بنام خدا

پرتوی از سیره و سیمای سالار شهیدان, امام حسین (ع) - بخش پنجم

سپس امام(علیه السلام) چنین ادامه داد:اگر به این سخن شک دارید, آیا در این هم شک دارید که من پسر دختر پیامبر شما هستم؟ به خدا سوگند که در شرق و غرب عالم، فرزند دختر پیامبرى، در میان شما و غیر شما جز من نیست.
به من بگویید, آیا کسى را از شما کشته ام که از من خون او را مى طلبید؟ آیا مالى را از شما برده ام و یا کسى را مجروح ساخته ام که قصاص آن را از من مطالبه مى کنید؟


 


سکوت سنگینى بر سپاه دشمن بود و کسى سخن نمى گفت. آن گاه حضرت صدا زد: ای شبث بن ربعی، ای حجار بن ابجر، ای قیس بن اشعث، و ای یزید بن حارث, آیا شما نبودید که به من نوشتید: میوه های ما رسیده و باغهای ما سبز و خرم گردیده و چاه ها پرآب گشته و تو در سرزمینى پای مى گذارى که لشکرى آراسته و انبوه در خدمت تو است، پس به سوى ما بیا.
قیس بن اشعث گفت: ما نمی دانیم تو چه می گویی، ولی بر حکم فرودآی، زیرا که آنها، آنچه را که دوست داری بر تو حکم می کنند.
امام حسین علیه السلام فرمود: نه هرگز، سوگند به خدا، دست خودم را ذلیلانه به شما نمی دهم، و هرگز مانند بردگان فرار نمی کنم. آن گاه فریاد زد: ای بندگان خدا، و این آیه مبارکه را تلاوت فرمود: (انی عذت بربی و ربکم أن ترجمون) و (و أعوذ بربی و ربکم من کل متکبر لا یؤمن بیوم الحساب) من به پروردگار خودم و شما، پناه می برم اگر عزم سنگسار کردن مرا دارید، من به پروردگار خود و شما از شر هر کافر متکبری که به روز حساب ایمان نمی آورد، پناه می برم.
هنگامی که حر بن یزید ریاحی دید که همه بر قتل امام حسین (ع) اصرار می ورزند به عمر بن سعد گفت: آیا تو با این مرد خواهی جنگید؟ عمر گفت: آری به خدا قسم، با او جنگی خواهیم داشت که دست کم، سرها قطع گردد و دستها جدا گردد. حر گفت: شما چه خواهید کرد؟ آیا پیشنهاد او مورد پسند شما نیست؟ ابن سعد گفت: اگر کار دست من بود از جنگ با او دست میکشیدم. اما امیر تو (ابن زیاد) از این کار سر باز میزند.
حر او را ترک کرد و بین نیروها رفت و از اردوگاه عمر بن سعد جدا شد و به امام حسین علیه السلام قدری نزدیک شد. پس از آن با شلاق به اسب خود نواخت و به سوی امام حسین علیه السلام رهسپار شد.
وقتی نزد امام حسین علیه السلام رسید به امام عرض کرد: فدایت شوم ای پسر رسول خدا، من همان کسی هستم که تو را از بازگشت به وطنت بازداشتم و همراهت آمدم تا تو را ناچار کردم در این سرزمین توقف کنی. گمان نمی‌کردم پیشنهاد تو را نپذیرند و به این سرنوشت دچارت کنند. به خدا اگر می دانستم کار به این جا می کشد، هرگز به چنین کاری دست نمی‌زدم. اکنون از کرده‌ام به سوی خدا توبه می‌کنم. آیا توبه من پذیرفته است؟
امام حسین علیه السلام فرمود: آری، خداوند توبه تو را می پذیرد. اکنون از اسب پایین بیا، حر گفت: من سواره بجنگم بهتر است. می‌خواهم همچنان که بر اسب خود سوار هستم، ساعتی با دشمن برای یاری شما بجنگم تا کشته شوم .
حر با اذن امام به میدان رفت .
عمر بن سعد فریاد زد: پرچم و علامتت را نزدیک بیاور, سپس نزدیک آمد و تیری به سمت امام و یارانش پرتاب کرد و گفت: ای مردم کوفه شهادت دهید که آغاز کننده جنگ و اولین کسی که به سمت حسین و یارانش تیر پرتاب کرد من بودم و بعد فرمان داد هر کس که تیر و کمان داشت به سمت امام و یارانش تیر پرتاب کند .
امام رو به اصحاب کرد و فرمود : خدا شما را رحمت کند به سوی شهادت بروید , تیرهای پرتاب شده از دشمنان پیام آور جنگ است. بر اثر تیرهای دشمنان تعدادی از اصحاب امام به شهادت رسیدند, سپس امام دست بر محاسن مبارکشان گذاشتند و فرمودند: غضب خداوند آنگاه بر قوم یهود شدّت گرفت که براى او فرزند قائل شدند، و بر امّت مسیح آن هنگام غضب خداوند شدّت گرفت که او را یکى از سه خدا دانستند و بر زرتشتیان وقتى خشمگین شد که به جاى خدا، ماه و خورشید را پرستیدند و غضب خداوند اکنون بر این گروه شدّت گرفت که بر کشتن پسر دختر پیغمبر خود، متحد شدند. به خدا سوگند آنچه را از تسلیم در برابر ظلم و تن دادن به ذلّت از من مى خواهند، اجابت نخواهم کرد، تا آن که آغشته به خون خویش، خداوند را ملاقات کنم.
حر به جنگ ادامه داد و هنگامی که بر اثر زخمها و ضربه ها به زمین افتاد اصحاب او را نزد امام حسین (ع) بردند امام دست بر سر او می کشید و می گفت: همانگونه که مادرت تو را نامید تو حر (آزاده) هستی. تو در دنیا آزاده هست, و در آخرت نیز آزاده هستی. سپس بعد از حر (بریر بن خضیر همدانی) و سپس (وهب بن عبدالله بن حباب الکلبی) و سپس (عمرو بن خالد الازدی) و بعد از آن (مسلم بن عوسجه) و (نافع بن هلال بجلی) یکی پس از دیگری به سوی دشمن حمله کردند و به شهادت رسیدند.


منبع : پایگاه جامع عاشورا





تاريخ : دوشنبه 23 آذر 1394  | 9:33 PM | نویسنده : شیردل شیروانی انارک | نظرات 0
.: Weblog Themes By SlideTheme :.