دكتر عماد افروغ، نماينده پيشين مجلس و پژوهشگر مسايل سياسي و اجتماعي، در گفتوگو با خبرنگارايسنا به تشريح ديدگاههاي خود درباره وظايف روشنفكر متعهد ديني در شرايط امروز كشور پرداخت. وي گفت:« به لحاظ مفهومي نميتوان مدعي روشنفكري بود، ولي براي انسان يك غايت، ذات و اصل در نظر گرفت.» افروغ خاطرنشان كرد:« با اتكا به يك اصل و قواعد برخاسته از آن اصل است كه ميتوان مدافع حقوق ملت بود و با تكيه بر آن اصول و شناختي كه از ذات منبسط انساني به دست داده ميشود، در برابر شبكههاي اغوايي و القايي ايستاد و مبادرت به آگاهي بخشي و روشنگري كرد.» وي با بيان اينكه در بستري از نسبيت گرايي هستي شناختي و معرفت شناختي نميتوان مدعي روشنفكري بود، تصريح كرد:« من اين رابطه را به لحاظ مفهومي عرض ميكنم نه اينكه به لحاظ عيني و تاريخي، الزاما اصلگرايان روشنفكري كردهاند يا تمام كساني كه روشنفكري كردهاند ملتزم به آن اصل يا خدا بودهاند. بنابراين اين بحث مفهومي قوت قلبي به دينداران ميدهد كه هم خودشان روشنفكري كنند و هم در برابر شبكههاي القايي و اغوايي قدرت بايستند و ناموجه در برابر مفهوم روشنفكري موضع نگيرند.» اين استاد دانشگاه اضافه كرد:« يك روشنفكر ديني وظيفه سنگينتري هم دارد و فقط به اين درك مفهومي و اجمالي بسنده نميكند، بلكه ميكوشد تا هم اصل تكيهگاه خود يعني توحيد را بارزتر كند و هم اينكه در جريان روشنفكري خود، بيگانه با دين نباشد و از ارزشهاي ديني كمال استفاده را ببرد براي اينكه بتواند آن ابزار روشنفكري و روشنگري خود را درجهت تحقق حقوق شهروندان تقويت كند. يعني ابزارهاي ديني به اوكمك ميكنند تا حقوق انسانها را محدود به حقوق فردي نبيند و در واقع هم حقوق فردي آنها و هم حقوق گروهي و اجتماعي آنها را لحاظ كند و تنها دغدغه حقوق سياسي و اقتصادي نداشته باشد بلكه حقوق فرهنگي مردم را هم در نظر بگيرد.» افروغ با تاكيد بر اينكه مردم حقي در تربيت، تعليم و رسيدن به ساحت معنايي و فكري دارند تصريح كرد:« مسلم است كه يك روشنفكر ديني كه جهانبيني او متفاوت از يك روشنفكري غيرديني است، به صورت تفصيلي اين نگاه معنايي و اخلاقي را فهم و از اينها به عنوان قواعدي براي روشنفكري خود استفاده ميكند.» وي با اشاره به تفاوتهاي روشنفكري ديني و غيرديني اظهار كرد:« تفاوت روشنفكري ديني با روشنفكري غيرديني اين است كه روشنفكر ديني هم عالم معنا و متافيزيك را باور دارد و هم سعي ميكند كه متوجه باشد كه آيا حقوق فرهنگي، اخلاقي و معنوي افراد پايمال ميشود يا خير و آيا افراد به اسم تامين نيازهاي معيشتي، امنيتي و حتي سياسي خود اسير يك نوع فريب، اغوا و ماكياوليستهاي اخلاقي هستند يا خير؟» اين كارشناس مسائل سياسي - اجتماعي با بيان اينكه «هم به لحاظ مفهومي بايد پاي دين و خدا را وسط كشيد و هم اينكه وظيفه روشنفكري ديني سنگينتر ميشود»، گفت:« يك نفر نميتواند مدعي توحيدگرايي و خداگرايي باشد ولي غافل از اين باشد كه دور و اطراف او چه ميگذرد و اينكه آيا مردم جامعهاي كه او به آن تعلق دارد به حقوق خود رسيدهاند يا خير و آيا نيازهاي واقعي آنها تامين شده، اسير اغوا هستند يا نه، نيازهاي معيشتي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و انساني آنها تامين شده است و آيا انسانهاي اطراف اين روشنفكر از كرامت لازم برخوردار هستند؟ و آيا با انسان به مثابه يك ابزار برخورد ميشود يا انسان در مرتبتي داراي كرامت است؟» افروغ ادامه داد:« يك روشنفكر ديني به صورت مضاعف تكليف دارد و من فكر ميكنم كه وظيفه او سه برابر ميشود، چرا كه در يك جامعه خاصي روشنفكري ميكند كه آن جامعه سبقه ديني و اخلاقي دارد و جامعهاي است كه ميكوشد ارزشها و هنجارهاي خود را از متن دين بدست بياورد. يك روشنفكر متعهد بايد مطمئن شود كه آيا واقعا صاحبان قدرت هم دوش به دوش ارزشها و نگرشهاي مردم عمل ميكنند يا خير؟ و آيا دين ابزاري براي ابزاري نگاه كردن به انسان و اتخاذ سياستهاي ناموجه است؟ با اينكه ارزشهاي غايي جامعه را دين ميداند و ميكوشد تا به شيوههاي عقلاني و اخلاقي تحقق بخش اين ارزشهاي متعالي باشند.» وي همچنين يادآور شد:« در تاريخ، ما چند نسل روشنفكري داشتيم كه نسل اول به طور غالب منورالفكرها بودند كه ريشه در روشنگري سده هجدهم داشتند و آبشخور فكري آنها بيش از آنكه شرايط بومي، ديني و تاريخي ما باشد، اروپاي پس از قرون وسطي با ويژگيهاي خاص ليبراليستي، سكولاريستي و مولفههاي مرتبط با آن بود كه بيشتر تكيه بر حقوق فردي داشتند تا اجتماعي. اين قشر در پارادايم و گفتمان روشنگري تعريف ميشدند كه حقيقت را داراي دو مولفه عقلانيت فردي و تجربهگرايي ميدانست و در نهايت به دليل اينكه با شرايط تاريخي و زيست جهاني ما سازگار نيستند و به گونهاي شمشير مستقيم عليه ارزشهاي ما ميكشند، حوادثي را رغم ميزنند كه ميتوان كودتاي رضاخان را يكي از آن حوادث دانست.» اين استاد دانشگاه درعين حال خاطر نشان كرد:« هر چند كه معتقديم آن حقوق طبيعي كه اين طيف روشنگري بر آن انگشت گذاشت مورد تائيد است ولي اين حقوق طبيعي را بايد با تكيه بر همان اصل مبنايي پيش برد وگرنه اگر آن اصل مبنايي را حذف كنيم به هيچ وجه حقوق طبيعي انسانها با اومانيسم به نتيجه نخواهد رسيد كما اينكه در غرب هم به نتيجه نرسيد و سر از نيهيليسم و هيچ انگاري درآورد.» افروغ با اشاره به اينكه در مقابل روشنگري نسل اول كه با دين و سنت بيگانه بود و غرب گرايانه تز روشنفكري خود را دنبال ميكرد، روشنفكر نسل دوم را داريم، اظهار كرد:« نسل دوم روشنفكران ايران كساني هستند كه به سنت و دين توجه دارند و رجعتي به سنت ميكنند، ولي درعين حال يك نگرش انتقادي هم دارند و خودشان را دربست در اختيار سنت و تفسيرهاي غلط و ناموجه از دين قرار نميدهند، بلكه ميكوشند تا با ارزيابي و واكاوي انتقادي خود، دركهاي غلط از سنت را كنار بزنند.» وي اضافه كرد:« آنها ميفهمند كه بايد آگاهي بخشي