سالار زينب حسين جان
بمان که روشنی دیده ترم باشی
شبیه آینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ي دلگرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ي سرم باشی
جواب خنده ي دشمن به خواهرت با کیست
مگر تو قول ندادی برادرم باشی
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ترم باشی
(علی اکبر لطیفیان)
ادامه مطلب
صل الله علیک یا عطشان
غباری از ته گودال و پیکرت برخاست
به احترام رقیه به نی سرت برخاست
دوید سوی سر تو رقیه ی کوچک
همانزمان که نوایی ز حنجرت برخاست
به وقت گردش زینب درون بازاری
صدای از سر نیزه ز اکبرت برخاست
همین که سیلی سنگین به گونه اش بنشست
دوباره از سر آن یاس پرپرت برخاست
دوباره یک لگد آمد سراغ خواهرتان
همین که دست بر کمر چو مادرت برخاست
همین که ناله ی زینب رسید تا نیزه
دوباره خون ز رگ پاک اصغرت برخاست
سروده جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
صل الله علیک یا عطشان
بیا کریم نشسته در این ته گودال
بیا تو نا امید بر نگرد از پیشش
هر آنچه هست بگیر و برو تو زود برو
تو را به جان رقیه نگیر از ریشش
سروده جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
لايوم كيومك يا اباعبدالله
داشت هرچند گُل ِ جانِ تو پرپر ميشد
از شميمش همه ي باغ معطر ميشد
من فقط داشتم از دلهره ميلرزيدم
پيش چشمم كه تن پاك تو بي سر ميشد
كاري از دستِ كسي بر نمي آمد بايد
دلم آرام به تقدير مُقَدَّر ميشد
قول دادي كه شفاعت كني از قاتل خود
ولي آن روز مگر حرف تو باور ميشد
به تو هر ضربه كه ميخورد خدا ميداند
ضربان دلِ من چند برابر ميشد
زره ات بيشتر اي كاش تحمل ميكرد
لااقل عمق جراحاتِ تو كمتر ميشد
آن زماني كه لبِ تيغ به حلقومت خورد
حنجرت كاش مطيع ِ دم خنجر ميشد
(مصطفي متولي)
ادامه مطلب
لايوم كيومك يا اباعبدالله
کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش
مرده است احترام ... بماند بقیه اش
از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام ... بماند بقیه اش
هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام ... بماند بقیه اش
شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ ها تمام... بماند بقیه اش
گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام؟ ... بماند بقیه اش
پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیه اش
راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام....بماند بقیه اش
رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول
یافاطمه! سلام ... بماند بقیه اش
از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدوام ... بماند بقیه اش
سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام ... بماند بقیه اش
بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو
من میروم به شام ...بماند بقیه اش
دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگ پشت بام ...بماند بقیه اش
دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام ...بماند بقیه اش
حالا قرار هست کجاها رود سرش
از کوفه تا به شام ... بماند بقیه اش
تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیه اش
قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام ... بماند بقیه اش
محمد رسولی
ادامه مطلب
يا مقطع الاعضا
دل پر از زخم ، نفس زخم ، رگ حنجر زخم
گوشه اي درته گودال لب خنجر زخم
آسمان پر شده از سر ، سر بر نيزه شده
پيکري روي زمين بي سر و سرتا سر زخم
نيزه و تير و سنان ها همه هم دست شدند
پس تني ماند اگر ، ماند ز يک لشگر زخم
فقط از اسب زمين خوردن او کافي بود
پس چه آورده به روز جگر مادر زخم؟
خواهرش معجر اگر داشت به زخمش مي بست
اين همه خاک نمي ريخت به سر ، برهر زخم
زخم طفلان همه اش زير سر آتش بود
خيمه مي سوخت و شد همدم خاکستر زخم
خون ِ بر چوبه ي محمل چقَدَر معنا داشت
سر که بي سايه ي سر ماند ، همان بهتر زخم
(علي ناظمي)
ادامه مطلب
يا سيدناالغريب
تو را با خشكي ِ لب ذبح كردند
به پيش چشم زينب ذبح كردند
تورا با سُمِّ مركب زجر دادند
تورا چه نامرتب ذبح كردند
***
رويِ جسم تو رفته راه نيزه
چه كرده با دهانِ شاه نيزه
نشستم پيش جسمت نَه! كناره
هزار و نهصد و پنجاه نيزه
***
در آوردي سر از بالاي نيزه
نيفتي ديگر از بالاي نيزه
بگو دستِ كسي اطراف خيمه
نديدي معجر از بالاي نيزه
***
دويدم بين شعله جا نماند
كسي در آن شلوغي ها نماند
فقط هفتاد و دو زينب نياز است
كه طفلي زير دست و پا نماند
(حامد خاكي)
ادامه مطلب
يا مقطع الاعضا
همه ي خونِ دلش از جگرش بيرون زد
غم او لحظه ي قتل پسرش بيرون زد
آن چنان نيزه فرو رفت ميان تن او
در بدن رفت ولي بيشترش بيرون زد
زخم شمشير عميق است نه اندازه ي تير
تير بر سينه نشست از كمرش بيرون زد
قاتلش را وسط هلهله ها زينب ديد
كه ز گودال به همراه سرش بيرون زد
وقت غارت كسي آمد زرهش را دزديد
ديگري خنده كنان با سپرش بيرون زد
وقت دفن ِتن صدپاره اش از بين حصير
قسمتي از بدن مختصرش بيرون زد
ادامه مطلب
يا قتيل العبرات
گوال قتلگاه پر از بوي سيب بود
بر خاکِ داغ صورت شيب الخضيب بود
بر جاي بوسه هاي نبي خنجر عدو
خنجر نمي بريد و برايش عجيب بود
مولا چه عاشقانه به معراج رفته بود
وقتي که زير چکمه ي آن نا نجيب بود
پيچيده بود ناله ي زينب ولي چه سود
تنها سلاح خواهرش " امّن يجيب " بود
زينب نظاره کن به زير سم اسب ها
اي کاش که مسيح تو هم بر صليب بود
ادامه مطلب
يا حسين (ع)
خبري نيست از تو و کفنت
يوسف من کجاست پيرُهنت
يادگاري ز جنگ حک شده است
مُهري از سمِّ اسب روي تنت
تا خود حشر بر سنان لعنت
که فرو کرده نيزه در دهنت
پيرمردان ناتوان حتّي
با عصا مي زدند بر بدنت
همه را سياه مي ديدي
به فداي نفس نفس زدنت
استخوان هاي سينه ي تو شکست
شمر وقتي که روي سينه نشست
آينه بودي و ترک خوردي
از همه بي هوا کتک خوردي
قتلگاهت نگو که غوغا بود
سر پيراهن تو دعوا بود
کاش مادر نبود در گودال
از بد روزگار امّا بود
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


