نگاه نو
حرکت طبیعی کافی نیست؛ باید در این میدان، حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم. امام خامنه ای (مدظله العالی) 
 
نویسنده وبلاگ

مكتب لوزان

»مكتب لوزان« يا »مكتب رياضي« كه توسط لئون والراس اقتصادداني فرانسوي در سوييس پايه گذاري شد. او به صورت جدي رياضيات را وارد علم اقتصاد كرد و بدين وسيله نظريه تعادل عمومي را مطرح ساخت.

 با تلاش هاي لئول والراس روش تحليل رياضي، جايگزين روش توصيفي يا ادبي شد به گونه اي كه پس از او، روش هاي قياسي- توصيفي براي تحليل نظريه ها كنار گذاشته شد.

روشهاي لئون والراس توسط ويلفردو پارتو و آگوستين كورنو تاييد و تبليغ شد. 
مكتب لوزان بر تفكيك اقتصاد از مسائل اجتماعي تاكيد داشت نگاهي كه اين مكتب به علم اقتصاد داشت استفاده شديد رياضي در تئوري هاي علم اقتصادبود.

مكتب اتريش

كارل منگر بنيانگذار اقتصاد مكتب اتريش يا مكتب (وين) بود. كارل منگر و طرفداران او بر ضرورت مكالمه تمامي پديده هاي اقتصادي از ديدگاه دو عامل مهم »حد نهايي« و »جستوجوي فطري مطلوبيت« تاكيد داشتند. 

كارل منگر مدتي بعد »فن وايزر«، »بوهم باورك« و دوستان آنها مطالعات اين مكتب را بر پايه روش تحليلي »مارژيناليستي« بنا گذاشتند و در زمينه نظريه ارزش، هزينه فرصت عوامل توليد، بهينه يا بيرفاه مصرف كننده و روشهاي تخصيصي منابع، مكالمات گستردهاي انجام دادند. كارل منگر جزو نخستين اقتصادداناني بود كه مفهوم تغييرات نهايي را در تعادل يابي بازار به كار برد. مكتب اتريش و كارل منگر را بدون شك بايد پايه گذار اقتصاد نئوكلاسيك دانست. 

 مكتب كمبريج

 آلفرد مارشال، اقتصاددان و رياضيدان انگليسي كاربرد رياضيات را به آمار محدود كرد. اگرچه وي پيشاهنگ تحليل نهايي بود اما پيوند خود را با انديشه اقتصاد كلاسيك هيچگاه به كلي نگسست. مارشال با انتشار كتاب اصول علم اقتصاد در سال 1890 ميلادي به عنوان برجسته ترين عضو مكتب نئوكلاسيك توانست »اصول نهائيون« را جانشين انديشه هاي كلاسيك كند. توفيق مارشال در اين مورد به دو دليل بود. اول توانست نظريه ارزش مبادله ريكاردو را با نظريه ارزش مبادله جونز تلفيق كند. دوم دانشگاه كمبريج انگلستان، در پرتو تعاليم او بزرگترين مركز مطالعات اقتصادي كشورهاي انگليسي زبان شناخته شد. مارشال برخلاف مكتب اتريش و استنلي جونز، روي هزينه هاي توليد فقط به همان اندازه مطلوبيت در نظريه ارزش خود تاكيد گذاشت. انديشه بنيادي در آثار مارشال قدرت تقاضا و عرضه در تعيين قيمت هاي تعادل در بازارهاست. 

نظريه تقاضا(لئون والراس)

لئون والراس را نخستين اقتصادداني ميدانند كه با استفاده از مفاهيم و فرضيات مطلوبيت اصلي به اثبات نزولي بودن شيب منحني تقاضا پرداخته است. او همچنين نظريه تعادل عمومي را مطرح كرده است. شومپيتر كه خود يكي از مطرح ترين دانشمندان علم اقتصاد است، بزرگترين خدمت والراس به علم اقتصاد را »كمك به اصول نظري اقتصاد« ميداند. اين اقتصاددان فرانسوي همچنين با استفاده از اصول رياضي، معادلات عرضه و تقاضا را مطرح ساخته است و در نهايت آلفرد مارشال كه او را تكميل كننده اقتصاد نئوكلاسيك ميدانند نظريه هاي معروفي همچون نظريه تقاضا، نظريه عرضه، نظريه ارزش مبادله و نظريه توزيع درآمد ملي را تشريح كرده است. 

نظريه ارزش(كارل منگر)

كارل منگر در كتاب »عقايد اقتصادي« به اين نكته اشاره كرده است كه سه فرضيه مهم، پايه و اساس نظريه مطلوبيت اصلي را تشكيل ميدهد. اول مطلوبيت با اعداد اصلي قابل اندازه گيري است.
كارل منگر در عين حال معتقد است همان گونه كه مصرف كننده واحدهاي اضافي از يك كالاي معين را مصرف مي كند، مطلوبيت نهايي هر واحد كمتر مي شود تا زماني كه مطلوبيت نهايي برابر با صفر شود.
كارل منگر در نهايت اعتقاد دارد كه توابع مطلوبيت نهايي با يكديگر قابل جمع هستند. نظريه هاي كارل منگر باعث به وجود آمدن مكتبي به نام مكتب اتريش شد.

نظريه ارزش مبادله  (استنلي جونز)

استنلي جونز در صفحه اول كتاب خود مي نويسد »تفكر و تحقيق زياد من را به عقيده جديدي رهنمون ساخته است بدين معني كه ارزش مبادله كالابه مطلوبيت بستگي دارد« كار و تاثير هزينه آن بر عرضه توليد كه در عقايد اسميت، ريكاردو و ماركس معيار ارزش مبادله است در نظريه جونز فقط نقش غيرمستقيمي در تعيين ارزش همراه با تغيير درمطلوبيت كالااز طريق افزايش يا كاهش عرضه توليد دارد يعني:

"هزينه توليد، عرضه كالارا تعيين مي كند، عرضه كالامطلوبيت نهايي را تعيين مي كند و مطلوبيت نهايي، ارزش مبادله يا قيمت را تعيين مي كند"
    





[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:53 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

 

ويژه گي هاي مكتب نئوكلاسيك

 

1-علم اقتصاد از ديدگاه بنيانگذاران آن بر اصل « لذت و رنج» تعبير مي شود. از نگاه ايشان،علم اقتصاد،مطالعه منطق محاسبه عقلايي است كه با حداقل هزينه،حداكثر رضايتمندي خاطر ايشان را فراهم آورد. فرض نئوكلاسيكها در اين حالت « منافع شخصي، محرك فعاليتهاي انساني است»خواهد بود.

 

2- بنيانگذاران اين مكتب تمايل دارند با استفاده از مفاهيم «حد نهائي» و «مطلوبيت نهايي» كه در قالب «نظريه مطلوبيت اصلي» قرار دارد، يك نظريه كامل محاسبه بوجود آورند. «جونز»، «منگر»و«والرس» ،«نظريه مطلوبيت اصلي» و «وان وايزر» اصل «مطلوبيت نهايي» و بوم باروك «سود سرمايه» را با استفاده از مطلوبيت نهايي سرمايه و «فيليپ و يكستيد» و «كلارك» ،«اصل حد نهايي» را در مورد توزيع در آمد مورد استفاده قرار دادند.

 

اصول مكتب نئوكلاسيك

 

1-ساختن اصول مبتني بر رياضيات و مستقل از علوم اجتماعي و عملي

 

2- توجه به تعادل عمومي و ديدگاه استاتيك

 

3-تاكيد بر عناصر و واحدهاي نهايي يعني آخرين واحدها(مارژيناليسم)

 

4-دادن اهميت بيشتر به خريدار تا  فروشنده

 

مطلوبيت نهايي: ارزش ذهني يك واحد اضافي از يك كالاي معين براي يك مصرف كننده خاص است. اهميتي كه مصرف كننده براي اين واحد قايل است،بستگي به كميابي كالاي مذكور نسبت به كالاهاي جانشين دارد.

 

مطلوبيت از نظر گوسن: «هرمن هاينريش گوسن» اقتصاد دان آلمان در سال 1854 براي نخستين بار انديشه‏ي «مقادير نهايي» را تحليل نمود. از نگاه او هر قدر خريدار، مقدار بيشتري از يك كالا را در اختيار داشته باشد قيمت آن كالا براي وي كمتر مي شود.

 

آخرين كميت مصرف كننده «قرص نهايي» نام دارد و ميزان تقاضاي مصرف كننده را مشخص مي كند. اين دومين قانون گوسن،«روش تخصيص مطلوب در آمد پولي» است. اين قانون بيانگر آن است كه مصرف كننده بايد مقدار درآمدي را كه در اختيار دارد،بين كالاهاي مورد نياز خود به نسبت مطلوبيت نهايي اين كالاها تقسيم نمايد.

 

سومين قانون گوسن آن است كه مطلوبيت هر كالا بايد پس از كسر كاري كه براي توليد آن متحمل شده است اندازه گيري شود. وي معتقد است كار تا زماني انجام مي شود كه مطلوبيت كالا بارنج كار لازم براي توليد آن برابر شود.

 

مطلوبيت از نظر دپويي: «ژول دپويي» فرانسوي در سال 1952 استدلال كرد كه منفعت اجتماعي يك كالاي عمومي بيش از قيمت يا عوارضي است كه مردم براي استفاده از آن مي پردازند و اين اختلاف برابر تفاوت قيمتي است كه مردم مايلند براي آن كالا پرداخت نمايند و قيمتي كه واقعاً مي پردازند.

 

درآمدنهايي: تغيير در درآمد كل نسبت به تغيير در مقدار توليد و فروش آن به ميزان يك واحد است.

 

«كورنو»و اصل درآمد نهايي:«آگوستين كورنو» اقتصاددان فرانسوي با تفكيك رفتار بنگاههاي رقابتي وانحصاري، در آمد نهايي را بر اساس انگيزه سود آوري مورد بررسي قرار داد. از نگاه او، قيمت، متغير يا عاملي مستقل است كه براي هر بنگاه رقابتي ثابت است و هر بنگاه توليد خود را بر اساس قيمت ثابت اتخاذ مي كند اما در بنگاه انحصاري، تصميمات بر اساس توليد يا قيمت اتخاذ مي شوند.

 

جونز و نظريه ارزش مبادله: از ديدگاه «جونز» ارزش مبادله كالا به مطلوبيت بستگي دارد.به نظر او، هزينه توليد، عرضه‏ي كالا را تعيين مي كند، عرضه كالا مطلوبيت نهايي را تعيين مي كند و مطلوبيت نهايي، ارزش مبادله يا قيمت را تعيين مي كند.

 

«منگر» و نظريه ارزش: بنيانگذار «مكتب اتريش» در تاريخ انديشه اقتصادي معتقد است كه سه فرضيه ي مهم، پايه و اساس«نظريه مطلوبيت اصلي» را تشكيل مي دهند:

 

1-مطلوبيت با اعداد اصلي قابل اندازه گيري است.

 

2-با مصرف واحدهاي اضافي از يك كالاي معين، مطلوبيت نهايي هر واحد كاهش مي يابد تا زماني كه مطلوبيت نهايي صفر شود.

 

3- توابع مطلوبيت نهايي با يكديگر قابل جمع بوده و تابع مطلوبيت كل يك مصرف كننده در زمان معين بصورت f(A) + f(B) +…. هستند.

 

ارزش ذهني  كالا: ارزشي است كه صاحب يك كالا براي خود قايل است، از اين رو يك كالا ممكن است براي يك شخص داراي ارزش بسيار باشد در صورتي كه همان كالا براي شخص دوم،ارزش كمتر و براي شخص سوم،اصلاً ارزشي نداشته باشد.

 

انديشه هاي «استانلي جونز»: وي معتقد است  ارزش مبادله هر كالا به مطلوبيت آن بستگي دارد و كار و اثر هزينه آن بر توليد، نقش غير مستقيمي در تعيين ارزش همراه با تغيير در مطلوبيت نهايي دارند و فايده نهايي، ارزش مبادله يا قيمت كالا را تعيين مي كند.

 

از نگاه او در نظريه ارزش مبادله كه در آن كار،مبنا و معيار ارزش است، كار نمي تواند تنظيم كننده ارزش باشد،زيرا خود داراي ارزش نامساوي است كه از نظر كيفيت و كارايي در وضعيتهاي مختلف، متفاوت است. كار اساساً متغير است از اين رو ارزش كار به وسيله قيمت كالا تعيين مي شود نه اينكه قيمت كالا بوسيله هزينه كار تنظيم گردد.

 

از ديدگاه«جونز» ارزش ذهني يا ارزش استعمال،تعيين كننده ارزش مبادله است و ارزش ذهني يا ارزش استعمال،در واقع فايده نهايي با مطلوبيت اضافي از يك كالاي معين است و هر قدر مصرف كالا بالا رود، فايده نهايي هر واحد اضافي كمتر مي شود تا جايي كه به صفر هم مي رسد.

 

«والراس»،نئوكلاسيك مشهور با استفاده از مفاهيم و فرضيات «نظريه مطلوبيت اصلي»، نزولي بودن شيب منحني تقاضا را توضيح داد. او براي اثبات ادعاي خود پنج فرض اصلي را در نظر گرفت:

 

1-در اقتصاد فقط در كالا وجود دارد و مصرف كننده به هر دو كالا نياز دارد به طوري كه اگر از يكي بيشتر بخرد، از ديگري كمتر خواهد خريد.

 

2- دو كالا داراي قيمت هستند.

 

3- مطلوبيت قابل اندازه گيري است و هر قدر مصرف كننده از يك كالا مصرف كند از مطلوبيت نهايي او كاسته مي شود.

 

4- درآمد پولي مصرف كننده ثابت و برابر هزينه خريد كالاهاي مصرفي است.

 

5- مصرف كننده در تخصيص درآمد خود عقلايي فكر مي كند و هدف او به حداكثر رساندن مطلوبيت از طريق مصرف ميزان شخصي از هر كالا است.

 

بر اساس فروض فوق هر گاه قيمت يك كالا افزايش يابد مصرف كننده در شرايط برابر از همان كالا كمتر خواهد خريد.

 

وقتي قيمت يك كالا افزايش يابد،مصرف كننده فكر مي كند ارزش درآمد او كاهش يافته است ولي متوجه مي شود درآمد پولي اش ثابت است و در واقع،ارزش واقعي درآمد پولي او كاهش يافته است. با كاهش درآمد واقعي،مصرف كننده در شرايط برابر، مقدار كمتري از كالاي مورد نظر را خواهد خريد و از اين رو مقدار مورد تقاضا با افزايش قيمت كاهش خواهد يافت. اين جريان،«اثر درآمدي» نام دارد.

 

«والرس» با استفاده از فرمولهاي رياضي و فرضهاي زير نظريه تعادل عمومي را طرح نمود:

 

1-كالاها مستقيماً از طريق «تخصيص منابع» توليد مي شوند.

 

2-كالاهاي واسطه در جريان توليد از نظر محاسبه درآمد ملي تاثير اقتصادي ندارند.

 

3- محصولات نهايي با كمك دو عامل توليد كار و سرمايه توليد مي شوند.

 

«والراس» دو سري تابع تقاضا پيشنهاد مي كند: توابع تقاضا براي هر كالا مجموعه تقاضاي هر خانواده براي هر كالا است و تقاضاي هر خانواده براي يك كالاي معين تابعي از اين عوامل است. مطلوبيت و قيمت كالا، قيمت ساير كالاها، درآمد خانوار كه به نوبه خود تابع خدمت مولد يا عوامل توليدي است كه هر خانوار در اختيار دارد و در معرفي فروش قرار مي دهد و قيمت اين خدمات، «معادلات تقاضاي بازار» است.

 

«والراس» در معادلات عرضه معتقد است تمام بازارها در رقابت كامل هستند و در بلند مدت، تعديلهاي لازم،خود به خود انجام مي شود،بنابراين، قيمت هر كالا برابر با هزينه هر واحد آن است. اين هزينه مساوي كل مخارجي است كه براي عوامل توليد جهت توليد يك واحد از كالا به كار مي رود.

 

الگوي «والراس» در تعادل عمومي بطور كلي داراي فروض زير است:

 

1-كليه متغيرهاي اقتصادي درونزا هستند.

 

2- كليه متغيرها غير اقتصادي برون زا هستند .

 

3- متغيرهاي غير اقتصادي ثابت فرض مي شوند.

 

در يك اقتصاد رقابتي، هماهنگي موجود بين تقاضا و عرضه كالا با سازگاري اقتصادي بازار توليد (كار، زمين، سرمايه، تكنولوژي) تركيب شده و تعادل عمومي پايداري بوجود مي آورند.

 

«وايزر» بعنوان عضو برجسته «مكتب اتريش» با طرح اصطلاحات «قيمت طبيعي» و «قانون صعودي بودن هزينه هاي نسبي» داراي انديشه هاي زير است:

 

1-قيمت يك كالا نمي تواند به عنوان معيار عيني آن كالا محسوب شود.

 

2- ارزش مبادله نه تنها به ارزش مصرف بستگي دارد، بلكه تحت كنترل قدرت خريد مردم نيز هست.

 

3- قيمت طبيعي در واقع، مطلوبيت نهايي كالا را نشان مي دهد و اگر ارزش مبادله از قيمت طبيعي منحرف شود، دولت بايد دخالت كند.

 

4- هزينه توليد يك كالا برحسب فرصت هاي از دست رفته كالاهاي ديگر ارزيابي مي شود.

 

5-هزينه فرصت از دست رفته اجتماعي برابر با فرصتهاي مناسبي است كه از چشم پوشي توليد ساير كالاها به دست آمده است.

 

6-هنگامي كه در توليد يك كالا هزينه فرصتي براي توليد كالاي ديگر صرف شود، كارايي منابعي توليدي كه در مورد كالاي اخير بكار مي رود براي توليد كالاي نخست نسبتاً پايين است از اين رو بايد انتظار داشت كه هزينه ها رو به افزايش باشند. اين قانون كه هزينه يك كالا بر اساس كالايي ديگر روبه افزايش مي رود،«قانون صعودي بودن هزينه هاي نسبي» نام دارد.

 

7-هزينه اي كه در تحليل«وايزر» بر حسب مطلوبيت از دست رفته تعيين مي شود، به دو صورت قابل توضيح است:

 

الف: در مورد كالا:كه هزينه هاي توليد يك كالا برابر با مطلوبيتي است كه با انصراف از توليد مقدار معيني كالاي ديگر از دست مي رود.

