گودال (حقش ادا بشه خوبه)
بس کن حسین ناله ی تو بی نتیجه است
بس کن حسین نیزه درون جگر شده
بس کن حسین خواهر تو مرده از غمت
بس کن حسین نیزه درون کمر شده
خنجر نمی برد چه کند قاتل حسین
این خنجرش برای رگ تو چه شر شده
بس کن حسین خس خس رگهای تو بد است
بس کن حسین خس خس تو بی اثر شده
بس کن حسین گرگ بدی در کمین توست
این نیزه ها برای سرت درد سر شده
بس کن حسین کار تو از غم گذشته است
گوش خدای هم ز صدای تو کر شده
گاهی شبیه شمس گهی چون ستاره ای
این سر به روی نیزه شبیه قمر شده
چشمم ز اشک نه ، وَ نه از آب چشم ها
از خون پیرهن کهنه تر شده
گودال قتلگاه تو یک قصه ی بدی است
قصه شبیه مادر و دیوار و در شده
سروده جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
یا حسین (ع)
همه رفتند ساربان هم رفت
ته گودال مادری مانده
...
جا که تنگ است خب نزن پرپر
اصلا از بال تو پری مانده
علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
ذبحوک ...
مادرم زهرا کنون آمد بَرَم
میدود زینب به سویم از حرم
لحظه های آخرم باشد که چون
شمر ملعون آمده بالا سرم
گوییا دنیا به روی سینه ام
یک نفر روی تن و بال و پرم
گیسویم از دست زهرا شد رها
تا به دست قاتلم موی سرم
من به او گفتم نَبُر می بخشمت
جوشنش*مانع شده بر این کرم
خنجری آمد برون از نعل خود
بی درنگ آمد به روی حنجرم
هر چه قدر تیغش کشید اما نشد
شد موثر بوسه های خواهرم
یک صدا غالب شده بر عرشیان
ذبــحوکَ قتـــلوکَ پســرم
علیرضا عنصری (شوریده)
ادامه مطلب
بالم شكسته ، از پرم چيزي نگويم
از كوچ پر دردسرم چيزي نگويم
طوفان سختي باغ مان را زیر و رو كرد
از لاله هاي پرپرم چيزي نگويم
حق مي دهم نشناسي ام؛ اما برادر
از آنچه آمد بر سرم، چيزي نگويم
وقت وداع ِ آخرت، عالم به هم ريخت
از شيون اهل حرم چيزي نگويم
آتش گرفتن گرچه رسم وسنت ماست
از دامن شعله ورم چيزي نگويم
بگذار سر بسته بماند روضه هايم
از ماجراي معجرم چيزي نگويم
كم سو تر از چشمان من، چشمان زهراست
از گريه هاي مادرم چيزي نگويم
آن صحنه هاي سهمگين يادم نرفته
افتادنت از روي زين يادم نرفته
از نعل اسب و بوريا چيزي نگويم
از آن غروب پر بلا چيزي نگويم
در عصر عاشورا النگوهام گم شد
از غارت خلخالها چيزي نگويم
گفتم به تو انگشترت را در بياور!
از ساربان بي حياء چيزي نگويم
در كوچه هاي كوفه ناموست زمين خورد
اصلاً شبيه مجتبي؛ چيزي نگويم
شهر علي نشناخت بانوي خودش را
از جامه هاي نخ نما چيزي نگويم
شاگردهايم سنگ بارانم نمودند
از چهره هاي آشنا چيزي نگويم
بي آبروها ! چادرم را پس ندادند
از اين به بعد روضه را... چيزي نگويم
اي خيزران خورده ، لبم بي حس تر از توست
از خاك برخيز و بگو كه اين سر از توست ؟
از خاطراتم همسفر چيزي نگويم
حتي كمي هم مختصر چيزي نگويم
منزل به منزل، محملم در تيررس بود
از سنگهاي خيره سر چيزي نگويم
حتماً خبر داري مرا بازار بردند
آن هم مني كه… !؟ بيشتر چيزي نگويم
از درد پهلو لحظه اي خوابم نمي برد
از گريه هايم تا سحر چيزي نگويم
من در مدينه طشت ديدم ، سر نديدم !
