نگاه نو
حرکت طبیعی کافی نیست؛ باید در این میدان، حرکت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم. امام خامنه ای (مدظله العالی) 
 
نویسنده وبلاگ

 

تشخیص نزدیکی و دوری نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری ایران به نظریه های اقتصادی رایج در جهان، احتمالا دشوارترین کار روی زمین است. زیرا در میان رجال ایرانی، حتی یک نفر را نمی توان یافت که حاضر باشد بدون اما و اگر خود را به یکی از نظریه های اقتصادی رایج در جهان یا دستکم شکل تعدیل شده آن منتسب کند.

تقریبا همه رجال ایرانی و از جمله نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری، چند جمله ساده که درباره علم اقتصاد می دانند بر گرفته از درسنامه های اقتصادی دانشگاه های آمریکا و اروپا و دنباله های آنها در دیگر کشورهای جهان است، اما هیچ یک حاضر نیستند به صراحت از آرای دانشگاه ها و مدرسه های غربی سخن بگویند. آنان بنا به یک سنت رایج که مدافع «گزینش بهترین ها» و پالایش نظریه ها از «بخش های ناخوشایند» است، معتقدند یا وانمود می کنند که ما بخش سالم، علمی و مترقی افکار را اخذ می کنیم و بخش غیرعلمی و غیرمنطقی و غیرمفید آنها را کنار می گذاریم. یک نکته دیگر هم به این «نظریه سازی» خود می افزایند که ما می خواهیم اندیشه ها را به صورت بومی اجرا کنیم. نتیجه این می شود که اجزای نظریه مطلوب خود را که به شدت تصنعی و خیال پردازانه است، از نظریه های گوناگون اقتباس می کنند و آن را به شکل جورچین کنار هم می گذارند. می گویند عدالت خواهی سوسیالیسم نکته ای مثبت است و می توان از آن استفاده کرد، اما ما با دولت سوسیالیستی بزرگ و مداخله گر مخالفیم. می گویند ما با مشوق ها و انگیزش های نظام بازار موافقیم اما نمی توانیم تحمل کنیم که در جریان رقابت اقتصادی، قشرهای ضعیف زیر دست و پا له شوند. می گویند کاپیتالیسم و سوسیالیسم هر دو فاقد معنویت هستند و ما هر چه از آنها اخذ می کنیم باید در قالب های معنوی عرضه شوند. گویی نوعی شرمندگی در بهره گیری از علم اقتصاد وجود دارد. رجال ایرانی وقتی در برابر این پرسش قرار می گیرند که بالاخره شما ناگزیر به انتخاب یک الگوی اقتصادی هستید که یا از جایی اخذ شده باشد یا اینکه خودتان ساخته باشید، به مغالطه ای هولناک دست می زنند: «در میان اقتصاددانان جهان دو نفر را نمی توان یافت که همه آرای یکدیگر را قبول داشته باشند.» در این گزاره به این واقعیت توجه نشده که قرار نیست همه انسان ها، اقتصاددان و غیراقتصاددان کاملا مانند هم فکر کنند. بلکه از میان آرای متفاوت معمولا بر آیندی شکل می گیرد که با گزاره های مورد قبول بیشتر اقتصاددانان، بیشترین همپوشانی را دارد. فی المثل بین جان مینارد کینز اقتصاددان نوکلاسیک و میلتون فریدمن اقتصاددان واضع نظریه پولی تفاوت ها و اختلافات زیادی وجود دارد، اما هیچ یک از آنها این اصل بنیادی را انکار نمی کنند که هر چه کالایی تقاضای بیشتری داشته باشد، قیمت آن بیشتر می شود، مگر آنکه تولیدکنندگان شمار یا مقدار زیادی از آن کالا را تولید و روانه بازار کنند و قاعده قبلی به این شکل درآید که هر قدر عرضه کالایی بیشتر شود، قیمت آن کمتر خواهد شد. بنابراین اقتصاددانان همگی می پذیرند میان عرضه و تقاضای کالاها رابطه ای ضروری وجود دارد که فارغ از دستگاه های معرفتی متفاوت اقتصاددانان، عمل می کند یا اینکه اقتصاددانان مکتب اتریش، با پذیرش نقاط اشتراک نظریه های کینز و فریدمن در باب رابطه عرضه و تقاضای کالاها و خدمات و تاثیرپذیری قیمت ها از این رابطه، یک گام پیش تر می نهند و می گویند، اساسا وقتی که خریدار حاضر به پرداخت قیمتی برای یک کالا می شود، اعتبار پذیرش وی برای قبول قیمت کالا کفایت می کند. چه بسا کالایی فراوان و بسیار پرتقاضا و در نتیجه گران باشد و بر عکس چه بسا کالایی کمیاب اما بی تقاضا و ارزان باشد. علی الظاهر بین این دو سخن تفاوتی نیست اما به لحاظ معرفت شناختی، تفاوتی بنیانی دارند. نظریه های کینز و فریدمن بر انتخاب آزادانه و آگاهانه و مبتنی بر دانش پیشین خریدار است؛ اما نظریه مکتب اتریش فرض را بر بی اطلاعی و تواضع می گذارد و می گوید بگذارید مردم در بازار انتخاب خود را بکنند و بر پایه نظم خودجوش با هم دادوستد کنند که هیچ نیروی بیرونی بر تصمیم آنها به معامله تاثیر نگذارد. از این سه دسته اندیشه سه نتیجه متفاوت حاصل می شود: نظریه کینز می گوید هر گاه که در بازار کاهش تقاضا رخ دهد، دولت می تواند با افزایش تقاضای کل از طریق افزایش هزینه های خود، بازار را متوازن کند. میلتون فریدمن ضمن مخالفت صریح با این کار می گوید بانک مرکزی با تنظیم حجم پول می بایست مانع شوک های پولی و افزایش یا کاهش حجم نقدینگی شود تا بازار به تعادل برسد. اقتصاددانان مکتب اتریش یا نقد دو نظر پیشین حتی قائل به مداخله دولت در حد تنظیم بازار هم نیستند. تفاوت رفتار طرفداران این مکاتب اقتصادی، با رجال ایرانی در این است که آنها هر یک تحلیل خود را از اوضاع و احوال ارائه می کنند و اگر رقیب در انتخابات پیروز شود بدون تغییر دادن نظریه های خود به نقد نظریه های رقیب می پردازند.

اما عاملی دیگر در ایران در کار است که بر تصمیم رجال سیاسی تاثیر می گذارد. این عامل، اطرافیان رجال و از جمله نزدیکان نامزدهای ریاست جمهوری است. بر این اساس تا حدودی می توان گرایش های اقتصادی نامزدها را هر چند به صورت لغزان و حدس و گمانی، نشان داد.



ادامه مطلب

[ پنج شنبه 29 اردیبهشت 1390  ] [ 7:40 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

 

از قرن هجدهم و با رشد سریع صنایع در غرب، اولین اندیشه های اقتصادی ظهور کرد. این اندیشه ها، در پی تئوریزه کردن رشد در حال ظهور، علل و عوامل، راهکارهای هدایت و راهبری و بررسی پیامدهای ممکن بود. از جمله مکاتب پایه در توسعه اقتصادی می توان به این موارد اشاره کرد.

                                               


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390  ] [ 8:16 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

مروري بر مكاتب اقتصادي

 اقتصاددانان به طور علني با يكديگر مخالفت مي كنند، آنقدر زياد كه گاهي مورد تمسخر قرار مي گيرند. غير اقتصاددانان ممكن است هنوز پي نبرده باشند كه اين مخالفت ها غالباً در مورد جزئيات است. اما وقتي نظريه كلي اقتصاد، مطرح مي شود اغلب اقتصاددانان با يكديگر موافقند. ريچارد نيكسون رئيس جمهور آمريكا، در دفاع از كسري بودجه در مقابل اتهام محافظه كاران مبني بر اين كه اين يك اقدام كينزي است، پاسخ داد كه: «اكنون ما همه كينزي هستيم». در واقع آنچه او بايد مي گفت اين بود: «اكنون ما همه نئوكلاسيك هستيم، حتي كينزي ها»، چرا كه آنچه به دانشجويان آموزش داده مي شود و آنچه امروز در جريان اصل اقتصاد مي باشد، اقتصاد نئوكلاسيك است.

در اواسط قرن نوزدهم، اقتصاددانان انگليسي زبان به ديدگاه مشتركي در مورد نظريه ارزش و نظريه توزيع دست يافتند. به عنوان مثال چنين فكر مي كردند كه ارزش يك پيمانه (بوشل) ذرت، به هزينه هاي صرف شده براي توليد آن پيمانه بستگي دارد. ستانده يا محصول يك اقتصاد هم تصور مي شد كه ميان گروه هاي اجتماعي مختلف بايد تقسيم يا توزيع شود، مطابق هزينه هايي كه اين گروه ها براي توليد اين محصول متحمل شده اند. اين تقريباً همان «نظريه كلاسيك» بود كه توسط آدام اسميت، ديويد ريكاردو، توماس رابرت مالتوس، جان استوارت ميل و كارل ماركس توسعه يافت.

اما در اين رويكرد، مشكلاتي وجود داشت. اصلي ترين مشكل اين بود كه قيمت هاي بازار لزوماً بازتابي از «ارزشي» نبودند كه در بالاتعريف شد. چرا كه افراد اغلب تمايل دارند براي يك شيء مبلغي بيش از «ارزش» آن بپردازند. نظريه هاي «ارزش ذاتي» كلاسيك ها ارزش را دارايي مي دانستند كه در يك شيء به طور ذاتي وجود دارد، به تدريج جاي خود را به اين ديدگاه داد كه در آن ارزش به رابطه ميان آن شيء و شخص به دست آورنده آن شيء بستگي داشت. چندين اقتصاددان در مكان هاي مختلف در زماني يكسان (دهه ۱۸۷۰ و دهه ۱۸۸۰)، ارزش را بر رابطه ميان هزينه هاي توليد و «عناصر ذهني» كه بعداً «عرضه» و «تقاضا» ناميده شد، مبتني ساختند. اين ديدگاه با عنوان انقلاب مارجينال در علم اقتصاد معروف شد و نظريه فراگيري كه از اين ايده ها به وجود آمد، «اقتصاد نئوكلاسيك» نام گرفت. (به نظر مي رسد اولين شخصي كه از اصطلاح «اقتصاد نئوكلاسيك» استفاده كرد، اقتصاددان آمريكايي، «تورستن وبلن» بوده است).

چارچوب اقتصاد نئوكلاسيك چنين خلاصه شده است: خريداران تلاش مي كنند تا نفع شان از بدست آوردن كالاها را به حداكثر برسانند و اين كار را با افزايش خريدهاي خود از يك كالاتا جايي انجام مي دهند كه آنچه آنها از يك واحد اضافه به دست مي آورند با آنچه آنها بايد از آن صرفنظر كنند تا آن را بدست آورند، موازنه شود. بدين طريق آنها «مطلوبيت» خود را به حداكثر مي رسانند- يعني رضايتمندي همراه با مصرف كالاها و خدمات. به همين ترتيب، افراد براي بنگاه هايي كه مي خواهند آنها را استخدام نمايند، نيروي كار خود را عرضه مي كنند، با موازنه كردن منافع از ارائه واحد نهايي خدمات شان (دستمزدي كه به دست خواهند آورد) با عدم مطلوبيت خود نيروي كار- از دست دادن فراغت. به اين ترتيب افراد انتخاب هايشان را در وضعيت نهايي، انجام مي دهند. اين نتيجه اش يك نظريه تقاضاي كالاو عرضه عوامل مولد است.

به طور مشابه، توليد كنندگان تلاش مي كنند كه واحدها كالاي خود را به گونه اي توليد كنند كه هزينه توليد واحد بيشتر يا نهايي با درآمد حاصله از آنها موازنه شود.

بدين طريق آنها سود خود را به حداكثر مي رسانند. بنگاه ها نيز تا جايي نيروي كار استخدام مي كنند كه هزينه استخدام اضافي آنها با ارزش محصولي كه نيروي كار اضافي توليد مي كند، موازنه شود.