ب:درمورد منابع توليد: هزينه يك عامل توليد براي يك كالاي معلوم،مطلوبيت از دست رفته اي است كه ممكن بود با استفاده از اين عامل در امكانات توليدي ديگر به دست آورد.

 

« بوم باورك» بعنوان سومين عضو «مكتب اتريش»، عنصر زمان و تاثير آن بر عملكرد سيستم اقتصادي و قيمتها و درآمد را بررسي كرد. مهمترين انديشه هاي او را مي توان در موارد زير خلاصه نمود:

 

1-سرمايه داري داراي يك «روش غير مستقيم توليد» است. در اين روش، كالاي سرمايه اي براي ساخت كالاهاي مصنوعي بكار مي رود

 

2- بازدهي سرمايه از دو عامل ناشي مي شود:

 

الف: روش غير مستقيم توليد

 

ب: تعويق مصرف

 

3-مطلوبيت داراي دو بعد است:

 

الف: بعد مقداري كه تابع غير مستقيم ميزان مصرف از يك كالاي معلوم است كه در دسترس قرار دارد.

 

ب: بعد زماني كه مدت زمان مورد نظر براي استفاده از كالا را مشخص مي سازد.

 

4-كالاهاي سرمايه اي عوامل توليد مستقل به حساب نمي آيند و در واقع كالاهاي واسطه اي هستند.

 

5- كالاهاي حال،براي تصرف در مقايسه با كالاهاي آينده،بايد از جايزه مخصوصي به نام «بهره» برخوردار شوند.

 

6-بهره عبارت از جايزه اي است كه براي تصرف فوري كالا پرداخت مي شود.

 

7-سه دليل مشخص براي وجود بهره مي توان در نظر گرفت:

 

الف: از آنجا كه رفع احتياجات در زمان حال نسبت به آينده داراي اهميت رواني بيشتري است، مصرف كننده مايل است براي ارضاي خواسته هاي مصرفي خود در زمان حال،بهره بپردازد.

 

ب: مصرف كننده تمايل دارد براي كالا در زمان حال به جاي استفاده آن در آينده، بهره بپردازد

ج: كالاهاي زمان حال داراي برتري فني هستند از اين رو اين كالاها نسبت به آينده ارجحيت دارند.

 

«ويكستيد» اقتصاد دان انگليسي نخستين كسي است كه پس از ريكاردو «اصل حد نهايي» را در ارتباط با نظريه توزيع درآمد ملي مورد استفاده قرار مي دهد. مهمترين ديدگاههاي او عبارتند از:

 

1-  قانون بازده نزولي نه تنها نسبت به عامل كار عمل مي كند بلكه نسبت به زمين و در شرايط مشخص، همان نتايج را به دست مي دهد

2-    قوانين بازده در دو حالت قابل بررسي هستند:

 

الف: با تغيير بعضي از عوامل توليد،وضعيت بازدهي آن عوامل ملاحظه و سپس با تغيير تمامي عوامل توليد،سعي مي شود وضعيت بازدهي مجدداً مشاهده گردد.

 

ب: سه وضعيت بازده ثابت نسبت به مقياس، بازده صعودي نسبت به مقياس و بازده نزولي نسبت به مقياس توليد مطرح مي شوند.

 

3- با فرض «بازده ثابت نسبت به مقياس توليد» محصول كل ممكن است از طريق نظريه «بهره وري نهايي» بين عوامل توليد توزيع گردد.

 

«كلارك» بزرگترين اقتصاددان نئوكلاسيك آمريكا انديشه هاي اقتصادي خود را به ترتيب زير مشخص مي كند:

 

1-او مانند ويكستيد معتقد است هر گاه درآمد هر عامل توليد به اندازه بهره وري نهايي خود باشد،در شرايط وجود رقابت و در تعادل بلند مدت،نظريه بهره وري نهايي چگونگي تعيين و توزيع درآمد عوامل توليد را طوري مشخص مي كند كه محصول كل كاملاً و به طوري عادلانه توزيع گردد.

 

2- چگونگي تعيين درآمد  تحت دو شرط معين انجام مي گيرد:

 

الف: در بازار كالا و عوامل توليد، رقابت كامل برقرار است كه در اين وضعيت به صاحب هر عامل توليد، بابت هر واحد از آن عامل توليدي، قيمت يا مبلغي برابر با ارزش محصول نهايي آن پرداخت مي شود.

 

ب: قانون بازدهي نزولي براي عامل توليد كاملاً صادق است.

 

3-در شرايط ايستا سود نقش مهمي ندارد و از آنجا كه در نظام سرمايه داري، شرايط رقابت كامل برقرار است،در بلند مدت سود غير عادلانه برابر صفر است.

 

4- اگر در كوتاه مدت در اقتصاد سودي ظاهر شود، اين سود مازادي است كه عايد توليد كنندگان مي شود.

 

«آلفرد مارشال» از اقتصاد دانان معروف قرن بيستم و نخستين اقتصاد داني بود كه توانست نظريه ريكاردو را از نظر ارزش مبادله، با اصول نظر نهايي «جونز» تلفيق كند.

 

نظريه تلفيق مارشال،قيمت يا ارزش مبادله را به سه زمان آني، كوتاه مدت و بلند مدت تفسير مي كند. او نخستين كسي است كه تحليل هندسي را بصورت جدي وارد اقتصاد كرد و كاربرد رياضيات را در علم اقتصاد متداول نمود.

 

اقتصاد از ديدگاه مارشال عبارت است از مطالعه بشر در مسير عادي زندگي». اين علم در واقع آن قسمت از مطالعه انساني است كه از ديدگاه اجتماعي،رفاه مادي بشر را تامين مي كند. بنابراين هدف علم اقتصاد، تامين رفاه جامعه است. او به اقتصاد ارزشي در كنار اقتصاد اثباتي و تعادل جزيي در شرايط ايستا توجه دارد. ذكر اين نكته ضرورت دارد كه تعادل جزيي، بخشي از اقتصاد را مطالعه نموده و بقيه بخشها را ثابت در نظر مي گيرد. در حالي كه تعادل عمومي، كليه واحدهاي اقتصادي و كليه بخشها را با يكديگر مرتبط مي داند و بر متغير بودن آنها تاكيد مي ورزد. نظريه تقاضاي مارشال،رفتار مصرف كننده را از روش مطلوبيت بيان مي كند.

 

بنا به ديدگاه عده اي از اقتصاد دانان، مطلوبيت نهايي يك كالا از نظر پولي،حداكثر پولي است كه مصرف كننده مايل است براي يك واحد اضافي از يك كالا بپردازد اما مارشال با اندازه گيري مطلوبيت نهايي موافق نيست و اعتقاد دارد كه پول نيز كمياب است و در طول زمان كمياب تر هم مي شود. از اين رو مطلوبيت نهايي آن مانند هر كالاي ديگر افزايش مي يابد. از ديدگاه او قانون نزولي بودن مطلوبيت نهايي در مورد همه كالاها (حتي پول) صادق است. او معقتد است كالاهاي مصرفي،جانشين يا مكمل يكديگرند.

 

«نظريه عرضه مارشال» طرز رفتار توليد كننده را از طريق روش هزينه بيان مي كند. از آنجا كه هدف اصلي هر توليد كننده به حداكثر رساندن سود و يا به حداقل رساندن زيان است، مارشال معتقد به قانون بازده نزولي در توليد است. از نگاه او افزايش موجود در هزينه بنگاه توليدي در سطح بازده نزولي از كاهش كارايي منبع توليدي متغير نسبت به منبع توليد ثابت بوجود مي آيد. لذا «قانون بازده نزولي» قرينه «قانون صعودي بودن هزينه هاي نسبي» است.

 

در نظريه ارزش مبادله مارشال، بر خلاف كلاسيكها كه هزينه توليد را معيار تعيين ارزش مبادله با قيمت مي دانستند و نئوكلاسيكها كه معتقد به معيار مطلوبيت بودند، وي هزينه توليد و مطلوبيت را توامان، تعيين كننده ارزش مبادله مي داند و معتقد است عرضه از يك سو و تقاضا از سوي ديگر قيمت را در بازار تعيين كرده و از محل تقاطع آنها نقطه تعادل بدست مي آيد. از نگاه او در پشت منحني عرضه، هزينه نهايي و در پشت منحني تقاضا، مطلوبيت نهايي وجود دارند.به نظر وي مطلوبيت نهايي در تعيين منحني تقاضا و هزينه نهايي در تعيين منحني عرضه موثرند.

 

مارشال، تعادل را در سه دوره زماني مورد بررسي قرار مي دهد:

 

1-آني: كه در آن عرضه ي كالاي مورد نظر ثابت و محدود به موجودي انبار است. از نگاه او شرايط علل تقاضا بيش از علل عرضه بر تعيين قيمت موثر است. او معتقد است هر قدر زمان كوتاه تر باشد، تاثير تقاضا در تعيين قيمت و ارزش بيشتر است و بالعكس هر قدر زمان بلندتر باشد، اهميت هزينه توليد يا عرضه در تعيين قيمت بيشتر است.

 

2-كوتاه مدت: هم عرضه و هم تقاضا در تعيين قيمت موثر هستند.

 

3- بلند مدت: در اين حالت،توليد كنندگان فرصت كافي براي ظرفيت لازم توليدي خود را دارند بنابراين، هزينه توليد مهمترين عامل تعيين كننده ارزش مبادله يا قيمت است. به عبارت ديگر در بلند مدت، عرضه نقش موثرتري نسبت به تقاضا دارد.

 

مارشال در نظريه تقاضاي پول، معتقد است تقاضاي پول، ضريبي از ارزش محصول ايجاد شده است. اين معادله كه «معادله كمبريج» نام دارد معرف آن است كه افراد، درصد معيني از درآمد پولي خود را براي انجام معاملات نگهداري مي كنند. در معادله كمبريج تاكيد بيشتر بر مقدار عرضه پول در هر لحظه از زمان است.

 

«وان تونن» اقتصاد دان آلماني در سال 1826 ميلادي «نظريه در آمد بر اساس بهره وري نهايي» را ارائه و ديدگاههاي خود را طرح نمود:

 

1-از ديدگاه او نحوه توليد به اين ترتيب است كه از نقاط دورتر از شهر، توليد كالاهاي نسبتاً بادوام ولي با ارزش كه بتواند هزينه حمل و نقل كالا به بازار را تحمل كنند انجام مي شود. او محل انواع توليد محصولات گوناگون را با فواصل مختلف نسبت به شهرها به وسيله دايره هاي متفاوت نشان مي دهد:

 

الف: زمين هاي دايره اول كه مستقيماً شهر را احاطه كرده اند به توليد محصولات كم دوام كه حمل و نقل آنها مشكل است، اختصاص دارند.

 

ب: دايره دوم شامل محصولاتي است كه مواد ساختماني و سوختني را فراهم مي سازند.

ج: دايره هاي سوم و چهارم و پنجم براي زراعت، دامپروري و گله داري مورد استفاده قرار مي گيرند

 

2-توليد بايد نسبت به هزينه نهايي كه در اثر دور شدن از بازار بوجود مي آيد تنظيم شود. از نگاه او عامل توليد تا زماني مورد استفاده قرار مي گيرد كه هزينه اضافي ناشي از بكارگيري يك واحد از آن برابر ارزش محصول اضافي آن يك واحد باشد. بدين ترتيب در آمدي كه به آن عامل توليد پرداخت مي شود،نسبت به بهره وري آخرين واحد خريداري شده از آن عامل تعيين مي گردد.

 

نظام اقتصادي عصر «مارشال» كه مبتني بر بازار رقابت كامل بود، با در نظر گرفتن قيمت بازار، تنها مي توانست مقداري توليد كند كه در درجه اول با شرايط و امكانات توليدي وفق دهد و در مرحله بعد،سود خود را به حداكثر برساند اما در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، رفته رفته با ادعام مراكز توليدي كوچك، ايجاد شركتهاي بزرگ و در نهايت بر هم خوردن قوانين عرضه و تقاضا در بازار، نيروهاي بزرگ توليد كننده و مصرف كننده عرضه و تقاضا را در انحصار خود در آوردند. بدين ترتيب اقتصاد دانان قرن بيستم با تجديد نظر در اصول اقتصادي مارشال، قوانين جديدي در نظام سرمايه داري مطرح نمودند. تحولات خرد- اقتصادي پس از مارشال از چند جهت قابل بررسي است:

 

1-«اسرافا» اقتصاد دان ايتاليايي در سال 1926 معتقد بود قوانين بازده بايد در شرايط رقابت ناقص بررسي شوند. او با طرح نظريه «رقابت جز با قيمت» (توليد كننده به جاي رقابت از طريق قيمت و ايجاد جنگ قيمت، با وسايلي چون تبليغات و كيفيت بهتر كالاي خود را به طرز مطلوب تري به خريدار مي شناساند) ،راهكارهاي اوليه اي براي تعيين ارزش مبادله و تعادل بازار در شرايط رقابت ناقص ارائه نمود. اين نظر بعدها توسط «چمرلين» و« پل سوييزي» در آمريكا و «رابينسون» در انگلستان مورد بررسي قرار گرفت.

 

2-«ويلفرد دو پاره تو» با ارائه نظريه رفتار مصرف كننده و منحني هاي بي تفاوتي،« نظريه مطلوبيت ترتيبي» را بجاي «مطلوبيت شمارشي» طرح و ثابت نمود قانون نزولي بودن مطلوبيت نهايي، شرط لازم براي نزولي بودن شيب منحني تقاضا نيست و بدين ترتيب، نظريه «مطلوبيت اصلي مارشال» را رد كرد.

 

3-«پل ساموئلسون»،«نظريه رجحان موكد» را به منظور اثبات نزولي بودن شيب منحني تقاضا طرح نمود. همانطور كه گفته شد با گذار از دوران مارشال و بوجود آمدن تدريجي رفتارهاي انحصاري در بازار، ديدگاههاي جديدي در اقتصاد طرح شد. «چمبرلن» اقتصاد دان آمريكايي در سال 1933 بر اين نكته تاكيد كرد كه در بازارهاي اقتصادي ممكن است روي يك سطح در نظر گرفته شود كه انحصار كامل در حد نهايي راست و بازار رقابت كامل در حد نهايي چپ آن قرار دارد. بين اين دو بازار از نظر تعيين قيمت، توافقي وجود ندارد در نتيجه قيمتها به وسيله عناصر انحصاري و رقابتي تعيين مي شوند. در اين ميان،تعاريف جديدي چون رقابت انحصاري و رقابت ناقص سر بر آوردند كه انديشه هاي اقتصادي را وارد مرحله جديدي از تاريخ نمودند.

 

رقابت ناقص از ديدگاه «رابينسون» وضعيتي است كه در آن منحني تقاضا براي هر بنگاه طوري ترسيم مي شود كه اثرات تغييرات فروش بنگاه را كه از تغييرات قيمت ناشي مي شود،نشان دهد.

 

رقابت انحصاري هم از ديدگاه «چمبرلين» بازاري است كه ما بين بازار انحصاري كامل و بازار رقابت كامل وجود دارد. از ديدگاه چمبرلين، تبليغات با اثر بر منحني تقاضا حجم سود اقتصادي را بالا مي برند.

 

«هاينريش وان اشتگلبرگ» اقتصاد دان آلماني نيز در سال 1934 وضعيت دو فروشنده را به فرض آنكه يكي از آنها تعيين كننده قيمت و يا تعقيب كننده قيمت باشند (انحصار دو جانبه) مورد بررسي قرار داده و حالات زير را طرح مي كند:

 

1-اگر يك فروشنده تعيين كننده قيمت و ديگري تعقيب كننده باشد،تعادل ثابتي بدست مي آيد.

 

2-اگر دو فروشنده تعقيب كننده قيمت باشند،حالتي شبيه«الگوي كورنو» بوجود خواهد آمد. (كورنو معتقد است قيمت در بلند مدت در تعادل قرار خواهد گرفت و حد آن، حد فاصل قيمت در انحصار مطلق و قيمت در رقابت كامل است).

 

3-اگر دو فروشنده تعيين كننده قيمت باشند، تعادل ثابتي به دست نمي آيد و قيمت دائماً در حال نوسان است. در مورد سوم حالت جنگ قيمت بوجود مي آيد

 

«پل سوييزي» با طرح «الگوي تقاضاي شكسته» ، فروض زير را در نظر مي گيرد:

 

1-صنعت داراي مديريتي است كه در تصميمات اقتصادي خود عقلايي فكر مي كند يعني صنعت از اينكه جنگ قيمت به زيان آنهاست،آگاهي دارد.

 

2-اگر يك فروشنده قيمت را كاهش دهد، ديگر فروشندگان در صنعت، كاهش قيمت را تعقيب خواهند كرد.

 

3- اگر يك فروشنده قيمت را افزايش دهد، ديگر فروشندگان در صنعت، افزايش قيمت را تعقيب نخواهند كرد.

 

در سده ي بيستم، سه دليل مهم براي محدوديتهاي انگيزه سودجويي در انحصار چند جانبه ارائه شد:

 

1-بنگاهها در هر شرايطي به دنبال حداكثر كردن سود توليد نهايي خود هستند، اما حداكثر سود قابل تصور، وضعيتي است كه يا سود اقتصادي صفر و يا زيان هاي حاصل به حداقل رسيده است.

 

2- از آنجا كه هدف هاي ديگر مورد نظر هستند انحصار گر دائماً كوشش مي كند قيمت را نسبت به سطح حداكثر سود تعديل كند.

 

3- سيستم انحصار چند جانبه،خود داري ضوابطي است كه از ايجاد سود حداكثر براي بنگاهها جلوگيري مي كند.

 

«بامل» اقتصاددان آمريكايي در سال 1959 الگويي در مورد انحصار چند جانبه ارائه نمود:

 

 هر بنگاه در بازار انحصار چند جانبه داراي يك هدف اقتصادي مهم است و آن،به حداكثر رساندن درآمد كل است. اين هدف زماني محقق مي شود كه حجم فروش افزايش يابد. تقليل در فروش بدين معني است كه بنگاه براي گسترش اعتبار بانكي خود با مشكلاتي روبرو خواهد شد و همچنين مصرف كنندگان از خريد كالايي كه از شهرتش كاسته شده است خودداري مي كنند. بدين ترتيب، بنگاه توزيع كننده،مشتري هاي خود را از دست مي دهد. در مقابل، فروش زياد به گسترش كمي و كيفي بنگاه كمك كرده و در نتيجه حجم سود را بالا مي برد. اما بعد از آنكه بين درآمد نهايي و هزينه نهايي برابري حاصل شد، افزايش در حجم فروش، فقط هنگامي امكان دارد كه سود تقليل يابد. از اين حالت به بعد، بنگاه تلاش مي كند حجم فروش را تا اندازه اي بالا نگه دارد تا با سود حداقل مغاير نباشد.

 

«جان هيكس» در سال 1939 نظريه منحني هاي بي تفاوتي و مطلوبيت ترتيبي را طرح نمود.

 

بر اساس نظريه «هيكس»، مصرف كننده قبل از خريد كالاهاي مختلف و بدون آنكه در مورد قيمت آنها آگاهي داشته باشد،كيفيتهاي متعددي از چند كالا را در ذهن خود طبقه بندي مي كند:

 

1-انواع كالاهايي كه به فرد ارضاي خاطر بيشتري مي دهد.

 

2- كالاهايي كه ارضاي خاطر كمتري بوجود مي آورند.

 

3-كالاهايي كه براي فرد يك حالت بي تفاوتي ايجاد مي كنند.

 

هنگامي كه مصرف كننده از قيمت كالاها اطلاع يابد،ممكن است تلفيق اول را كنار گذاشته و تلفيق دوم را انتخاب كند.

 

منحني بي تفاوتي: منحني بي تفاوتي براي دو كالا تركيبي از مصرف آنهاست كه به مصرف كننده رضايت خاطر برابر مي دهد. منحني هاي بي تفاوتي داراي سه ويژگي اصلي هستند:

 

1-همواره نزولي هستند.

 

2- نسبت به مبدا مختصات محدب هستند.

 

3- يكديگر را قطع نمي كنند.

 

از نظر هيكس، مصرف كننده هنگامي كه با خريد تركيب معيني از دو كالا و در شرايطي كه در آمد و سليقه او ثابت است روبروست، مايل به تجديد در خريد خود نيست.

«پل ساموئلسون» اقتصاد دان آمريكايي در سال 1948،«نظريه رجحان موكد» را براي اثبات نزولي بودن شيب منحني تقاضا طرح نمود. پيش از او «والراس» از طريق «نظريه مطلوبيت اصلي»، مارشال از نظريه مطلوبيت اصلي و ثابت بودن مطلوبيت نهايي پول و درآمد و هيكس با استفاده از نظريه‏ي ترتيبي، دلايل سه گانه خود را ارائه كرده بودند اما ساموئلسون نشان داد كه با مشاهده رفنار مصرف كننده در انتخاب كالاهاي مختلف از جمله استفاده از «اثر جانشيني»، مي توان شيب نزولي منحني تقاضا را نشان داد. منظور از«اثر جانشيني»آن است كه مصرف كننده مقدار خريد خود را از كالايي كه قيمت آن كاهش يافته است افزايش مي دهد. در اين حالت، اثر درآمدي و سيلقه‏ي مصرف كننده ثابت در نظر گرفته مي شود و رفتار مصرف كننده عقلايي است. اثبات نزولي بودن شيب منحني تقاضا به روش اثر جانشيني با توجه به فروض فوق،«نظريه‏ي رجحان موكد» نام دارد.

 

نظام اقتصادي دوره مارشال داراي دو ويژگي مهم بود:

 

1-بر اساس نظريه نئوكلاسيكها، نظام سرمايه داري در صورت عدم دخالت دولت در تعادل قرار مي گيرد. اين تعادل، حاصل برابري عرضه كل و تقاضاي كل توليد است كه در نهايت همراه با اشتغال كامل خواهد بود. (تعادل اشتغال كامل)

 

2-عملكرد كلان اقتصاد نئوكلاسيك در رابط با ايجاد اشتغال كامل، يك پديده بلند مدت است و عدم فعاليت دولت، تورم و ركود اقتصادي وجود ندارد.

 

شرط تعادل اشتغال كامل، معادله نظريه مقداري پول يعني MV=PY است كه در آن M عرضه پول و V سرعت گردش پول، P سطح قيمت و V سطح توليد يا مقدار درآمد است. طرف چپ اين معادله، مقدار توليد در حالت اشتغال كامل است و طرف راست نيز بر اساس قانون «سي» تقاضايي است كه از عرضه بوجود آمده است.

 

در اقتصاد پولي نئوكلاسيك، پول داراي سه ويژگي است:

 

1- واحد شمارشي

 

2- واحد معاملاتي

 

3- واحد ارتباطي

 

از ديدگاه نئوكلاسيكها تورم،افزايش حجم عرضه پول در تعادل اشتغال كامل است،بازار پول از بازار كالا جدا نيست و ركود اقتصادي در شرايطي حاصل مي شود كه اقتصاد با كمبود تقاضاي كل روبرو گردد.

 

دگرگوني هاي كلان اقتصادي پس از مارشال، از دو زاويه قابل بررسي است:

 

1-ديدگاه «گوستاو نوت ويكسل» (1898) و «گونرميردال» (1930) با اين اصل كه نظام سرمايه داري در شرايط متغير در وضعيت تعادل پايدار قرار نمي گيرد.

 

2-ديدگاه «ايروينك فيشر»، «رالف جرج هاتري»، «وسلي ميچل» و «جوزف شومپيتر» كه شامل بررسي نظري عوامل موثر در نوسان اقتصادي سرمايه داري بود. در اين ميان،«ويكسل» با كنار گذاردن تحليل ايستاي نئوكلاسيك، به تحليل پويا روي آورد و نظريه نوسانات اقتصادي كلان را از ديدگاه پس انداز كل و حجم سرمايه گذاري كل مورد بررسي قرار داد.

 

«ايروينگ فيشر» و «رالف جرج هاتري» تحول نظريه هاي پولي و عوامل غير پولي، «فيشر»و «هاتري» عدم ثبات سيستم اعتبارات در نوسانات اقتصادي و«شومپيتر»و  «وسلي ميچل» عامل سود و عوامل فني علمي را در انديشه هاي اقتصادي خود لحاظ نمودند.

 

«نوت ويكسل» در سال 1898 ميلادي اعلام نمود قيمتها ممكن است از يك مجاري «غير مستقيم» در اقتصاد با اشتغال كامل افزايش يابند. او نظريه خود را از طريق ارتباط بين نرخ بهره واقعي و نرخ بهره پولي تحليل كرد.

از نگاه او «نرخ بهره واقعي» نرخي است كه از تعادل بين پس انداز و سرمايه گذاري در بازار پس انداز و سرمايه بوجود مي آيد. همچنين نرخ بهره پولي،نرخ بهره اي است كه در بازار پول يا بخش بانكي از بر خورد بين تقاضاي پول و عرضه پول بوجود مي آيد. به نظر «ويكسل» تورم زماني بوجود مي آيد كه نرخ بهره واقعي از نرخ بهره پولي بالاتر باشد، به همين ترتيب،ركود اقتصادي زماني حاصل مي شود كه نرخ بهره پولي از نرخ بهره واقعي فراتر رود. او عامل تعيين كننده در آمد ملي را سرمايه گذاري مي داند و پول از ديدگاه او نقش مستقيم و فعالي در پيدايش فراگرد تورم و ركود ايفا مي كند.



ادامه مطلب

[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:51 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

مارکس با درک کردن فعالیت تئوریک خود به عنوان نقد اقتصاد سیاسی هم زمان نشان می دهد که در نزدیکی و فاصله مند با اقتصاد سیاسی قرار دارد . این فاصله مسئله طبیعت ایراد هایی را مطرح می کند که متوجه تئوری های اقتصادی است. آیاباید گفت که این ایراد ها هنوز به عرصه ی رشته ی اقتصاد سیاسی تعلق دارند یا با اقتصاد سیاسی بیگانه اند؟ آیا نقد درونی است یا بیرونی؟ این مسئله جنبه های مختلف را در بر می گیرد. نخست یادآور می شویم که این امر هم زمان به کار کرد خاص نقد و دکترینی مربوط اند که از این کار کرد نقدی نتیجه می شوند. در آن چه که به کار کرد خود نقد، یعنی به بررسی ارزش اقتصاد سیاسی توسط مارکس مربوط است، مسئله مربوط به دید گاهی است که بر پایه ی آن گسترش می یابد ؛ آیا این موضوع به اقتصاد سیاسی تعلق دارد . این مسئله باید از مسئله ای که مربوط به دکترین موسوم به نقد اقتصاد سیاسی است، متمایز شود: آیا این نقد در نفس خود با مشخصه هایی که «رشته ی اقتصاد سیاسی» را تعریف می کنند، سازگارند .

