يا مظلوم

تنت را شمر برگردانده باشد

سرت بر نيزه قرآن خوانده باشد

عبيدالله ملعون هم شكسته

اگر دندان برايت مانده باشد

(حامد خاكي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا مظلوم

وقتی که باد سرد و سیاهی وزیده شد

در کربلا هزار بلا آفریده شد

 

یک ذره هم ز عاطفه بویی نداشتند

حتی گلوی اصغر ما هم دریده شد

 

نامحرمان به معجرمان حمله ور شدند

وقتی که دستهای پناهم بریده شد

 

از بی حیایی سپه کوفیان مپرس

خلخال هم ز پای یتیمان کشیده شد

 

در زیر بار کعب نی و تازیانه ها

قد من و یتیم سه ساله خمیده شد

 

تا رونق ضیافتشان بیشتر شود

سرها به روی سفره ی سرنیزه چیده شد

 

بعد از گذشت گرمترین روز تشنگی

از قتلگاه "واي بُنَيَّ" شنیده شد

 

ای کاش بوسه زیر گلویش نمی زدیم

از بس که سخت از بدنش سر بریده شد

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  يا حسين شهيد

از عطش لب روي لب مي‌زد و پرپر مي‌زد

تير هم بوسه به دندان مطهّر مي‌زد

 

در قفس بود و دگر قدرت پرواز نداشت

سنگ از هر طرفي دور تنش پر مي‌زد

 

تا كه شمشير به كتف و سر و بازو مي‌خورد

مادري ،‌دستِ شكسته شده ،‌ بر سر مي‌زد

 

خواهرش از روي تل داشت تماشا مي‌كرد:

چه كسي نيزه به پهلوي برادر مي‌زد؟

 

نفَسش تا ببُرَد تير سه شعبه كم بود

تير مي‌آمد و بر گوديِ حنجر مي‌زد

 

كار را تا كه كند يكسره ، قاتل آمد...

خنده بر لب...كه خودش ضربه‌ي آخر مي‌زد

 

پنجه در بين محاسن زده و خنجر را

داشت بر نقطه‌ي گلبوسه‌ي خواهر مي‌زد

 

تا كه فهميد ، زني ((واي بُنَيَّ)) مي‌گفت

با لگد بر پسرش بدتر و بدتر مي‌زد

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

(( بر نيامد از تمناي لبش كامم هنوز ))

او به روي نيزه رفت و من به دنبالش هننوز

زینت دوش نبي مصطفي حقش نبود

بر زمين كربلا ماند پر و بالش هنوز

گرچه دور افتاده ام فرسنگ ها از باغ گل

مي رسد بوي گلاب از جسم پامالش هنوز

حال با غارتگري هاشان چه سازم بعد او

خنجر و انگشتري باقيست جنجالش هنوز

كاروان منزل به منزل مي رود اما خدا

بند نيامد گريه هاي طفل خردسالش هنوز

دخترك هم سهم خود را برد از اين ماجرا

مانده جاي تازيانه بر پر و بالش هنوز

ديد در بازار طفلي آنچه غارت رفته بود

در حراج افتاده بود معجر و خلخالش هنوز!


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

كمتر از ساعتي بر او چه گذشته است خدا

كه قدو قامت او دستخوش تغيير شده

سنگ باران شد و زير سم مركبها رفت

پيش گويي عمو بود كه تعبير شده

مي وزد بوي گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدينه است كه تكثير شده

یاسر مسافر


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دوباره لحظه ی سرخ قیام عاشورا

دوباره خون به دلم کرده نام عاشورا

 

نشسته روی لبم السّلام علیک

چه کرده با دل من السّلام عاشورا

 

برای ناله ی هل من معین تو،لبّیک

بگویم از سر شوق ای امام عاشورا

 

خدا کند که بمیرم میان روضه تان

از این جراحت بی التیام عاشورا

 

نفس کشیدن من علّتش فقط این است

بگیرم از ته دل  انتقام عاشورا

 

تمام همّتم این است یارتان باشم

که مستقر بشوم در خیام عاشورا

 

به زیر بار ستم ها نرفتن ای آقا

بُوَد همیشه و هر جا پیام عاشورا

 

مگر که زینت دوش نبی نبودی تو

چه شد شکسته شد آن احترام عاشورا؟؟؟!


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دست بردار ای یهودی از سر خون خدا      

نیزه را کمتر بزن بر پیکر خون خدا

 

وای بر تو نیزه را تا می کنی در پیکرش     

شرم کن ای نانجیب از مادر خون خدا

  

می زنی با چکمه ات بر سینه ی عشق نبی 

روی تل دارد نظاره خواهر خون خدا

  

فکر کردی که عمویم بی معین و لشکر است؟     

یک تنه گردیده ام من لشکر خون خدا

  

من ز نسل تیر و تابوتم،ندارم واهمه           

یادگار مجتبایم،یاور خون خدا

  

دست هایم را جدا کن،بر عمو سیلی مزن 

مادرش این جا نشسته،در بر خون خدا

  

قلب زینب،عمّه ی غمدیده ام را خون مکن     

خنجرت را کم بکش بر حنجر خون خدا !!!


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  صل الله عليك يا عطشان

تا اينكه نيزه اي بدنش را به خون كشيد

گرگي رسيد و پيرهنش را به خون كشيد

 

از يك طرف عمامه و از يك طرف عبا

هر كس به يك طريق تنش را به خون كشيد

 

سر نيزه هاي كُند، فرو رفته در تنش

اوضاع دست و پا زدنش را به خون كشيد

 

آهسته گفت تشنه ام اما شنيد شمر

با چكمه لعنتي دهنش را به خون كشيد

 

با "نفس مطمئنّه"به حالِ عروج بود

نامرد "نفس مطمئنش "را به خون كشيد

 

بر سينه اش نشست و سري ماند و خنجري

قبل از بريدن سرش افتاد خواهري

(هاني امير فرجي)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1396  | 10:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید