خنجر كشيده اند خدا را رضا كنند
خود را به زور در دلِ گودال جا كنند
اينجا كه گود بود چرا خورده اي زمين؟
جايي دگر نبود سرت را جدا كنند؟
انصاف نيست لشگر كوفه كفن شوند
اينها تو را مقابل زينب رها كنند
نه جاي نيزه مانده و نه نيزه مانده است
تا زخم ديگري روي آن جسم جا كنند
وقتي به عضو عضو تو رحمي نكرده اند
ميخواستي ملاحظه ي خيمه را كنند؟!
وقتي كفن براي تنت فايده نداشت
گفتند بوريا عوضش دست و پا كنند
حامد خاكی
ادامه مطلب
يا عطشان
آنقدر تشنه ماند كه آب از سرش گذشت
با چكمه يك نفر ز روی پيكرش گذشت
وقتي برادرم به زمين خورد اي خدا
افتادم و سرم به زمين خورد اي خدا
ناله زدم كه اي پسر مادرم بيا
هفتاد و دومين تلفات حرم بيا
پاشو بيا حسين كه دارند ميرسند
از دور چند اسب سوارند ميرسند
اصلاً چرا غم علی اكبر تو را نكشت؟
تير آنقدر زدند شدی مثل خارپشت
از هولِ جايزه چقدر دستپاچه بود
سر را بريد و جای سرت خنجرش گذاشت
حامد خاكی
ادامه مطلب
همناله با زینب کبری(س)
دیدم لب عطشان را ای کاش نمی دیدم
ارباب پریشان را ای کاش نمی دیدم
بی یار و معین ارباب تنها وسط میدان
دیدم شه خوبان را ای کاش نمی دیدم
لشکری پر از کینه خنجر به روی حنجر
بر قلب سلیمان را ای کاش نمی دیدم
وقتی که برون آمد شمر از وسط مقتل
دیدم سر جانان را ای کاش نمی دیدم
از بعد غروب آن روز در چنگ حرامی ها
دیده ام یتیمان را ای کاش نمی دیدم
آتش وسط خیمه ای وای چه می بینم
یک شام غریبان را ای کاش نمی دیدم
سرها به روی نیزه خیمه همه در ناله
اشکان یتیمان را ای کاش نمی دیدم
از کوفه به شام هردم در روبرویم آورد
سرهای شهیدان را ای کاش نمی دیدم
سختی و اسارت را سیلی و جسارت را
بی صبری طفلان را ای کاش نمی دیدم
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
ادامه مطلب
آرام تر بـرو که توانی نمانده است
تا آخرين نگاه زمانی نمانده است
بگذار تا که سير نگاهت کنم حسيـن!
يک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است
میخواستم فدای تو گردم ولی نشد
بعد از شهيد علقمه جانی نمانده است
تو می روی ... پس که ؟ عنان گير من شود
وقتی که هيچ مرد جوانی نمانده است
اين گله های گرگ نشستند درکمين
تا با خبر شوند شبانی نمانده است
**
او رفت و بعد ،شيهه اسبی غريب ؛ . . . ماند
شاخه شکست ؛ رايحه عطر سيب ماند
یک تن به جای حضرت يوسف به چاه خفت
اما سری ؛ دريغ . . . به روی صليب ماند
از آن همه جمال جميل خدا ؛ فقط
تصوير مات و خاکی شيب الخضيب ماند
ديگر برای بوسه شمشير جا نبود
حتی لبان دخترکش بی نصيب ماند
درلابلای آن همه فرياد و هلهله
تنها صدای مادری آنجا غريب ماند
**
صحرا ميان شعله صدتازيانه سوخت
پروانه های کوچکِ در اين ميانه سوخت
تنها نه بال نازک پروانه های دشت
گل های سرخ روسری دخترانه سوخت
يکباره کربلا و مدينه يکی شدند
پهلو و دست و بازو و هم شانه سوخت
یاسر حوتی
ادامه مطلب
لحظه ی وصل رسیده ست خدا رحم کند
نفس روضه بریده ست خدا رحم کند
تویی آن شاپرکِ ناز که بین راهت
دشمنت تار ،تنیده ست خدا رحم کند