این دو مسئله موضوع شناخت شناسی وضعیت نقد را مطرح می کنند. اماّ در واقع آن ها به همان اندازه به مسئله ی اقتصادی مضمون تئوری مارکسی مربوط اند. مارکس با معرفی کردن دکترین خود به مثابه یک نقد در واقع برای مشخص کردن رابطه ای تلاش می کند که تئوری اش با باز مانده ی اقتصاد سیاسی وخیلی ویژه با آن چه که او آن را به عنوان سنت اقتصاد سیاسی کلاسیک یکی می داند، حفظ می کند. (1) البته، به حق می توان مانند تاریخ پرداز اندیشه ی اقتصادی از خود پرسید، آیا نقد هایی که مارکس خطاب به اقتصاد سیاسی کلاسیک عنوان می کند، به هدف می رسند. آیا رابطه ی تئوری مارکس با تئوری های کلاسیک ها در آن چه که او آن را بیان می کند، مطابقت دارد؟ (2)

می دانیم که در باره ی وضعیت نقد مارکسی اقتصاد سیاسی، تفسیر ها متفاوت اند. از دید برخی ها ، مارکس از اقتصاد به عنوان اقتصاددان انتقاد می کند. برای برخی دیگر او آن را به عنوان جامعه شناس، تاریخ دان یا فیلسوف نقد می کند . این گوناگونی تفسیر ها بنا بر خود اثر های مارکس ، بنا بر گوناگونی مدل های نقد در جریان طرح ریزی تئوری مارکس و بنابر ناهم خوانی نقد در پیوند با دکترین بیان شده در کاپیتال ممکن گردیده است. (3)در واقع ، اثر مارکس مجموعی از نقد ها به اقتصاد سیاسی را عنوان می کند و حتا می توان مشاهده کرد که به شیوه ی معینی این نقد های اقتصاد سیاسی کلیت نقد هایی را که می توانند برای اقتصاد سیاسی عنوان شوند، محدود می کنند. البته، مسئله عبارت از کاهش تاریخ اندیشه ی اقتصادی و تاریخ دگر اندیشی ها به تکرار ساده ی آن چه که در نزد مارکس موجود است، نیست. ولی با این همه، می توان اندیشید که مارکس دید گاه های گوناگونی را در نظر گرفته که بر حسب آن ها می توان به نقد اقتصاد سیاسی پرداخت: اکنونیت شناخت شناسانه انتقادش از آن جااست. بنابر این مشخص کردن طبیعت گونه های گوناگون نقدی که توسط مارکس در اندیشه ورزی روش شناسانه روش خاص اش در بیان آمده، بی فایده نیست. آن چه در پی می آیداین هدف را دنبال می کند که زمینه برای این واقعیت فراهم آید که مسئله ی روش شناسانه وضعیت نقد مستقل از مسئله ی تاریخی رابطه ی نقد اقتصاد سیاسی با اقتصاد سیاسی کلاسیک مطرح شود .

مسئله ی وضعیت نقد مارکس از اقتصاد سیاسی مسئله ی رابطه ی تئوری مارکس با چارچوب رشته ی اقتصاد سیاسی دوره است ، بنابراین، اقتصاد سیاسی دوره، رشته به مفهوم قوی اصطلاح، به مفهوم گفتمان به هنجار در آمده توسط دستگاه های نهادی مانند مجله ها ، جزوه ها و آموزش ها نیست. روند نهادی شدن اقتصاد سیاسی مانند روند جامعه شناسی پایان قرن [گذشته]است.(4) اگر مارکس شاهد پیش درآمد های اش است، هنوز می تواند آن ها را به عنوان نشانه های این آسیب شناسی پژوهش علمی که آن را اقتصاد عامیانه می نامند، در نظر گیرد. (5) پس باید از تفسیر کردن نقد مارکسی از اقتصاد سیاسی بر پایه ی بازنمود های مان از اقتصاد سیاسی به عنوان دانش یگانه شده بنابر ضابطه های برهانی که به دقت موضوع گفتمان های مناسب وویژگی های تز ها و روش های پذیرفتنی را مرز بندی می کند، اجتناب کرد.(6) اگر در نظر گرفتن اقتصاد سیاسی دوره به عنوان یک رشته ضرورت دارد ، این در مفهوم بسیار وسیع تعریف موضوع ومرجع مشترک در مفهوم ها وروش ها را ایجاب می کند که مستلزم درجه ی تطبیق خاص با رشته های نهادی شده نیست. این واقعیت گواهی می دهد که اقتصاد دانان موضوع خود را به ترتیبی تعریف می کنند که می تواند اندک دقیق به نظر رسد. از این رو ، در نزد جان استوارت میل یک تعریف گنگ آگاهانه می یابیم که بسیار وسیع به نظر می رسد.(7) در صورتی که ریکاردو تعریفی را پیشنهاد می کندکه بسیار محدود کننده جلوه می کند.(8) هم چنین بسیاری از اقتصاد دانان نیمه ی دوم قرن [گذشته] نسبت به روش های اقتصاد سیاسی احساس نا خرسندی داشتند. بسیاری از آن ها چون ژ . اِ . کرن (9) و س . منجر (10) یقین پیدا کرده اند که پیشرفت های اقتصاد سیاسی از تعریف دوباره ی موضوع وروش اقتصادی پیش افتاده اند.

به علاوه ، برای درک کردن وضعیت نقد مارکسی اقتصاد سیاسی باید بیاد آورد که دوره ی مارکس هم چنین دوره ی نقد های تند از اقتصاد سیاسی است. این نقد ها روی موضوع و روش های اقتصاد سیاسی تکیه می کنند . توضیح آن را می توان در نزد او گوست کنت یافت. آن ها از یک سو، مبتنی بر قائل نشدن وضعیت علم مشخص برای اقتصاد سیاسی ورد کردن این واقعیت اند که پدیده های اقتصادی می توانند چونان پدیده های مستقل نگریسته شوند و موضوع خود را در یک علم مستقل فراهم آورند . از این رو ، کنت پندار مبتنی بر این باور را که می توان پدیده های اجتماعی را از دیدگاه دیگری جز دیدگاه علم اجتماعی فراگیر بررسی کرد ، افشا می کند .(11) از سوی دیگر، این نقد ها مبتنی بررد کردن کاربرد روش قیاسی و انتزاعی فیزیک کلاسیک در پدیده های اقتصادی است .(12) ازاین رو ، خود را مکلف می داند روش عضو نگرانه (organiciste) و تاریخی را جانشین آن کند و بدین ترتیب تز دو گانه انگاری (دو آلیستی) شناخت شناسانه علم های طبیعت و علم های روح را که توسط دیلتی، ریکر و ویندل برانت به فرمول در آمد، عنوان می کند. (13) چنان که همواره گمان کرده است که اقتصاد سیاسی و علم های طبیعت می بایست روش های مشابهی را به کار بندند.(14) بااین همه، در نزد مارکس جوان نقدهای مشابهی با نقد های کنت می یابیم. در واقع، مارکس هنگامی که ضرورت ارتقا یافتن «بیشتر اقتصاد سیاسی» را تأیید می کند ، استقلال اقتصاد سیاسی را رد می کند : به عقیده ی مارکس ، پدیده های اقتصادی مانند پدیده های اجتماعی ، به طور کلی تنها می توانند از دیدگاه فراگیر فلسفه ی تاریخ درک شوند.(15) هم چنین او از روش اقتصاد سیاسی هنگامی که اندیشه قانون اقتصادی را با بر ملا کردن جنبه ی انتزاعی وآماری اش نقد می کند، مورد انتقاد قرار می دهد .(16)

البته، مارکس این نوع دکترین را سرانجام ترک می کند . نه فقط انتقاد از استقلال رشته وطبیعت روش ها را متوقف می کند، بلکه به دفاع واقعی از رشته می پردازد.(17) درواقع، بدین ترتیب ، پس از شرح بافتار بحث ها در باره ی موضوع وروش اقتصاد سیاسی ، تفسیر گفتگوی مقدمه ی 1857 ضرورت می یابد . میبینیم که آن جا کوشش می کند تعریف دقیقی از موضوع مورد بررسی اقتصاد سیاسی کلاسیک ارائه کند و دلیلی برای روش انتزاعی اش مطرح سازد.

در مورد آن چه که مربوط به تعریف موضوع ، هدف آن است ، به درستی به نظر می رسد به ارائه تعریف دقیقی بستگی دارد که به مشخص کردن تعریف های مبهم معاصران اش راه یابد ودر ضمن یگانگی موضوع را که تئوری پردازان اقتصاد سیاسی کلاسیک ارایه داده اند ، آشکار کند.(18) این کوشش تئوریک در تز هایی نمودار می گردد که می کوشند وابستگی متقابل مفهوم های تولید، توزیع، مصرف و مبادله را نشان دهند.(19) مارکس اقتصاد دانان را از «کنار هم چیدن»این جنبه های متفاوت فعالیت اقتصادی بدون در نظر گرفتن یگانگی واقعی شان سرزنش می کند. البته، او خود را مکلف می داند به «مخالفان اقتصاد»پاسخ دهد: «مخالفان اقتصاد دانان- که از درون یا بیرون اقتصاد سیاسی سربر می آورند- که آن ها را به خاطر گسست تند یگانگی ارگانیک سرزنش می کنند، بالای همان وضعیت آن ها یا پایین آن ها قرار دارند.(20)

در مورد آن چه که مربوط به روش است ، مارکس ، البته، به دفاع از روش انتزاعی اقتصاد دانان می پردازد. روش واقعی علمی استوار بر ساده، انتزاعی، سپس باز سازی مشخص بنا بر اندیشه است.(21) مارکس توضیح می دهد که این روش با روش قیاسی مورد استفاده ی اسمیت و ریکاردو مطابقت دارد : «همین که این عنصرهای ویژه کم یا بیش معین و مجرد شده اند، می بینیم که سیستم های اقتصادی پدیدار شده اند که از ساده ، چون کار ، تقسیم کار، نیاز، ارزش مبادله، حتا دولت بر آمده اند. این واپسین روش آشکار روشی به طور علمی دقیق است.(22) هم چنین در نزد مارکس دوره ی کمال دلیل پژوهش و فرمول بندی قانون ها در اقتصاد سیاسی را می یابیم . با آن که مارکس جوان گوهر علم را بر تجربه استوار کرد، (23) سپس در قانون ها است که او کانون علم های طبیعت (24) و اقتصاد سیاسی را می یابد.

هر چند مقدمه ی 1857، نکته های مربوط به ضرورت از دیدگاه تاریخی را حفظ می کند، اما آن ها دیگر وظیفه ی تعریف کردن یک روش بدیل برای کارکرد روش اقتصاد سیاسی را ندارند. آن ها فقط به تصریح کردن ضرورت تاریخمند سازی مقوله های اقتصاد سیاسی توجه دارند ، تا بتوانند به بیان کردن آن چه که اقتصاد سرمایه داری از ویژگی دارد ، نایل آیند. اگر مقدمه به برتری دادن مدل انداموارانگارانه نسبت به مدل مکانیستی در اقتصاد سیاسی گرایش دارد،(26) این جانشینی دیگر چونان نزد کنت به رد کردن واقعیت موضوع رشته اختصاص داده نشده ، بلکه یکی از کیفیت های مرزبندی دقیق موضوع آن است .

از این دفاع از موضوع وروش های اقتصاد سیاسی این نتیجه به دست می آید که نقد مارکس فقط روی دکترین های اقتصادی ویژه ، نه روی خود اقتصاد سیاسی تکیه دارد ؛ بااین همه، موضعِ مارکسِ دوره ی کمال یک دشواری دارد . اگر این موضع خودرا چونان مدافع اقتصاد سیاسی نشان می دهد، این دفاع در مقیاسی که مارکس نقد هایی را متوجه دکترین های اقتصادی می کند ، به نظر می رسد از حیث مضمون شان با نقد بنیادی از خود اقتصاد در پیوندند، متناقض باقی می ماند.

در واقع، مارکس دوره ی کمال به افشا کردن پیش فرض های مردم شناسی اقتصاد سیاسی ادامه می دهد و دیدگاه نا تاریخی و آماری اش را بر ملا می کند و ضرورت رویکرد جامعه شناسانه را که نقش نهاد ها و نمایندگی های اجتماعی را در تأثیر گذاردن آن در نظر می گیرد، تصریح می کند.

در دست نوشته ی 1844 مارکس تصویر آن چه را که دیرتر آن را homo oeconomicus  (انسان اقتصادی) نامید، می شناساند: فرد بنابر جستجوی فعال نفع شخصی برانگیخته می شود.(27) او مفهوم این نقدرا هنگامی که در 1857 «روبینسون بازی» و دیگر افسانه های پیشین طبیعی فرد در باره ی جامعه را بر ملا می سازد، حفظ می کند.(28)

مارکس دوره ی کمال نقدهای مربوط به تاریخمندی پدیده های اقتصادی را گسترش می دهد . او خصلت تاریخی اقتصاد سیاسی کلاسیک را با تصریح کردن این نکته که به دشواری می توان از تولید به طور کلی صحبت کرد ، افشا می کند و از آن نتیجه می گیرد که باید به تاریخمند سازی مقوله های اقتصاد سیاسی پرداخت .(29) افشای ابدیتی که اقتصاد سیاسی به قانون های اش نسبت می دهد . چنان که می دانیم توأم با کوششی است که هدف از آن در نظر گرفتن خود پویایی سرمایه داری است . دست نوشته های 1844 در قانون ها و میانگین ها دید ایستای ناتوان از تحلیل کردن حرکت واقعی را آشکار می کند.(30) کاپیتال مفهوم این نقد را هنگامی تکرار می کند که خود را مکلف به «آشکار کردن قانون اقتصادی جامعه ی مدرن» می کند.(31)

سرانجام این که مارکس نقد های مربوط به بعد اجتماعی پدیده های اقتصادی را گسترش می دهد. او دقیقاً خود را وقف تحلیل کردن ویژگی تاریخی اقتصادسرمایه داری می کند و از آن تعریفی به دست می دهد که می توان آن را در مقیاسی که از آن خود کردن وسیله های تولید ومزدبر را به عنوان رابطه های اجتماعی تولید دخالت می دهد، جامعه شناسی نامید. علاوه براین، تاریخمندسازی مقوله های اساسی اقتصادی دقیقاً به تعریف در باره ی آن ها در اصطلاح های اجتماعی – سیاسی (ارزش به عنوان کار اجتماعاً لازم، کار اضافی، ارزش اضافی) دست می یازد. از سوی دیگر، موقعی که برای تحلیل کردن پویایی سرمایه داری بنابر قانون های گرایشی خاص اقتصادی می کوشد، این پویایی را از دیدگاه جامعه شناسی در هنگامی توضیح می دهد که شرایط نهادی (تئوری دگر گونی های شکل های سازمان دهی کار در کارخانه (دستکارگاه) و صنایع بزرگ) (32) را که مبنای این پویایی اند، بررسی می کند. هم چنین از این دید گاه است که اغلب آن را چونان چیز خاص جامعه شناسی اقتصادی می نگرند (33) که مارکس به اصلاح کردن تئوری کنش مربوط به مردم شناسی کلاسیک ها مبادرت می کند و در ضمن تئوری نمایندگی های جمعی را که عمل کردن اقتصادی آن را هدایت می کنند، پیشنهاد می کند.(34)

این نقد های گوناگون پس از مارکس بر پایه ی علم های اجتماعی چون مردم شناسی اجتماعی، تاریخ و جامعه شناسی به اقتصاد سیاسی پرداخته اند . آیا این واقعیت که این نقدها در نزد مارکس وجود داشته اند، نشان نمی دهد که عمل نقد انجام یافته خارج از اقتصاد سیاسی است؟ آیا مارکس از اقتصاد سیاسی از دید گاهی که، برای او بیرونی،خارج از علم های آینده ی اجتماعی است، انتقاد نمی کند؟ مارکس از پیش امکان علمی آن را که دست کم هنوز این دید گاه را به کار می برد ، به عنوان فلسفه تعریف کرده است، بنابر این ، نقد او از یک مردم شناسی فلسفی، از یک فلسفه ی تاریخ یا از یک فلسفه ی اجتماعی مایه می گیرد.

نقد ها از اقتصاد سیاسی بر پایه ی علم های اجتماعی شکل های متفاوت پیدا می کنند. برخی ها فقط شک باورانه، به نفی پیش فرض های اقتصاد سیاسی بسنده می کنند، بی آن که بکوشند دکترین بدیلی را جانشین آن ها سازند. سایرین، برعکس،راه را به روی یک دکترین جانشین باز می کنند که جانشین کردن یا حذف کردن خود اقتصاد سیای یا محدود کردن قلمرو اعتبار اقتصاد سیاسی را برای کامل کردن آن پیشنهاد می کنند تا در ضمن برای آن چه که مربوط به جنبه های واقعیت اقتصادی است که موفق به تحلیل کردن آن نمی شود،جانشین آن گردد. می توان نمونه ای از نقد شک باور را در روش مورد استفاده ی م . موس در «بررسی پیرامون هدیه» یافت که در آن مسئله به طور اساسی عبارت از نقد کردن پیش فرض های مردم شناسانه ی اقتصاد سیاسی از دیدگاه مردم شناسی اجتماعی است، بی آن که کوششی برای باز سازی اقتصاد سیاسی از این دیدگاه به عمل آید.(35) البته، این برعکس جانشینی یا حذف اقتصاد سیاسی است که کنت از دیدگاه علم تاریخ، (36) دورکهایم و سیمیان از دید گاه جامعه شناسی طرح ریزی کرده اند.(37) در یک مورد، مانند مورد دیگر مسئله عبارت از فروکاستن بررسی پدیده های اقتصادی در وضعیت خرده رشته ی یک علم فراگیر است. این روشی است که باید آن را از روش جامعه شناسی های اقتصادی وبر، شومپتر و پارتو متمایز کرد که به نظر می رسددر آن هدف بیشتر کامل کردن بررسی دقیقاً اقتصادی پدیده های اقتصادی است.(38)

..ادامه مطلب


ادامه مطلب

[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:48 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

آدام اسميت

آدام اسيت چهره‌‌ي برجسته تئوري «توسعه‌ي اقتصادي» در سال 1723 در شهر «كركالدي» اسكاتلند به دنيا آمد. او از دانشگاه آكسفورد فارغ‌التخصيل شد و از 1751 تا 1764 استاد فلسفه در دانشگاه گلاسكو بود. در خلال همين سالهاه اولين كتاب خود «نظريه عئاطف اخلاق» را منشر كرد كه شهرت خوبي در كحافل روشنفكري براي او به ارمغان آورد. امّا شهرت پايدار او حاصل انتشار اثر بزرگش «تحقيقي پيرامون ماهيت و اسباب ثروت ملل» در سال 1776 بود. انتشار اين كتاب با توفيق فراواني همراه شد و آدام اسميت سال‌هاي باقي مانده‌ي عمر را با اعتبار و احترامي كه سزاوار آن بود گذراند. اسميت كه ازدواج نكرده و فرزندي نداشت در سال 1790 در شهر زادگاهش درگذشت.