بنابراين، ديدگاه نئوكلاسيكي با «كارگزاران» اقتصاد سروكار دارد كه خانوار يا بنگاه هستند و بهينه سازي مي كنند. (با انجام آنچه مي توانند انجام دهند) مشروط به تمام قيدها (محدوديت هاي) مربوطه. ارزش با تمايلات نامحدود ارتباط دارد و خواسته ها با محدوديت ها يا كميابي در تضاد است. مسائل مربوط به تصميم گيري در بازارها دائماً وجود دارد. قيمت ها، علامت هايي هستند كه به خانوارها و بنگاه ها مي گويند كه آيا تمايلات متضادشان مي تواند با يكديگر منطبق شود يا خير. به عنوان مثال، در برخي قيمت اتومبيل ها، من مي خواهم اتومبيل جديدي بخرم. در همان قيمت، ديگران ممكن است بخواهند اتومبيل هايي بخرند. اما صنعتگران ممكن است نخواهند آنقدر اتومبيل توليد كنند كه ما همگي مي خواهيم. ياس (نا اميدي) ممكن است ما را سوق دهد به حراج قيمت اتومبيل ها، حذف برخي خريداران بالقوه و تشويق برخي توليد كنندگان نهايي (مارجينال). با تغيير قيمت، عدم توازن ميان سفارش خريد و سفارش فروش، كاهش مي يابد. بدين ترتيب بهينه سازي تحت قيد (محدوديت) و وابستگي متقابل بازار منجر به تعادل اقتصادي مي شود. اين همان ديدگاه نئوكلاسيكي است.

اقتصاد نئوكلاسيك همان چيزي است كه «فرانظريه» ناميده شده است، يعني آن مجموعه اي از قواعد ضمني يا شناخت هايي براي ساختن نظريه هاي اقتصادي رضايت بخش است. اين يك برنامه تحقيقي علمي است كه نظريه هاي اقتصادي ايجاد مي كند. فروض اساسي آن، چيزهاي قابل بحثي نيستند كه از طريق آنها بتوان شناخت مشترك افرادي كه خود را اقتصاددانان نئوكلاسيك مي نامند و يا اقتصاددانان بدون عنواني خاص را تعريف كرد. فروض اساسي اقتصاد نئوكلاسيك شامل موارد زير است:

  • افراد، ترجيحات عقلاني ميان نتايج (پيامدها) دارند.
  • افراد، مطلوبيت و بنگاه ها سود را به حداكثر مي رسانند.
  • افراد، به طور مستقل براساس اطلاعات كامل و مرتبط عمل مي كنند.

نظريه هاي براساس يا تحت تاثير اين فروض، نظريه هاي نئوكلاسيكي هستند.

بنابراين ما مي توانيم از يك نظريه نئوكلاسيكي ازدواج يا طلاق و ايجاد فاصله ميان تولدها ارائه كنيم. به عنوان مثال، اخراج را در نظر بگيريد. نظريه اي كه فرض مي كند كه تصميمات اخراج كردن توسط يك بنگاه، مبتني بر موازنه ميان منافع اخراج يك كارگر اضافي و هزينه هاي همراه با آن اقدام، يك نظريه نئوكلاسيكي خواهد بود. اما نظريه اي كه توضيح مي دهد تصميم اخراج بر اساس تغيير سليقه هاي مديران در مورد كاركنان با ويژگي هاي خاص، يك نظريه نئوكلاسيكي نخواهد بود.

مكتب اقتصادي نئوكلاسيك با چه مكتبي مي تواند مقايسه شود برخي گفته اند كه در علم اقتصاد كنوني، چندين مكتب فكري وجود دارد. آنها مكتب هايي از قبيل اقتصاد (نئو) ماركسيستي، اقتصاد (نئو) اتريشي، اقتصاد پساكينزي يا اقتصاد نهادي جديد را به عنوان چارچوبهاي «فرانظري» آلترناتيو براي ساختن نظريه هاي اقتصادي شناسايي مي كنند. انجمن هاي (علمي) و مجلات و ايده هاي همراه با اين ديدگاه ها را منتشر كرده اند. برخي از اين مكتب ها داراي ديدگاه هايي (بينش هايي) بوده اند كه اقتصاددانان نئوكلاسيك از آنها فرا گرفته اند. ديدگاه هاي مكتب اتريشي در مورد كارآفريني، مثالي از مطلب بالااست. اما تا آنجا كه اين مكاتب، اجزاي سازنده اصلي (مركزي) اقتصاد نئوكلاسيك را رد مي كنند.- مانند آنكه مكتب اتريشي، بهينه سازي را رد مي كند- آنها از ديدگاه اقتصاددانان نئوكلاسيك جريان اصلي، به عنوان مدافعان علت هاي مفقود شده يا به عنوان آدم هاي عجيب و غريب، منتقدان گمراه و افراد غير عادي ضد علمي، به حساب آمده اند. وضعيت اقتصاددانان غير نئوكلاسيك در دپارتمان هاي اقتصاد در دانشگاه هاي انگليسي زبان، مشابه وضعيت طرفداران زمين مسطح (غير كروي) در دپارتمان هاي جغرافي است. مطمئن تر است تا چنين نظراتي بعد از رسمي شدن وضعيت استخدامي عضو هيات علمي، ابراز شود، البته اگر اقتصاددانان غير نئوكلاسيك اصلاً بتوانند آنها را بيان كنند.

يكي تلاش خاص براي بي اعتبار كردن اقتصاد نئوكلاسيك، از سوي اقتصاددان انگليسي، جون رابينسون و همكاران و دانشجويان وي در دانشگاه كمبريج در اواخر دهه ۱۹۵۰ و اوايل دهه ۱۹۶۰ انجام شد. مناقشه در مورد سرمايه ميان به اصطلاح دوكمبريج، ظاهراً درباره پيامدها و محدوديت هاي «جمعي سازي» سرمايه توسط پل ساموئلسون و رابرت سولو و در نظر گرفتن «جمعي سازي» به عنوان يك نهاده در تابع توليد. با اين حال اين مناقشه در رويارويي ديدگاه ها در مورد نظريه «قابل قبول» درباره «توزيع درآمد» ريشه داشت. آنچه موضع پساكينزي شد، آن بود كه توزيع درآمد با تفاوت قدرت ميان كارگران و سرمايه داران، «بهتر» توضيح داده شده است. در حالي كه توضيح نئوكلاسيكي، از يك نظريه بازار براي قيمت عوامل انجام مي شود. سرانجام مناقشه خيلي زياد حل و فصل نشد ( و به توافق نرسيدند) و به همين جهت اين مناقشه كنار گذاشته شد و اقتصاد نئوكلاسيك، جريان اصلي اقتصاد شد.

چگونه چنين ارتدوكسي توانست غالب شود به طور خلاصه مي توان گفت كه موفقيت اقتصاد نئوكلاسيك مربوط به scientificization يا «رياضي شدن» علم اقتصاد در قرن بيستم است. دانستن اين مطالب اهميت دارد كه بدانيم برخي مارجيناليست هاي اوليه، اقتصاد داناني همچون ويليام استنلي جونز و ف. اجورث در انگلستان و لئون والراس در لوزان و ايروينگ فيشر در آمريكا خواستند كه از طريق يك سري اصول علمي، علم اقتصاد را مشروعيت ببخشند. در آن زمان، به دليل موفقيت هاي مربوط به فناوري، همه نسبت به آينده خوشبين بودند و پيشرفت در جامعه اي كه داراي بهترين دانش علمي باشد، امري تضمين شده است. اگر اصول علمي بتواند برنامه هاي اجتماعي را سازماندهي كند، آنگاه رسيدن به اهداف اجتماعي امكان پذير خواهد بود. «سوسياليسم علمي» و «مديريت علمي» اصطلاحاتي بودند كه از قلم هاي نظريه پردازان اجتماعي، پديد آمدند.

اقتصاد نئوكلاسيك، «كارگزاران»، «خانوارها» و «بنگاه ها» را به عنوان بازيگران عاقل، مفهوم سازي كرد. كارگزاران به عنوان بهينه سازاني كه به نتايج «بهتر» سوق داده مي شدند، مدل سازي شدند. تعادل حاصله «بهترين» بود، به اين معنا كه هر تخصيص ديگري از كالاها و خدمات مي توانست به بدتر شدن وضع فرد ديگري بينجامد. بنابراين از ديدگاه نئوكلاسيكي، نظام اجتماعي ديگر تضادهاي حل نشدني نداشت. اصطلاح «نظام اجتماعي» يك اندازه گيري از موفقيت اقتصاد نئوكلاسيكي مي باشد. چون ايده يك نظام با اجزاي تعاملي آن، متغيرها و پارامترها و محدوديت هاي آن، زبان فيزيك در اواسط قرن نوزدهم است.

 اين شاخه از مكانيك هاي عقلاني، مدلي براي چارچوب نئوكلاسيكي بود. كارگزاران مانند اتم ها بودند، مطلوبيت مانند انرژي بود، حداكثرسازي مطلوبيت مانند حداقل سازي انرژي بالقوه بود و به همين ترتيب. بدين طريق خطابه علم موفق، با نظريه نئوكلاسيكي، پيوند خورده و بدين طريق علم اقتصاد با خود علم تجربي پيوند خورد. اين كه آيا اين پيوند توسط مارجيناليست هاي اوليه طرح ريزي شده بود يا به بيان دقيق تر، يك ويژگي موفقيت عمومي خود علم تجربي بود، اهميت كمتري از پيامدهاي آن پيوند دارد. چون مادامي كه اقتصاد نئوكلاسيك با اقتصاد علمي پيوند خورده است، به چالش كشيدن رويكرد نئوكلاسيك، به چالش كشيدن علم و پيشرفت و مدرنيته خواهد بود. ارزش اقتصاد نئوكلاسيك مي تواند از طريق مجموعه حقايق (صدق هاي) آن مورد ارزيابي قرار گيرد. حقايقي درباره انگيزه ها، قيمت ها و اطلاعات، وابستگي متقابل تصميمات و پيامدهاي ناخواسته انتخابها، همگي مواردي هستند كه در نظريه هاي نئوكلاسيكي گسترش يافتند.

 خودآگاهي درباره استفاده از شواهد نيز چنين است. به عنوان مثال، در طرح ريزي براي نيازهاي آينده به برق در يك ايالت آمريكا، كميسيون مطلوبيت هاي عمومي، تقاضاي (نئوكلاسيك) را پيش بيني كرد و آن را به تحليل هزينه (نئوكلاسيك) ايجاد تسهيلات در اندازه ها و انواع مختلف، مرتبط ساخت. (به عنوان مثال يك كارخانه ذغال سنگ با سولفور پائين ۸۰۰ مگاواتي) و يك طرح رشد سيستم با كمترين هزينه و يك استراتژي قيمت گذاري (نئوكلاسيكي) با اجراي آن طرح. آنها در مورد تمام ابعاد موضوع، از صنعت گرفته تا شهرداري ها، از شركت هاي برق تا گروه هاي زيست محيطي، همه با يك زبان از كشش هاي تقاضا و حداقل سازي هزينه، از هزينه هاي نهايي و نرخ هاي بازدهي، سخن مي گفتند.