از كاخ شام و طشت زر چيزي نگويم
طفلي سكينه داشت جان مي داد از ترس
دق مي كنم اين بار اگر چيزي نگويم
ديدم كه ملعون تر از آن شامي ، يزيد است
از جمله ي - باشد ببر- چيزي نگويم
شرمنده ام كه درد و دل كردم برادر
بي تو چگونه خانه برگردم برادر
ادامه مطلب
آسمان و زمین با زینب
دیده هاشان زگریه پرخون است
فاطمه دست بر کمر دارد
درد پهلوی او افزون است
***
به گمانم مصیبتی بر پا
به میان زمین کرب و بلاست
شمر بر روی سینه ی مولا
ذکر خواهر فقط واویلاست
***
نیزه ای را میان حنجر او
دشمن از روی جهل خود جا کرد
اندکی نیزه اش را چرخاند
ناگهان در گلوی او تا کرد
***
هر که با هر چه در توانش بود
راهی قتلگاه آقا شد
نینوا گشته پر زخون خدا
تکه تکه عزیز زهرا شد
***
بین شمشیر و نیزه در گودال
پیکر بی سر برادر دید
خم شد و جای مادرش زهرا
بوسه گاه رسول را بوسید
***
به خدا گشته پیر و زار و حزین
زینب از فرط غصه و ماتم
کمرش خم شده دخت علی
ز فشار غریبی و زین غم
ادامه مطلب
چون دگر فریاد طفلان را شنید
از حرم تا قتلِگه فریاد دید
ای خدا زینب از این غم پیر شد
مو سپید از ماتم آن شیر شد
چون که از گودال خون برخاستند
عمه را یاران کسی نشناختند
دید یاران را اسارت می برند
خیمه ها را هم به غارت می برند
کودکی آتش گرفته می دوید
در پی اش زینب فغان از دل کشید
نالهء طفلان مظلومش دریغ
هر طرف هر سو دویدی آه جیغ
آن یکی پایش مغیلان پاره کرد
زینب آمد زخم او را چاره کرد
آن طرف سجاد اندر تب خزان
این طرف زینب به یادش بی امان
یک دو تن از کودکانش گم شدند
از شمار بچه هایش کم شدند
عاقبت آن کاروان آماده شد
خمر غم اندر دلامان باده شد
چون سر خورشید را بر نیزه دید
سر به محمل زد و رسمی شد پدید
شیعیان گر داغ مولا یاد شد
سر شکستن بر شما آزاد شد
کاروان رفت غروبی بس غریب
هر طرف آتش فروزان در لهیب
چون سه روز از ظهر عاشورا گذشت
داغ هجران در دل او تازه گشت
آمدم دیدم جدا سر از بدن
سیّد جنت خدایا بی کفن
فرصتی آمد بر ایشان کفن شد
نعش یاران دل آور دفن شد
لیک یاران ،قصه پایانی ندید
زخم دل را هیچ درمانی ندید
السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیهء امن یجیب
ادامه مطلب
خداحافظ ای برادر زینب
به خون غلطان در برابر زینب
خداحافظ ای جوانی زینب
سلام ای قد کمانی زینب
بیاد لبت دیگر آب و ننوشم
برادر جان بی تو خانه به دوشم
سرت رفته نوک نیزه عدوان
تنت گشته طعمه سم اسبان
به درد و غم و ابتلا می روم
دریغا که از کربلا می روم
در اینجا مرا خون دل توشه بود
نگاهم بر این قبر شش گوشه بود
خداحافظ ای خاک پاکِ حسین
انیسِ تن چاکُ و چاک حسین
خداحافظ ای قرار و شکیبم
خداحافظ ای حسین غریبم
خداحافظ ای وادی علقمه
خداحافظ ای گریه فاطمه
خداحافظ ای سرو خونین بدن
خداحافظ ای قاسم ابن الحسن
خداحافظ ای تشنه در موج یَم
خداحافظ ای دست و مشک و عَلَم
خداحافظ ای ناله ی آه و آب
خداحافظ ای شیر خوار رباب
خداحافظ ای خیمه پر ز دود
خداحافظ ای یاسهای کبود
خداحافظ ای دامن سوخته
به صحرا روان با تن سوخته
خداحافظ ای کودکِ اشکبار
غریبانه جان داده در زیر خار
خداحافظ ای برادر زینب
به خون غلطان در برابر زینب
خداحافظ تاسوعا...
