اين طفل كه لب تشنه ي يك قطره آب است
يك قطره از اشكش چو فيض صد شراب است
كرب و بلا حالا دو تا خورشيد دارد
بر روي دست آفتابي آفتاب است
اين كه جلوي خيمه ها زانو زده كيست؟!
شايد زبانم لال بيچاره رباب است
اصلاً بيا و فكر كن كه آب خورده
اصلاً بيا و فكر كن يك گوشه خواب است
اينكه نميخوابد علي تقصير تو نيست
به جاي لالا بر لب تو آب آب است
گيسو نكش اينقدر تو تازه عروسي
اي كاش ميشد زودتر دست تو را بست
حالا دلت كه سوخته ما را دعا كن
خانم دعاي تو يقيناً مستجاب است
شاعر : علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
در لشگر خـــود هزار یاور داری
وقتی که چو من شیر دلاور داری
دل تنگ نشو خدا کریم است پدر
شمشیر بزن علی ااصغر داری
ادامه مطلب
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت(غزال)
کمان باز شد / فراتر ز حد توان باز شد
چنان که حسین / پس از ضربه تیر جانباز شد
ببین روضه را / گلو تیر خورد و دهان باز شد
به خون علی / سر بغض هفت آسمان باز شد
نه حق میدهم / اگر روضه روضهخوان باز شد
که در وقت دفن / سر از شانه با یک تکان باز شد
مهدی رحیمی
ادامه مطلب
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
بر لب دریا، لب دریادلان خشکیده است
از عطش دل ها کباب است و زبان خشکیده است
کربلا بستان عشق است و شهامت، ای دریغ
کز سموم تشنگی این بوستان خشکیده است
سوز بی آبی اثر کرده است بر اهل حرم
هر طرف بینی لب پیر و جوان خشکیده است
آه از مهمان نوازانی که در دشت بلا
میزبان سیراب و کام میهمان خشکیده است
دامن مادر چو دریا اصغرش چون ماهی است
کام ماهی بر لب آب روان خشکیده است
نازم این همّت که عباس آید از دریا ولی
آب بر دوش است و لب ها همچنان خشکیده است
گر ندارد اشک تا آبی به لب هایش زند
چشمه چشم رباب از سوز جان خشکیده است
سیدفضل الله قدسی
ادامه مطلب
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
تیر آمد و از لانه ی بی آب پرش داد
یک فاصله در بین گلوگاه و سرش داد
بغض همه آوار شد آن وقت که کودک
یک دسته گل سرخ به دست پدرش داد
می خواست که از بین گلویش بکشد تیر
آن قفل سه شعبه چقدر دردسرش داد
خندید و خجالت زده تر شد پدر از او
خندید و غم تازه تری بر جگرش داد
یک آیه ی کوچک به لب عرش رسیده است
یک کفتر کوچک که خدا بال و پرش داد
علیرضا لک
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم محرم
گر بال و پر زند پرش از دست می رود
گر تیر را کِشد...سرش از دست می رود
مانده به معرکه ، برود خیمه ؟ مانده است
بین دو راهی اصغرش از دست می رود
مأیوس ایستاده و قنداقه روی دست
دارد امید آخرش از دست می رود
قنداقه را اگر ببرد جانب حرم
دارد یقین که مادرش از دست می رود
اصغر بُدند جمله شهیدان رفته اش
حالا علی اکبرش از دست می رود
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم محرم
پسرم از نفس افتاد... به دادم برسید
داد از این همه بی داد به دادم برسید
تشنه ام ؛شیر ندارم ؛چه کنم ؛حیرانم
باید آخر چه به او داد به دادم برسید
دیگر از شدت گرما و عطش همچو کویر
چاک خورده لب نوزاد به دادم برسید
بوی آب و دل بی تاب و سپاهی بی رحم
طفلی و این همه جلاد به دادم برسید
آب دامی ست که دلبند مرا صید کند
وای از حیله ی صیاد به دادم برسید
با پدر رفت و ندانم چه شده کز میدان...