قواعد گسترش نظريه و ارزيابي در اقتصاد نئوكلاسيكي روشن هستند و اين وضوح، براي جامعه اقتصاددانان بسيار مفيد مي باشد. به اين ترتيب، علمي بودن اقتصاد نئوكلاسيك از اين ديدگاه، ضعف اقتصاد نئوكلاسيك نيست، بلكه از نقاط قوت آن است

نويسنده: روي وينتراب


مترجم: دكتر سيد حسين ميرجليلي


گردآوری:گروه اقتصاد سایت تبیان زنجان




[ سه شنبه 27 اردیبهشت 1390  ] [ 8:29 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

تئوريهاي كلاسيك و نئوكلاسيك از جهات متهدد در دو قطب مخالف قرار دارند. عواملي كه از نظر يكي حساس و خطير است در نظر ديگري قابل اهميت نيست. ولي هر دو مكتب در يك مورد اتفاق نظر دارند و آن اين كه «عقلايي بودن عملكرد سازمان،‌ انسان را به خوشبختي مي‌رساند.» منتهي هر كدام راهاي خوشبختي انسان را از ديدگاه خود ديده اند. تئوري كلاسيك با فرض انسان اقتصادي،‌ خوشبختي انسان را در انگيزش مادي يافته است در حاليكه تئوري نئوكلاسيك خشنودي بشر را در مفاهيم و نيازهاي اجتماعي جستجو مي كند، بايد دانست كه تئوري نئوكلاسيك تئوري كلاسيك را نفي نمي كند بلكه تغييراتي را در جهت تكامل در آن داده و ابعادي به آن اضافه كرده است.مكتب نئوكلاسيك با تاكيد بر جنبه هاي رفتاري و رواني و سعي در شناخت عوامل كيفي و احساسي فرد، نقص مكتب كلاسيك را كه از معنويت انسان بسيار دور بود جبران كرد. نئوكلاسيكها واحد جديدي را براي تجزيه و تحليل بررسي هاي سازماني معرفي كردند و آن عبارت است از: فرد شاغل، گروه كاري، قبل از آن، كلاسيك‌ها سازمان و فعاليت آن را واحدي براي تجزيه و تحليل به شمار آوردند و بهينه سازي مجموعه سازمان مورد نظر آنان بود.تئوري نئوكلاسيك اصولا بر پايه موفقيتها و شكستهاي نظريه كلاسيك بنا شده است. تئوري كلاسيك طرح اوليه سازمان را فراهم آورد و تئور نئوكلاسيك آن طرح را تكامل بخشيد. نئوكلاسيك با اصلاح ساختارهاي عقلايي، غير شخصي،‌خشك بي روح كلاسيك و توجه به فرد به عنوان انساني با احساس و داراي تأثير پذيريهايي اجتماعي كه عملكردش را تحت الشعاع قرار مي دهد،‌ معيار هاي قابل قبولي ايجاد كرده است..(كوهستاني و ديگران،1379،ص79).

مطالعات هاثورن آغاز نهضت روابط انساني با انجام مطالعات هاثورن شناخته مي شود. اين مطالعات در كارخانه هاثورن وابسته به شركت وسترن الكتريك واقع در شهر شيكاگو آمريكا از سال 1927 تا 1932 بوسيله گروهي به سرپرستي التون مايو و با همكاري دو نفر ديگر از دانشمندان به نامهاي روتليسبر گروديكسون انجام گرفت به نتايج و يافته هاي غير منتظره منتهي گرديد. البته عده اي معتقدند كه در اصل پيدايش مكتب روابط انساني به وسيله التون مايو و دستيارانش اتفاقي بود! چرا كه وي و دستيارانش در ابتدا قصد نداشتند آزمايشاتي براي پيدا كردن روابط غيررسمي و سازمان غيررسمي و اهميت آن در سازمان رسمي انجام دهند، بلكه حسب اتفاق و در حين تحقيق علمي تجربي بر روي تأثير عوامل فيزيكي و مادي بر افزايش كارآيي در حمايت از مديريت علمي (تيلوريسم) به اين دستاورد عظيم جهاني رسيدند (سيدعلي اكبرافجه، ۱۳۸۰).

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390  ] [ 8:10 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 1

فاشیسم یک نظریه سیاسی و نوعی نظام حکومتی خودکامه‌است که نخست بین سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۴۳ در ایتالیا و به وسیله موسولینی رهبری شد .

فاشیسم و نازیسم اشکال مختلف دیکتاتوری سرمایه مالی است، بر ضد سایر بخش‌های سرمایه داری و دیگر بخش‌های جامعه نظیر کارگران که در شرایط بحران حاد (اقتصادی) برای حفظ حکومت از به قدرت رسیدن کارگران در جامعه حاکم می‌شود.

این واژه بعدها در مفهوم گسترده‌تری به کار رفت و به دیگر رژیم‌های دست راستی که دارای ویژگی‌های مشابهی بودند، اطلاق شد.

فاشیسم، از لحاظ نظری محصول توسعة نظری نژادباوری و امپریالیسم اروپایی بود، و از نظر اجتماعی محصول بحرانهای اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اول. ولی با شکست کلی آن در جنگ جهانی دوم، از اعتبار افتاد. پس از جنگ، برخی حزبهای نوفاشیست در اروپا پدید آمدند (از جمله حزب نوفاشیست ایتالیا) ولی توفیقی چندان بدست نیاوردند. در قاره‌های دیگر نیز رژیم‌هایی با ایدئولوژی فاشیستی پدید آمدند، مانند پرونیسم در آرژانتین به رهبری خوان پرون (۱۸۹۵-۱۹۷۴) که در ۱۹۴۵-۱۹۵۰ دیکتاتور آرژانتین بود. اما پرونیسم آرژانتین با فاشیسم ایتالیا تفاوتهای مهمی داشت، از جمله اینکه سیاست خارجی تجاوزگرانه نداشت و در داخل نیز به بهزیستی طبقةکارگر توجه خاص داشت.

 

1. مفهوم فاشیسم

معنای علمی واژه فاشیسم عبارت ست از نظام دیکتاتوری متکی به اعمال زور و ترور آشکار که توسط ارتجاعی ترین و متجاوز ترین محافل امپریالیستی مستقر می‌شود. فاشیسم از طرف سرمایه انحصاری پشتیبانی می‌شود و هدف آن حفظ نظام سرمایه داری ست، در هنگامی که حکومت به شیوه‌های متعارف امکان پذیر نباشد. حکومت فاشیستی کلیه حقوق و آزادی‌های دموکراتیک را در کشور از بین می‌برد و سیاست خود را معمولاً در لفافه‌ای از تئوری‌ها و تبلیغات مبتنی بر تعصب ملی و نژادی می‌پوشاند.

فاشیسم زاییده بحران عمومی سرمایه داری ست. فاشیسم در مرحله‌ای از مبارزه شدید طبقاتی میان پرولتاریا و بورژوازی پدید می‌گردد که بورژوازی دیگر قادر نیست سلطه خود را از طریق پارلمانی حفظ کند و لذا به استبداد و ترور، سرکوب خونین جنبش کارگری و هر جنبش دموکراتیک دیگر و نیز به عوام فریبی‌های گزافه گویانه متوسل می‌شود. فاشیسم سیاست داخلی خود را به ممنوع کردن احزاب کمونیست، سندیکاها و سایر سازمان‌های مترقی الغا آزادی‌های دموکراتیک و نظامی کردن دستگاه دولتی و همه حیات اجتماعی کشور مبتنی می‌سازد. فاشیسم برای اجرای این مقاصد از دسته جات ضربتی، قاتلین و عناصر وازده و اوباش نظیر اس اس‌ها در آلمان هیتلری و پیراهن سیاهان در ایتالیای موسولینی استفاده می‌کنند. نژادپرستی و شوینیسم و تئوری‌های نظیر آن حربه‌های اساسی ایدئولوژیک فاشیسم را تشکیل می‌دهند.

2. فاشیسم در ایتالیا

تاریخ پیدایش فاشیسم در ایتالیا  همواره همراه بوده‌است با درخشش نام متفکر اکتوالیست ایتالیایی جیوانی جنتیله.

در مورد مهم ترین نکات فلسفه جنتیله می‌توان به مفهوم بسیار اساسی نفی اشاره کنم. به طوری که از نوشته‌های او بر می‌آید تاریخ بشر از منظر جنتیله عرصه زایش و نفی همواره ایده‌های به عمل در آمده‌است. از این منظر زایش یک ایده همواره همراه است با نفی خوشنت آمیز ایده‌های پیشین در عمل.

چیزی که در اندیشه‌های جنتیله عجیب به نظر می‌آید روشی است که برای توجیه دفاع اکتوالیستی از فاشیسم به کار می‌گیرد. به این اعتبار در نگاه جنتیله رهبر به عنوان مغز جامعه در پرتو شور برآمده از مردم همواره در مسیر نفی‌های خشن و ضروری قرار می‌گیرند.

جنتیله سرانجام در راه مذاکره برای آزادی روشنفکران ضد فاشیست که از دوستانش بودند به دست پارتیزان‌ها کشته شد.

از نظر تاریخی فاشیسم نخست در ایتالیا در سال ۱۹۱۹ بوجود آمد و سه سال بعد توانست حکومت را در این کشور غصب کند. حزب فاشیستی آلمان در سال ۱۹۲۰ ایجاد شد و نام عوام فریبانه ناسیونال سوسیالیست برخود نهاد. این حزب در سال ۱۹۳۳ به کمک انحصارهای بزرگ آلمانی و خارجی حکومت را بدست گرفت و دیکتاتوری خونین هیتلری را مستقر کرد.

تجزیه جنبش کارگری آلمان در آن هنگام و فلج کردن نیروی عظیم طبقه کارگر آلمان و بالاخره به پیروزی فاشیسم کمک کرد. در آلمان هیتلری که به مظهر فاشیسم و نمونه روشن آن به شمار می‌رود، حزب کمونیست آلمان (۱۹۱۸)، سندیکاهای کارگری و سایر سازمان‌های دموکراتیک یکی پس از دیگری سرکوب شدند. استبداد سیاهی حکم فرما شد. نخبه دانشمندان و روشنفکران و ادبای آلمانی بر اثر دیکتاتوری و سیاست ضد یهود فاشیست‌ها مجبور به جلای وطن شدند. فاشیست‌ها با استفاده از تئوری‌های «فضای حیاتی» و «ژئو پلیتیک» و با اقدامات علمی انحصارهای بزرگ جنگ جدیدی را برای تقسیم مجدد جهان و اشغال سرزمین‌های دیگر کشورها تدارک دیدند. این سیاست منجر به جنگ دوم جهانی شد که بالاخره با در هم شکستن کامل نظامی، اقتصادی و سیاسی ارتجاع فاشیستی و با پیروزی اتحاد شوروی و ائتلاف ضد هیتلری فاشیستی پایان یافت.

نازیسم ـ دارای همان معنای فاشیسم است. این کلمه از حروف اول اسم حزب فاشیستی هیتلر که «حزب کارگری ملی سوسیالیستی» خوانده می‌شد و البته نه کارگری بود نه ملی و نه سوسیالیستی ترکیب یافته‌است.

به نظر «موسولینی»، فاشیسم یک مفهوم مذهبی است که انسان در آن وابسته به قانونی اعلی و اراده‌ای واقعی است که از فرد تجاوز می‌کند و به عضویت یک جامعهٔ روحانی ارتقا می‌یابد. به نظر می‌رسد کسانی که در سیاست‌های مذهبی فاشیسم، چیزی جز فرصت‌طلبی ندیده‌اند، این معنی را نفهمیده‌اند که فاشیسم علاوه بر آنکه یک سیستم حکومتی است، بالاتر از همه، یک سیستم فکری نیز هست.

«فاشیسم» با همهٔ تجربه‌های فردی دارای طبیعت مادی - مانند آنچه در سده هجدهم رواج داشت - مخالفت می‌کند. فاشیسم مخالف استقلال فردی، و طرفدار دولت است و برای فرد تا آنجا ارزش قایل است که با دولت، یعنی وجدان و ارادهٔ عمومی انسان در وجود تاریخی وی، منطبق شود. اصول آزادی دولت را در مقابل مصالح فرد انکار می‌کند. اما فاشیسم، دولت را به عنوان یک واقعیت حقیقی مبنا قرار می‌دهد.

3. اصول فاشیسم

اصول اساسی فاشیسم که موسولینی برخی از آن‌ها را در دانشنامه ایتالیا در سال ۱۹۳۲ میلادی ابراز داشته بود عبارتند از:

  • ۱) عدم اعتقاد به سودمند بودن صلح
  • ۲) مخالفت با اندیشه‌های سوسیالیستی
  • ۳) مخالفت با لیبرالیسم
  • ۴) تبعیت زندگی همهٔ گروهها از دولت (توتالیتر بودن)
  • ۵) تقدس پیشوا تا سرحد امکان
  • ۶) مخالفت با دموکراسی (دموکراسی را بوالهوسی و خودپرستی می‌نامند)
  • ۷) اعتقاد شدید به قهرمان‌پرستی
  • ۸) تبلیغ روح رزم‌جویی
  • ۹) نظام تک‌حزبی

4. سرگذشت فاشیسم

پس از جنگ جهانی اول، ایتالیا مانند دیگر کشورهای اروپایی درگیر مشکلات اجتماعی و اقتصادی بود. اعتصابات، شورش‌ها و تصرف اراضی به وسیله روستاییان در نواحی کشاورزی از مسایل مبتلا به این کشور به شمار می‌رفتند.

طبقات متوسط مانند طبقات مشابه در کشورهای سرمایه‌داری از بلشویسم هراسان بودند. در کشوری که شکل حکومت آن دمکراتیک بود، ولی برخلاف بریتانیا از سنت سیاسی مقتدر برای حمایت از دموکراسی برخوردار نبود، همهٔ این مسائل لاینحل مانده و اغتشاش و هرج و مرج را تشدید می‌کرد.

در چنین زمینه‌ای از اضطراب و اغتشاش، محبوبیت حزب فاشیست موسولینی رو به افزایش نهاد. فاشیسم اعلام کرد که ایتالیا را از بلشویسم نجات می‌دهد، و قول داد که شوکت و افتخار امپراتوری روم باستان را به کشوری که روحیه و انتظامش را از دست داده، باز خواهد گرداند.

فاشیسم همه نوع افراد ناراضی را به خود جلب کرد: سربازان سابق که بیکار مانده بودند، طبقات متوسط دلسرد و مأیوس، جوانان وطن‌پرست و روستاییان گرسنه. فاشیست‌ها پیراهن سیاه بر تن کرده و چکمه می‌پوشیدند و درباره یک آرمان بزرگ ملی فریاد می‌زدند که همه چیز به همه کس عرضه می‌کرد: شغل، سعادت و افتخار ملی.

استدلال سیاسی آن‌ها تروریسم و جنگ‌های خیابانی بود و دولت ضعیف تر از آن بود که جلوی آن‌ها را بگیرد. بالاخره وقتی محافل صنعتی قدرتمند به پشتیبانی از فاشیسم برخاستند، موسولینی (ایل دوچه/پیشوا) به دنبال راهپیمایی بزرگی که در ۱۹۲۲ در رم بر پا شد، به قدرت رسید. او بدون درنگ یک دیکتاتوری نظامی بر پا کرد و اقتصاد را به شیوه خاص خود سازمان داد.

دولت برخی فعالیت‌های عمومی را به عهده گرفت و ارتش را تقویت کرد و با فتح حبشه (که امروز اتیوپی نامیده می‌شود) در سال ۳۶ - ۱۹۳۵، از آن برای توسعه امپراتوری ایتالیا در آفریقای شمالی استفاده کرد. فاشیسم موفق به نظر می‌رسید زیرا نظم را در کشور بی‌نظم و ناامن برقرار کرده بود. مردم ایتالیا، موسولینی را تأیید می‌کردند، از این نظر که توانسته‌است «قطار را به موقع به حرکت در آورد».

موسولینی با اعلام این مطلب که فاشیسم یک فلسفه‌است سعی کرد برای رژیم خود احترامی کسب کند. او فرضیه‌اش را از عبارات پرطمطراق ولی بی معنایی چون «کشور، وجدان و اراده عمومی بشریت است» پر کرد. شعارهای مشهورش قابل فهم بود: «همیشه حق با موسولینی است»، «بحث نه، تنها اطاعت!»، «ایمان بیاورید، اطاعت کنید!، بجنگید!»

سایر دیکتاتورهای جناح راست دهه ۱۹۳۰ روش‌های سیاسی ایتالیایی فاشیست را تقلید کرده و آن را با اوضاع و شرایط و آداب و سنن کشور خود تطبیق دادند. برای مثال، در اسپانیا ژنرال فرانکو ارتش را با اشرافیت و کلیسای کاتولیک پیوند داد. رژیم فاشیست تا دهه ۱۹۷۵ به حیات خود ادامه داد. اما دیگر رژیم‌های مشابه مانند آلمان نازی و چند رژیم در اروپای شرقی (و حتی خود ایتالیای فاشیست) در جنگ جهانی دوم با شکست روبرو شدند.




[ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ] [ 7:39 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

لنینیسم برداشت ولادیمیر لنین (۱۹۲۴-۱۸۷۰)، سیاست‌مدار انقلابی و تئوریسین کمونیست روس و بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، از مارکسیسم بود.

اندیشه لنین در نزد برخی به عنوان «مارکسیسم دوران امپریالیسم یا آخرین مرحله سرمایه داری» به شهرت رسید و به عنوان شالوده نظری انترناسیونالیسم پرولتری و کارپایه ایدئولوژیک بسیاری از احزاب و جنبش‌های کمونیستی جهان شناخته شد.

اندیشه لنین بر پایه برتری طبقه کارگر و حقانیت تاریخی آن استوار است. به نظر لنین طبقه کارگر حق دارد برای انجام رسالت تاریخی خود، به سلطه طبقات دیگر پایان دهد و سیادت مستقل خود را، که همان دیکتاتوری پرولتاریا است، مستقر سازد. افزار کارگران برای رسیدن به این هدف حزب طبقه کارگر است که به گفته لنین «آگاه‌ترین عناصر طبقه کارگر» در آن گرد آمده و متشکل شده‌اند.

پس از مرگ لنین و با عروج جوزف استالین، دیکتاتوری بزرگی در شوروی به پا شد و در عین حال این کشور با پیشرفت چشمگیر اقتصادی به ابرقدرتی در سطح جهان بدل شد. به ویژه پس از پیروزی در جنگ جهانی دوم و علیرغم تلفات انسانی بسیار سنگین در طول جنگ، شوروی به یکی از دو قطب جهان معاصر تبدیل گشت.

این رژیم در اوایل دهه ۹۰ و پس از یک سری اصلاحات که توسط گورباچف، آخرین رهبر شوروی، انجام شده بود از هم فروپاشید.

1. دیدگاه‌های مختلف دربارهٔ بلشویسم و لنینیسم

ولادیمیر لنین، بی‌شک از بحث برانگیزترین شخصیت‌های تاریخ است. بعضی طرفدارانش او را چون قدیسی آسمانی بالا می‌برند و برخی مخالفان او را تجسم شیطان روی زمین می‌دانند. حتی در نگاه به زندگی او، دیدگاه‌های بسیار متفاوتی موجود است. بهرحال از کشتارگرترین آدم‌ها چون استالین تا انسان‌دوست‌ترین آدم‌ها، کسانی بوده‌اند که خود را دنباله‌روی لنین دانسته‌اند. و در صف دشمنان او نیز می‌توان چنین تنوعی یافت.

1. 1. دیدگاه منتقدینی که معتقدند لنین از مارکس منحرف شده بود

لنین خود را شاگرد مکتب کارل مارکس و ادامه دهنده ایده‌های آن فیلسوف آلمانی می‌دانست. او پیوسته بر مخالفان خود می‌تاخت که اندیشه مارکس را تحریف کرده و از این راه به مبارزه طبقات زحمتکش ضربه زده‌اند. اما بعضی از منتقدان معتقدند که در اندیشه خود لنین می‌توان به روشنی نقض پاره‌ای از مبانی فکری مارکس را مشاهده کرد.

منتقدان لنین انحراف‌های اصلی او از بنیادهای فکری مارکس را در مسائل زیر می‌دانند:

فراهم نبودن شرایط انقلاب کارگری در روسیه

به زعم عده ای، مارکس عقیده داشت که انقلاب سوسیالیستی تنها در پیشرفته‌ترین جوامع سرمایه داری و به دست یک طبقه کارگر آگاه انجام می‌گیرد. بسیاری از متفکران مارکسیست معاصر لنین مانند برنشتاین و کائوتسکی در اروپای غربی و متفکر بزرگی مانند پلخانوف در روسیه عقیده داشتند که روسیه هنوز جامعه‌ای فئودالی است، فاقد طبقه کارگر پیشرفته‌است، و تا مرحله انقلاب کارگری راه درازی در پیش دارد. روشنفکران روسیه نخست باید به پیدایش و رشد پرولتاریای صنعتی در این کشور یاری برسانند.

منتقدان لنین می‌گویند او باید متوجه فراهم نبودن شرایط یک انقلاب سوسیالیستی در روسیه می‌بود.

انقلاب در یک کشور واحد

به زعم عده ای، مارکس به خیزش و رهایی پرولتریا تنها در زنجیره‌ای از انقلابات سوسیالیستی اعتقاد داشت. عده‌ای از اندیشه مارکس اینگونه برداشت می‌کنند که به نظر او انقلاب در رشته‌ای از کشورهای پیشرفته روی می‌دهد و جنبه بین‌المللی دارد و انقلاب در یک کشور یگانه یا به آسانی سرکوب می‌شود، و یا به انحراف می‌رود.

منتقدان می‌گویند که اقدام لنین با این اصول مغایرت داشته‌است.

بی اعتقادی به دموکراسی و آزادی‌های دموکراتیک

لنین هر نوع حکومتی را اعمال نوعی از سلطه طبقاتی می‌دانست. او به دموکراسی به عنوان یک فرم و آئین سیاسی مدرن اعتقادی نداشت و آن را سرپوشی بر اختناق و سرکوب طبقاتی بورژوازی می‌دانست. او عقیده داشت که حکومت کارگری باید آشکارا دیکتاتوری پرولتاریاً را برپا سازد و طبقات استثمارگر را سرکوب کند.

این دسته از مخالفان لنین می‌پندارند که او برخلاف مارکس برای آزادی‌های دمکراتیک ارزشی قائل نبود.

1. 2. دیدگاه رزا لوکزامبورگ

رزا لوکزامبورگ، انقلابی کمونیست آلمانی، همیشه در رابطه با لنین موضع داشت. در جریان انقلاب ۱۹۰۵ به دفاع از لنین و حزب بلشویک پرداخت، و پس از به قدرت رسیدن نیز از بلشویک‌‌ها حمایت کرد و آن‌ها را «وفاداران همیشگی به سوسیالیسم بین‌المللی» نامید. البته به زعم او، بعد از قدرت‌گیری «دیکتاتورمابانهٔ» حزب بلشویک، رزا اختلافاتی با لنین و یارانش پیدا کرد. عمدهٔ این اختلافات بر سر نبود دموکراسی و آزادی بیان در شوروی پس از انقلاب و قرارداد صلح بلشویک‌ها با آلمان بود.

رزا لوکزامبورگ آثار زیادی در مورد روسیه و طبعا لنین دارد که از آن‌ها می‌توان از «انقلاب روسیه»‌ و «تراژدی روسی» نام برد.

دیکتاتوری بلشویک‌ها و دیکتاتوری پرولتاریا

او پس از قدرت‌ گرفتن حزب بلشویک، در حالی که خود در زندان بود، در کتاب «انقلاب روسیه»‌ اذعان می‌کند که دیکتاتوری حزب بلشویک، دیکتاتوری پرولتاریا، به آن شکل که مارکس توضیح داده، نیست.

او می‌گوید:

« بله دیکتاتوری!‌ اما این دیکتاتوری شامل نحوهٔ کاربرد دموکراسی و نه نابودسازی آن است. این دیکتاتوری شامل حملات جانانه و قاطع بر حقوق و روابط اقتصادی خوب محافظت شدهٔ جامعهٔ بورژوایی است که بدون یک تحول سوسیالیستی ناممکن است. اما این دیکتاتوری کار یک طبقه‌است نه یک اقلیت پیشاهنگ که به نام طبقه عمل می‌کند، بدین معنا که این دیکتاتوری می‌باید گام به گام از طریف مشارکت فعالانهٔ توده‌ها به پیش رود و زیر نفوذ مستقیم آن‌ها و تحت کنترل فعالیت عمومی باشد. چنین دیکتاتوری می‌بایست برخاسته از آموزش سیاسی رشد یابندهٔ توده‌های مردم باشد. »

شرایط سخت جنگ داخلی

البته رزا لوکزامبورگ، شرایط سخت جنگ داخلی را درک می‌کند و در این مورد لنین و رفقایش را بر حق می‌داند.

رزا می‌نویسد:

« این مطلب توقعی فوق انسانی از لنین و رفقایش است، اگر انتظار داشته باشیم که آن‌ها تحت چنین شرایطی عالی‌ترین شکل دموکراسی، مثال‌زدنی‌ترین دیکتاتوری پرولتاریا و یک اقتصاد سوسیالیستی مطلوب را خلق کنند. با موضع قاطعانهٔ انقلابی‌شان، با قدرت عمل مثال زدنی‌شان و با وفادازی شکست ناپذیرشان به سوسیالیسم بین‌المللی،تحت این شرایط فوق‌العاده سخت، آن‌ها هرچه را که می‌توانسته‌اند انجام داده‌اند. خطر تنها هنگامی آغاز می‌شود که آنان امر مطلوب را به امر اخلاقی تبدیل می‌کنند و آن‌ها را به صورت مدلی از تاکتیک‌های سوسیالیستی به پرولتاریای بین‌المللی توصیه می‌کنند. »

مخالفت با قرارداد صلح شوروی و آلمان

رزا لوکزامبورگ، بعدها در کتاب «تراژدی روسی»‌ با امضای قرارداد صلح برست-لیتوفسک با آلمان به مخالفت برخاست و از لنین و شوروی به خاطر این کار انتقاد کرد.

