اشعار شب هفتم محرم

 

کاش میشد که نسیمی خبرت را می برد

خبر سوختن بال و پرت را می برد

 

کاش میشد که زبان دور لبت چرخاندن

اثری داشت که سوز جگرت را می برد

 

کاش جای عطشی که رمقت را برده

خواب می آمد و چشمان ترت را می برد

 

تو روی دست پدر عازم میدان بودی ؟

یا که تقدیر گلویت پدرت را می برد

 

لب زدن ها پدرت را نگرانت کرده

عطش تو نفس مختصرت را می برد

 

فاصله کم شده و حرمله با قدرت زد

دست بابات نبود تیر سرت را می برد

 

خوب شد تیر سه پر گرچه سپر را کج کرد

سنگرت بود و گرنه سپرت را می برد

 

دست و پا می زنی اما پدرت حیران است

گلویت زیر عبا تا به حرم پنهان است

 

این طرف ناله و آن سوی ولی غوغا شد

گرچه لب خشک ولی چشم همه دریا شد

 

مادرش زد به سر و عمه کنارش افتاد

ناله زد وای علی خواهرش از جا پا شد

 

بدن کوچک از پوست به سر بند شده

دفن شد زیر لحد باز پدر تنها شد

 

بعد ازآن واقعه یعنی دم غارت کردن

حرمله پشت حرم آمد و واویلا شد

 

مادرش گفت که ای حرمله لعنت بر تو

به روی نیزه نزن، زخم گلویش وا  شد

 

مادرش داشت کنار پسرش جان می داد

از غم سوختن بال و پرش جان می داد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب هفتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

ازحرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته

شال بسته ، با نقابِ تازه ای برخاسته

 

گرچه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها

تازه مغرب ، آفتابِ تازه ای برخاسته

 

باد دارد از مسیر ِ چشمهایش می وَزَد

لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته

 

بیشتر شد تشنگی ها ، او خودش  آب ، آب بود

پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته

 

با همه پیغمبران ، پیغمبری ام فرق کرد

رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته

 

آن همه لبیک گفتن یکطرف ، این یکطرف

پرسش ِ ما راجوابِ تازه ای برخاسته

 

ریخت برهم لشگری را تاکه بر دستم رسید

با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته

 

زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید

تازه این کودک زخوابِ تازه ای برخاسته

 

این بلاتکلیفی ام ازناتوانی نیست نیست

تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته

 

گردنی که خشک باشد آخرش این میشود

تیر هم که باشتابِ تازه ای برخاسته

 

روی این دستم تنش ؛ برروی این دستم سرش

آه بفرستم کدامش را برای مادرش

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب هفتم محرم – وحید قاسمی

 

دل آقا اسير زلفت بود

خنده ات باده ي حياتش بود

نخ قنداقه ي مطهرتان

لنگر کشتي نجاتش بود

**

 يل شش ماهه اي عجيب که نيست

نوه ي حيدري جگر داري

بي جهت حرمله سه شعبه نساخت

با عمو مي پري جگر داري

**

 گریه هایت برای آب نبود

پدرت را غریب می دیدی

تا که پلک تو را عطش می بست

خواب شیب الخضیب می دیدی

**

حنجرت را بهانه می دیدند

بغض شان جنگ با علی دارد

کوفه با دیدنت هراسان گفت :

چقدر کربلا علی دارد

**خورجینی که در خیال خودش

سود خلخالها کلان تر بود

از هیاهوی نیزه ها فهمید

از پدر هم سرت گران تر بود

**

 رفتی از نیزه سر در آوردی

بین سرها ، سری در آوردی

ناقه ی عمه را حجاب شدی

وقتی از سایه معجر آوردی

 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب هفتم محرم – حامد خاکی

 

یابن خیر النساء خداحافظ

در پناه خدا، خداحافظ

 

تو هنوزم مرا نبوسیدی

پدر تشنه ها خداحافظ

 

دست کم می شود مرا ببری

مرد بی انتها خداحافظ

 