شاه پیغام فرستاد : به دادم برسید
بارالها چه بلایی سرش آمد که حسین
میزند این همه فریاد به دادم برسید
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم محرم – علی اکبر لطیفیان
وقت آن است بگیری قمرش گردانی
پسرت را به فدای پدرش گردانی
ایستاده به روی پای خودش از امروز
مرد گشته ، ببرش مرد تَرَش گردانی
بی گناهی تو اثبات شود می ارزد
پس ببر تا سند معتبرش گردانی
تو فقط نیزه نخور صدعلی اصغر به فدات
دادمش بلکه بگیری سپرش گردانی
گلویش تازه گل انداخته من می ترسم
صبرکن تا صدقه دور سرش گردانی
جان من قول بده پیش کسی رو نزنی
جان من قول بده زودبرش گردانی
طفل من تا بغل توست خیالم جمع است
نکند حرمله را با خبرش گردانی
علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم محرم
حالا برای خنده که دیر است گریه کن
بابا نخواب… موقع شیر است گریه کن
درمانده ام میان دو راهی کجا روم
چشمم که رفته است سیاهی کجا روم
جان رباب من به همه رو زدم نشد
دنبال آب من به همه رو زدم نشد
عمه تو را ز دور نشان می دهد نخواب
هی شانه رباب تکان می دهد نخواب
شد وقت بازی ات کمرت را گرفته ام
با احتیاط زیر سرت را گرفته ام
همبازی تو ساقه تیر است گریه کن
بابا نخواب موقع شیر است گریه کن
قنداقه ات که بست لبت باز شد علی
خندید مادرت چقدر ناز شد علی
افسوس مادر تو شب شادی ات ندید
چشم رباب حجله دامادی ات ندید
در خیمه گرم کرده خودش مجلست علی
جای نفس بلند شده خس خست علی
تا پشت خیمه کار پدر سر به زیری است
تازه زمان دیدن دندان شیری است
دیدی که دید حرمله هم ناامیدی ام
لبخند می زند به محاسن سفیدی ام
خون تو را به چهره که پاشید وای من
تا خیمه صوت قهقهه پیچید وای من
با این لبی که مثل حصیر است گریه کن
بابا نخواب موقع شیر است گریه کن
قنداقه ات هنوز به بازوست مانده است
اما سر تو بند به یک پوست مانده است
خشکش زده دهان تو پیداست نای آن
بیرون زده سه شعبه ای از لابلای آن
تیری که چشمهای عمو را گرفته است
با قطر خویش راه گلو را گرفته است
تیری چنان کشید که گفتم کمان شکست
تقصیر تیر بود اگر استخوان شکست
رویت عجیب مثل کویر است گریه کن
بابا نخواب موقع شیر است گریه کن
رحمی به من بکن جگرم تیر می کشد
بعد از برادرت کمرم تیر می کشد
سر درد مادر تو مرا آب کرد و کشت
وقتی به عمه گفت سرم تیر می کشد
با پنجه قبر می کنم و خواهرت رسید
دارد ز حنجر پسرم تیر می کشد
گودال توست کوچک و گودال من بزرگ
بعد از تو عمه از جگرم تیر می کشد
لختی گذشت پیرزنی غرق درد گفت
یک پیرزن به گریه به یک پیرمرد گفت
رفتی حسین جسم تو را بوریا گرفت
وقتی که تیر بچه ما را ز ما گرفت
تازه شروع ضجه ما بعد از این شده
دیدم جماعتی همگی دست چین شده
با نیزه بلند زمین شخم می زند
دنبال راس هجدهمین شخم میزند
دیدم که غربتت سندش روی نیزه است
یک شیرخواره با لحدش روی نیزه رفت
بال و پرش جدا شد و افتاد بر زمین
از نی سرش جدا شد و افتاد بر زمین
در حرم زاری مکن از بهر آب
چون خجالت می کشم من از رباب
غم مخور ای کودک دُردی کشم
من خودم تیر از گلویت می کشم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