خداحافظ عاشورا...
خداحافظ خیمه های سوخته...
خداحافظ علقمه...
خداحافظ قتلگاه...
ادامه مطلب
يا حسين(ع)
چگونه صبر کنم رفتن تورا بینم
نوای وا عطشا گفتن تورا بینم
در این طرف تو صدا می زنی «انا المظلوم»
جواب......هلهله دشمن تورا بینم
بپوش زیر زره دست دوز مادر را
مباد لحظه ای عریان تن تورا بینم
چگونه معجر خودرا به سر نگه دارم
چگونه لحظه جان دادن تورا بینم
کویر واین همه لاله حسین خیز وببین
میان دشت فقط گلشن تورا بینم
شود به سم ستوران تن تو حلاجی
میان گرد و غبار ، خرمن تورا بینم
چگونه حفظ کنم چادرم که در مقتل
به دست چند نفر جوشن تورا بینم
خداکند که نیفتی به زیر پای کسی
به چشم خویش لگد خوردن تورا بینم
(قاسم نعمتي)
ادامه مطلب
وقتي تمام صاعقه ها را جنون گرفت
طوفان وزيد و قافيه ها بوي خون گرفت
تا گفتم السلام عليکم شروع شد
قلب قلم تپيد و تلاطم شروع شد
آغاز روضه بود به نام خدا؛ حسين
شاعر نوشت اول اين روضه؛ يا حسين
خون جاي اشک بر ترک گونه ها نشست
نام تو بر لب آمد و کوه از کمر شکست
نام تو بر لب آمد و صحرا ز شرم سوخت
مرغ هوا و ماهي دريا ز شرم سوخت
نام تو بر لب آمد و کار از جنون گذشت
با تو به رقص آمده طوفان ميان دشت
نام تو بر لب آمد و بغض زمين شکُفت
نام تو بر لب آمد و شاعر به گريه گفت:
"باز اين چه شورش است که در خلق عالم است"
آمد ندا ز عرش که ماه محرّم است
ماه محرّم آمد و نبض زمان گرفت
قرآن بخوان به نيزه ي غم آيه ي شگفت
قرآن بخوان که صوت تو از حنجر خداست
"زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست"
قرآن بخوان، جواب تو سنگ است پشت سنگ
قرآن بخوان دلم به هوايت شده است تنگ
قرآن بخوان به نيزه نگاهت سرودني است
قران بخوان که سوز صدايت ستودني است
بر نيزه ها نگاه تو لبريز آفتاب
قرآن بخوان به لحن عطش ريز آفتاب
***
بر نيزه ها عزيز دلم پير مي شوي
آيينه مي وزد، وَ تو تکثير مي شوي
از سمت و سوي مشرق دل هاي بي قرار
روزي هزار مرتبه تفسير مي شوي
***
اي آشناي گمشده در اوج زخم ها
اي نخل دست و پا زده در موج زخم ها
امشب به خط نستعليقت کشيده ام
با زخم هاي سرخ و عميقت کشيده ام
در باور زمين شده اي يکّه تازتر
بر نيزه مي شود سر تو سرفرازتر
دارند مي برند به کابوس زخم هات
آنان که آمدند به پابوس زخم هات
پس حق بده که شاعر خسته چنين کشد
يک آسمان ستاره ي خون بر زمين کشد
داغ تو ماه را به زمين هم کشيده است
خورشيد و ماه را چه کس اين گونه ديده است؟
***
خورشيد و ماه با غم جانکاه مي روند
شانه به شانه بر سر ني راه مي روند
شاعر : حسین سنگری
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