ادب و رحم و جوانمردی و اینگونه صفات
دور از این قومِ دریده ست خدا رحم کند
وسط خطبه ی تو کاش دگر هو نکشند
رنگ عباس پریده ست خدا رحم کند
مادرش داد علی را ببری آب دهی
حرمله نقشه کشیده ست خدا رحم کند
از همین لحظه که هنگام خداحافظی است
قامت عمه خمیده ست خدا رحم کند
از تو آقا چه بگویم که نرنجد مادر
صحبت از رٱس بریده ست خدا رحم کند
کاظم بهمنی
ادامه مطلب
آنجا که وداع خواهری دیدن داشت
یک لحظه درنگ هم پرستیدن داشت
آنجا که گلو حسین و لب زینب بود
حقا که رگ بریده بوسیدن داشت
ادامه مطلب
صل الله عليك يا مظلوم
كمتر بر اين غريب بدون كفن بزن
اين ضربه ي دوازدهم را به من بزن
هر آنچه داشت رفت دگر جستجو نكن
اينقدر اين شهيد مرا زير و رو نكن
قبول كن كه شبيه حصير افتادي
قبول كن ته گودال گير افتادي
مخواه تا كه سر من به گريه بند شود
بگو چكار كنم از تنت بلند شود
بگو چه كار كنم آب را صدا نزني
بگو چه كار كنم تا كه دست و پا نزني
بگو چكار كنم از تو دست بردارند
براي پيكر تو يك لباس بگذارند
بگو چكار كنم بيش از اين تكان نخوري
بگو چكار مكنم از سنان،سنان نخوري
بگو چكار كنم من؟ بگو چكار كنم؟
كنار شمر بمانم و يا فرار كنم؟
ميان گريه ي من اين سنان چه ميخندد
دهان باز تو را نيزه دار ميبندد
آهاي شمر عبا را كسي ربود برو
بيا النگوي من را بگير و زود برو
براي غارت پيراهنت بميرم من
چرا لباس ندارد تنت بميرم من
قرار نبود بيفتي و من نگاه كنم
و يا كه گريه به كوپال ذوالجناح كنم
مگر نبود مسلمان كه اينچنين زده اند
بلند مرتبه شاهِ مرا زمين زده اند
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
يا مظلوم يا اباعبدالله
من نگفتم كه شوي بي پر و بي بال نرو؟
زير سُم ها شود عضو عضو ِ تو پامال نرو؟
تو اگر نيزه خوري ميروي از حال نرو؟
به خدا گير مي افتي ته گودال نرو؟
دوره كردند تو را از روي زين افتادي
ديدم از دور چگونه به زمين افتادي
گرگها زوزه كشان پيرهنت را بردند
جلوي چشم سكينه كفنت را بردند
عده اي نيزه رسيدند و تنت را بردند
با هم انگشت و عقيق يمنت را بردند
گرچه بردند ولي جانِ تو پس ميگيرم
به همين پيكر عريانِ تو پس ميگيرم
بغلت ميكنم و شمر مرا ميزندم
تا كه خواهم بزنم بوسه مرا ميزندم
كو علمدار بگويد كه چرا ميزندم؟
من چه كردم كه مرا با كف پا ميزندم؟
نكند ميزندم تا كه صدايت نكنم؟!
به خدا هرچه زند باز رهايت نكنم
(هاني امير فرجي)
ادامه مطلب
یک اسب میان خیمه ها پیدا شد
در سینه ی دشت شیونی برپا شد
بغضی که نهفته در قلم موی تو بود
بر بوم چکید و عصر عاشورا شد
ادامه مطلب
در این شبها دلم سامان ندارد
به جز ذکر علی درمان ندارد
کجا از درگه مولا روم من
که این جود و کرم پایان ندارد
نیزها در دهنت مهمان شد
کار دشمن به نظر اسان شد
انقدر غارت تو طول کشید
که تمام بدنت عریان شد
خنجر کهنه که از راه رسید
خواهرش از ته دل اه کشید
شمر با پا بدنش را چرخاند
از قفا سر ز شهنشاه برید
جواد قدوسی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