خواهشی قبل بُردنم دارم

التماس دعا خداحافظ

 

بی قراری، قرار می خواهی

من نمردم، که یار می خواهی

 

پر پرواز و بال پروازی

انتهای زمان آغازی

 

چه کنم یار کوچکت باشم

چه کنم تا دلت شود راضی

 

اکبرت رفت با عمو چه شود

یک نگاهی به من بیندازی

 

هر چه باشم منم علی هستم

از چه با بی کسیت می سازی؟

 

یاد دارم مرا بغل کردی

گفتی ای یار آخرم نازی

 

سخنانت عجیب غوغا کرد

بند قنداقه ی مرا وا کرد

 

روی دستان باب من رفتم

با سرم باشتاب، من رفتم

 

خیمه پرسید بر نمی گردی؟

مگر اینکه به خواب، من رفتم

 

مشک سقاییِ عمویم کو ؟

تا کنم پُر ز آب، من رفتم

 

چه کنم واقعاً پدر تنهاست

عذر خواهم رباب، من رفتم

 

پشت سرهای ما چه می ریزی

اشک غم جای آب، من رفتم

 

گر چه بی شیر، زاده ی شیرم

می روم انتقام می گیرم

 

وقت آن شد خودی نشان بدهم

نا توانم تو را توان بدهم

 

در میان قنوت دستانت

چون علی اکبرت، اذان بدهم

 

دوست دارم کنار پیکر تو

با لبی خشک و تشنه جان بدهم

 

یا ز سر نیزه چون سرت با سر

به سر عمه سایبان بدهم

 

یا همین که رباب لا لا گفت

با سرم نیزه را تکان بدهم

 

تا ز حلقم سپیده پیدا شد

حرمله با سه شعبه اش پا شد

 

یک سه شعبه مرا ز عمه گرفت

خنده را بی حیا، ز عمه گرفت

 

در هیاهوی دست و پا زدنم

بی سر و بی صدا ز عمه گرفت

 

تیر پایان به جمله داد و مرا

در هوا بی هوا ز عمه گرفت

 

تن من دست خاک، سر را هم

سر این نیزه ها ز عمه گفت

 

اصغرت بال و پر در آورده

از سر نیزه سر در آورده

 

نیزه دارم همین که راه افتاد

موی من شانه شد به پنجه ی باد

 

مادرم مات خنده ام شده بود

از تماشام، گریه سر می داد

 

درِ دروازه را که رد کردیم

دور و اطراف شهر سنگ آباد

 

سنگشان بی هوا به سر می خورد

سرم از روی نیزه می افتاد

 

همسفرها به من نمی گویید

سنِّ شش ماهگی مبارک باد؟

 

سدّ برخورد سنگ و سر نشدم

بی بدن بودنم، اجازه نداد

 

حال که، تکلیف من مشخص شد

اصغر از محضرت مرخص شد

 

حامد خاکی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب هفتم محرم – سید حمید برقعی

 

بست بر روی سر عمامه پیغمبر را

رفت تا بلکه پشیمان بکند لشکر را

 

من به مهمانی تان سوی شما آمده‌ام

یادتان نیست نوشتید بیا؟ آمده‌ام

 

ننوشتید بیا کوه فراهم کردیم؟

پشت تو لشکر انبوه فراهم کردیم

 

ننوشتید زمین ها همه حاصلخیزند؟

باغ هامان همه دور از نفس پاییزند

 

ننوشتید که ما در دلمان غم داریم؟

در فراوانی این فصل تو را کم داریم

 

ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه؟

نامه نامه لک لبیک ابا عبدالله

 

حرف هاتان همه از ریشه و بُن و باطل بود

چشمه هاتان همگی از ده بالا گِل بود

 

باز در آینه، کوفی صفتان رخ دادند

آیه‌ها را همه با هلهله پاسخ دادند

 

نیست از چهره آیینه کسی شرمنده

که شکم ها همه از مال حرام آکنده

 

بی‌گمان در صدف خالی‌شان درّی نیست

بین این لشکر وامانده دگر حرّی نیست

 

بی وفایی به رگ و ریشه آن مردم بود

قیمت یوسف زهرا دو سه مَن گندم بود

 

آی مردم پسر فاطمه یاری می‌خواست

فقط از آن همه یک پاسخ آری می‌خواست

 

چه بگویم به شما هست زبانم قاصر

دشت لبریز شد از جمله هل من ناصر

 

در سکوتی که همه مُلک عدم را برداشت

ناگهان کودک شش ماهه علم را برداشت

 

همه دیدند که در دشت هماوردی نیست

غیر آن کودک گهواره نشین مردی نیست

 

آیه آیه رجز گریه تلاوت می کرد

با همان گریه خود غسل شهادت می کرد

 

گاه در معرکه آن کار دگر باید کرد

گریه برنده تر از تیغ عمل خواهد کرد

 

عمق این مرثیه را مشک و علم می دانند

داستان را همه اهل حرم می دانند

 

بعد عباس دگر آب سراب است سراب..

غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب…

 

مرغِ در بین قفس این در و آن در می‌زد

هی از این خیمه به آن خیمه زنی سر می زد

 

آه بانو چه کسی حال تو را می فهمد؟

علی از فرط عطش سوخت، خدا می فهمد

 

می رسد ناله آن مادر عاشورایی

زیر لب زمزمه دارد: پسرم لالایی

 

کمی آرام که صحرا پر گرگ است علی

و خدای من و تو نیز بزرگ است علی

 

کودک من به سلامت سفرت، آهسته

می‌روی زیر عبای پدرت آهسته

 

پسرم می روی آرام و پر از واهمه‌ام

بیشتر دل نگران پسر فاطمه ام

 

پسرم شادی این قوم فراهم نشود

تاری از موی حسین بن علی کم نشود

 

تیر حس کردی اگر سوی پدر می‌آید

کار از دست تو از حلق تو بر می‌آید

 

خطری بود اگر، چاره خودت پیدا کن

قد بکش حنجره‌ات را سپر بابا کن

 

سید حمید برقعی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:50 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دل آقا اسیر زلفت بود

خنده ات باده ی حیاتش بود

نخ قنداقه ی مطهرتان

لنگرکشتی نجاتش بود

 

گره هایی بزرگ آوردند

پای گهواره ات مراجع مان

مُهرلبیک یا حسینت را

جان زهرا بزن به طالع مان

 

چشمهایت به کربلا فهماند

مست بودن به قیل وقال که نیست

ظهرروز دهم نشان دادی

مرد بودن به سن وسال که نیست

 

!یل شش ماهه ای،عجیب که نیست

«نوه ی حیدری «جگرداری

بی جهت حرمله سه شعبه نخواست

با عمو می پری،جگرداری

 

گریه هایت برای آب نبود

پدرت را غریب می دیدی

تا که پلک تو را عطش می بست

خواب شیب الخضیب می دیدی

 

حنجرت را بهانه می دیدند

بغش شان جنگ با علی دارد

:کوفه با دیدنت هراسان گفت

!چقدرکربلا، علی دارد

 

خورجینی که درخیال خودش

سود خلخالها کلان تر بود

ازهیاهوی نیزه ها فهمید

ازپدرهم سرت گران تر بود

 

رفتی از نیزه سر درآوردی

بین سرها،سری درآوردی

ناقه ی عمه را حجاب شدی

وقتی ازسایه معجر آوردی

 شاعر: وحيد قاسمي


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:50 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غزل حضرت علی اصغر علیه السلام

چشم و چراغ من، پسرم اندکی بخواب
بی‌تابی تو حال حرم را کند خراب

مادر، کویر خشک مرا زیر و رو نکن!
شیری نمانده و شده چشمت پر از سراب

پرپر نزن قناری کز کرده در قفس!
لرزیدن تنت همه را می‌دهد عذاب

از سمت علقمه خبری می‌رسد به گوش
طاقت بیار! مشک عمو پر شده از آب

نه نه عزیزکم خبری نیست، آب نیست
شرمنده‌ام نکن علی و بگذر از رباب

یک ظهر داغ بود و عطش بود و جنگ بود
دلشوره بود و ترس و بلا بود و اضطراب

وقتی که ابر پرده‌ی خیمه کنار رفت
قنداق ماه بود به دستان آفتاب

گفتند بین لشگر تاریک کوفیان
باید که ریشه کن بشود نسل بوتراب

برخیز حرمله گره کور باز کن!
این طفل تشنه آمده ما را کند کباب

تیر سه شعبه‌ای که نماید شکار شیر
در صید شیرخوار چرا گشت انتخاب

بادی وزید و یکسره شد کار باغبان
وقتی شکفت غنچه هوا شد پر از گلاب

خونی به عرش رفت و زمین ماند در شفق
موی فرشته‌ها پس از آن روز شد خضاب!.

عمار موحد 

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:50 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ترانه حضرت علی اصغر علیه السلام

علی جون گریه رو بس کن، مادرت طاقت نداره
همه میگن توی خیمه، عمو رفته آب بیاره

ماهی کوچیک تشنه، که لبات مثل کویره
من دیگه شیری ندارم، الهی رباب بمیره

یه دفه تو دل میدون، محشر کبرا به پا شد
صوت "هل من ناصر" اومد، تو حرم غوغا به پا شد 

علی با چشمای خستش، به چش عمه نگا کرد
با یه ضربه مثل حیدر، بند قنداقه رو وا کرد

آقامون اومد تو خیمه، علی اصغر و بغل کرد
با نگاه مهربونش، همه مشکلا رو حل کرد

وقتی اومد توی میدون، همه جا ولوله افتاد
چشم ابن سعد نامرد، تو چش حرمله افتاد

امون از تیر سه شعبه، گل و از ساقه جدا کرد
انگاری یه سیب سرخ و، از رو قنداقه جدا کرد.

عمار موحد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:49 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به روی صورت طفل آفتاب می ریزد

خدا به چهره ی ماه اش نقاب می ریزد



به چشم های کسی هجر قطره ی آبی

اگر فشار بیارد سراب می ریزد



رباب پیش خودش فکر می کند حتما

عمو به کام علی قطره آب می ریزد



کنار علقمه شمر لعین می خندد

ز چشم های گلی تا که خواب می ریزد



لباس رزم ندارد ولی بلند شود

به قلب لشگر دشمن عذاب می ریزد



رسیده است زمان نبرد و بین دل

عروس فاطمه هی اضطراب می ریزد



خدا به خیر کند دست تیر،حلق علی

میان معرکه از گل گلاب می ریزد



حسین روی سرش می زند و می گرید

به کام حرمله گویی شراب می ریزد



میان خنده ی انذار با عبای خودش

پدر به روی عزیزش حجاب می ریزد



به سمت خیمه پدر می رود و می آید

چقدر غصه به روی رباب می ریزد
 

 

علی حسنی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:49 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امروز و فردا عالمی در التهاب است

از این مصیبت کوه صبر من خراب است

بیمار گشتم از هوای بی تو بودن

روضه برای درد من داروی ناب است

امشب که می سوزم ز داغ شیرخواره

تصویر او روی دلم گویا که قاب است

در هر حسینیه که جای ذکر مولاست

اَمّن یُّجیبِ درد مندان مستجاب است

بر روی لب امشب نوای لای لایِ

یک مادر دلخسته با نام رباب است

باید عمو از علقمه بیرون بیاید

در گاهواره کودکی محتاج آب است

یک کودک شش ماهه در دستان بابا

با لای لایِ تیر انگاری که خواب است

پاشید خون بر روی بابای غریبش

تصویر خورشید زمان گویا خضاب است

آرام شد بعد از کمی بی تاب بودن

حالا زمان ناله های آب آب است

با خنده وُ کف حرف او را قطع کردند

ارباب عالم را که خود فصل الخطاب است

اصغر چرمي


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396  | 2:49 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید