغان من شمشیر من
شیر مردم ، تشنه ام ، خون گلویم شیر من
گرچه گفتم مرد جنگم ، آهنی بر ساق نیست
من زره دارم ولی جز بندی وقنداق نیست
خصم از فریاد من می ترسد و بیچاره است
پایگاه جنگ من در خیمه یک گهواره است
شیش ماهه کودکی با خصم و دشمن رو به روست
نیـست آبــی در بسـاطم ، هـرچه دارم آبــروست
سیدامیرحسین میرحسینی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


