ذبیح من که زخمت به خون بخشیده زیبایی
دهان خشک و چشم نیم بازت گشته دریایی
منم خورشید و تو همچون ستاره بر سر دوشم
رخت گردیده چون ماه بنی هاشم تماشایی
تبسم های تو دل برده از عباس و از اکبر
تلظی های تو داده حرم را شغل سقایی
به قد کوچک و سن کمت نازم که تا محشر
دهد زخم گلویت آب بر گل های زهرایی
تو دیشب تا سحر بیدار بودی و در اطرافت
صدای العطش گردیده بود آوای لالایی
تبسم کن که می بینم سر ببریده ات با من
چهل منزل کند بالای نیزه راه پیمایی
تمام تشنگان را بود بر لب حرفِ آب اما
تو بهر آب گفتن هم نبودت هیچ یارایی
زبس زیبا شدی برروی دستم دم به دم ازمن
گلویت دل ربایی می کند، رویت دل آرایی
به روی دست من ذبح تو بر من سخت اما
تو با لبخند خونینت به من دادی شکیبایی
اگر چه دم به دم رفتم زمیدان کشته آوردم
تو تا بودی مرا در دل نبود احساس تنهایی

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  | 10:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ششماهه على به دوش بابش دادند
يك جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تير سه شعبه‏اى جوابش دادند
گربه‌چشم‌دل‌ببینی‌کربلا
***صحـنه‌ای‌بین‌درودیـوار ‌‌‌بود
برسرتیری‌که‌براصغرزدند
***مطمئنم‌تکه‌ای‌مسماربود
مزن مرغم به سینه با دو بالت
که دارم در گلو بغضِ ملالت
روم  تا که بگیرم قطره آبی
که تا بهتر شود قدری ز حالت
عشق حسین گر همه دم بر سر است
چاره ی هر جیره خورِ حیدر است
آن حجر الاسود والا مقام
مردمکِ چشم علی اصغر است
علی اصغر گلِ نشکفته ی من
الا ای طفل در خون خفته ی من
چرا دشمن به آن تیرِ سه شعبه
نمک زد بر دلِ آشفته ی من


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  | 10:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

صدای زوزۀ تیری برید حنجره را

رسید تا به گلویش، درید حنجره را

شتاب و ضربۀ تیر سه شعبه را دیدم

به سمت سینۀ بابا کشید حنجره را

چه خوب شد نیامد رباب همره من

چه خوب شد نیامد ندید حنجره را

ولی همینکه علی را به نیزه می بردند

دوید پشت سر نیزه، دید حنجره را

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  | 10:09 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

فاطمه گشت فداییِ علی، اما تو

حنجرت را سپر خسروِ خوبان کردی

تا شنیدی پدرت بی کس و تنها مانده

خویش را آمدی و پاره گریبان کردی

مادرت گفت همینکه سرت افتاد به خاک

پدرت را پسرم، واله و حیران کردی

مادرت پشت سرت گفت حلالت شیرم

شب و روزِ همه را شام غریبان کردی

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دو قدم سمت خیام و دو قدم بر می گشت

پدری که نگران سمت حرم بر می گشت

پسرش را به روی دست تماشا می کرد

چاره سازِ همه در سینه خدایا می کرد

قدح چشم ترش پشت سرش جاری بود

کاشکی دور و برش یاور و غمخواری بود

مادری را دم خیمه نگران می بیند

حرم فاطمه را موی کنان می بیند

به لب کودک او خنده شکوفا زده بود

پدر انگار که از معرکه، دریازده بود

بینِ راه از گلوی سرخ علی تیر کشید

ولی انگار از این حنجره شمشیر کشید

مانده بود اینکه به مادر چه جوابی بدهد

پسرش را ز حرم برد که آبی بدهد

همه جا تیره شد و واله و حیران شده بود

شرفِ عرش خدا پاره گریبان شده بود

دو قدم سمت خیام و دو قدم بر می گشت

پدری که نگران سمت حرم بر می گشت

بارها روی زمین خورد ولی پا می شد

کمرش داشت از این داغ علی تا می شد

عاقبت نعشِ علی را به دل خاک نهاد

چشم یک هرزه به دفن علی اصغر افتاد

بعد از آنی که تمام شهدا را بردند

به روی نیزه امام الشهدا را بردند

بعد از آنی که همه اهل حرم غارت شد

گاهوارِ علی و، مشک و علم غارت شد

بعد از آنی که تن شاه، به گودال افتاد

خواهرش بر بدن زخمی و پامال افتاد

هرزه ای آمد و در پشت حرم غوغا شد

به سرِ غارت قنداقِ علی دعوا شد

آن طرف مادر او بر سر و سینه می زد

کمر عمه سادات خلاصه تا شد

بدنش را ز دل خاک برون آوردند

مثل یک مرد، علی بر سرِ نی بر پا شد

ولی ای وای سرش را روی نیزه بستند

جگری تیر کشید و کمری بشکستند

باد می آمد و از نیزه سرش....واویلا

نوحه اهل حرم پشت سرش یازهرا

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رباعی های محرم الحرام

 

خدا كند كه پريشان هر غمت باشم     

هميشه گريه كنِ زير پرچمت باشم

خدا كند نشوم از شما جدا آقا               

تمام عمر، اسير محرّمت باشم

 

قتيل كربلايي يابن الزهرا         

شهيد سر جدايي يابن الزهرا

نه تنها زينت دوش رسولي        

ذبيحِ مِن قفايي يابن الزهرا

 

خودم ديدم تو را با كام عطشان         

به زير آفتاب گرم و سوزان

الهي جان به جانان مي سپردم          

سرت بر نيزه ها ديدم حسين جان

 

فداي آن سر بشكسته، ديده گريانت      

فداي آن لب پر خون و لعل عطشانت

غروب روز دهم خواهر غريبت گفت    

فداي آن تن بي غسل و پاك و عريانت

 

پدر با غُصّه و غم  ساختم  من      

تو رفتی هستی‌ام را باختم  من

چنان کم سو شده چشمم ز سیلی     

تو را  دیدم ولی نشناختم  من

 

شبی از گریه بابا خواب رفتم         

به عشقت همچو شمعی آب رفتم

تو را در خواب دیدم بی عمامه           

ز بس خود را زدم از تاب رفتم

 

که دیده داس را با یاس کاری      

اگر طفلی تو هم احساس داری

یکی کنجِ خرابه گفت جانم        

مخور غصّه عمو عباس داری

 

پدر جان روزها در انتظارم        

که آیی باز یک دم در کنارم

چرا تنها سفر کردی عزیزم؟         

نگفتی یاس لطمه خورده دارم؟

 

ز بعدت هر چه می‌بینم ثرابه          

کجا رأس  تو لایق  بر شرابه

امان از روزگار و از غریبی         

تو روی نیزه من کنج خرابه

 

چرا به روي زمين مانده جسم اطهر تو    

به روي نيزه نشسته سر مطهر تو

ز داغ آن بدنِ زير سُمِّ مركبها         

طنين فكنده در عالم صداي مادر تو

 

میان شهر غم کنج خرابه       

سه ساله دختری در التهابه

میان خواب می‌بیند پدر را       

که روی نی سرش در پیچ و تابه

 

سيزده سالة حسن ماندي   

كربلايي، كنار من ماندي

ديدم از مركبت زمين خوردي      

به روي خاك، بي كفن ماندي

 

اي تازه جوان من، مرا پير مكن       

اين قدِّ شكسته را زمينگير مكن

تا جان به لبان خواهرم نآمده است   

برخيز اذان بگو و تأخير مكن

 

با غضب نور دو چشمان ترم را كشتند     

همة آرزوي اهل حرم را كشتند

اي جوانان همه از خيمه شتابان آييد       

گل بريزيد كه رعنا پسرم را كشتند

 

توان بال و پر خستة مرا بردي           

چه زود اي گل ياس رباب، پژمردي

صداي قُرّشِ تيري سه شعبه تا آمد     

به روي دست پدر ناگهان تكان خوردي

 

گرچه اي كودك شش ماهه تو دريا بودي     

تشنة قطره اي از آب گوارا بودي

لحظة آخر عمرت همه ديدند تو را        

مثل يك مرد سرِ نيزه سرِپا بودي

 

دست اين باد مده طرة گيسويت را        

به دمِ تيغ مبر طاق دو ابرويت را

زِرهي نيست كه جسم تو سلامت مانَد    

لا اقل دور كن از معركه پهلويت را

 

ارباً اربا ترين شهيد شدي      

پيش زهرا تو رو سفيد شدي

رفتي و مشك پاره ات آمد     

اي برادر تو نااُميد شدي

 

يكي با نيزه مي زد پيكرت را     

يكي بر نيزه ها مي زد سرت را

شنيدم بين آن غوغاي محشر   

صداي جانگداز مادرت را

 

سُرمة داغي كه بر چشم سياهِ تو نشست     

تار و پودِ اين دل غمديده را از هم گسست

آن زمانيكه فتادي از فرس بر روي خاك     

آنچنان گفتي اخي ادرك اخي پشتم شكست

 

همه نور نگاهم را گرفتند      

عمودِ خيمه گاهم را گرفتند

به زينب گفت قدِّ اِنكسارم   

علمدار سپاهم را گرفتند

 

پدرجان آتش افتاده به جانم      

سه ساله هستم اما قد كمانم

از آن شب كه من از ناقه فتادم  

ببين لكنت نشسته بر زبانم

 

وَرم بگرفته حجم بازويم را       

به خود پيچيد آتش، گيسويم را

دل شب مادرت را كه ديدم      

ز يادم برد درد پهلويم را

 

خسوفي تيره بر رويم نشسته  

كمي آتش به گيسويم نشسته

از آن روزي كه خوردم تازيانه     

كبودي روي بازويم نشسته

 

غروبي تلخ و داغي بي شماره        

نمانده بود ديگر راه چاره

همه در بين آتش مي دويدند     

جدا افتاد گوش و گوشواره

 

با تنِ خسته از فرس افتاد      

صيدِ شمشير، در قفس افتاد

آنقَدَر سنگ ميهمانش شد      

كآخرالاَمر از نفس افتاد

 

بستند بر سفيرِ تو چون راهِ چاره را       

آتش زدند سينة اين بي سواره را

جانِ منِ شكسته دل اي پيرِ مي فروش   

با خود ميار كرببلا شير خواره را

 

همه اهل حرم در پيچ و تابند     

همه لب تشنة يك جرعه آبند

رقيه، زينب و اطفال خيمه         

همه دلواپَسِ طفل ربابند

 

اينجا مباد همره خود دختر آوري        

اصغر بياوري، عليِ اكبر آوري

اي كاش قبل از اينكه بيايي به اين ديار    

انگشتر رسول خدا را در آوري

 

با من بمان و درد مرا بيشتر مكن         

تنها به شام و كوفه مرا ره سپر مكن

بال و پرم شكست، علي اكبرت كه رفت   

با رفتنت بيا و مرا خونجگر مكن

 

دوباره ماه محرم دوباره بزم عزا       

دوباره گريه براي امامِ عاشورا

دوباره نالة زهرا به گوش مي آيد   

ز قتلگاه حسين و زمين كرببلا

 

ز تشنگي همه گلهاي باغ پژمردند      

سرِ تو را به سرِ نيزه از حرم بردند

چگونه زينبِ مظلومه پيرتر نشود        

تمام اهل حرم تازيانه مي خوردند

 

حرام زاده اي انگشتر تو غارت كرد        

به كودكان كتك خورده ات جسارت كرد

وَ سمت قوم يهودي كه خيره سر بودند   

به رويِ نيزه نشستي و رهسپارت كرد

 

تو رفتي آب شد آزاد مادر     

دلم شد شهر غم آباد مادر

خودم ديدم سرت از روي نيزه  

چگونه بر زمين افتاد مادر

 

برادرجان عليِ اكبرت كو     

گل ياس علي، برگ و برت كو

نمي پرسم از عباس دلاور      

سليمان زمان، انگشترت كو

 

مگو با ما از آهنگ صبوري      

نمانده بين چشم خيمه نوري

منِ دلخسته بر ناقه نشستم       

تو يا بر نيزه يا كنج تنوري

 

غمي بر سينه ام بر پا شد اي واي        

ميان قتلگه غوغا شد اي واي

ببين عمه سرِ رأسِ عمويم           

ميانِ شاميان دعوا شد اي واي

                             

فداي  نالة  واغربتاي خواهرتان           

طنين فكنده در عالم صداي مادرتان

چگونه روضه بخوانم كه در ميان حرم     

فتاده هم همه، از تن جدا شده سرتان

 

چه مي شد اي گل زهرا مسافرت بودم     

ميان كوچة عشق تو عابرت بودم

چه مي شد از كرم و لطف و مرحمت آقا       

شبي كنار حريم تو زائرت بودم

 

پريده مرغ دلم روي بامت آقاجان      

نوشته اند مرا مست جامت آقاجان

نوشته اند مرا از همان شب اول       

گدا و نوكر و عبد و غلامت آقاجان

 

همينكه خون سر تو رقيق تر مي شد

نشان نيزه سواران دقيق تر مي شد

وَ هر چه قدر به سويت شتاب مي كردند

جراحت تن پاكت عميق تر مي شد

 

نازك نبود اين دلم، اما شكسته شد

در قتلگاه رشته عمرم گسسته شد

با اينكه در نماز شبم غرق مي شدم

بعد از حسين، نافله هايم نشسته شد

 

دلشوره هاي دختركت را نگاه كن

بال كبود شاپركت را نگاه كن

گريه مكن كه بال و پرم خوب مي شود

كنج لبان خود تركت را نگاه كن

 

صحراي كربلا جگرم را كباب كرد

دستي ميان خيمه ما انقلاب كرد

باران تازيانه كه باريد در حرم

روياي خوب كودكيم را خراب كرد

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

فراز منبر دستت کلیم خواهم شد

زبان بگیر که من هم دو نیم خواهم شد

به گیسوان رقیه قسم که پشت سرت

نماز خوان اذان نسیم خواهم شد

به نصّ آیه ی ایاک نعبد تو قسم

به امتداد سنان مستقیم خواهم شد

مرا ز شیر گرفتند و زود فهمیدند

که از لبت چو برادر سهیم خواهم شد

فراز کرب و بلا خوب تر نشانم ده

چرا که تا به قیامت کریم خواهم شد

رهت به طشت، چو افتاد یاد ما هم باش

اگر چه پیش سر تو مقیم خواهم شد

نوشته اند که قبرم به روی سینه ی توست

نوشته اند به سینا کلیم خواهم شد

اگر چه ناز ندارم پس از وفات ولی

مرا ببوس که من هم یتیم خواهم شد

 

محمد سهرابی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

رفتی و بهار خیمه را دی کردی

تمرین شهامت و وفا کی کردی

ای غیرت مردی و شرف می بینم

شش ماهه تمام راه را طی کردی

 

محمدجوادغفورزاده(شفق)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کمان باز شد / فراتر ز حد توان باز شد

چنان‌که حسین / پس از ضربه تیر جانباز شد

ببین روضه را / گلو تیر خورد و دهان باز شد

به خون علی / سر بغض هفت آسمان باز شد

نه حق می‌دهم / اگر روضه روضه‌خوان باز شد

که در وقت دفن / سر از شانه با یک تکان باز شد

 

شاعر: مهدي رحيمي


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

فرزند وقتی که پسر باشد، از ذوق مادر می شود فهمید

 سرّ "علی" نامیدن او را، از دیده ی تر می شود فهمید

 آمد...ولی مولا دلش خون بود، لب های او را بوسه باران کرد

 آنجا که حرف عاشقی باشد، با بوسه بهتر می شود فهمید

 دستان او را خواهرش بوسید، پرسید: مادر؟ او شبیه کیست؟

 در پاسخش مادر به نرمی گفت: شش ماه دیگر می شود فهمید

 شش ماه دیگر آه...می گرید، کودک دوباره شیر می خواهد

 آینده را از سرخی رنگ لب های اصغر می شود فهمید

 سرباز آخر فاتح جنگ است، پیغمبری در دامن مولا

 اعجاز او را می توان در آن روزی که پرپر می شود... فهمید

 

مهدی نورقربانی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید