بچه آهويم كه در دام شما افتاده ام
گرچه در بندم وليكن بنده اي آزاده ام
هر که نقش خویش را در خاکساری دیده است (1)
شاد از آنم خاكسار كوي " آقازاده " ام
****
محتشم با گريه " كل يوم عاشورا " بخوان
روضه اي از تشنگي و مادر و لالا.. بخوان
از كمان و تير تيز و حرمله با ما بگو
" لافتي الا علي اصغر" براي ما بخوان
****
مادري غم زده و خون جگرم گريه مكن
همه ي دلخوشي ام ، تاج سرم گريه مكن
چه كنم نوگل من تا كه تو ناخن نكشي؟
به خدا شير ندارم پسرم گريه مكن
شاعر: عليرضا خاكساري
ادامه مطلب
علی اصغر حسین ...
به نیزه میکشد دائم سرش را
دل از برگ گل نازک ترش را
به بوی لاله گنجشک غریبی
تبرّک میکند بال و پرش را
سید حبیب نظاری
ادامه مطلب
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
فکری به حال ماهی در التهاب کن
بابا برای تشنگی من شتاب کن
دردی عمیق در رگ من تیر می کشد
من را برای ذبح عظیم انتخاب کن
هل من معین توست که لبیک می دهم
اَمَّن یجیب های مرا مستجاب کن
من روی دست های تو قد می کشم، پدر
از این به بعد روی نبردم حساب کن
داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است!
با خون من محاسن خود را خضاب کن
گهواره هم که تاب ندارد بدون من
فکری به حال خاطره های رباب کن
وقتش رسیده نیزه ی خود را علم کنند
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن
وحیده گرجی
ادامه مطلب
سپاه را چقدر سیر کرد آب فرات
چه زود این همه تغییر کرد آب فرات
چه کرد با جگر تشنهها نمیدانم
رباب را که زمینگیر کرد آب فرات
رباب را چقدر در حرم خجالت داد
همان دو لحظه که تأخیر کرد آب فرات
همان که آبرویت را ز گریهاش داری
سهشعبه در گلویش گیر کرد، آب فرات
دوباره آب رسید و به سینه شیر آمد
ولی چه زود، کمی دیر کرد آب فرات
ادامه مطلب
گلی خوشرنگ در آغوش بابا
ز سوز تشنگی در پیچ و تاب است
میان گلشن آل محمد
گل پژمرده فرزند رباب است
قنبر سماچی
ادامه مطلب
علي اصغر (ع)
سر دادتا سرود غم انگيز چلچله
تنها دو گام مانده به پرواز فاصله
باريد با بهانه رفتن به هاي هاي
كم داشت طاقت عطش و تاب و حوصله
در خون نشست صورت زيباي آفتاب
افتاد در زمين و زمان شور و هلهله
پر ها گشود رو به افق هاي بي كران
همراه زه كشيدن ملعون حرمله
سروده قنبر سماچی
ادامه مطلب
شعر مرثیه حضرت علی اصغر (ع)
برای آب آبِ ما، در این صحرا جوابی نیست
خجالت میکشم وقتی میان خیمه، آبی نیست
خجالت میکشم مادر میان سینه شیری نیست
غروب عمر مجروح تو دیگر آفتابی نیست
از این دریا که حتی اسبهای کوفه سیرابست
برای خشکی لبهای تو غیر از سرابی نیست
برای قطره آبی به هر کس رو زدم مادر
ولی اینجا کسی مادر پی کسب ثوابی نیست
روی سرنیزهها جای گلوی کوچکت تنگ است
روی نیها جای اینکه تو بخوابی نیست
ادامه مطلب
در آفتاب نباشی رُباب حداقل
نمی خورد به لبت آفتاب حداقل
دو روزی است که نانی نخورده ای اصلاً
کمی بزن لب خود را به آب حداقل
چقدر گریه و گریه، بس است خسته شدی
عروس فاطمه قدری بخواب حداقل
تو یک تنه همه را تا فرات می بردی
اگر نبود به دستت طناب حداقل
تو را مجال ندادند قرص ماهت را
به صورتش بزنی یک نقاب حداقل
لب حسین خودش می کشد تو را در طشت
مکن نگاه به ظرف شراب حداقل
چقدر آب شدی و چقدر پیر شدی
در آفتاب مشین ای رباب حداقل
علی اکبرلطیفیان
ادامه مطلب
طفل همیشه عاشق، سرباز شیرخواره
مادر شود فدایت، یک خنده کن دوباره
می دانم از لب خشک، لبخند بر نیاید
لب هات بسته مادر با چشم کن اشاره
وقتی کشید بابا تیر از گلوت بیرون
شد حنجر تو مثل قرآنِ پاره پاره
تو شیر خواهی از من، من عذر خواهم از تو
کز سینه جای شیرم، آید برون شراره
در خیمه ماه رویان، سوزند همچو خورشید
کی دیده جان مادر، خون ریزد از ستاره
بگذار تا بسوزم، بگذار تا بگریم
بر زخم داغدیده جز گریه چیست چاره
هر قطره اشک، ما را، موج هزار دریا
هر لحظه در غم توست صد سال یادواره
اینجاست جای تکبیر یارب که دیده با تیر
راه نفس ببندند بر طفل شیر خواره
مادر اگر بگرید بر زخم تو عجب نیست
بالله کم است اگر خون، جوشد زسنگ خاره
هم طفل بود معصوم، هم تیر بود مسموم
میثم از این مصیبت، خون گریه کن هماره
ادامه مطلب
شمع سان پروانه ها گشتند آب از تشنگی
بر لب دریا زکف دادند تاب از تشنگی
ای دریغا! ای دریغا! سوختند و سوختند
ماه رویان همچو قرص آفتاب از تشنگی
کودک شش ماهه در دامان مادر بارها
گشت همچون ماهی دریا کباب از تشنگی
دیده ی دردانه ی زهرا اگر آید به هم
لحظه لحظه آب می بیند به خواب از تشنگی
لاله های داغدار بوستان بوتراب
سینه بنهادند بر روی تراب از تشنگی
طایری بی بال و پر جان داده زیر خار ها
بر لبش مانده نوای آب آب از تشنگی
هرچه او را در بیابان می زند زینب صدا
نیست در لعل لبش تاب جواب از تشنگی
تا دهان خشک خود را با گلابی تر کند
نیست حتی در گِل چشمش گلاب از تشنگی
آفتاب کربلا شد دود در چشم حسین
داشت از بس در وجودش التهاب از تشنگی
آب هم تا حشر، میثم! از پیمبر شد خجل
بس که دیدند آل پیغمبر عذاب از تشنگی
غلامرضاسازگار
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