1. 3. دیدگاه گئورگ لوکاچ

گئورگ لوکاچ، فیلسوف و انقلابی مجار، از مهم‌ترین نظریه‌پردازان مارکسیست در اوایل و اواسط قرن بیستم به حساب می‌آید.

لوکاچ خود را لنینیست می‌دانست و نه تنها در زمان انقلاب اکتبر و پس از مرگ لنین که حتی تا سال‌ها بعد و تا آخر عمر خود، از لنین و اندیشه‌هایش، سرسختانه حمایت می‌کرد و او را بسیار نزدیک به کارل مارکس می‌دانست. او می‌پنداشت که لنین: «...بزرگ‌ترین متفکری است که پس از مارکس از جنبش انقلابی طبقهٔ کارگر برخاسته‌ است.»

لوکاچ در دههٔ ۲۰ و اندکی پس از مرگ لنین، کتابی به نام «تاملی در وحدت اندیشهٔ لنین» نوشت و در آن به دفاع از اندیشه‌های لنین در باب انقلاب، طبقهٔ کارگر و حزب پرداخت.

نقد منتقدانی که لنین را محدود به روسیه می‌دانند

او در نقد منتقدان لنین می‌گوید:«فرصت‌طلبان که نه قادر به انکار و نه چشم‌پوشی از اهمیت او هستند، یاوه می‌بافند که لنین چهرهٔ سیاسی سترگی در روسیه بود اما فاقد آن بینش لازم در تمایزات میان روسیه و کشورهای پیش‌رفته‌تر بود که بتواند ره‌بر پرولتاریای جهان بشود.»

لوکاچ، با اذعان این‌ که این انتقادات، به غلط، به مارکس هم وارد می‌شده، آن‌ها را با دلایل خودش رد می‌کند. او لنین را تا حد مارکس بالا می‌برد و می‌گوید :«...لنین کاری در دوران ما کرد که مارکس در کل توسعهٔ سرمایه‌داری. لنین در مسایل توسعهٔ روسیهٔ مدرن هم‌واره مسالهٔ قرن را در کلیت آن می‌دید:آغاز آخرین مرحلهٔ سرمایه‌داری و امکانات تغییر مبارزه نهایی اجتناب‌ناپذیر بورژوازی و پرولتاریا به نفع پرولتاریا - نجات بشریت.»

هسته و مرکز تفکر لنین

جدا از این، گئورگ لوکاچ، هسته و مرکز تفکر لنین را نگاه به مسائل جهانی از دیدگاه مارکسیستی «فعلیت انقلاب» می‌دانست. لوکاچ می‌گوید:«فعلیت انقلاب، هستهٔ تفکر لنین و علقه‌تعیین‌کننده‌اش با مارکس است.»

سیمای انسانی لنین

گئورگ لوکاچ، که حرف‌های فوق‌الذکر را در سال ۱۹۲۴ زده‌است، سال‌ها بعد در سال ۱۹۶۷، و در حالی که بسیاری از کمونیست‌ها، به بهانهٔ دوران استالین و استبداد شوروی از لنین رو گردانده بودند، پس‌گفتاری به کتاب خودش، تاملی در وحدت اندیشهٔ لنین، نوشت و در آن نه تنها اعلام کرد که هنوز لنینیست است که حتی از وجوهی که در آن کتاب فرصت پرداختن به آن‌ها نشده بود، سخن گفت.

برای مثال، لوکاچ، در این «پی‌نوشت» از کتاب سابق خود انتقاد می‌کند که :«قادر به معرفی سیمای انسانی لنین نیست.» و در مورد سیمای انسانی لنین می‌نویسد:

« او سرشاز از زندگی و طنز است. از همهٔ چیزهای زندگی لذت می‌برد، از شکار،ماهی‌گیری، و شطرنج تا مطالعهٔ آثار پوشکین و تولستوی. وی شیفتهٔ انسان واقعی است. این وفاداری به اصول در جنگ داخلی، تبدیل به سازش‌ناپذیری آهنین می‌شود. اما هرگز بوی نفرت از آن به مشام نمی‌رسد. »

اقدام و مبارزهٔ مستمر، تریبون بی‌همتای خلق

گئورگ لوکاچ در این پی‌نوشت مجدداً با شور از لنین دفاع می‌کند که:«زندگی او سرشار از اقدام مستمر و مبارزهٔ مداوم در دنیایی است که بنا به اعتقاد عمیق وی هیچ موقعیتی بدون راه حل برای او یا دشمنانش وجود ندارد. پس ترجیع‌بند زندگی وی چنین بود:همواره برای اقدام آمده بودن.»

و «بنابراین سادگی سنجیدهٔ لنین تأثیر نافذی بر توده‌ها داشت. ..... وی بدون نشانی از لفاظی، تریبون بی‌همتای خلق بود. چه در زندگی خصوصی و چه عمومی انزجار بی‌حدی از عبارت‌پردازی، گنده‌گویی یا اغراق داشت.»

در مورد عقد قرارداد صلح برست-لیتوفسک

او در این «پی‌نوشت» هم‌چنین از برخی سیاست‌های لنین، همچون عقد قرارداد صلح برست-لیتوفسک -که در آن زمان با مخالفت بعضی کمونیست‌های چپ‌گرای آلمانی و رزا لوکزامبورگ، از ره‌بران بین‌المللی کمونیسم، روبرو شد- دفاع می‌کند. گئورگ لوکاچ می‌نویسد:«‌این که وی (لنین) در مشی رئال پولیتیک خود در مقابل کمونیست‌های چپ رو بر حق بود، اکنون حقیقت تاریخی پیش پاافتاده‌ای است. (در مورد قرارداد صلح مذکور) چناچه کمونیست‌های چپ‌رو در صحنهٔ بین‌المللی مدافع پشتیبانی از انقلاب آتی آلمان از طریق جنگ انقلابی بودند، جنگی که جز قمار بر سر موجودیت شوروی روسیه نبود. اما عمل درست لنین در این مورد بر تحلیل تئوریک عمیق از خصوصیت ویژهٔ توسعهٔ کل انقلاب متکی بود. ارجحیت انقلاب جهانی بر هر رخداد دیگری به نظر وی حقیقتی اصیل به شمار می‌رفت».

میل به آموختن در لنین

خصوصیت دیگر لنین، که برای گئورگ لوکاچ تحسین برانگیز است، میل به آموختن است. او می‌نویسد:«لنین در سراسر زندگی‌اش همیشه می‌آموخت. چه از منطق هگل و چه از عقیدهٔ کارگری دربارهٔ نان. » «خودآموزی مداوم، صداقتی مستمر در قبال درس‌های جدید تجربه‌، یکی از ابعاد اساسی ارجحیت مطلق عمل در حیات لنین است.»

صورتی طراز نوین از نگرش به واقعیت

لوکاچ در نهایت، در انتهای «پی نوشت»،سعی می‌کند لنین را در جمله‌ای توضیح دهد. «چهره لنین در ورای اعمال و آثارش،چونان تجسم عینی آمادگی پایدار بیان‌گر ارزشی جاودانه‌است - صورتی طراز نوین از نگرشی نمونه به واقعیت.»




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 5:01 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

«سوسیالیسم تخیلی» برابر واژه «Utopian Socialism» (در فارسی به «سوسیالیسم پنداری» و «سوسیالیسم ایده آلیست» نیز برگردانده شده است) واژه‌ای است که اولین بار توسط کارل مارکس (از بانفوذترین سوسیالیست‌ها که با جمع‌آوری نظرات سوسیالیست‌های قبل از خود و تحلیل وضع اقتصادی موجود در زمان خود و پیش از آن، با همکاری فرد دیگری به نام فردریش انگلس آثار مهمی را به رشته تحریر در آوردند) به سوسیالیست‌های پیش از وی اطلاق شده‌است. وی عقیده داشت که بیشتر سوسیالیست‌های اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم انسان‌گرایانی هستند که نسبت به بهره‌کشی شدیدی که با سرمایه‌داری ابتدایی همراه بود اعتراضی بجا داشتند. وی با وجود تحسین بسیار آن‌ها، این لقب کنایه‌آمیز را در مورد آن‌ها به کار برد و معتقد بود بیش‌تر آنان خیال‌پردازانی در جستجوی مدینه فاضله اند که امیدوارند با اتکای به خرد و شعور اخلاقی طبقه تحصیل‌کرده، جامعه را تحول بخشند. به نظر وی بیش‌تر افراد تحصیل‌کرده اغلب اعضای طبقات بالا هستند و بدین جهت پایگاه اجتماعی، رفاه، دانش و آموزش برتر خود را مدیون امتیازات موجود در نظام سرمایه‌داری بوده و در حفظ آن کوشش می‌کنند و وجود تعداد محدودی افراد انسان‌گرا در میان آنان به تحقیق نمی‌تواند پایگاه قدرتی برای تغییر محسوب شود و برای آن‌هایی که به تحقق چنین تغییری عقیده داشتند واژه سوسیالیست‌های تخیلی را به کار برد.

در واقع سوسیالیسم تخیلی مبتنی بر احساسات است و بدون تحلیل علمی از پدیدهای اقتصادی و اجتماعی و بدون ارائه راهکارهایی مبتنی بر تحقیقات علمی برای رفع مشکلات اقتصادی و یا پیاده شدن نظام اقتصادی مورد نظر است.

  • قدیمی‌ترین عضو سوسیالیسم تخیلی افلاطون فیلسوف نامی یونان باستان می‌باشد او مدینه فاضله را جامعه‌ای ایده‌آلی معرفی می‌کند که مرکز ثقل آن عدالت اجتماعی است.
  • همچنین توماس ماروس(۱۴۷۸-۱۵۳۵)سوسیالیست انگلیسی در اثر معروف خود «اوتوپیا» جامعه‌ای را مطلوب تصور می‌کند که در آن مالکیت فردی وجود ندارد.
  • توماس کامپانلا که از سوسیالیست‌های ایتالیائی است جامعه اشتراکی مد نظر خود را در کتابش به نام((کشور آفتاب )) به تصویر می‌کشد که در عین حال حکومت مسیحی بر آن حاکم است و اداره آن بر عهده کشیشان می‌باشد.
  • سیمون دو سیسموندی(۱۷۷۳-۱۸۴۲) نیز سوسیالیست فرانسوی می‌باشد که هدف اقتصاد کلاسیک یعنی حداکثر کردن سود را مورد انتقاد قرار می‌دهد و اقتصاد رقابتی را مخصوصا در زمینه توزیع نامناسب می‌داند. زیرا سیستم توزیع در این اقتصاد موجب فقر عمومی و مازاد تولید می‌شود.او معتقد است ریشه بحران‌ها در استثمار کارگران و پیشرفت تکنولوژی است و وسیع‌ترین قشر جامعه یعنی کارگران از قدرت خرید کمی برخوردارند.
  • سن سیمون (۱۷۶۰-۱۸۲۵)سوسیالیست فرانسوی سوسیالیم دولتی را در قالب مذهبی پیشنهاد می‌کند.این سوسیالیسم بر پایه اخوت مذهبی و بدون دخالت روحانیت می‌باشد.مشکل اصلی اجتماع مسئله کارگری عنوان می‌شود و ریشه تمام بحرا‏‏ن‌های اجتماعی و اقتصادی در این است که جامعه فقط دو طبقه دارد.یکی تولید کننده است و دیگری بدون انجام کار از دسترنج دیگران بهرمند می‌شود.سیمون در کتابش «کندوی عسل» این دو طبقه کارگر و کارفرما را به زنبور عسل و خرمگس تشبیه می‌کند که یکی با زحمت کار می‌کند و عسل تولید می‌کند و دیگری مانند خرمگسی بدون تحمل سختی از دسترنج وی بهره می‌برد.

اگرچه سوسیالیسم تخیلی سهم چندانی در ارائه راه حل برای مشکلات اقتصادی ندارد و راه عملی پیاده کردن نظام اقتصادی سوسیالیستی را نمی‌نمایاند با این وجود با انتقاد خود از نظام اقتصادی حاکم و طرح نظام اقتصادی مبتنی بر مساوات و عدالت اجتماعی و به دور از مشکلات توزیع در نظام حاکم در نشان دادن ضعف نظام سرمایه‌داری و ایجاد واکنش در برابر این نظام بی‌تاثیر نبوده است.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 10:49 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

این مکتب که در طی ۳۰ سال یعنی از سال ۱۸۴۰ تا ۱۸۷۰ رواج داشت واکنشی در برابر مکتب کلاسیک بود و اصول عمده آن را مورد انتقاد قرار داد. بنیان گذاران این مکتب عبارتند از فریدریش لیست(۱۷۸۹-۱۸۴۶)ویلهم روشر(۱۸۱۷-۱۸۹۴)و هیلد براند(۱۸۱۲-۱۸۷۸).انتقادهای این مکتب به اصول مکتب کلاسیک بدین قرار می‌باشد:

  • ۱-انتقاد به بینش مادی کلاسیکها در مورد نیروهای مولد و اینکه در این نوع نگرش انسان تنها به عنوان عامل تولید در نظر گرفته شده‌است. لیست معتقد است تولید کننده ثروت از خود ثروت با ارزش تر است و مشکل اساسی را مفهوم مولد بودن از نظر کلاسکها می‌داند و اظهار می‌دارد از نظر کلاسیکها کسی که خوک تربیت می‌کند مولد است اما کسی که انسان تربیت می‌کند عضوی غیر مولد است در نظر ایشان نیوتن و جیمز وات به اندازه یک الاغ یا اسب یا گاوی که زمین را شخم می‌زند مولد نیستند.
  • ۲-انتقاد دیگر به روش نتیجه گیری کلاسیک‌ها یعنی روش قیاس بود.به نظر ایشان علت نا همخوانی نظریات کلاسیکها با واقعیت در این است که کلاسیکها به جای اینکه از روش استقرا به نتیجه برسند در مورد پدیده‌ها و وقایع اجتماعی و اقتصادی را با قواعد کلی و غیر تجربی توضیح می‌دهند.
  • ۳-انتقاد به اصل هماهنگی کلاسیکها.این اصل با واقعیات و مشاهدات منطبق نمی‌باشد و در واقع از نظر طرفداران مکتب تاریخی قدیم هیچ قانون اقتصادی وجود ندارد که متلق بوده و بشود آن را به همه جا تعمیم داد.اصل هماهنگی نیز بصورت قانونی کلی بیان شده‌است بدون اینکه از روش استقرا و مشاهده تجربی بدست آمده باشد.زیرا در عمل ناهماهنگی و حتی تقابل فرد و اجتماع به صورت عینی به اثبات رسیده.
  • ۴-انتقاد به اصل خودخواهی از اصول کلاسیکها.در این نظریه خود خواهی و نفع شخصی تنها انگیزه رفتارهای انسان در نظر گرفته شده در حالی که عواملی چون احساس وظیفه از خود گذشتگی و ایثار نوع دوستی و ترحو و مانند ان می‌تواند محرکی برای رفتارهای انسانی باشد که در این اصل در نظر گرفته نشده‌است.به همین دلیل مکتب تاریخی بر عناصر اخلاقی در اقتصاد تاکید فراوان دارد.و انسان اقتصادی کلاسیکها را نه به عنوان مدلی از انسان بلکه به عنوان کاریکاتوری ناقص از انسان می‌داند.
  • ۵-نقش دولت در اقتصاد.این مکتب ضمن رد نظر کلاسیکها نسبت به دولت به عنوان فقط نگهبان دولت را وسیله‌ای برای تحقق منظورهای اقتصادی غالبا عام المنفعه می‌داند که افراد به صورت آزادانه نمیخواهند یا نمی‌توانند آنها را انجام دهند.



[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 10:48 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

یزیوکراسی یا فیزیو کراتیسم به معنی تسلط طبیعت و در واقع آموزه اقتصاد ملی طبیعت می‌باشد.دوران حیات این مکتب از سال ۱۷۵۸ همزمان با «تابلوی اقتصادی» دکتر کنه بنیان گذار این مکتب تا سال ۱۷۷۶یعنی در تاریخ انتشار کتاب معروف و ارزشمند «ثروت و ملل» آدام اسمیت می‌باشد.

در واقع حیات این مکتب همزمان با پیشرفت علوم و فنون مکانیک وگسترش افکار ناتورالیستی (یک جهان بینی فلسفی است که بر اساس آن همه چیز به وسیله طبیعت و طبیعت تنها به وسیله خودش توضیح پذیر است) بوجود آمد.

فیزیوکراتیسم اولین مکتب اقتصادی است که به بیان قواعد علمی اقتصاد پرداخت و بیشترین سهم را در شکل گیری اصول اولیه نظام اقتصادی سرمایه‌داری داشت.مبنای این مکتب بر پایه فلسفه دئیسم استوار بود.دئیسم یا «مکتب خدا پرستی طبیعی» از ریشه لاتین دئوس به معنی خداست که در قرن ۱۷ و ۱۸ پدید آمد و با کلیسا مخالف بود و منکر وحی بود و عقل و ندای طبیعت را برای سعادتمند شدن انسان کافی می‌دانست و کلا بر طبق نظر این فلسفه خداوند منشا هستی می‌باشد و دنیا را خلق نموده و و پس از خلقت هیچ چیز در جریان عالم دخالت نمی‌کند.در واقع خداوند دخالتی در این دنیا بعد از خلقت نمی‌کند مانند ساعت سازی که ساعتی را می‌سازد اما بعد از آن ساعت خود کار می‌کند ونیازی به دخالت سازنده اش ندارد. همین طور جهان هستی نیز با قواعد طبیعی که خداوند در بدو خلق کردن در آن نهاده به حیات خود بدون نیاز دخالت خدا ادامه می‌دهد در واقع تعبیر دئیسم از خداوند معمار باز نشسته است.

در واقع در اینجا به روشنی منشا فکری آزادی اقتصاد و عدم دخالت دولت در اقتصاد دیده می‌شود چون نظر بر این است که اقتصاد نیز مانند طبیعت با توجه به مکانیسمهایی که در آن وجود دارد به تعادل می‌رسد و نیازی به دخالت دولت در رسیدن به تعادل ندارد.در واقع فیزیوکراتیسم معتقد است دو نوع نظام در دنیا وجود دارد.یکی نظام طبیعی که شامل قوانین غیر قابل تغییر طبیعی است و در عین حال بهترین نظام ممکن است و دوم نظامهای تکوینی که به وسیله انسان بوجود می‌آیند وبر اساس قوانین حقوقی تنظیم شده‌اند.از نظر فیزیو کراتها هدف این است که نظامهای تکوینی بوجود آمده توسط انسان بر نظامهای طبیعی منطبق گردند و طبعاً نظامهای اقتصادی ساخته دست بشر نیز باید مانند نظامهای طبیعی طوری ساخته شوند که نیازی به دخالت دولت نداشته باشند.و وظیفه دولت فقط از بین بردن موانع ساختگی ایجاد آزادی و مالکیت و مجازات افراد متعدی به این دو و همچنین تعلیم قوانین طبیعی است.

اصل «تعادل اقتصادی خودکار» به این معنی که اقتصاد به خودی خود به تعادل می‌رسد و نیازی به دخالت دولت ندارد نیز اولین بار توسط این مکتب بیان شد که ریشه در دیدگاه آنان به طبیعت دارد.دکتر «کنه» بنیانگذار مکتب فیزیکراتیسم در کتاب «تابلوی اقتصادی» خود جریان ثروت در اقتصاد را به مشابه جریان گردش خون در بدن می‌داند که بصورت خودکار و بدون نیاز به دخالت از خارج انجام می‌گردد.او توضیح می‌دهد که چگونه تولید، توزیع و مصرف به یکدیگر وابسته‌اند و کلیه مبادلات حلقه‌های یک زنجیر را تشکیل می‌دهند.با تکرار مستمر جریان تولید، توضیع و مصرف اقتصاد متعادل می‌گردد.با نظریه «جریان ثروت» هسته فکری یکی از مهمترین اصول سرمایه داری یعنی «تعادل خودکار» شکل گرفت.

مکتب فیزیوکراتیسم با استفاده از دئیسم در شکل گیری لیبرالیسم اقتصادی که یکی دیگر از اصول سرمایه داری است نیز نقش داشته؛زیرا از یک طرف شرایط طبیعی حاصل از عدم دخالت را بهترین شرایط دانسته و از طرفی دیگر با نفی لزوم وحی، معتقد است که انسانها با استفاده از قانونمندی‌های فطری آزادانه به بهترین نحو عمل خواهند نمود و به علت همسویی منافع، محدود نکردن آزادی‌های آنها موجب بهره مندی هرچه بیشتر کل جامعه خواهد شد.

به این صورت بود که سه اصل اساسی نظام سرمایه داری یعنی اصل «تعادل اقتصادی خودکار» و اصل «عدم مداخلهٔ دولت در امور اقتصادی» و در نهایت اصل «لیبرالیسم اقتصادی» توسط فلسفه دئیسم در مکتب فیزیوکراتیسم شکل گرفت.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 8:00 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

نام‌آوران سوسياليسم اراده‌گرا كه از اواخر قرن 18 تا اواسط قرن 19 مي‌زيستند عبارتند از: پيتر ژوزف پرودون، توماس اسپنس، ويليام كوبت، رابرت اوئن، ويليام تامپسون، شارل فوريه و ژان فرانسيس بري. اين متفكران غالبا با نگاه مبتني به رحم و شفقت به تهيدستان، در پي آن بودند به روش‌هايي براي كم كردن فاصله درآمدي قشرهاي اجتماعي دست يابند. اما هيچ‌يك از آنها نتوانستند دستگاه فكري مدوني ابداع كنند كه بافت دروني آن سازگار باشد. به همين علت گروه دوم سوسياليست‌ها به رهبري كارل ماركس و فردريش انگلس بر آنها شوريدند و با نامگذاري آنان به عنوان «سوسياليست‌هاي تخيلي»، كوشيدند «روش علمي مبارزه با سرمايه‌داري» را ابداع كنند. ماركس براي رهانيدن سوسياليست‌ها از بحران نظريه، چند حكم كلي يا اصل موضوعه مطرح كرد كه هدف آن ايجاد قطعيت علمي در نظريه سياسي و اقتصادي‌اش بود. معروف‌ترين جمله فلسفي- اقتصادي ماركس در اين زمينه، اين قول مشهور است كه «تاريخ جهان، تاريخ جنگ طبقاتي است».

به اعتقاد ماركس و يار غار او انگلس و پيروان اين دو، ماركس با وضع نظريه جنگ طبقاتي در گستره تاريخي، يا همانا ماترياليسم تاريخي، غفلت بزرگ سوسياليست‌هاي پيش از خود را جبران كرد و نظريه خود را بر شالوده‌اي علمي بنا كرد. ماركس دو اثر اصلي و بنيادي به نام‌هاي مانيفست كمونيست و كاپيتال از خود به جاي گذاشت و ده‌ها كتاب و مقاله ديگر. مانيفست چارچوب كلي نظريه فلسفي او بود كه بعدها حاميانش، آموزه‌هاي مطرح شده در آن را تحت عنوان ماترياليسم ديالكتيك يا تبيين مادي جهان، ترويج كردند، حال آنكه خود ماركس هرگز از اين اصطلاح استفاده نكرده بود. كاپيتال نيز شرح تطور اقتصادي جهان با تاكيد بر سرمايه‌داري بود كه در واقع بزرگ‌ترين نوشته ماركس در حوزه اقتصاد سياسي است. ماركس در اين كتاب علاوه بر گردآوري و نقد آثار و آراي پيشينيان، مي‌كوشد «تضادهاي ذاتي» سرمايه‌داري را كه در نهايت به فروپاشي آن مي‌انجامد، تشريح كند.

ماركس در اين كتاب و كتاب‌هاي ديگرش، برخلاف آنچه حاميانش مي‌پندارند، از جامعه پس از سرمايه‌داري، تصويري روشن نمي‌دهد و تنها به اين نكته تاكيد مي‌ورزد كه جهان از مراحل كمون اوليه، برده داري و فئوداليسم گذشته و به سرمايه‌داري پا گذاشته و لاجرم از اين مرحله هم عبور مي‌كند و با ايجاد جامعه سوسياليستي و مالا كمونيستي، تاريخ جهان به كمال و غايت انساني خود كه همانا رهايي همه انسان‌ها از استثمار است، مي‌رسد. آنچه سوسياليست‌های پس از ماركس گفته و نوشته‌اند، فارغ از آرايه‌هاي لفظي، كماكان ذيل همان تقسيم‌بندي دوگانه قرار مي‌گيرند. سوسيال دموكرات‌هاي آلمان كه مهم‌ترين و نيرومندترين سربازان اردوگاه سوسياليسم بودند و سوسيال دموكرات‌هاي روسيه كه نخستين حكومت سوسياليستي جهان را بنا نهادند، هر دو زير شاخه‌هاي سوسياليسم ماركسي بودند اما در ميان آنها آموزه‌هاي قبل از ماركس هم رواج داشت و شايد همين دوگانگي بود كه اين احزاب را از سال‌هاي پاياني قرن نوزدهم تا سال‌هاي آغازين قرن بيستم بارها پاره‌پاره‌كرد. سوسياليست‌هاي قرن بيستمي به‌ويژه آنهايي كه پس از تشكيل حكومت سوسياليستي در اتحاد شوروي، پيدا شدند، با رجعت به آموزه‌هاي دوران جواني ماركس، مروج اشكالي از سوسياليسم شدند كه با آموزه‌هاي پيش از ماركس، خويشاوندي زيادي داشت. اين دسته از سوسياليست‌ها با تعديل آموزه‌هاي ماركس در باب جزميت تاريخي و ضرورت تحقق سوسياليسم، پاره‌اي اصول بنيادي ماركس از جمله جنگ طبقاتي و حكومت دیکتاتوری پرولتاريا را نفي كردند و مروج روش‌هاي دموكراتيك براي رسيدن به برابري شدند. روشنفكران چپگراي اروپاي شرقي كمونيست‌هاي اروپايي در زمره اين افرادند.

گفته‌هاي سوسياليست ها


كارل ماركس (1883-1818) اقتصاددان و فيلسوف آلماني، مشهورترين و تاثيرگذارترين سوسياليست جهان است.
 همه تاريخ جهان، تاريخ جنگ طبقاتي است.
 فيلسوفان، تاكنون به تبيين جهان پرداخته‌اند اما اكنون سخن از تغيير است.
 مهم‌ترين كالايي كه بورژوازي (سرمايه‌داري)  توليد مي‌كند، گوري است كه براي خود مي‌كند. زوال سرمايه‌داري همان قدر قطعي است كه ظهور حكومت كارگران.
فردريش انگلس (1895-1820) جامعه‌شناس، اقتصاددان و فيلسوف آلماني. وي برخي آثار خود را به صورت مشترك با مارك نوشت و پس از مرگ؟ ماركس، آثار او را تصحيح كرد.
 برخي قوانين دولت‌ها كه براي مبارزه با جرم و جنابت نوشته مي‌شود، جنايتكارانه‌تر از خود جرايم است.
 يك مثقال عمل بيش از يك خروار نظريه، ارزش دارد.
ولاديمير لنين (1924-1870) سياستمدار روسي كه در پي سرنگوني حكومت تزارها در سال 1917 ميلادي رهبر اتحاد شوروي شد. لنين اگر چه مدافع نظريه‌سازي بود اما در عمل بيشتر فعال سياسي و انقلابي عملگرا بود. لنين حاشيه‌ها و تفسيرهايي به ماركس نوشت و واضح ماركسيم- لنيسم شد. مشهورترين آثار او عبارتند از: امپرياليسم، بالاترين مرحله سرمايه‌داري، دولت و انقلاب، چه بايد كرد.
 بدون شرايط انقلابي، امكان انقلاب كردن نيست؛ اما هر شرايط انقلابي هم لزوما به انقلاب نمي‌انجامد.
 ملتي كه به ملت‌هاي ديگر ستم كند، خودش آزاد نخواهد شد.
 دروغي كه مدام تكرار شود، رخت واقعيت خواهد پوشيد.
ژوزف استالين (1953-1878) سياستمدار و فعال حزبي روسي است كه پس از مرگ لنين، با كنار زدن همه رقيبان خود در حزب كمونيست شوروي، رهبر اين كشور شد. شهرت استالين در كيش شخصيت، تصفيه‌‌هاي سياسي و كشتن كادرهاي قديمي حزب كمونيست شوروي است. وي با نوشتن كتابي به نام «مسائل لنينيسم» براي همه مسائل جهان نسخه پيچيد.
 من به هيچ كس اعتماد ندارم، حتي به خودم.
 ديپلمات‌ صادق مانند آب خشك يا فولاد چوبين است.
 آرا و افكار از تفنگ پرقدرت‌ترند. ما به دشمنان خود اجازه مسلح شدن به تفنگ را نمي‌دهيم، پس چرا بايد به آنها اجازه داشتن افكار و آرا را بدهيم؟




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:59 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

سوسياليسم به معناي وسيع كلمه، طيف متنوعي از انديشه‌ها و متفكران را در بر مي‌گيرد كه تنها ويژگي مشترك آنها اعتقاد به «لزوم برابري بيشتر براي انسان‌ها و افزايش نقش كارگران در اداره جوامع» است.

اما همين هدف مشترك از جنبه‌هاي مختلف از جمله روش‌هاي تحقق آن محل اختلاف سوسياليست‌ها است گروهي از سوسياليست‌ها، تحقق برابري را امري در چارچوب اراده انسان‌ها مي‌دانند و معتقدند بايد با مهندسي سياسي- اجتماعي به آن دست يافت. راه حصول برابري مي‌تواند مبارزه سياسي و سنديكايي يا حتي جنگ مسلحانه باشد. گروه ديگر، تحقق سوسياليسم و برابري انسان‌ها را امري فراتر از آرمان‌خواهي و اراده‌گرايي مي‌دانند و معتقدند، مسير محتوم حركت تاريخ، انسان‌ها را ناگزير به پذيرش اين واقعيت مي‌كند. آبشخور فكري اين دو جريان عمومي سوسياليستي تقريبا يكي است. هر دو از آموزه‌هاي ديني يا شبه‌ديني دوره‌هاي قبل از سرمايه‌داري در باب عدالت، الهام گرفته‌اند. هر دو از آموزه‌هاي فلسفي عصر روشنگري به‌ويژه آراي فيلسوف سياسي فرانسوي، ژان‌ژاك روسو تاثير پذيرفته‌اند و نهايت اينكه هر دو جريان، نظام سرمايه‌داري را مسبب همه گرفتاري‌هاي بشري مي‌دانند.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:58 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

قتصاد کینزی نظریه ای مبتنی بر مجموع مخارج در اقتصاد (موسوم به تقاضای کل) و اثرات آن بر تولید و تورم است. اگرچه از این واژه برای تشریح موارد متعددی طی سالیان متمادی استفاده (و سوء استفاده) شده است، اما شش اصل بنیادین از اهمیتی اساسی در مکتب کینزی برخوردار هستند. سه اصل اول چگونگی کارکرد اقتصاد را شرح می دهند.

۱) یک فرد معتقد به مکتب کینزی بر این باور است که تقاضای کل تحت تاثیر انبوهی از تصمیمات اقتصادی (هم عمومی و هم خصوصی) قرار دارد و برخی اوقات رفتاری نامنظم از خود به نمایش می گذارد. تصمیمات عمومی عمدتا شامل تصمیمات مربوط به سیاست های پولی و مالی (یعنی هزینه ها و مالیات ها) می شوند. چند دهه پیش اقتصاددان ها با شور و حرارت زیادی درباره قدرت نسبی سیاست های پولی و مالی بحث می کردند.

در این میان برخی از اقتصاددان های کینزی استدلال می کردند که سیاست های پولی فاقد اثرگذاری هستند و بعضی از مانیتاریست ها ادعا می کردند که سیاست های مالی بی فایده است. امروزه هر دوی این دیدگاه ها اساسا از میان رفته اند و تقریبا تمامی کینزی ها و مانیتاریست ها (پولیون) بر این باور هستند که هر دو نوع سیاست های پولی و مالی بر تقاضای کل اثرگذار هستند. با این وجود بعضی از اقتصاددان ها به خنثی بودن بدهی ها اعتقاد دارند. این دیدگاه مبتنی بر آن است که جایگزینی استقراض دولت با مالیات اثری بر تقاضای کل ندارد (در ادامه بیشتر به آن خواهیم پرداخت).

۲) بنا بر نظریه کینزی تغییر در تقاضای کل، چه پیش بینی شده باشد و چه غیر منتظره، در کوتاه مدت بیشترین تاثیر را بر تولید واقعی و اشتغال می گذارد و نه بر قیمت ها. این ایده به عنوان مثال در منحنی فیلیپس به تصویر کشیده می شود که در آن نشان داده می شود زمانی که بیکاری کاهش می یابد تورم به صورت آهسته افزایش پیدا می کند.

کینزی ها معتقدند آنچه در رابطه با کوتاه مدت صحیح است را نمی توان لزوما از آنچه باید در طولانی مدت روی دهد نتیجه گرفت و ما در کوتاه مدت زندگی می کنیم. آنها غالبا برای بیان منظور خود این گفته مشهور کینز را نقل می کنند که «در بلندمدت همه ما مرده ایم.»

سیاست های پولی تنها در صورتی می توانند اثراتی واقعی بر تولید و اشتغال داشته باشند که برخی از قیمت ها انعطاف پذیر باشند و مثلا دستمزدهای اسمی (دستمزد بر حسب دلار و نه بر حسب قدرت خرید واقعی) به سرعت تغییر پیدا نکنند. در غیر این صورت تزریق پول جدید به اقتصاد، قیمت ها را نیز به همان میزان تغییر خواهد داد.

لذا در مدل های کینزی عموما یا قیمت ها و دستمزدها انعطاف پذیر فرض می شوند یا تلاش می شود که دلیل انعطاف ناپذیری آن ها تشریح گردد. توجیه قیمت های انعطاف ناپذیر، یک مساله تئوریک مشکل است، زیرا بنا به نظریه رایج اقتصاد خرد، در صورتی که تمامی قیمت های اسمی به یک نسبت افزایش یا کاهش پیدا کنند، عرضه و تقاضای واقعی نباید تغییر پیدا کند.

اما کینزی ها اعتقاد دارند از آنجا که قیمت ها تا حدودی انعطاف ناپذیرند، نوسان هر یک از اجزای هزینه ها (مصرف، سرمایه گذاری یا مخارج دولتی) باعث نوسان تولید خواهد شد.

به عنوان مثال در صورتی که مخارج دولت زیاد شود و همه اجزای دیگر هزینه ها ثابت بمانند، تولید افزایش خواهد یافت. مدل های کینزی فعالیت های اقتصادی همچنین ضریبی موسوم به ضریب تکاثر را در خود دارند، به آن معنا که تولید با ضریبی از تغییر اولیه در مخارج افزایش یا کاهش پیدا می کند، بنابراین ده میلیارد دلار افزایش مخارج دولت می تواند به میزان پانزده میلیارد دلار (ضریب ۵/۱) یا به مقدار پنج میلیارد دلار (ضریب ۵/۰) باعث افزایش تولید کل شود. در تحلیل کینزی برخلاف آنچه اکثر افراد فکر می کنند، لزومی نیست که ضریب تکاثر حتما بیشتر از یک باشد. با این حال برای آنکه اقتصاد کینزی بتواند به کار آید، این ضریب باید بزرگ تر از صفر باشد.

۳) کینزی ها معتقدند که قیمت ها و به ویژه دستمزدها به آهستگی به تغییر در عرضه و تقاضا واکنش می دهند و در نتیجه کمبود و مازادهای موقتی را به ویژه در نیروی کار به بار می آورند. حتی میلتون فریدمن نیز به این نکته اذعان کرد که «تحت هر آرایش نهادی قابل تصور و مشخصا تحت آرایش نهادی که امروزه در آمریکا حاکم است، انعطاف پذیری در قیمت ها و دستمزدها محدود است». این گفته در اصطلاح رایج کنونی یقینا یک عقیده کینزی خوانده می شود.