آدام اسيت اولين فردي نبود كه تمام سعي و كوشش خود را يكسره وقف تئوري اقتصادي كرده باشد بسياري از نظريات معروف او بي‌سابقه و بديع نبودند. امّا او اولين كسي است كه يك تئ.ري اقتصادي جامع و سيستماتيك را ارائه داد كه به قدر كفايت درست و به قاعده بود و مي‌توانست پايه و اساسي براي پيشوفتهاي آتي در اين زمينه باشد. به همين دليل شايد بي‌مناسبت نباشد چنانچه گفته شود كه «ثروت ملل» نقطه آغازين مطالعات نوين درباره‌ اقتصاد سياسي است.

يكي از دستاوردهاي بزرگ اين كتاب آن بود كه بسياري از تصورات واهي گذشته را زدود. اسميت نظريه قديم سوداگرانه را كه در اقتصاد بر اهمّيت وضعيتي كه كدر آن بتوان حجم بزرگي از طلا را عرضه كرد تأكيد داشت، مورد بحث قرار دارد. به همين نحو كتاب مزبور نظريه كساني كه زمين را يگانه سرچشمه‌ي ثروت مي‌دانستند (فيزيوكرات‌ها) مردود شمرد. و به جاي تمام آنها اهمّيت به شدّت بر افزايش فراوان توليد كه مي‌توانست از طريق تقسيم كار به وجود آيد پافشاري مي‌كرد و محدوديت‌هاي كهنه و مستبدّانه دولت را كه مانعي براي توسعه‌ي صنعتي بود مورد حمله قرار داد.

نظريه‌ي اصلي در «ثروت ملل» اين است كه هرج‌ و مرج ظاهري در بازار آزاد در مواقع همان مكانيزم تنظيم‌كننده مي‌باشد كه كبه شكل خودكار نوع و ميزان كالايي كه بيشتر مورد نياز جامعه است مشخص كرده و به توليد آن منجر خواهد شد. به عنوان مثال فرض كنيد كه زمينه‌ي يك كالاي مورد نياز كمبود جود داشته باشد. در اين صورت قيمت آن بالا خواهد رفت و اين افزايش قيمت سود بيشتري براي توليدكننده‌ي آن كالا به ارمغان مي‌آورد. قيمت بالاي اين كالا ساير توليدكنندگان را ترغيب خواهد كرد كه به توليد آن كالاي به خصوص رو آورند. نتيجه اين امر بالا رفتن توليد و رفع كمبود كالاي مورد نظر در بازار خواهد بود. از طرف ديگر عرضه‌ اضافي كالا عاملي براي رقابت بين توليد كنندگان مي‌باشد كه عملاً به تنزل بهاي آن كالا منجر شده و آن ا تا سطح «بهاي واقعي» و يا «هزينه توليد» مي‌رساند. به اين ترتيب با اينكه هيچكس عالماً عامداً قصد نداشته است با رفع كمبود كالا به كمك جامعه بشتابد ولي كمبود برطرف مي‌شود. طبق گفته‌ي آدام اسميتك «هر فردي تنها در فكر منافع خويش است ولي دستي نامرئي او را به سويي هدايت مي‌كند كه خود قصد آن را نداشته است. او با دنبال كردن منافع خود خيلي بيش از مواقعي كه واقعاً قصد داشته باشد منافع جامعه را تأمين مي‌كند.»

البته اين «دست نامرئي» اگر موانعي برسر راه رقابت آزاد وجود داشته باشد نمي‌تواند وظيفه خود را به درستي انجام دهد. اسميت به داد و ستد آزاد اعتقاد دارد و تعرفه‌هاي بازرگاني بالا را به شدت زير سؤال مي‌برد. در واقع او با بسياري از مداخلات دولت در امر دادو ستد و بازار آزاد مخالف است. اسمت مدعي است كه اين گونه مداخلات همواره باعث تنزل كارائي اقتصاد شده و در نهايت به پرداخت قيمت‌ةاي بيشتر از طرف عامه مردم منتج مي‌شود. اسميت واژه «عدم مداخله = سياست اقتصاد آزاد» را ابداع نكرد ولي بيش از هر كس ديگري مفهوم آن را گسترش داد.

برخي افراد بر اين عقيده‌اند كه آدام اسميت بيشتر از منافع تجاري دفاع ‌مي‌كند، ولي اين نظريه صحيح نيست او به دفعات و با محكم‌ترين كلمات معاملات انحصاري را محكوم كرده و براي لغو آن پافشاري كرده است. به علاوه اسميت درباره‌ي اعمال بازرگاني واقعي ساده‌انگار نبود. نمو‌نه‌اي از نظريه او در اين باب به نقل قول از كتاب «ثروت ملل» چنين است: « كساني كه در يك رشته بازرگاني خاص فعاليت دارند به ندرت با يكديگر ديدار مي‌كنند، ولي همين ديدارها و گفتگو‌هاي گاهگاهِ آنان جز توطئه عليه منافع عمومي و پيدا كردن راهي براي بالا بردن قيمت‌ها حاصلي ندارد.»

آدام اسميت سيستم انديشه اقتصادي خود را آنچنان مطلوب شكل داد و عرضه كرد كه تنها طي چند دهه افكار مكاتب پيشين اقتصادي به كلّي كنار گذاشته شدند. در حقيقت اسميت تمام نكات مثبت آن مكاتب را در سيستم خود به كار گرفته و در همان حال نقايص و كمبود‌هاي آنها را به شكلي مدّلل وموجّه بيان مي‌كندو اختلاف اسميت از جمله بدون آنكه تغييري در چارچوب و اصول آن بدهند، ساخته و پرداخته كرده و ساختاري به وجود آوردند كه امروزه از آن به نام «اقتصاد كلاسيك» ياد مي‌‌شو. اگر چه تئوري اقتصاد جديد مفاهيم و روش‌هاي تازه‌اي به آن افزوده است ولي اين امر نتيجه طبعي همان اقتصاد كلاسيك مي‌باشد. حتي تا حدّ زيادي تئوري‌هاي اقتصادي كارل ماركس و نه تئوري‌هاي سياسي اورا مي‌توان ادامه تئوري اقتصاد كلاسيك دانست.

اسميت در «ثروت ملل» تا حدي نظريات مالتوس را در باب تراكم جمعيت پيش بيني مي‌كند، امّا در حالي كه ريكاردو و كارل ماركس هر دو معتقدند كه فشار جمعيت مانع خواهد شد كه دستمزدها از سطح حداقل تأمين هزينه زيست بالاتر رود (قانون آهنين دستمزد) ولي اسميت خاطر نشان مي‌كند كه در وضعيت افزايش توليد، دستمزدها را مي‌توان بالا برد. حوادث بعدي كاملاً روشن كرد كه اسميت در نظريه خود صائب بود و نظريات ريكاردو و ماركس غلط از آب درآمد.

صرف نظر از صحت و سقم نظريات اسميت و صرف نظر از تأثير و نفوذ او بر نظريه‌پردازان بعدي اقتصاد، تأثير او بر روال قانون‌گذاري و سياست‌هاي دولت نكته بسيار مهمي مي‌باشد. «ثروت ملل» بسيار استادانه و روشن و واضح نوشته شده و در گستره وسيعي مورد مطالعه قرار گرفته است. مباحث اسميت عليه مداخله دولت در امور بازرگاني و داد و ستد و دفاع او از تعرفه‌هاي پايين و تجارت آزاد تأثيري قطعي در سياست‌هاي اقتصادي دولت‌ها در خلال قرن نوزدهم داشته و در واقع تأثير او در اين گونه سياست‌ها امروز نيز احساس مي‌شود.

از آنجا كه تئوري اقتصادي از زمان اسميت پيشرفت زيادي كرده است و از آنجا كه برخي از نظريات او ديگر كنار گذاشته شده است به سهولت مي‌توان اهميت و ارزش او را دست‌كم گرفت. اما واقعيت اين است كه او بنيان‌گذار و واضع اصلي تئوري اقتصادي به عنوان يك تفكر اصولي و روشمند مي‌باشد و به همين دليل چهره‌ي بزرگي در تاريخ انديشه بشري به شمار مي‌رود.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:45 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

جهاد اقتصادی قطعه دیگری از پازل حضور پرشکوه ملت انقلابی ایران در عرصه پیشرفت و تعالی است که نتیجه ای جز سرافرازی و اقتدار در پی نخواهد داشت.
موضوعات
آمار سایت
کل بازدید : 541533 نفر
كل مطالب : 440 عدد
کل نظرات : 17 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : دوشنبه 8 فروردین 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 22 آبان 1393 
نظرات شما کاربران عزیز و دوستان صمیمی باعث شکوفایی و بهتر شدن وبلاگ می گردد . با تشکر مدیریت وبلاگ چه روزها که يک به يک غروب شد ، نيامــدي / چه بغض ها که در گلو رسوب شد ، نيامــدي / تمام طول هفته را به جمعه چشم دوخته ايم / دوباره صبح ، ظهر ، نه ، غروب شد نيامــــدي * مدیریت وبلاگ


پیوند های مفید