بنام خدا

پرتوی از سیره و سیمای سالار شهیدان, امام حسین (ع) - بخش چهارم

امام حسین (ع) در مقابل خیمه خود دو زانو نشسته بود, خواهرش زینب صدای لشکر دشمن را شنید، نزدیک برادر آمد و گفت: ای برادر، آیا نمی شنوی صداها نزدیک شده است، حسین(ع) سر خود را بالا کرد و گفت: من جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و پدرم امیر المومنین و مادرم فاطمه زهرا و برادرم حسن را در خواب دیدم که به من گفتند: تو فردا به سوی ما می آیی. حضرت زینب به صورت خود زده و گفت: وای بر ما، حسین(ع) گفت: خواهرم، آرام باش و ما را مورد شماتت دشمن قرار نده ، حضرت عباس (ع) نزدیک آمد و گفت: ای برادر، لشگر آمد. حسین برخاست، سپس گفت: عباس، ای برادر سوار شو و از آنان سوال کن چه شده و چه اتفاق تازه ای افتاده است و برای چه آمده اند؟

حضرت عباس (ع) همراه بیست نفر نزد سپاه عمر بن سعد رفت و گفت: چه شده؟ و چه می خواهید؟ گفتند: فرمان امیر آمده که به شما اعلام کنیم یا بر حکم گردن نهید یا شما را به قتل برسانیم. حضرت عباس (ع) نزد امام حسین (ع) آمد و مطلب را به او گفت. امام نیز به او گفت به پیش سپاهیان دشمن برگرد و تا فردا آنان را به تاخیر بینداز تا امشب خدا را عبادت, خداوند میداند که من چقدر نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم.
حضرت عباس (ع) خود را به لشکر عمر رساند و موضوع را به آنان منتقل کرد, آنان نیز موافقت کردند.
سپس شب فرارسید. حسین علیه‏السلام یارانش را جمع کرد و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد. سپس روی به یاران کرد و فرمود: من نه یارانی نیکوتر از شما می ‏شناسم و نه خاندانی نیکوتر و بهتر از خاندان خودم. خداوند به همه‏ی شماها پاداش نیک عطا فرماید. اینک تاریکی شب شما را فرا گرفته است. شبانه حرکت کنید و هر یک از شما دست یکی از خانواده‏ی مرا بگیرد و در تاریکی شب پراکنده شوید و مرا با اینان بگذارید که به جز من، با کسی کاری ندارند.
برادران و فرزندان و فرزندان عبدالله بن جعفر یکصدا گفتند: چرا چنین کنیم؟ برای این که پس از تو زنده بمانیم؟ خداوند هرگز چنین چیزی را به ما نشان ندهد.
سپس روی به فرزندان عقیل کرد و فرمود: کشته شدن مسلم از خانواده شما، برای شما کافی است. من اجازه دادم شما راه خود بگیرید و بروید.
آنها عرض کردند: مردم چه مى گویند؟ مى گویند ما بزرگِ خاندان و سالار و افتخار خود و عموزادگان خود را که بهترین مردم بودند در چنگال دشمن رها کردیم، و در رکابش نه تیری رها کردیم و نه نیزه ای به کار بردیم و نه شمشیری زدیم؟
نه به خدا قسم ای پسر پیغمبر هرگز از تو جدا نخواهیم شد, بلکه جان خود و اموال و اهل خود را فداى تو می سازیم و در کنار تو جهاد مى نماییم و راه پر افتخار شهادت را که تو پیشتاز آن هستى مى پیماییم. زندگى پس از تو ننگمان باد. سپس مسلم بن عوسجه به پا خاست و گفت: آیا تو را در این شرایط در حلقه محاصره دشمن رها کنیم و برویم؟ در پیشگاه خدا براى تنها گذاشتن تو چه عذرى داریم؟ به خدا سوگند از تو جدا نخواهم شد تا نیزه خود را در سینه آنها فرو برم و تا قبضه این شمشیر در دست من است بر آنان حمله مى کنم و اگر سلاحى نداشته باشم که با آن بجنگم با سنگ بر آنان حمله کنم، تا آنجا که همراه تو جان بسپارم. سپس بقیه اصحاب نیز همگی این حرف را تائید و سخنانی مشابه داشتند.
امام حسین (ع) و اصحابش شب را با نماز و عبادت گذراندند. بعد از نماز صبح امام حسین (ع) اصحابش را آماده نبرد کرد, زهیر بن القین را سمت راست اصحاب خود قرار داد و حبیب بن مظاهر در سمت چپ, و پرچم را بدست برادرشان حضرت عباس (ع) سپردند و از پیروان خود خواستند که چوب و نی را جمع آوری کنند و در خندقی که آنجا حفر شده بود بیندازند تا با آتش زدن آن دشمن نتواند از پشت به آنان حمله کند.
ابن سعد نیز با ارتش خود که بیش از سی هزار نفر بودند روانه جنگ با فرزند رسول خدا شد. نیروهای عمر بن سعد هنگامی که نزدیک شدند آتش را دیدند که زبانه می کشید, آنگاه شمر بن ذی الجوشن با صدای بلند گفت: ای حسین آیا برای سوختن در آتش قبل از روز قیامت عجله ای داری؟
امام گفت: او شمر است؟ گفتند: بله, امام در پاسخ به او گفت: تو به آن سزاوارتری, مسلم بن عوسجه در آن هنگام خواست با تیر او را هدف قرار دهد اما امام حسین (ع) مانع آن شد و به او گفت: تیر را به سوی او پرتاب نکن زیرا نمی خواهم آغاز کننده جنگ باشم. سپس امام با صدای بلند گفت: اى مردم سخن مرا بشنوید و براى کشتن من شتاب نکنید، تا شما را به چیزى که حقّ شما بر من است، موعظه کنم و دلیل آمدنم را به این دیار با شما در میان بگذارم. اگر انصاف داشته باشید و با من منصفانه رفتار کنید سعادتمند خواهید بود، و اگر عذرم را نپذیرفته و از مسیر عدل و انصاف کناره گرفتید و اگر منصفانه رفتار نکنید پس نظر و آرای خودتان را روی هم بریزید تا این که کارتان مبهم و پوشیده نباشد (و بدانید که چه کار می کنید)، پس از آن, درباره ی من قضاوت کنید. سپس فرمود: اى مردم نسب مرا بررسى کنید و بنگرید من کیستم؟ سپس به وجدان خود مراجعه کنید و خودتان را مورد عتاب و ملامت قرار دهید و ببینید آیا قتل من و هتک حرمت من به صلاح شماست؟
آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند جانشین و پسر عموى او نیستم؟ همان کسى که قبل از همه ایمان آورد و رسول خدا را به آنچه از جانب خداى آورده بود تصدیق کرد؟
اگر سخنان حقّ مرا تصدیق کنید به نفع شماست، به خدا سوگند! از وقتی که دانستم خدای تعالی کسی را که عمدا دروغ بگوید دشمن می دارد، دروغ نگفته ام،
و اگر کلام مرا باور نکردید، در میان شما افرادى هستند که اگر از آنها بپرسید، به شما خبر خواهند داد. از جابربن عبدالله انصارى و ابوسعید خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید. تا به شما خبر دهند که آنان این سخن را درباره ی من و برادرم از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده اند، آیا همین فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شما را از ریختن خون من مانع نمی شود؟


منبع : پایگاه جامع عاشورا





تاريخ : دوشنبه 23 آذر 1394  | 9:28 PM | نویسنده : شیردل شیروانی انارک | نظرات 0
.: Weblog Themes By SlideTheme :.