این سه باور به تنهایی هیچ توصیه و تجویز سیاستی را در پی نخواهند داشت. با این وجود بسیاری از اقتصاددان هایی که خود را کینزی نمی خوانند، این سه مورد را قبول دارند. آنچه اقتصاددان های کینزی را از سایرین متمایز می کند، باور آنها به سه اصل زیر درباره سیاست های اقتصادی است.

کینزی ها معتقدند آنچه در رابطه با کوتاه مدت صحیح است را نمی توان لزوما از آنچه باید در طولانی مدت روی دهد نتیجه گرفت و ما در کوتاه مدت زندگی می کنیم. آنها غالبا برای بیان منظور خود این گفته مشهور کینز را نقل می کنند که «در بلندمدت همه ما مرده ایم.»

۴) کینزی ها بر این باور نیستند که میزان معمول بیکاری ایده آل است. این امر تا حدودی به این دلیل است که کینزی ها معتقدند بیکاری، به تغییر تقاضای کل به شدت وابسته است و تا حدودی به این خاطر است که این عده از اقتصاددان ها معتقدند قیمت ها به آهستگی تغییر پیدا می کنند. در واقع کینزی ها نوعا بیکاری را هم روی هم رفته زیاد و بسیار پرنوسان می دانند. البته این در حالی است که می دانند توجیه نظری دقیقی راجع به این دیدگاه ارائه نشده است. کینزی ها همچنین اعتقاد دارند که دوره های رکود یا کسادی، بیماری های اقتصادی هستند و برخلاف آنچه که در تئوری چرخه های واقعی کسب و کار گفته می شود عکس العمل کارآمد بازار به فرصت های غیرجذاب نیستند.

۵) بسیاری از افراد معتقد به مکتب کینزی (البته نه همه آنها) از سیاست تثبیت فعال برای کاهش دامنه چرخه های کسب و کار که از نظر آنها مهم ترین مشکل اقتصادی است، حمایت می کنند. با این حال حتی برخی از کینزی های محافظه کار به این خاطر که به کارآیی سیاست های تثبیت یا به آگاهی لازم برای انجام آن شک دارند، در زمره این گروه محسوب نمی شوند.

این نکته به آن معنا نیست که کینزی ها از آنچه میزان سازی دقیق ( fine-tuning) نامیده می شد، طرفداری می کنند (میزان سازی دقیق به معنای تغییر مخارج دولت، مالیات ها و عرضه پول در هر چند ماه برای حفظ اقتصاد در سطح اشتغال کامل است). امروزه تقریبا همه اقتصاددان ها و از جمله اکثر کینزی ها معتقدند دولت نمی تواند در زمان مناسب از اطلاعات کافی برای میزان سازی دقیق آگاه شود. سه وقفه باعث می شود که این سیاست ها نتواند به ثمر بینجامد. وقفه اول تاخیری است که میان زمان نیاز به اعمال تغییر در سیاست ها و زمان تشخیص آن از سوی دولت وجود دارد. وقفه دوم میان زمان تشخیص نیاز به تغییر در سیاست ها از سوی دولت و زمان اقدام است. در آمریکا این وقفه می تواند در رابطه با سیاست های مالی بسیار طولانی مدت باشد، زیرا کنگره و دولت باید ابتدا در رابطه با اغلب تغییرات در مخارج و مالیات ها به توافق برسند. سومین وقفه میان زمان تغییر در سیاست ها و زمان تاثیرگذاری این تغییر بر اقتصاد وجود دارد. این وقفه نیز می تواند ماه ها به طول انجامد. با این حال بسیاری از کینزی ها همچنان بر این باورند که اهداف عادی تر و ساده تر برای سیاست تثبیت (یا به تعبیری میزان سازی غیردقیق) نه تنها قابل دفاع است، بلکه معنادار می باشد.

مثلا اقتصاددان ها برای تجویز سیاست های پولی انبساطی در زمانی که نرخ بیکاری بسیار زیاد است، نیازی به اطلاعات کمی مفصل از این وقفه ها ندارند.

۶) بالاخره و حتی با اتفاق نظر کمتر، بعضی از کینزی ها بیشتر از آنکه به غلبه بر تورم بیندیشند، به فکر از بین بردن بیکاری هستند. آنها از شواهد گذشته چنین نتیجه گرفته اند که هزینه تورم پایین، اندک است. با این وجود، کینزی های ضدتورم بسیار زیادی وجود دارند. به عنوان مثال اغلب روسای کنونی و پیشین بانک های مرکزی دنیا چه بخواهند و چه نخواهند شایسته این لقب هستند. نیازی به ذکر این مطلب نیست که دیدگاه اقتصاددان ها و سیاستمدارها راجع به اهمیت نسبی بیکاری و تورم تاثیر شدیدی بر توصیه های سیاستی که تجویز می کنند و می پذیرند دارد. کینزی ها نوعا بیشتر از غیرکینزی ها از سیاست های جسورانه انبساطی طرفداری می کنند.

اعتقاد کینزی ها به اقدامات جسورانه دولت در تثبیت اقتصاد بر پایه قضاوت های ارزشی و این اعتقادات آنها قرار دارد که اولا نوسانات اقتصاد کلان به میزان قابل ملاحظه ای از رفاه اقتصادی می کاهند و ثانیا دولت از دانش و توان کافی برای اصلاح بازار آزاد برخوردار است. بحث های تندی که در دهه ۱۹۸۰ میان کینزی ها و اقتصاددانان نئوکلاسیک در گرفت عمدتا راجع به باور به زیان بار بودن نوسانات اقتصاد کلان و سه اصل اول مکتب کینزی که مانتاریست ها آنها را پذیرفته بودند، مطرح می شد. نئوکلاسیک ها معتقد بودند که تغییرات پیش بینی شده در عرضه پول اثری بر تولید واقعی ندارد، بازارها (حتی بازار نیروی کار) به سرعت تعدیل یافته و مازادها و کمبودها را از میان می برند و چرخه های کسب و کار می توانند کارآمد باشند. من بنا به دلایلی که در ادامه درباره آنها صحبت خواهم کرد اعتقاد دارم که شواهد علمی «عینی» در رابطه با این موضوعات قویا به نقطه نظر کینزی ها هم جهت است. مکاتب نئوکلاسیک در دهه ۱۹۹۰ این دیدگاه را پذیرفتند که قیمت ها چسبنده اند و لذا بازار نیروی کار با سرعتی که آنها سابقا فکر می کردند تعدیل پیدا نمی کند (رجوع کنید به علم اقتصاد کلان نئوکلاسیک).

لازم است بر چند نکته تاکید کنم. نکته اول مربوط به مکتب فکری انتظارات عقلایی است. بسیاری از کینزی ها همانند خود کینز نسبت به این دیدگاه که افراد برای شکل دهی انتظارات خود راجع به سیاست های اقتصادی از تمامی اطلاعات موجود استفاده می کنند شک دارند، اما سایر کینزی ها این دیدگاه را می پذیرند.

اما زمانی که به بررسی مسائل عمده می پردازیم، عقلایی بودن یا نبودن انتظارات اهمیت چندانی پیدا نمی کند. مثلا انتظارات عقلایی مانع انعطاف ناپذیری قیمت ها نمی شوند. مدل های انتظارات عقلایی با قیمت های چسبنده بنا به تعریف من کاملا کینزی هستند. با این وجود باید این نکته را متذکر شوم که برخی از نئوکلاسیک ها اهمیت انتظارات عقلایی در این بحث را بسیار بیشتر از اینها می دانند.

دومین نکته ای که از قلم افتاده این فرضیه است که در بلندمدت یک «نرخ طبیعی» بیکاری وجود دارد. کینزی ها قبل از سال ۱۹۷۰ فکر می کردند که سطح بیکاری در بلندمدت به سیاست های دولت وابسته است و دولت می تواند با پذیرش یک نرخ زیاد اما پایدار تورم، به نرخ بیکاری پایینی دست پیدا کند.

ادامه ....


ادامه مطلب

[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 7:54 AM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

لیبرالیستهای اقتصادی به پیروی از عقاید آدام اسمیت، پدر علم اقتصاد، معتقد بودند که اصالت فرد، نظامات اقتصادی یا جریان طبیعی اقتصاد موجب رفاه و خوشبختی جامعه خواهد شد در کتاب ثروت ملل برخلاف فیزیوکراتها او انسان را منبع ثروت و کار افراد را سرمایه اولیه هر جامعه قلمداد نموده است برای او کار حداقل در جوامع ابتدایی، معیار حقیقی ارزش قابل تعویض اشیاء و تمیز جوامع ابتدایی در افزایش ثروت ناشی از تقسیم کار بود. به دو شعار آزادی عمل و آزادی عبور که فیزیوکراتها هم به آنها معتقد بودند آدام اسمیت و پیروان او جلوه ای دیگر دارند. او معتقد است دولت در امور تولیدی و تجاری نباید دخالتی داشته باشد و وظیفه آن یکی تامین امنیت و دیگری تعمیم دادگستری و سوم انجام دادن برخی از امور عام المنفعه است مداخلات دولت باید به نحوی باشد که آزادی عمل اقتصادی را فراهم آورد. بررسی مکاتب مختلف اقتصادی و تلاش و کوشش انها برای پر کردن خزانه دولت و ثروتمند نمودن کشور و ملت یک امر قطعی ـ تاریخی نبود، بلکه همواره در طول حیات بشر تاکنون مطرح بوده زیرا جنگ قبل از هر چیز مشکلاتی در زمینه تدارکات مالی و تامین بودجه جنگی ایجاد نموده و ایجاد ذخیره مالی و داشتن قدرت اقتصادی یکی از شرایط برتری دولتها و ملت ها بر یکدیگر بوده است.




[ چهارشنبه 31 فروردین 1390  ] [ 6:10 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0

این سیاست سوداگری که بیش از دو قرن ادامه یافت از نیمه دوم قرن هیجدهم موجب مخالتهایی گردید که کشاورزی به طوری تعهدی مورد بی مهری واقع شده است بنابراین طبقه متمکن انگلستان که قدرت پارلمان را تشکیل می دادند قوانینی گذرانیدند که به موجب آنها اراضی زراعتی خرده مالکان برای توسعه مزارع وسیعتر با پرداخت مبلغی ناچیز ضمیمه املاک اشراف گردد. این امر به همراه توسعه و تحول ابزار تولید موجب ازدیاد محصولات کشاورزی شد و از این طریق مملکت ثروتمند و خزاین پادشاه هم به تبع آن پر از پول گردید در این مکتب جدید که فیزیوکراتیسم یا مکتب طبیعیون نام گرفت سعی می شد زندگانی فقط در جامعه با اصول کلی که از طبیعت نشئت گرفته و در همه شرایط و احوال مصداق یافته باشد توصیه شود. فیزیوکراتها خیال می کردند که فقط زمین است که می تواند محصول خالص تولید نماید و در هیچ از رشته های تولیدی دیگر چنین امکانی وجود ندارد . منبع و ثروت واقعی را طبقه کشاورزان ایجاد میکند و صنعتگران ، تجار، مستخدمین و صاحبان حرف گوناگون جیره خواران کشاورزان اند و در واقع چیزی به تولید ثروت جامعه اضافه نمی کنند. در آن زمان وظایف دولت محدود به برقراری نظم جامعه و احیاناً و تربیت و نشر فرهنگ بود. برای انجام دادن این امور و امور عمران ملی دولت باید از محصول خالص یعنی از درآمد ویژه مالیات اخذ نموده صرف این امور نماید.




[ چهارشنبه 31 فروردین 1390  ] [ 6:09 PM ] [ mehdi bisheh ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

جهاد اقتصادی قطعه دیگری از پازل حضور پرشکوه ملت انقلابی ایران در عرصه پیشرفت و تعالی است که نتیجه ای جز سرافرازی و اقتدار در پی نخواهد داشت.
موضوعات
آمار سایت
کل بازدید : 541543 نفر
كل مطالب : 440 عدد
کل نظرات : 17 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : دوشنبه 8 فروردین 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 22 آبان 1393 
نظرات شما کاربران عزیز و دوستان صمیمی باعث شکوفایی و بهتر شدن وبلاگ می گردد . با تشکر مدیریت وبلاگ چه روزها که يک به يک غروب شد ، نيامــدي / چه بغض ها که در گلو رسوب شد ، نيامــدي / تمام طول هفته را به جمعه چشم دوخته ايم / دوباره صبح ، ظهر ، نه ، غروب شد نيامــــدي * مدیریت وبلاگ


پیوند های مفید