منابع مقاله: چکیده: از آنجا که علم اقتصاد منحصر به شناخت پدیدههای عینی و واقعی نیست، و الگوهای اقتصادی تحت تأثیر جهانبینیهای خاصی قرار دارند، لذا مقالة حاضر به ریشه یابی معرفت شناسانة علم اقتصاد درجهان کنونی میپردازد؛ و نسبت معرفتشناسی علم اقتصاد امروزی را به تفکر اومانیستی حاکم بر نظریههای فلاسفة بعد از دورة رنسانس، تحقیق و بررسی میکند. برای رسیدن به این منظور: در بخش اول، تعریفی مختصر از اومانیسم ارائه میشود. سپس، به سیر معرفتشناسی اومانیستی با معرفی نظرات متفکران بارز نگرش مزبور پرداخته میشود. در بخش دوم، نومینالیسم و اندیویدوآلیسم، به عنوان شاخصههای اومانیستی اقتصاد در جهان امروز، نظریة آدام اسمیت، به عنوان یکی از بنیانگذاران اقتصاد کلاسیک، و نیز انگلس، به عنوان یکی از بنیانگذاران اقتصاد سوسیالیستی، به نحوی اجمالی بررسی میگردد. در بخش سوم، مبنای معرفتشناسی دینی در تفکر اسلامی، مطرح میگردد. همچنین، دربارة امکان تدوین علم اقتصاد براساس این معرفتشناسی، پرسشی مطرح میگردد تا شاید محققان با تلاش رو به فزونی خود، پاسخگوی این پرسش شوند. در تفکر اومانیستی، بیشترین تأکید بر ارزش انسان و اختیار و آزادی وی است؛ به طوری که خرد آدمی، در عرض خرد خداوند قرار دارد. اومانیست معروف فرانسوی، چارلز بویل «Charles bouille» (1475 – 1553م)، درکتابش، ساپینت«De Sapiente» دربارة این موضوع بحث میکند. در آنجا، انسان خردمند با پرومتوس برابری میکند. برابری وی، در خردی است که پرومتوس، خالق انسان، به نیروهای انسانی عطا کرده است تا طبیعت وی را کمال بخشد. (Edwards,V4,p.70) اومانیستها معتقدند که خرد آدمی، برابر با خرد خداست. و لذا، خرد آدمی قادر است به تنهایی، بر انسان و نظام بشری حکومت کند. فلسفههای بعد از رنسانس نیز تحت تاثیر چنین اعتقادی، کوشیدند تا انسان را به صورتی قائم به ذات و خودکفا، به عنوان مبدأ شناخت معرفی کنند. بدین ترتیب، نقطة آغازین شناخت و معرفت را به گونهای مستقل از هر منبع متعالی، به انسان نسبت دادند. یعنی، وجود آدمی را به عنوان «خاستگاه شناخت» معرفی کردند. در این قسمت، به مراحل تکوین این گونه تلقی از انسان، در آرای فلاسفه بارز تفکر اومانیستی پرداخته میشود. نهضت اومانیستی که در ابتدا به عنوان نوعی گرایش طرح شده بود، در روند رشد خود در قرن شانزدهم میلادی با اصل معروف دکارتی: «من میاندیشم پس هستم»، به صورت فلسفه و نحوة تفکر خاصی درآمد. انسان بعد از رنسانس که نیازی به دین در خود احساس نمیکرد، کوشید تا نظام فکری خویش را براساس اصولی که قائم به آزادی و کرامت انسان – بدون وابستگی به خالق- بود، بنا کند. در این سیر، دکارت آدمی را به عنوان اساس هستی و وجود مطرح کرد. این نظر، برخلاف تفکر وابسته به مبدأ بود. در تفکر وابسته به مبدأ، «هستی» و وجود مطلق، اصل در موجودیت انسان است، و در باب معرفت شناسی نیز انسان «جایگاه شناخت» میباشد. در حالی که در تفکر انسان محورانه یا به بیانی دیگر «خود بیناد انگارانه»(Heideger,pp.6563) انسان، اصل در هستی و وجود است و از نظر معرفت شناسی نیز «خاستگاه شناخت» تلقی میشود. بنابراین، اصل دکارتی:« من میاندیشم پس هستم» که نقطة آغازی برای محوریت انسان بود، در فلسفة عقلگرای دکارتی Rational به «فطریات» (دکارت، تأمل اول، دوم و سوم) - که به گونهای میتوانست نقطة اتصالی با مبدأ باشد – وابسته بود. هنگامی که در فلسفة تجربی «جان لاک» فطریات انکار شد، انسان (فروغی، 1344، ج3، صص 113 – 128) به استقلال کامل از مبدأ دست یافت. و از آنجا که «من تجربی» نیاز به وجود خدا میبیند، در فلسفة بارکلی – که براساس «من مدرک» بنا شد- به نوعی سفسطه دچار میشود که به جای اثبات خدا، منجر به ساختن خدای ذهنی که حتی شکنندهتر از بتهای چوبی و سنگی بود، میگردد. بارکلی که ابتدا قصد اثبات وجود خدا را داشت، بامعرفت شناسی ایدهآلیستی خود که مبتنی بر تجربة انسان محورانه بود، در عمل موفق به اثبات خدایی قائم به ذهن انسان – به عنوان مدرک – شد، که صرفاً بتی ذهنی بود و وجود خارجی نداشت. این امر در سالهای بعد، در تفکر فرویدی نمود روشنتری پیدا کرد. (دورانت، بیتا، ص 383) سیر رشد فلسفة انسانگرا، سرانجام در دو وجهة «من عقلانی» و «من تجربی»، در فلسفة هیوم به پارادوکس عجیبی رسید، که چارهای جز شک باقی نماند. هیوم نه تنها جهان ماده را – که در تفکر بارکلی نفی شده بود – انکار کرد، بلکه نفس انسانی را نیز که محور انسانگرایی بود، منکر شد. وی نشان داد که هر گاه انسان « خاستگاه شناخت» قرار گیرد، شک دستوری دکارت – پس از عبور از مراحل عقلانی و تجربی- سرنوشتی جز «شک نابود کنندة هیوم» نخواهدداشت. تا جایی که هیوم نه تنهاجوهر مادی و ضرورت علیت را نفی کرد، بلکه «من نفسانی» را نیز که بعد از دکارت محور تفکر بود، انکار نمود و معرفت شناسی انسان محورانه راکاملاً به بن بست رساند؛ چنانکه میگوید (راسل، 1353 کتاب سوم، ص 374): «ما هیچ تأثری از خویشتن نداریم، و لذا هیچ اندیشهای هم از خویشتن وجودندارد»
در اقتصاد و درآمدی بر تأثیر معرفتشناسی
دینی در علم اقتصاد*
معرفت شناسی اومانیستی
تعریف اومانیسم
سیری در معرفت شناسی اومانیستی