كرده و روشنفكري خود را ادا كنند و وظيفه انبيائي را براي خود تعريف ميكنند و در وهله اول عليه خرافه، ظاهرپرستي و رفتارگرايي مقابله ميكنند و ميكوشند تا معرفت ديني مردم را بسط دهند و ما ميبينيم كه از دل تلاش آنهاست كه انقلاب اسلامي زاده ميشود. به يك عبارت، انقلاب اسلامي بسط روشنفكري ديني و معرفت ديني مردم است و در هنگامه انقلاب مردم به سطحي از معرفت ديني ميرسند كه ديگر آن دركهاي سطحي و جمودگرايانه و خرافي بيارزش شده و در واقع بينشها بارور شده است.» اين نماينده پيشين مجلس با اشاره به نقش روشنفكران در پيروزي انقلاب اسلامي گفت:« بخشي از بارور شدن انديشههاي مردم در زمان انقلاب به زحمات روشنفكراني مثل مرحوم جلال آل احمد، مرحوم دكتر شريعتي و استاد شهيد مطهري برميگردد و در اوج آنها هم حركتهاي روشنگري حضرت امام(ره) را شاهد بوديم كه به گونهاي مثل يك چتر، سايه ايشان بر فعاليتهاي روشنفكري متجلي است.» افزوغ افزود:« رمز و راز موفقيت اين افراد، هم بعد معنوي، اخلاقي و عرفاني آنهاست چرا كه همه اين بزرگواران يك بعد معنايي و عرفاني داشتند؛ هم به اين برميگردد كه با ارزشهاي ديني و مطلوب مردم سعي ميكنند آگاهي بخشي كنند و هم اينكه غافل نيستند كه دينداري وظايفي دارد، يعني نميتوان دم از دين زد ولي نسبت به دردهاي مردم بيتفاوت بود. آنها با ابزارهاي ديني، مفهومي، اخلاقي، عقلي و عرفاني با زبان مردم صحبت ميكنند و آنها را آگاه و متوجه حقوق خود ميكنند و خود اين مسئله منتج به انقلاب ميشود.» وي با اشاره به جريان روشنفكري در دوران پس از انقلاب اظهار كرد:« متاسفانه پس از انقلاب اين روشنفكري آنطور كه بايد و شايد بسط پيدا نكرد و در مقطعي رجعتي به روشنفكري نسل اول پيدا ميكند و بار ديگر همان بحثهاي منورالفكران نسل اول مطرح ميشود و بحثهاي نيمبندي هم كه در خصوص بازگشت به نسل دوم روشنفكري يعني افكار متفكراني نظير مرحوم شريعتي و استاد شهيد مطهري مطرح ميشود، آنچنان با توجه به شرايط زماني و مكاني نيست.» اين كارشناس مسايل سياسي اجتماعي اضافه كرد:« پس از استقرار نظام، تا حدي روشنفكران نسل چهارم ما در پيوند با نسل دوم ما اسير مصلحت انديشيهاي كاذب ميشوند و نميتوانند فعاليتهاي خود را سامان بدهند و فراموش ميكنند كه انقلاب اسلامي درچه بستري از روشنفكري پيروز شده است و اسير توجيهگراييهاي ناموجه و مصلحتانديشيهاي كاذب ميشوند و به گونهاي يا سكوت ميكنند، يا توجيه ميكنند و يا به گونهاي در برخي موارد تطهير و تقديس هم ميكنند ولي اين از زحمات روشنفكري نسل دوم ما چيزي كم نميكند و ما كماكان خود را مرهون و مديون آنها ميدانيم.» افروغ با تاكيد بر اينكه افكار نسل دوم روشنفكري در ايران هنوز زاياست، تصريح كرد:« اين افكار همچنان به عنوان يك منبع مناسب ميتواند به بسياري از كاستيها و آسيبهاي ما پاسخ بدهد و هم در كشف بسياري از آسيبها به ما كمك كند و هم راهحل لازم را در اختيار ما قرار دهد.»
