بنام خدا
ادامه مطلب فلسفه قيام عاشورا - بخش پنجم
عمان سامانى، امام حسين(عليه السلام) را عاشقى مى داند كه بهترين پاسخ به ناز معشوق را در شهادت خود مى داند، چون عاشقان تنها چيزى كه برايشان مهم است، خشنودى معشوق است نه خواست خودشان:
ناز معشوق و نياز عاشقـى *** جور عذرا و رضاى وامقـى
گفت اينك آمدم من اى كيا *** گفت: از جان آرزومندم، بي
چون عاشق، اين پاسخ را از سوى معشوق شنيد، بى درنگ در هستى نگنجيد و مرگ خويش را خواست تا به وصل معشوق برسد.
خدا با اين كار خويش، حسين(عليه السلام)را واله و شيداى خويش ساخت:
گفت بنگر، بر زدستم آستين *** گفت من هم برزدم دامان، ببيـن
لاجرم زد خيمه، عشق بى قريـن *** در فضاى ملك آن عشق آفريـن
بى قرينى با قرين شد هـم قـران *** لامكانى را، مكان شد لامـكان
و خدا كربلا را بهترين محل ابتلاى حسين قرار داد چرا كه بهشت و وصال معشوق را به بها و امتحان مى دهند نه به بهانه:
كرد بر وى باز، درهاى بلا *** تا كشانيدش به دشت كربلا(21)
و از آن سو قاتلان وى را هم مهيا ساخت تا با حسين درآويزند و بر او تيغ بكشند و خون او بريزند تا معشوق از عاشق خونين چهره، خشنودتر شود، چرا كه راست گفته اند: عشق ز اول سركش و خونى بود.(22)
داد مستان شقاوت را خبر *** كاينك آمد آن حريف دربدر(23)
همچنين ميرزا حسن اصفهانى ملقب به صفى على شاه (م 1316 هـ) در كتاب زبدة الاسرار خود كه درباره اسرار شهادت سيدالشهدا(عليه السلام) نوشته، عاشورا را با اصول سير و سلوك صوفيانه تطبيق كرده است، چنانكه سروده است:
آفتاب عشق ميدان تاب شـد *** عقل آنجا برف بود وآب شـد
عقل تنها نى دم از هيهات زد *** عشق را بهـت برد ومـات زد
تا آنجا كه مى گويد:
پـرده كشـف الغـطـاء بـرچيـده شـد *** وانـچه حيـدر را يقيـن بُد، ديده شد
ذات مطـلق بى حجـاب اى مـرد كـار *** گشـت در ميـدان توحيـد آشكـار
هيـن چه ميدان ساحت غيب الغيـوب *** نه سپهرش جـزو خاك و خـاكروب
آفتـاب لايـزالـى بـر فـروخـت *** پـرده هـاى لـن تـرانى را بسـوخت
بـى حجـاب اسـرار ذات مـكتـتـم *** از حـجـاب افتـاد بيـرون تـام تـم
آنـه در مـعـراج وحـى از وى رسيـد *** پيش پيش ذوالجنـاحـش مـى دويـد(24)
پی نوشت ها :
21. همان، ص 74 ـ 75.
22. مولوى، همان، دفتر سوم، ص 548.
23. عمان سامانى، همان، ص 75.
24. ميرزا حسن صفى على شاه، زبدة الاسرار، چ اول، تهران، انتشارات صفى على شاه، 1379ش، ص 56.
منبع : پایگاه جامع عاشورا


